<%@LANGUAGE="VBSCRIPT" codePage="65001" %> سایت محقق و فیلسوف متأله حضرت استاد موسوی
سایت رسمی محقق و فیلسوف متأله حضرت استاد موسوی امور ذهني از گذر عرفان    

 

به نام جان جانان

 به اين متن نظر افكنيد و آنچه يابيديد اگر شيوا بود، به جان نهيد!

       آن‌هايي كه از درياي بي‌كران فلسفه و حكمت و عرفان اسفار اربعه و عقلية صدرايي و تفسير ملامحسن فيض كاشاني بنام صافي سال‌هاي متمادي در حلقه درس زير نظر حضرت استاد فرزانه، فيلسوف متأله، حكيم و عارف وارسته دكتر سيد علي موسوي حضور داشته‌اند و از تدريس و تحقيق اين دو درياي لايتناهي جامي به آن دريا زده‌اند ونوشيدند و إنشاءا… خواهند نوشيد، نظراتي علمي، مثالي و عرفاني به رشته تحقيق و تبيين در آورده‌اند كه از نظرتان عبور مي‌كند:

نخستين آن بحث امور ذهني:

  • وجود ذهني و ظهور ظلي از گذر عرفان

في الإشارة إلي نشئة أخري للوجود غير هذا المشهود

       اين سخن اشاره‌اي است به نشئه‌اي ديگر از وجود غير از اين وجودهاي عيني كه درخارجند. يعني ما از چيزي مي‌خواهيم سخن بگوييم كه در عيني كه هست نيست. در عيني كه هست در غيب است. يعني ما از چهره‌هاي ديدني سخن نمي‌گوييم، از چهره‌هايي پوشيده سخن مي‌گوييم، از دنيايي دگر، عالمي دگر و عيني دگر سخن مي‌گوييم. اما:

آن چيست كه در من و توست ولي پنهان است؟!

و در عيني كه پنهان است، آثارش آشكار است؟

       يعني اثر اين وجود پنهان هم از دست تو آشكار است، آنگاه كه حركت مي‌كند، هم از زبان تو آشكار است، آنگاه كه تكلم مي‌كني !!

آن چه كه يكمرتبه در تو پيدا شده و ديگر ترا رها نمي‌كند،‌ در هر لحظه تو را نهيب مي‌دهد، از آن پنهان آشكار تعبير به وجود ذهني و ظهور ظلي شده.

در حقيقت بايد گفت يك چهره است، يك عين است كه ظرفش لااندازه است و نورانيت يا مسوده بودن آن هم بسته به اين است كه چه آبي در اين ابريق ذهن ريخته مي‌شود؟

آب كدورت كدرش مي‌كند، آب تشكيك نابودش مي‌كند، آب عيب‌ها پرعيبش مي‌كند، بايد آب عين بريزند، آب جمال و جلال بريزند، آب عشق بريزند تا ذهن شفاف و نوراني شود!!

يعني: اي مخاطب تو خود زينت دهندة عالم ذهن خود هستي!!

همة اين‌ها مادامي است كه همگان امور ذهني را بپذيرند ولي بسياري به جاي ذهن “ خاطره” را پذيرفته‌اند و مثال‌هايي هم يا شواهدي هم در اين مورد دارند (حضرت استاد هم از آنها هستند) . از اين رو براي مثال:

دريافت‌ها براي انسان چند دسته‌اند:

گاهي يك دريافت در حد واهمه است، يعني يك موضوع ناشناخته يا مبهم جزء دريافت‌هاي انسان مي‌شود، كه در ويترين واهمه جاي مي‌گيرد كه اين نوع دريافت بسرعت فرار مي‌كند.

گاهي دريافت در حد تصور است، لحظه‌هايي مي‌ماند!

اگر تصديق باشد، مدتي هست.

اما اگر دريافتي در عين باشد، اگر اين دريافت جان باشد، او را جلوه دهد، نام اين‌ها امور ذهني نيست بلكه “ خاطره ” است.

       يعني گاهي برخورد تو با صنمي است كه عين او،‌ جلال او، جمال او، موهبت او چنان به ذهنت سايه افكنده كه چشمت او را مي‌بيند، گوشت او را مي‌شنود، قدمت براي او مي‌رود، آن همان خاطره و ظهور ظلي است.

       در صورتي كه “خاطره” باشد، اين “خاطره” نيرويي است در درون تو كه منتظر است درونش بار بريزي تا بارور گردد.

       چون “خاطره” گران و سنگين و پرمايه است، اولياء حق و سالكان حق و شيفتگان اين وادي لايتناهي به آن چه دارند خوشند نه آن چه دانند . يعني آن چه در عين است، برايشان ارزش دارد. همانند پير هرات كه در مناجاتش اين را مي‌فرمود: چون تو را دارم خوشم نه آن را كه دانم.

اما آنهايي كه قائل به امور ذهن‌اند، اين عبارت حكايت از آن‌ها دارد: هو الذي لا يترتب عليه الآثار

       وجود ذهني آن است كه هيچ اثر در او قرار نگيرد. مثلاً اگر فلك را در ذهن جاي دهيم، هيچ سنگيني و آثار خارجي در صاحب ذهن آشكار نمي‌شود.

