<%@LANGUAGE="VBSCRIPT" codePage="65001" %> سایت محقق و فیلسوف متأله حضرت استاد موسوی

سایت رسمی محقق و فیلسوف متأله حضرت استاد موسوی

ممكن چرا به اين عالم آمد- اسفند 1389

 

"بسمه تعالي"

ممكن چرا به اين عالم آمد؟

شايد بارها از خود پرسيده باشيد: «من چرا به اين عالم آمدم؟»

و اگر كلي‌تر بپرسيم: «ممكن چرا به اين عالم آمد؟»

پاسخ به اين سؤال  به دو برهان است:

1) اولين برهان آمدن ممكن به اين عالم: براي گرفت فيض

آمد تا فيضي به او بدهند. يعني آمد تا از حرارت­، از نسيم، از هوا فيض بگيرد. از جلوه‌هاي عالم بهره ببرد.

( با همين يك نظر همة آن­هايي كه مي­گويند فلسفه انسان را سمپليسمي بار مي‌آورد كنار مي‌روند چرا كه اگر تنها همين يك حقيقت را بيابيم كه ما آمديم تا از جلوه‌هاي عالم بهره ببريم، ديگر هيچ‌گاه درونمان نه به سوي رخوت، نه به سوي نااميدي مي‌رود و نظام زندگي‌مان از تكراري بودن در مي‌يد.)                                                                                   

محقق و فيلسوف متأله حضرت استاد موسوي خطاب به همه آن‌هايي كه مي‌گويند «چرا به اين عالم آمديم؟» مي‌فرمايند:  آمدي تا جلوه­هاي عالم را بيابي، آمدي تا به تو فيض بدهند.

اگر نبودي بهتر بود يا حالا كه هستي؟!

اگر نبودي كه عدم مطلق بود و عدم‌ها شرّند. تو خودت نمي‌فهمي حضرت حق چقدر به تو عنايت فرموده، زيرا همة فيض‌ها در وجود مطلق است.

2) بودن در اين عالم براي تكميل نظام است يا براي يك رسالت؟

اما برهان دوم اين است كه: اصلاً بودن در اين عالم نياز است. يعني آمدن تو  به اين عالم براي تكميل عالم لازم است. مثل آجر در ساختمان، كه اگر يك آجر هم كم باشد، به همان نسبت اين ساختمان در نقص است. يا مثال ديگر مي‌زنند كه جسم ما مثل حروف چاپي­است. يعني براي چاپ بايد 28 حرف عربي يا 32 حرف فارسي كنار هم چيده شوند، اين‌ها را در جدول بگذارند و ...  چاپ كنند. اگر هر كدام از اين حروف كم باشند، چاپ ناقص است. پس آمدن ما هم به اين عالم براي تكميل عالم لازم بوده.

 اما اين سوال پيش مي‌آيد كه: آمدن ما به اين عالم مثل حروف چاپي است؟ يعني منظور از اين نياز اين است كه افراد به هم نياز دارند؟ يا نه، امر مهم‌تري است و جهان به آن فرد نياز دارد؟

دانشمند معظم حضرت استاد موسوي مي‌فرمايند:  اگر قبول كنيم افراد به هم نياز داشته باشند، نقش تكميلي مي‌شود. يعني اولي بايد مقوّم دومي باشد، دومي مقوّم سومي و .... .

اما اگر نظر دوم را بپذيريم و بگوييم جهان به آن فرد نياز دارد، يعني او يك اصل است در نظام خلقت و يك رسالت دارد و بايد هم باشد، طبق اين نظر بايد ناقص‌ها فداي كامل­ها شوند. مثلاً غذا ناقص است، بايد فداي معده شما شود. چون وجود شما در عالم براي امر مهمي است.

 اين يك قانون است كه هميشه ناقص‌ها بايد فداي كامل‌ها شوند. امر مهم آن است كه  زبون‌ها بايد فداي كامل‌ها شوند قانون نياز و قانون نظام عالم همين است.

پس ممكن آمد تا  1- فيض بگيرد.  2- براي امر مهم نظام عالم

وقتي براي امر مهم باشد، مثلاً ميوه‌ها را دستچين مي‌كنند آن كه رسيده است رو مي‌آورند آن كه فاسد شده كنار مي‌اندازند چون فاسد ناقص است، بايد برود و آن رسيده كامل است، بايد بماند. هميشه ناتمام بايد فداي تمام باشد تا تمام قوي‌تر شود. انسان گوشت گوسفند را مي­خورد چون گوسفند حيوان ناقص است و بايد فداي كامل باشد.

