|
بسمهتعالي
ريشه هاي پيوست
هر انسان از "حس" است!
آنگاه که شئ ای را
"لمس می کنیم" نرمی
یا خشونت آن را مییابیم اما این یافتن از کجا نشات گرفته؟
"می بینیم" بی آن که بدانیم چگونه می بینیم؟ "می شنویم" بی آن که مکانیزم شنيدنمان را بدانیم!
محققان و دانشمندان این یافتن
ها را در یک کلام تعبیر به
"حس" نموده اند و تعاریف مختلفی از آن دارند از آن جمله
دکتر سیدنی
کهن دانشمندی است در توصیف مغز اینگونه گوید:
مغز چون کارخانه ای است وظیفه اصلی اش
مدیریت تن است.
یگانه مرجع
حس مغز است. حس
بوسیله اعصاب درک می شود. به محض این
كه
ضربه ای به پوست وارد آید اعصاب مرجع اولیه و گیرنده، پیام را به مغز می رسانند. و
مغز پس از درک آن داده، به سرعت عجیبی(یک سی ام ثانیه) درد را به عضو ضربه دیده
تحویل می دهد. گویند مسیر انتقال حس در بدن انسان از تمام شبکه های مخابراتی ساخته
بشر گسترده تر و `پیچیده تر و عجیب تر است؛ بطور مثال در تن انساني که 70 کیلو وزن
و 170 سانتی متر قد دارد متجاوز از صد هزار کیلومتر رشته
عصبی به صورت سیم های ارتباطی گیرنده و دهنده ترکیب
شده. اين رشتهها آنقدر زيادند كه اگر سر اين رشته و آن رشته را به هم وصل
كنند دو دور بدور كره زمين توان دور زدن دارند!!
اين ها
رشته هاي حسي تن يك انسان 70 كيلوگرمي است.
این از نظر دانشمندان ماده گرا؛
اما چون قلم حضرت صدرایی لوح اسفار را به
نوازش در آوردی، و در نتیجه آن، رشحات سینه محقق و
فيلسوف متاله حضرت استاد موسوي به تراوش شدی جهانی نو برویمان گشوده شدی و یافتیم:
ما و شما در یک نوع حسمان غرقیم و آن هم
حس ناسوتی
است. باید توجه داشت حس ناسوتی مشترک بین انسان و حیوان است. و شامل دریافت
هر جسمی است که از مزایای طبیعت برخوردار می شود.
و اما
"ارسطو" نغمه دیگر را نوازد و اینگونه
گوید: انسان علاوه بر حس ناسوتی یک حس جبروتی نیز دارد. زیرا در ضمیر
ناخودآگاه او جهان معرفت
پنهان است و معرفت هم جز به عقل و علم میسر نیست. گو این
که عقل از جهان جبروتی است ولی بیان علم او نشات گرفته از جهان ناسوتی است. در
هرحال بیان ارسطو این است.
یعنی چون یک آدم ناسوتی کانال دریافت حقائق و
معرفت شود
(این هم امکانپذیر نیست چز از وادی فلسفه حکمت و عرفان آن هم تحت عنایات
استادی والامقام) آنجا حس ناسوتی اش به یک حس عالی جبروتی تبدیل می شود. یعنی همین
حس چون در قالب انسانی جبروتی قرار گیرد جبروتی می شود.
بیان ارسطو طی شد و دیگر دانشمندی همانند
"هگل" که می خواهد این جهان مایری و ما لایری یعنی حس ناسوتی و حس جبروتی را
بردگران القا نماید، تا چه حدی گفته او سند باشد؟ برای این که تو بیننده به رمز و
راز بیان هگل آشنا شوی، به دیدگاهت فرو می ریزیم:
او گوید: عالم از یک روح استفاده می کند
گاهی این روح در قالب عالی است و گاهی در قالبی دانی. این روح گاهی در قالب انیشتن
گاهی در قالب کپل
گاهي در قالب ادیسون و گاهی در قالب یک آدم معمولی طی می شود.
این بود دیدگاه هگل که شبیه به تناسخی هاست
و قرآن و روایات معصومین و فلاسفه متالهه و ما تناسخ را قبول نداریم.
با همه این گفته ها خویش با تامل بنگر !
به انتظار دگر موضوع در این بار ه بمان.
|