بعضي گويند: هو الذي يترتب عليه الآثار المطلوبه

       ذهن آثار مطلوبه دارد، عين عاشق و معشوق. چناني كه ليلا وقتي نام مجنون را مي‌شنيد، منقلب مي‌شد در صورتي كه مجنوني در كار نبود.

***************************************

عارفي از راه آمد، گروهي او را ديدند و پرسيدند: ما هو اسمك؟ ـ اسم تو چيست؟

در جواب گفت: هُوَ

گفتند: از كجا مي‌آيي؟

باز هم در جواب گفت: هُوَ

پرسيدند: چه مي‌خواهي؟

باز گفت: هُوَ

كه هُوَ هم هستي است، و هم چهره است و هم عين!

فرياد برآوردند كه: شايد از اين هُوَ ا… را اراده داري؟!

تا به نام ا … رسيد، صيحه‌اي زد، در جا جان به جانان نثار نمود!

او را بردند طي مقدماتي دفنش نمودند، يكي از دوستان او را در عالم رؤيا ديد و گفت:

چه شد نام ا … را شنيدي مردي؟

گفت: نبايد مي‌مردم؟!!

اي غافل! نام يار چون چهره يار است، آن كه در يار است، اگر نامش بشنود، صدا از گوش او به جان آيد، از جان به خون آيد، و از خون به شقف آيد و چون شقف كه گوشه‌اي از جان دل است، گنجايش ماندن او را نداشت، به لرزه آمد و چون به لرزه آمد، ‌بيهوش شد، و چون بيهوش شد، تسليم شد، و چون تسليم شد، ديگر برنگشت.

از اين جهت من مردم!

گفتم: اي دوست اين‌ها را از كجا يافتي؟ چه چيز به تو اين را داد؟

گفت: صداقتم!!

تمام كساني كه نام يار را بشنوند، و جان ندهند، دروغ‌گويانند.

***************************************

آري، اين مقام از گذر دريافت‌هاي عيني ذهن است.

سوختم من سوخته خواهد كسي؟ تا ز من آتش زند اندر خسي؟

 

يا در اين باره اين گونه بايد گفت:

***************************************

عارفي كه پي دل‌داده‌اي مي‌گشت، به او گفتند: عارفي در اين كوي و كوه ساكن است، به آن سوي آمد،‌گفت: مرا به سويش هدايت كنيد!

جايش را به او نماياندند، كسي را در آن جا نيافت، صوت اندوهباري از درون درة كوه شنيد و آن آن است:

يا ذالذي آنس الفؤاد بذكره أنـت الذي أريد مسـئـول

 

تفني الليالي و الزمان بأسره و هو الغصن في الفؤاد جديد

 

شب طي شد، زمان در گذشت،

عشقت چون درختي كهن ريشه‌هايش جانم را پر كرد!!

به سوي اين صوت رهسپار شد، گفت: چهره‌اي واله و حيران ديدم، بر او سلام دادم، گفتم:چگونه تو را مجنونت نامند؟

گفت: به اين نام معروف شدم.

گفتم: چه شد تنها در اين جا ماندي؟!

در جواب گفت: يا ذالنون حبّي له هيّجني شوقي إليه

عشق من به او مرا بسويش كشاند!!

تو نداني چه طوفاني عشقش در قلبم ايجاد كرد!

به او گفتم: جاي حبيب كجاست؟ و جاي شوق و رجا چيست؟

در جواب گفت: مسكن الحبيب سويدا الفؤاد

گفت: جاي حبيب در سويداي فؤاد است و مكان شوق اصل فؤاد است. و استقرار عشق اصل شقاف است . كه اين سه را عارفان دانند نه راسمان ( يعني آنهايي كه در علم رسمي‌اند) !!

گفتم: چگونه بنده باشم؟

در جواب گفت: اول “ عبد” باش، يعني تسليم و سپس “بنده” باش يعني راضي !!

اين‌ها را كه از او پرسيدم، گفت: يا ذنون كلام ديوانگان ترا به شگفت آورد؟

گفتم: مشتاق شدم! ميل دارم صدقت را ببينم به يار چگونه است؟

سپس گفت: صدق عاشق را به معشوق ببين، چگونه وصل به او مي‌شود؟

فصرح صرحة …

فرياد و ناله از كوه برآمد!

صدا اين بود: فقال يا ذنون، اي ذنون: هذا موت الصادقين

اين است جان دادن صادق به محبوب!

ثم سقط الي الارض ؛

و سپس روي زمين افتاد!

به حيران آمدم چه كنم با پيكرش در اين حال و در اين بيابان؟!

صدايي آمد: شربت الحُبّ كأساً بعد كأس

ما جام عشق و حب را به او چشانيديم.

***************************************

در متن قرآن هم اين است:

إذا ذكر ا … وجلت قلوبهم

دل‌ها به تپش براي حبيب آيد!

الا بذكر ا … تطمئن القلوب

و صدايي برآمد: لا يصرف عنه طرفة عين

يك لحظه از محبوب جدا نيست! در اين حال كساني آمدند، پيكرش را بردند و غسلش دادند و ندانستم چه شد!

 

آنقدر دانم خاطره‌اي از آن در جان جانم ريشه دواند!  

 

 

منبع: برگرفته از تدريس و تحقيقات دانشمند معظم، فيلسوف متأله دكتر سيد علي موسوي

نظرات بازدیدکنندگان:

نام:
ایمیل:
نظر: