«بسمهتعالي»
«اعطاء روان به جان جانان»
بيان
اسكندر افروديسي از ديد محقق و فيلسوف متأله حضرت استاد موسوي:
در مبحث قبلي از ”عنقاء“
نگاشتيم كه عرفا براي رد آگزيستا، مادهگرايان حقيقت ”روحالقدس“ را
آوردهاند و گاهي از آن تعبير به ”عنقاء“ نمودهاند. و بيان شد كه
صفير اين عنقاء از جبل قاف قدرت موجب كشف علوم حقيقي در جان انسان شيفته
ميگردد. اما براستي
هدف از ”عنقاء“ چيست؟
آيا هدف همان پرنده فرضي است؟
بايد گفت از طنازيهاي
عرفاست كه موضوع صنمي را به ديگر صنم تشبيه ميكنند. حضرت ملاصدرا دم استاد
را، فن استاد را، علم استاد را، طنين بيان استاد را تشبيه به عنقاء
نمودهاند!
و شما اي
جوينده!
اگر بواقع
برقش و جهش عنقاء را بررسي كني، دقيقاً با نواي يك استاد سازگار است. آن
صفيري كه در سحرگاه جان انسان را به خيزش آورد، نفس استاد است.
اما براي اين
كه تو خواننده يا بينندة اين متن حقيقت عنقاء را بهتر بيابي، از يكي از
شخصيتها و بزرگاني كه مجذوب استاد گشته و آثاري از جذبهاش نمودار است،
ياد ميشود و آن شخصيت
اسكندر
افروديسي
است.
”اسكندر فروديسي“(يا
افروديسي) از اعاظم شاگردان ارسطاطاليس و اعاظم مشاء است. پدر او، او را به
نزد ارسطو برد «ليتعلم منه الحكمة و الادب» تا به او حكمت و ادب بياموزد.
15 سال شب و روز در ملازمت استاد بود. آداب حكمت بياموخت تا به مرتبه كمال
رسيد. (گويند پدر ارسطو پادشاه بوده و به احتمالي پدر اسكندر هم جزء همان
پادشاهان).
همان گونه كه به مكتب
استاد شدي، از وي جويا شدند:
ـ
چون پادشاهي به تو رسد در كجا مستقر خواهي شد؟
گفت: فقط مكتب استاد!
بايد جهان بشريت از بيان
اين فيلسوف (اسكندر) توجه يابد كه اين سخنان از انساني بيدانش يا كم خرد
ابراز نشدي بلكه از انساني والا و پر از دانش بروز نموده است. يعني تو
انسان بدان كه
بها از سينه و لب استاد سرازير است و بس.
چرا؟
براي اين كه اين گفتهها
پس از 25 قرن، در سطوح دانش مطرح است در حالي كه آن همه ثروتمندان، اين همه
شهوترانان در دنيا بودند و هستند و خواهند بود ولي نه نامي از آنهاست و نه
نشاني.
پس بدان با يافتن اسرار سينه استاد است كه نشاني از بينشان يعني رازهاي دل
در دل جو لايتناهي معلقند.
همان گونه كه از وي جويا
شدند بهاي تو در چيست؟ در جواب آن گفت كه جز مكتب استاد جاي دگر نيست. همين
راز و بيان برهاني است بر عظمت و شهود استاد و دانش. يعني گفت: بهاي
پادشاهي من در كمال دروني من است. و الا عنوانهاي ظاهر همه فرارند. از
او پرسيدند: آيا بر گفتههايت برهاني داري؟
در جواب گفت:
چون رضاي
دوست در اين جذبه پر است لذا جايي را ميگزينم كه رضاي دوست در آن است .
او گويد: جاي استاد مطرح
است در هر جا باشند. هر چند كوخي!
به او گفتند: تعظيم و ادب
بر استاد زياده از پدر و مادر داري؟ چرا؟
در جواب گفت:
پدر موجب حيات فاني من است، استاد سبب حيات
باقي من است. پدرم از لذتش موجب هستي من شد از اين جهت جسمم كائن و فاسد
است ولي استاد من آنچه به من آموخت كون وفساد در آن راه ندارد و از جان
خويش مايه نهاد نه از لذائذ خويش. او ماحصل عمر و شيوه حياتش را به من عطا
نمود.
پس از حضرت حق و مقدسات جهان، نفس و بيان استاد اصل است در جهان آفرينش.
بنابراين عالم بايد قدر استاد را بداند تا روزي كه بشريت در سينه هستي
ميغلطد نغمه استاد بر جان آنان لزوماً فرو ميريزد.
زيرا آنچه
زشتيهاست، ناداني است و اين ناداني از آن او است كه نشناسد خانه استاد
كجاست؟
براي اين كه ثابت كند
رهانيدن دانش در سينه جويايش عزيز است روزي كه در سكوت مانده بود اين گونه
به فرياد آمد:
امروز از عمرم محسوب نشود و لذتي از عمرم نبردم زيرا لذت عمر من در دادن
علم به محتاجان است و امروز محتاجي نيافتم تا علمم را به او بدهم.
روزي از استاد خواست علاوه
بر درسش نامهاي به او به يادگار بدهد، استاد براي او نوشت:
- وعده را از خلاف حفظش كن، (يعني آن چه گفتي و هستي همان باش).
- گناهكار را به عفو مقرون دار زيرا زينتي است فاخر.
- در همه حال بنده حق باش زيرا بنده حق آزاد است.
- پس از خدا تنها تأمينگاه تو استاد باشد. زيرا هر چه به او نزديكتر شوي،
كاملتر ميشوي.
و در پايان نوشت:
نگاه
نمودن در آئينه صورت بنماياند ولي گوش دادن يا سپردن دل به سخنان حكيمانه
استاد همواره تو را و هستيات را به جهان حيات ميسپرد.
او در سال 485 ميلادي در
كرانت آسياي صغير متولد شد و در فلسفه فلوطونيها نقش عجيبي داشت.
پس بدان! استاد هم در
مكان است و هم در زمان است و ازلي و ابدي است.
و در
اينجا اسراري است كه تا متلمذ نشوي نداني.
اما يك جمله در جانت به
امانت ميسپارم:
«استاد عالمي است در قالب بشر!
در طول حياتت بكوش سري از آن عالم را بيابي!»