|
«بسمه تعالي»
برقش چهره اشراق "استاد"
اين بار از
سرزمين نور به دوردست ترين نقاط جهان مي نويسيم!
به دل هاي خمود و کز
کرده و سرگردان در وادي حقيقت!
براي آنان که پي يافتن
حقائق اند اما نيافته اند کجاست؟
براي آنان مي نويسيم!!
نه خود يافته
باشيم، نه، در پي يافتن مطلوب به حريم حرم آمده ايم! و از اين وادي سخني با
شما داريم!
حضرت صدرايي در
صفحه 144 از جلد نهم اسفار خويش در پي آن اند که اين انسان غوطه ور شده در امواج
ميل ها و موهومات و مکرها و دروغ ها و تزويرهاي درون چگونه به حق خواهد رسيد؟!
«اذ
اشتد هذا النور الذي هو صورته العقليه اتحد بالروح الکلي الانساني المسمي بروح
القدس»
آري، از عالم
ارتباط سخن مي گويد، از منازل و مقامات انسانِ در ناسوت به ملکوت پيوسته سخن مي
گويد. آنکه هر چند در ناسوت است، اما ناسوتي نيست!! زيرا از گذر عقل فعال به اشراق
روح القدسي راه يافته (و کسانی هم که کوشا باشند خواهند رسید). اما طریق رسیدنش
چگونه است؟
آري، عوام از
مردم غرق تخيلات محسوسه،
مشارکت
ها، و
مباينات
اند و چون از اشغال
هاي وهمي خارج نشدند، گاهي
اهرم نيرويشان به تعيش مشغول، گاهي اهرم آن بر شغل، گاهي بر ميل و گاهي بر آمال و
آرزوها افتاده، و همين است که قدرت را از
عقل
فعال مي گيرد و ارتباط را
با روح
القدس قطع مي نمايد!!
اينان
چون ماکياول و ماکياولي هايند که گويند آنچه ميلمان طلبد همان خواهيم و همان!
تا اینجا گذری
بود بر میل گرایان. اما ای مخاطب، ای بیننده این سایت اگر تو جویا شوی کدام راه
نجات است و انسان را به حد منزل مطلوب هدایت می کند؟
در پاسخت
گويم: چگونه زيستي؟ عمرت را در پي چه بوده اي که هنوز فرياد اين راز را از بيان
بقراط نشنيده اي، فرياد اسکندر پادشاه زاده، کسنوفانس اليائي، ژان ژاک روسو، ولتر،
فرانکلن و ديگران و ديگران از شخصيت ها را نشنيده اي؟
آنگاه که
"بقراط" از 460 سال قبل از ميلاد مسيح با فريادي که ستون هاي عالم را به لرزه در
آورد و آثار آن لرزه هنوز پابرجاست، پس از حيات95 ساله اش اينگونه گفت:
آنچه دارم با "استاد"
به نصف مي کشانم و اگر عمر من، زندگي من جان "استاد" را نجات دهد، بخدا
سوگند جانم را مي دهم تا "استاد"ام بماند.
يا آنگاه که
"اسکندر" پادشاه زاده براي تعلم حکمت و ادب نزد ارسطو تلمذ مي کند، چون کيان
پادشاهي به او نزديک شد، از او پرسيدند به کدامين سرزمين خوش آب و هوا سفر خواهي
نمود؟ گفت: تنها در مکتب "استاد" اقامت خواهم گزيد؛
"کسنوفانس
اليائي" قائل بر آن بود: دل سياه نمي شود مگر به دو چيز: 1) حرام خواري و دوم بي
مروتي در برابر "استاد". "ژان ژاک روسو" از جوانمردي در برابر "استاد"
و علم سخن مي گويد! و "ولتر" مي گفت: هرگاه رنجي مرا از پاي درمي آورد، به آنچه
عاشق آن هستم، پناه مي برم و آن نيست جز "استاد" و علم!
"فرانکلن"،
مادر مفاسد فکري و اخلاقي را بيگاري دانست و ما گوييم بيگاران آناني هستند که از "استاد"
کمال را جويند اما نامي از آن نبرند!!
پس آري، بدان!
از اين گوشه
عالم که نه گوشه است بلکه چون در شعاع "استاد" است، محاط است بر تمام عالم،
فرياد برمي آوريم:
«اگر در حريمي
نباشي که شکوه قرب "استاد" تو را به لرزه در آورد، تا ابد در موهومات و
تخيلات محسوسه و تزوير و دروغ خواهي ماند و چهره حقيقي خود را نخواهي يافت!!»
25/2/1387 |