|
متن سپاس :
بسم الله الرحمن
الرحيم
الحمد لله الذي
جعلنا من المتمسكين بولايه علي بن ابي طالب
حضور استاد بزرگ و فرزانه ، حضرت
استاد موسوي سلام عرض مي كنم :
ميخواهم چند سطري برايتان از حالات دروني گذشته و
اكنونم بنويسم تا هويدا شود قدرت شما در علاج و درمان دلها تا
چند ماه پيش زندگيام با اكنون خيلي فرق داشت چون نگاهم متفاوت
بود. آن روزها فكر ميكردم كه :
| گويا
ز شش جهت در اميد بستهاند |
كز هيچ لب به گوش نويدي
نميزند |
روزهاي سختي بود و من از خدا ميخواستم يك راه مطمئن به من
نشان دهد ، يك راه واقعي :
|
يارب از ابر هدايت برسان
باراني |
پيش از آنكه چو گردي
زميان برخيزم |
و بعد از سالها انتظار اين كلاسها نصيب من شد و اين بزرگ
نعمتي است كه هرگز تصورش را نميكردم. اين هديهاي از فضل
خداوند بود ...
و حالا اكنون است : اين روزها بسيار شيرين سپري ميشود . پيش
از آغاز كلام مبارك حضرت عالي كه نمونهاش را نديدهام در
هنرمندي قبال فهم كردن مفاهيم سخت و پيچيده و گاه خشك فلسفه ،
مجال پر بهايي دست ميدهد براي سكوت ، تا آنكه اين بار تو
بشنوي ناگفتههايي را كه در و ديوار برايت بازگو ميكنند. گويي
نقطه نقطهي اين چند وجهي آجري نشان از اله دارند و تو به
استماع "يسبح لله له ما في السموات و ما
في الارض" نزديك تري .
در بيان استاد اينگونه ميگويم :
آهاي دنيا بدان! پشت ديوار غفلت تو عنكبوتي با تارهاي طويل و
دره تنيده در انتظار رشحات فكري توست تا به كاوش در زواياي پر
رمز و راز خانهاش بپردازي و تو چه داني كه در اين زوايا و
خفايا چه گوهرهاي نابي نهفته است!!
و هنگامي كه در پس بحثهاي گاه سنگين و هموارهي مشحون از
تلالو حكمت و فلسفه و عرفان و در منتهاي گذر وصول به حقيقت ،
شما ، از علي(ع) ميگوييد ، از ولايت ميگوييد ، انگار همهي
وجودم به خيزش ميآيد. خونهاي درون رگ و پيام به جوشش ميآيد
. انگار همهي هستيام علي علي ميگويد . گويي با حقيقتي رو به
رو شده ام كه در عين اينكه كثرت گذر شب و روز ميان من و او
،مانع ديدارمان شده اما،حالا شما اين حقيقت را از پس زمانهاي
دور و به ظاهر خاك خورده برايم به ارمغان آورديد. به راستي
چگونه ميتوان پاس داشت اين اعجاب بزرگ شما را؟ آري به شما نميتوان گفت "بزرگ فيلسوف قرن" چرا
كه آنكه از حقيقت علي(ع) مي گويد: در زمان خلاصه نميشود و چون
علي(ع) جاودانه مي گردد.
از سؤالهاي بيپاسخم بگويم كه بدون ابراز پاسخشان در كنار
پرسشها قرار ميگيرد و تجربه كردم نوآفريني شما حضرت استاد
را، و آن هم نجات مفاهيم بود از قالب لغات و كلمات و سپردنش به
جان جان و اين جان مفاهيم شما بو كه با سرازير شدنش در وجودم
،مرا در توجه به اين موضوع شريك كرد كه فرصت حضور در عالم
ناسوت چقدر ميتواند ارزشمند و لذت بخش باشد مادامي كه لحظه
لحظههايش با جلوات عصمت فاطمه(س) ،ولايت علي(ع)و نبوت
محمد(ص) همراه شود.
شما را چه نياز است به تسبيح كه در ياد يار غرق شويد.نه؛يار در
شماست و شما در يار و به واقع انا الحق
انا الحق حلاج را از پس قرنها هم اكنون ميتوان از
نواي جان شما شنيد.
شايد اين اولين باري است كه در طول و عرض زندگيم تا به اكنون
خودم را اين گونه با اشتياق حقيقي به آنچه از جان شما بر ميخيزد،يافتم چرا كه هر جا رفتم ،به هر چه دل بستم،به هر موضوعي
ابراز علاقه كردم ،بعد پشيمان شدم. چرا كه هرگز ارزش عشق و
علاقهي من را نداشت و باز سرخورده از آن موضوع به خود برميگشتم . اما درسها و بيانات شما مرا از خود به در كرد و به
جهاني ماوراي آنچه ديدني است راه داد و هم اكنون با ذوق و
اشتياقم به حضور در حريم شما افتخار ميكنم و در پوست خود نميگنجم و حتي گاهي متأسفم كه چرا توان بيشتري صرف نكردم. در حريم
استاد چيزي فراتر از بودن برايم حاصل ميشود.مفهومي كه در
برابرش زندگي رنگ ميبازد. من در سراسر زندگي پناهگاهي امنتر
از پيشگاه شما نيافتم كه از همهي فتنهها و سختيها و
نازيباييها به سويش بگريزم. اينجا حصن الله است، چرا كه پايههايش از جنس ولايتند. آري به واقع كم نبود روزهايي كه سستي و
ضعف وجودم را فرا گرفته بود و جاذبهي خواب پلكهايم را به
پايين ميكشيد. اما شوق حضور در حلقهي انگشتري كلاس درسي كه
شما را نگينش ميدانم ، همهي كنديها و موانع را ميربود و چون
ريسماني مرا به سوي خود ميكشيد.
و حالا بيهيچ ابهامي ميگويم: اي دنيا بدان كه در طي اين سلك
هرگز پشيمان نخواهي شد كه هر روز نه هر لحظه يقينت به درستي
انتخابي كه كردهاي فزوني خواهد يافت.اينجا مراسم تفهيم"حبل
الله" است. هر كه ميخواهد معناي ثقلين را بداند به اين
حريم پر راز و ناز بستابد. آري من با يقيني محكمتر از كوهها
تو را كه راه گم كردهي و به بيغولههاي پوچي كشيده شدهاي،به
اينجا،شاهراه ولايت علي(ع)، عصمت فاطمه(س)و نبوت محمد(ص) دعوت
ميكنم و به تو مأمن امن الله را وعده ميدهم.اينجا حريم
استاد
موسوي است.ميعادگاه كساني كه در حسرت عشق حقيقي و افلاكي ميشورند و دامن از خاك بر چيدهاند و شايد به اينجا رسيدهاند كه:
|
هيچ كاري
صائب بي تأمل خوب نيست |
|
بي تأمل آستين افشاندن از دنيا خوش است |
اينجا را نواي ولايت ميلرزاند و تو با همهي هستيات با همهي
تشخص و تعيّنت به خاك ميافتي و مييابي شاه كليد قفلهاي بزرگ
زندگيت را كه تا پيش از اين برايت ديوار مينمودند و اينجاست
كه يك نفس ،آزاد ميشوي از همهي بندهايي كه خود براي ابزار
خود خواهيات تنيده بودي آري اينجا تعيين و تشخص مرده، اينجا
گورستان موانع وصال به حقيقتهاست. ابعاث جان جانهاست.اكنون
در هواي آزادي تنفس كن و رهايي از بت خانهي بتهاي نفساني را
جشن بگير.
اي مدعيان قدرتهاي جسماني! بدانيد بيشك، شكستن كبر و غرور و
فرو كردن كاخهاي مجلل خود خواهي در عدمها، بسيار دشوارتر از
قطعه قطعه كردن چند سنگ روي هم است و از توانايي شما استاد
عزيز انگشت حيرت به دهان گرفتهام كه چگونه با نرمي و لطافت
سخنانتان اينگونه بزرگ مانع پيشرفت حقيقي علماي مشرق زمين را
در هم مي شكنيد.و اينها معني:
|
اگر
ياري،از خويشتن دم نزن |
كه
شرك است با يار و با خويشتن |
و تو اي در راه زندگي مانده! بيا ، بيا تا استاد من روح تو را
، خوبيهاي تو را، بديهاي تو را برايت جراحي كند و راه كار
انسانيت به يادگار هديهات بدهد و تو را متوجه اين حقيقت كند
كه :
|
از
خودي تا ذره اي باقي است،سالك در ره است |
| هر كجا
افتد زدودش اين بار ،منزل مي شود |
استاد عزيزم : شما به كدام قانون دل استناد كرديد كه گمان
برديد اختلالات صوتي ما را از شنيدن حقيقت مأيوس و آزرده ميكند؟ مگر شما از جان سخن نميگوييد؟! پس بدانيد ما هم با گوش
جان به سخنان شما گوش فرا دادهايم و ابزار را چه رسد كه گوش
جان بيازارد.
چنان هنرمندانه بوم ذهنم را نقاشي كرديد كه خود از تغيير سير
علائق و تفكراتم در حيرتم. شما صندوقچهي خاك خوردهي دلم را
نشانه رفتهايد و بيمقدمه به مرمت و باز سازي آن پرداختهايد.
آري كار شما غبار روبي از دلهاست.
بي شك درك من طفل است در برابر افاضهي مفاهيم شما اما همين
اندك، برگ سبزي است به پيشگاه قديس شما كه گاهي با لفظ "خيلي
ممنون استاد" همهي اين احساس و بلكه فراتر از اين ها به شما
تقديم مي گردد.
و حالا من در تفكر دريا شدن
مستغرقم و حق حق اين است كه:
| من خسي بي سر و پايم
كه به سيل افتادم |
|
او
كه ميرفت مرا هم به دل دريا برد |
اكنون سپاس بينهايت از شما كه پنجرهاي از غناي هستي به سوي
اين فقير آزاد زيستن گشوديد و درب نيستي را بستيد و سپاس از
تحمل و سعهي صدر بيمانند شما كه علاوه بر صبر سر تزاحم مادي
حضورمان، بسيار تواناييد بر حلم در نگريستن به نازيباييهاي
دروني ما با ديدهي نفس ناطقهي قدسيهتان كه به يقين اگر به
اين مقام راه نيافته بوديد بعيد بود كه بتوانيد به مرحلهي
توصيف اين منزل بپردازيد.
اين زبان حال و تعال عارفاني چون
شماست كه:
|
هرگز نكرده است كسي هر،كينه را |
|
اين آب تيره در قدح من زلال شد |
از صحابهي درسي حضرت استاد كه با تلاشهاي شبانه روزي خود
امكان حضور ما را در خدمت ايشان فراهم مي آورند تشكر صميمانه
دارم.
اين چند خط گلچيني بود از توصيف شكوفههاي عشق و اميد در
باغستان زندگي من كه باغبانش شما استاد عزيز بوديد. از پيشگاه
خداوند كريم سلامتي كامل و طول عمر حضرت عالي را طلب مي كنم.
با افتخار
از طرف يكي از
صحابهي درسي
نجفي - 25
رمضان
1430 |