«بسمهتعالي»
بدانگونه كه گفته شد، نظرات دربارة ذهن متفاوت است، از آنجمله
علامه ابوجعفر در شرح شمسيه
(كه خود كتابي است، در پايههاي منطق و كاربرد آن در سطوح
عالي است) گويد: وجودٌ آخر في الذهن؛
يا مولوي
عبدالعظيم در شرح بر شمسيه (او مدتها كوشيد شرحي بر
همين شمسيه وارد سازد كه حاشية وي بسيار مفيد است) گويد:
هي قوة ادراكية
و
مير شريف گرگاني (كه خود
يكي از حكيمان و اديبان و ذوقي بسيار تيز و عزيز دارد) تعريف او اين
است:
قوة للنفس تتمصل حواس الظاهر و الباطن
لإكتساب العلوم
يعني او ذهن را يك قوة نفساني داند كه حواس را تحريك ميكند تا علوم را
بيابد.
براي مثال ميتوان گفتههاي ابوالبركات را
دريافت:
او
بيانش اين است: واهمهها نفس را در محاق
ميگيرند، مثل اينكه خورشيد در محاق غبارهاي زمين قرار
ميگيرد كه نامش را كسوف و خسوف گذاشتهاند. او ميگويد: گاهي ترسها و
واهمهها نفس و خاطرة انسان را در محاق ميگيرند.
اما
ابوالبركات طبيب و فيلسوف يهودي ملقب به اوحد الزمان در
قرن ششم در نزد ابوالحسن سعيد فلسفه و طب را فراگرفت، و در آخر عمر مسلمان
شد. او چند كتاب نوشت، از آنجمله امين
الأرواح و ساقينامه
در عقل بود.
او
به ابوالبركات بغدادي معروف بود، او در معالجات خيلي قوي بود؛
يكي
از اهالي آن سامان به ماليخوليا دچار شده بود، هرگاه راه ميرفت، توهم وجود
يك خمره بر سرش را داشت. اين بيمار نميخوابيد، غذا هم نميخورد. چون او را
به نزد ابوالبركات بردند، پس از مدتي كه سر را زير افكنده بود، چشمانش را
باز كرد و اشاره به بيمار كرد و گفت: اين كيست؟
گفتند: از بزرگان اين سامان است.
گفت: اين خمره چيست روي سرش؟!
يكباره بيمار رويش را به اطرافيان كرد و گفت: ديديد من ماهها است ميگويم
خمرهاي روي سرم هست، ولي شما قبول نميكرديد؟
(اين حكيم دارد ميبيند!)
ابوالبركات به او گفت: برو به خانهات، ده روز خوب غذا بخور، و آماده باش،
بيا من اين خمره را از سرت برميدارم!
اين فرد چون كسي را در مسير خود يافته بود با
او همسخن شد، اميدوار شد، ميل به غذا يافت، و پس از ده روز بازگشت.
ابوالبركات با مقدمات قبلي دستور داد از پشت بام خمرهاي را بر سر اين
بيمار بشكنند تا اين توهم از او فرار كند، و همين گونه هم شد.
كه
مثالها در اين زمينه فراوانند، چناني كه محمد بن زكرياي رازي منصور بن نوح
ساماني را كه در خراسان فلج شده بود، در حمام معالجه نمود، يا بن سينا
بيماري را كه ميگفت “من گاوم” معالجه نمود.
همة اينها از همان محاق توهم است كه موجودي
را فراميگيرد. و ريشة آن از امور ذهني جان ميگيرد.