مكتب ماركس، فوئر باخ، هگل، و راسل گويند:‌ اگر ممكن نبود، واجب هم شناخته نمي­شد.  اما نظر فلاسفة الهيون اين است: ممكن براي گرفت فيض و براي امر مهم نظام عالم آمد.

 هر ممكن براي خود رسالت و امر مهمي دارد كه بايد آن را زيبا و أعلي بشناسد.

چگونه مي‌شود هر كس رسالتش را در عالم پيدا كند؟

افلاطون نظريه‌اي دارد، مي‌گويد مي‌شود همة‌ جهان مدينة فاضله شود و همه دانشمند و فاضل باشند، اما در صورتي كه استادان حكيم مسلط در آن منطقه باشند! گويد: بدون بودن در مسير استادي حكيم و عالي، انسان توان شناخت اسرار عالم را ندارد.

و ما اكنون بيان مي‌كنيم آن چه اصل است تلمذ در برابر استادي حكيم است كه خود سال‌ها مسير حكمت و سير و سلوك را طي كرده باشد و تا حضور در برابر استاد حكيم و عالي نباشد، حقيقت انسانيت و آن‌چه براي آن به اين عالم آمده(يعني همان رسالتش را) نمي­تواند بيابد.

نتيجة‌ اجتماعي "قانون ناقص‌ها بايد فداي كامل‌ها شوند"

لذا انسان ناقص هم بايد فداي كامل شود. يعني صد ميليون انساني كه نه فكر، نه شعور، نه اخلاق، نه معنويت دارند، اين‌ها را در هاون بكوبند، يك قطره درست از آن‌ها در نمي‌آيد، اين‌ها ناقص‌هايي هستند كه بايد فداي كامل شوند.

اگر موضوع نياز به هم باشد و تنها در نقش تكميلي و مقوّمي طي شود، همه مثل هم‌اند. ولي اگر آمدن ها براي امر مهم باشد، بايد ناقص‌ها فداي كامل شوند.

اين است وقتي امام معصوم تشريف فرما شوند، او كه ناقص است خود را به قدوم امام مي‌اندازد و مي‌گويد: جانم فداي تو، چون من ناقص هستم، تو كاملي، ناقص بايد برود و كامل بايد بماند.

پس كامل اوست كه خدا را زيباتر و عالي‌تر و بالاتراز ديگران بشناسد. كامل اوست كه نور درونش با نور ولايت و عصمت متصل باشد. كامل اوست كه ملبّس به آيات قرآن باشد. نگاه او نگاه قرآني، قدم او قدم قرآني باشد نه هوي و هوس! كامل اوست كه هر چه قرآن تأييد مي‌كند، انجام دهد.

كامل اوست كه به سوي حكمت متعاليه رود و درونش را با پاية‌ علم و فلسفه و حكمت و عرفان احياء كند. بفهمد آن لحظه كه خدا ارادة‌ خلقت كرد، چطور شد، چه رمزي بود، چرا خلق كرد؟ معاني لوح و قلم اله و قضا و قدر الهي را بفهمد.

كامل اوست كه بفهمد و در هر حادثه‌اي نگويد «خدا چرا مرا خلق كرد؟» يا «چه گناهي كرده بودم كه اين حادثه براي من پيش آمد؟» ... او مي‌يابد همه‌ اين اعتراض‌ها پايه‌هاي توحيد و ايمانش را به حق متزلزل مي‌كند.

اما مصداق او كه عين عرفان و حكمت اللهي است، او كه از همه كامل‌ها كامل‌تر است و درونش جز ايمان و يقين به اله تبلور ديگري نيست، مقام عصمت اللهي حق، حضرت زينب(س) هستند كه با وجود تمام حوادث، پس از عاشورا و وداع با عزيزان، در مجلسي كه از ايشان سؤال شد، در كربلا چه ديدي؟

فرمود:  ما رأيت الاّ جميلاً! 

به خدا قسم آن‌چه ديدم، زيبا ديدم! آري، شهادت حسين بن علي(ع) و يارانش يك عشق بازي زيبا با حق بود!

بر گرفته از تحقيقات دانشمند معظم، محقق و فيلسوف متأله حضرت استاد موسوي

در ذيل جلد (6) أسفار ملاصدرا(أعلي ا... مقامه)

 

منبع: برگرفته از تحقيقات دانشمند معظم، محقق و فيلسوف متأله حضرت استاد موسوي در جلد (6) اسفار ملاصدرا (أعلي ا... مقامه)

نظرات بازدیدکنندگان:

نام:

ایمیل:

نظر: