<%@LANGUAGE="VBSCRIPT" codePage="65001" %> سایت محقق و فیلسوف متأله حضرت استاد موسوی
سایت رسمی محقق و فیلسوف متأله حضرت استاد موسوی تناسخ 2

 

« بسم الله الرحمن الرحيم »

گزيده‌اي از تدريس و تحقيقات در ذيل مباحث عاليه‌ي تناسخ (جلد9 اسفار ملاصدرااعلي الله مقامه)

از حضرت استاد فرزانه،  فيلسوف متأله
دكتر سيد علي موسوي

و منها أنّ العالم الذي فيه الآفات و العاهات و العقوبات و الشرور و الآلام هو هذا العالم العنصري لما فيه من التّضاد و التّفاسد و التّزاحم و الامور الاتفاقيه والقسريه.  بخلاف السعداء الذين قال الله فيهم : « لا يذوقون فيها الموت إلا الموتة الاولي و وقاهم عذاب الجحيم ».  

و ذلك لإستحالة انتقال نفوسهم الي الحيوانات المعذبة.

تعريف ديگر تناسخ :   

« دوران كشاكش زندگي »

بيان در تناسخ است و موضوعات تناسخيه.  يكي از مواردي كه تعريف مي‌فرمايند و مي‌خواهند بعضي از تناسخيه آن انتقال اجسام را بردارند،  نوعي دگر تناسخ را به تعريف آورده اند و آن نوع اين است. 

مي‌گويند : چرا ما ( يعني تناسخي‌ها ) به ابدان معتقد باشيم يعني بر آن باشيم كه اين نفس در تن ديگر قرار مي‌گيرد كه اگر نياز به پاداش دارد پاداشش را در آن تن طي كند و اگر كيفر نياز دارد كيفرش را در آن تن طي نمايد. اين مشكل را براي خود نسازيم. ما نحو دگر تناسخ را تعريف مي‌كنيم و آن نحو اين است كه در همين جهان ناسوتي به تحقيقش مي‌رويم و كاوش مي‌نمائيم.

آن آن است كه ما به اين مرحله راه مي‌يابيم. آن‌هايي كه شقي هستند يعني بايد كيفر ببينند،  كيفر آنها از مكانشان شروع مي‌شود يعني در زندگي محقّرانه،  در يك زندگي ابتدائي،  به خانه مي‌روند در دارد پيكر ندارد،  پيكر دارد فرش ندارد،  فرش دارد اثاث ندارد،  اثاث دارد كار ندارد،  كار دارد هميشه ندارد،  هميشه دارد چيزي ندارد،  چيزي دارد آرامش ندارد،  آرامش دارد خوي ندارد،  خوي دارد برخورد ندارد،  نه كسي دارد نه دلسوزي دارد.  نه چشمش به كسي گرم مي‌شود،  نه دلش از كسي آرامش دارد،  ‌نه محيطش محيط امن است. ( اينها اساس بحث است ). 

محيطي كه دارد امنيت در او ندارد.  ساعتي در امن است ساعتي در عذاب است.  ساعتي خوشحال است ساعتي بد حال است.  اگر كسي او را ياري شد اعتماد بر او ندارد.  اگر اعتماد پيدا نمود قرار ندارد.  قرار را كه يافت سامان ندارد.  سامان را كه يافت تن سالم نيست يعني زندگي براي او يك كوران كشاكش است.  زندگي براي او محيط نا امن است. 

روزهايش با نااهلان طي مي‌شود.  شب‌هايش در هجران مي‌گذرد.  زندگيش بي بند و بار است و به آينده اش اميدوارنيست.  يعني  اگر درونش را بشكافند پر از غوغايي اينگونه است يعني اين كس،  يعني اين شخص،  يعني اين انسان نوعيه،  يعني اين كسي كه اينگونه هست همين دار،  دار شقاوت اوست و دار كيفر اوست و دار نكبت اوست و هر چقدر با اين دار و اينگونه بخواهد بسازد توان ساختنش را ندارد و نمي‌تواند يك لحظه آرام بماند.  از اين حادثه در مي‌آيد به حادثه‌ي دگر مي‌افتد، ‌از اين بدبختي آرام مي‌شود بد و تيره بختي بعدي به سراغش مي‌آيد.  شكمش را سير مي‌كند اما چشمش سير نمي‌شود.  چشمش سير مي‌شود روانش آرامش ندارد.  يك غوغايي،  يك نا هنجاري لايتناهايي براي او در اين عالم هست.  پس كسي كه اينگونه در غوغا باشد اين دارد كيفر پس مي‌دهد و عذابي كه به او بايد برسد مي‌رسد.   رنجي كه بايد به او برسد مي‌رسد.  اين در يك تناسخي،   در يك برزخي دارد زندگي مي‌كند كه جان او پر از غوغا،  ‌چشم او پر از اشك،  ‌فكر او پر از وحشت،   مكان او پر از بيگانه و هيچ لحظه اي را آرامش ندارد.  چرا ما بگوئيم كه اين نفس در بدن ديگران به كيفر برسد ؟ نه، ‌ هم اكنون زمانش در بازده وباز گرفت كيفرهاي او محسوب مي‌شود.

اين كسي كه در دار اشقياء باشد، كسي كه شقاوتمند باشد و بايد كيفر پس بدهد پس جهنم او،  ‌كيفر او،   تيره بختيهاي او، ‌شور روزي‌هاي او در همين دوران طي مي‌شود.  حالا آيا اين بهتر است كه يك مدت اينگونه در عذاب باشد يعني 30 سال،  يعني 40 سال،  يعني 50 سال، ‌حد اكثر 120 سال اينگونه در عذاب باشد براي او بهتر است؟؟ يا آنچه هست هميشه در عذاب ابدي باشد؟ كدام يك بهترند؟‌

يك گروهي از تناسخي‌ها اين نظر را داده‌اند.  آنهايي كه در سعادتند خيلي روي آنها تكيه نكرده‌اند.  گفته اند : آري آنها حالت معمولي دارند، ‌حالت آرامش دارند، ‌آنها ديگر عذابي ندارند. با چند جمله سر و ته آنها را به هم آورده اند. ولي اصل مطلب را در اشقياء پياده نموده‌اند. 

اين چه نظري است؟‌ اين چه ديدي است؟ ‌پس الآن تا اينجا كه گفتيم نظر گروهي از تناسخي‌هاست.  حالا براي اينكه ما اين مطالبي كه گفتيم شما وقتي بخواهيد تحقيق كنيد ريشه اش را بدانيد، ‌به عبارت توجه كنيد.

متن عبارت :

و منها أن العالم الذي فيه الآفات.  آنهايي كه در اين عالم آفات را چشيدند.  (هدف از آفات و عاهات دشواريهاي مشكل است ).    

 آنهايي كه در اين عالم دشواريهاي مشكل را چشيدند،  عقوبات را چشيدند،  شرها را چشيدند،  دردها را چشيدند، ‌ تزادها را چشيدند،  فسادها را چشيدند،  ‌مزاحمتها را چشيدند،  ‌امور اتفاقيه‌ي خفّت بار را چشيدند،  ‌امور ناگهاني روزگار را چشيدند.  يعني ”اتفاقيه“ عبارت است از حادثه‌ها.  مثل تخريب‌هاي جنگي يا زلزله يا قسريه مانند :‌ غرق شدن در دريا يا خفه شدن در زير آوارها يا افتادن در چاله‌ها و نظائر اين.

دون غيره من العوالم لأنه اكثفها.  زيرا او دراين عالم كثيفترين دردها را چشيده. و اكدرها: پر رنجترين زمان را طي كرده.  و اظلمها :‌ و تاريكترين سرنوشت زندگي را گذرانيده است.  فينبغي : اين نتيجه اش هست. 

1ـ آفات 2- عاهات 3- عقوبات 4- شرور 5- آلام 6- اضداد.

اضداد يعني چه ؟

يعني در خانه هست اما همه با او ضدّند.  اين بالاترين درد است، ‌ بالاترين رنج است.

 حضرت استاد مي‌فرمايند : اين دارد حكايت حال ما را بيان مي‌كند.

«در خانه هست، اما با او ضدند». 

و التفاسد : مي‌بيند در يك روز كارش درست پياده نمي‌شود.  به هرجا كه قدم مي‌گذارد خراب مي‌شود،  فساد به بار مي‌آيد. 

و التزاحم : پيش هر كسي كه مي‌رود به جاي اينكه او را نگاهش كنند چهره از او بر مي‌گردانند.  ( خدا قسمتتان نكند به بعضي از جاها برويد ).

و الامور الاتفاقيه :‌ ناگهان يك ابزاري به زمين مي‌افتد،  خانه‌ها را خراب مي‌كند.  زندگاني‌ها را خراب ميكند.  اين دارد مي‌رود يكمرتبه اتومبيلش يك تصادفي كرد درجا مرد و نظير اينها.  اينها چه هستند ؟ اينها كثيف‌ترين كارهاي در زندگي آدم است.  اينهايي كه ما گفتيم يك وقتي انسان دلش را خوش نكند كه من خيلي خوبم كه اين‌همه رنجها را دارم مي‌كشم.  يك چيزهايي همه گفته اند كه عوام را خاموششان كنند.  نه، ‌ اين اكثف است، ‌اين اكدر است، ‌اين اظلم است.  يعني اگر بنده‌ي خدايي اينگونه در زندگي در فشار باشد او به اينجاها رسيده است. 

فينبغي : شايسته است كه چه كار بشود ؟

(اينها را دريابيد اينها يك دنيا در او هست).  اينجا دارد هنجار و ناهنجارهاي درون انسان را تجسم مي‌دهد.  بهتر آن است كه كه بگوئيم هذا العالم جهنم الاشقياء چنين زندگي اسمش جهنم است.  اين جهنم مال كيست ؟ آخر بنده‌ي مؤمن كه نبايد چنين روزگاري برايش باشد. اين جهنم را چه كسي به وجود آورد ؟ يعني زندگي سياه شد، ‌زندگي در كثافت گذشت، ‌زندگي در نكبت گذشت اين اسمش جهنم است يعني مؤ من را كافرش كردند.  يعني وقتي كه زندگي را بر انسان تنگ كنند همان مؤمن كافر مي‌شود، ‌شقي مي‌شود.  همان سعيد مي‌شود،  همان سالم شرير مي‌شود.  مثلاً : هفت تا بچه در خانه دارد.  صبح از خواب بلند مي‌شود.  نه پول دارد، ‌نه كار دارد، ‌نه زندگي دارد، ‌نه خانه دارد، ‌نه شغل دارد دهنها باز و گرسنه است.  اين چه كار مي‌كند ؟ اسم اين جهنم است.  بعضي از تناسخيها مي‌گويند : آن بنده خدايي ككه اينگونه دارد زندگي مي‌كند اين دارد چه چيزي را پس مي‌دهد ؟ دارد كيفر ش را پس مي‌دهد ؟ ( عجيب) و حال اينكه زندگي براي آرامش است.  زندگي براي گستردگي جهان يار است.  زندگي براي آنست كه معطي را عالي بشناسند نه به معطي نفرت بار گردند. 

شما هر كسي را كه نگاه كنيد اينجور زندگي داشته باشد، اين شب و روز دارد به خدا بد و بيراه مي‌گويد.  مي‌گويد اين چه خدايي است كه من بدبخت را،  آخر چرا من آمدم كه اينهمه در مظان نفرت و بدبختي باشم؟؟  يعني اين بلاها در نفرتها، ‌در شقاوتها پيدا مي‌شوند. 

ببلعيد مطلب را، ‌لمسش كنيد، ‌بفهميد در كجا داريد زندگي مي‌كنيد.  عده اي از تناسخي‌ها بر آنند كسي كه در تزاحم باشد، ‌كسي كه در فساد باشد، ‌كسي كه زندگيش مرتب نباشد،  حداقل زندگي را نتواند طي كند، ‌اين دارد برزخي جهنم را تمام مي‌كند. 

يك وقتي نگوئيد چون من بنده‌ي مخلص خدايم خدا مرا دارد امتحان مي‌كند.  اين حرفها چيست ‌براي خودشان ساخته‌اند؟! 

چون بشر بايد هميشه در آرامش باشد.  بشر بايد هميشه در موج باشد.  هميشه آرامش درون داشته باشد تا با يارش بتواند حرف بزند.  اما اگر غرق زندگي خودش باشد آنجا كه نماز نمي‌داند چيست، ‌روزه نمي‌داند چيست،  حقيقت نمي‌داند چيست،  واقعيت را نمي‌داند چيست.  پس اين دارد يك برزخ جهنمي ‌را كه مربوط به اشقياء و كفار و اشرار است طي مي‌كند.  ( اميد واريم ان‌شاءالله ما و شما در اين برزخ نباشيم ). اين نظر جمعي از تناسخيه بود. 

بعد اينجا حضرت ملاصدرا مي‌آيند جواب مي‌دهند مي‌گويند : آهاي اشتباه نكنيد كه اين بيچاره كه اينگونه با زندگي دست و پنجه نرم مي‌كند دارد كيفر مي‌كشد.  نه،  اين از بدبختي روزگار خودش هست كه به سرش آمد.  بلكه اين جواب است اگر بخواهدكيفر را ببيند بايد در يك نشئه‌ي ديگري ببيند كه از اين الطف و بالاتر و مهمتر است اينجا باحسش مي‌يابد اما آنجا بادركش مي‌يابد.  آنچه با درك مي‌يابند از حس قويتر است.  

« فرق بين حس و درك »

 ما يك حس داريم، ‌يك درك داريم.  با حس مي‌يابيم، ‌با درك هم مي‌يابيم. 
آيا يابيدن حس بهتر است يا يابيدن درك بهتر است؟‌ حس كارش اين است: همين كه به صنمي ‌مي‌خواهد دل ببندد،  در همان لحظه يك صنم‌هاي ديگري هم مي‌آيند با او شريك مي‌شوند. 

(حضرت استاد مي‌فرمايند: چه جور من اين را بتوانم روشنش كنم؟ خيلي ظريف است.) 

شما نگاه به درخت مي‌كنيد كه اين ميوه اش شيرين است در همان لحظه نگاه به درخت زرد آلو كرديد كه لطيف است، انار هم در همان لحظه مي‌آيد.  ميوه‌ي هم خانواده‌ي انگور هم مي‌آيد.  نه اينكه شما تنها نگاهتان به زردآلو باشد.  چرا ؟‌ چون اگر انار نيايد زرد آلو را نمي‌توانيد تمييز بدهيد، ‌سيب هم مي‌آيد.  شما الان نگاه به يك اتومبيل مي‌كنيد.  مي‌خواهيد واقعاً با حستان از اين لذت ببريد.  يكبار مي‌بينيد يك اسبي آمد به خاطره‌تان يا يك شتري هم آمد، ‌يا اتومبيل همسايه‌ي تان هم آمد.  اين يعني كار حس اينست كه نمي‌گذارد او در صنم باقي بماند.  (حضرت استاد مي‌فرمايند :‌به نظر من اولين بار است كه اين دارد تحقيق مي‌شود).

*** كار حس اينست كه در رؤيت‌ها شريك‌ها را مي‌آورد.  وقتي‌كه شريك‌ها آمدند به يقين لذت كمتر است. ***

انسان در كنار دوستش هست، ‌يكمرتبه يك صورت دگر هم برايش مي‌آيد اين كار حس است. يعني شريك براي خودش مي‌جويد، شريك براي خودش پيدا مي‌كند.ما يك درك حسي داريم كه باز آن ادراك حسي هم مثل همين حس است. اما يك درك عقلي داريم كه همه را پس مي‌زند آن ناب را مي‌گيرد.

توضيح:

حضرت استاد دكتر سيد علي موسوي:

ادراك عقلي اين است:

شما پنج تا گل را مي‌بينيد، هر پنج تا گل مثل همند.  اين حس است. از توي اين‌ها نگاه مي‌كنيد مي‌بينيد يك گل زيباست اما خار اطرافش فراوان است. يك گل ديگر زيباست خار اطرافش كمتر است.الان شما طبعاً كداميك را انتخاب مي‌كنيد؟ دومي‌را(ما مي‌خواهيم ادراك عقلي را پيدايش كنيم) عقل دارد شما را به اينجا هدايت مي‌كند.

گل سوم را مي‌بينيد آن هم مثل دوم است اما اصلاً خار ندارد. كدام يك را باز انتخاب مي‌كنيد؟ سومي‌را. گل چهارم را كه نگاه مي‌كنيد مي‌بينيد علاوه براينكه خار ندارد در يك جاي مناسبي هم هست يعني آفتاب يا سايه بزودي پژمرده‌اش نمي‌سازد.كدام يكي را قبول مي‌كنيد؟ چهارمي‌را. چهارمي‌هست پنجمي‌را نگاه مي‌كنيد مي‌بينيد در جاي مناسبي هست اما يك عطري دارد كه عطر اين بر همه مي‌چربد.كدام يك را انتخاب مي‌كنيد؟پنجمي‌را.

ديگر در آنجا مي‌مانيد اسم اين  ادراك عقلي است.

يعني اول اندازه ها رابا هم مقياس مي‌كند زيباترينش را مي‌گيرد اين معني ادراك عقلي است.

اما ”حس“ شريك مي‌آورد نمي‌گذارد او به لذت واقعي برسد. اما اگر ادراكات عقليه باشند علاوه بر اينكه شريك نيست اين ممتاز شد يعني ممتاز را انتخاب كرده است.وقتيكه ممتاز را انتخاب كرد ديگر در كمال مي‌ماند.

اين تفاوت بين ادراك حسي و ادراك عقلي است.

حضرت استاد مي‌فرمايند: اين را به شما بگويم اينها ديگر توي كتاب نيست اينها را ما مي‌نشينم زحمت مي‌كشيم تا بتوانيم اينها را تجسم بدهيم و الا ادراك عقلي و ادراك حسي كسي نمي‌تواند اينها را بفهمد. هر چه بر زمان بگذرد خسته كننده‌تر مي‌شوند اما وقتي كه اين‌ها شكافته گردند انسان به يك اوج مي‌رسد.

يعني الان حضرت عالي را بفرمايند كه تفاوت بين ادراك حسي و عقلي چيست برويد بپرسيد چه جوابتان مي‌دهند. 

جواب : ادراكهاي حسي لذت آور نيستند.  چرا ؟ چون شريك آورند!

اما ادراكهاي عقلي لذت آورند.  چرا؟‌ چون امتياز آورند. 

جواب حضرت ملاصدرا :

مي‌گويند عزيز من! كيفرها را نبايد از ادراك حسي بگيرند بايد كيفرها را از ادراكات عقلي بگيرند.  يعني يك جهان ديگر باشد.  آنجايي كه حس نباشد ادراك عقلي باشد بايد بدكار به كيفرش برسد. 

صفحه‌ي 34 والجواب :

ان اختصاصي التعذيب التام و العقاب الشديد في نشأة لا يستلزم كونها احسن النشئات : مي‌گويد نه، ‌ اين كيفري كه در اين عالم حس دارد مي‌بيند اين به سهم خودش نرسيده است.  چيست ؟

أن النشأة التي يقع فيها العذاب الاليم للاشقياء‌ و الثواب العظيم للسعداء ‌نشأة‌ ادراكية هي اصفي و الطف من هذه النشأة الكثيفة.

او در يك جهان ديگر كه اصفي و الطف هست بايد به نتيجه‌اش برسد.  فقط بداند عمري كه اين جور طي كرده ضرر كرده اين را يقين بداند!

اين عمري كه با اين نفرت طي كرده ضررها نموده است. او بايد در يك اوج مي‌بود، در يك آرامش مي‌بود، در يك روان آرامي‌ سير مي‌كرد، ديدار او حبيب مي‌بود، غذاي او محبوب مي‌بود، مامن او با يار مي‌بود.اين همه تزاحم ها، اين همه فسادها در اينجا به او روي آورد. خير اين كيفرش نيست. كيفرش در جاي دگر كه اصفي و الطف باشد خواهد بود.اين است كه بايد يك جهان ديگر باشد. چون اين جهان ناتمام است، اين جهان ناقص است به هدف خوب نمي‌رسد.

قانون حس لحظه‌اي است. تماشاي صنم مي‌كند در همان تماشاي صنم، صنم ديگري شكل مي‌گيرد.همان گونه كه گفتيم زردآلو را كه آورد يك زردآلوي ديگري هم مي‌آيد.تصور دگر شريك مي‌شود و گونه‌ي شهد لذت را تقسيم بين اين صورتها مي‌كند.يعني آن لذتي كه مي‌خواهد از زردآلو ببرد به سيب هم مي‌دهد، به هلو هم مي‌دهد، به انار هم مي‌دهد پس تقسيم شد.

اما ادراك به منهاي حس طولاني است نه درك حسي بلكه درك عقلي يا عيني. در اين حالت رنگ، طعم، تلخي و شيريني را دريك فرد طي كرده ولي به مغز جان رسيده، به پايان خط رسيده است.همان كه عرض كردم يعني (5) تا گل را مي‌آيد طعمشان، بويشان، رنگشان را كه مي‌سنجد او به نهايت كه رسيد آن را مي‌گيرد اسم اين را ادراكات عقلي گذاشته اند.

هر كدام كه ديد با وفاترند از حيّز درك مي‌گذراند.

مثلاً: شيريني از بويش يا ناز از رازش  قوي‌ترند در همانجا مي‌ماند.آنقدر مي‌ماند تا اشباع گردد نام اين الطف است.

پس براي  هم ادراك حسي و هم ادراك عقلي مثال زديم و ديگر وقتي به ادراك عقلي رسيد مي‌ماند. 

پس آقاي تناسخي شما كه مي‌گوييد او تناسخش در همين دنيا طي مي‌شود اين دنيا حس است اين درست نيست. بايد به جهان دگر برود آنجا كيفرش را پس بدهد، اين بيان شما را ما نمي‌پذيريم. 

تحقيقات حضرت استاد بر رد تناسخ با دو دليل:       

حضرت استاد مي‌فرمايند: حالا ما دو دليل مي‌آوريم بر اينكه تناسخ درست نيست.

1)راجع به رنگ و پوست است.2)راجع به عالم جبروت است.

يعني ما اين دو دليل را مي‌آوريم كه اساس تناسخ را ردش كنيم. (اينهايي كه دارم بيان مي‌كنم مي‌خواهم اطلاعات شما در اجتماع عالم به نحوي دگر قوي گردد.اين را حضرتعالي بدانيد مخصوصا اين مثال‌ها را مي‌آورم تا شما از يك جهات دگري آگاهي پيدا كنيد نه تنها در فلسفه‌ي مطلق باشد.) 

در حدود دو ميليون هزار تن غير سفيد پوست هستند.

يعني اگر الان از شما بپرسند سياهپوستان يا قرمز پوستان چند تن هستند؟

جواب: دو ميليون هزار تن سفيد پوست نيستند. در حدود 900 ميليون تن سفيد پوست بر كره‌ي زمين زندگي مي‌كنند و ساختمان بدني آنها يعني سفيد پوستان، توانايي ذهني آنها وچگونگي خلق وخوي اينها ذاتاً با يكدگر متفاوتند.در عيني كه اينها سفيد پوستند ولي درونش با هم متفاوتند.

آري، از ميان نژادهاي انسان نژاد ”آريا“ بر دگران برتري طبعي دارد يا دارند.بسياري از رنگ باختگان از رنگشان شادي كردند. هر چيز بزرگ و شريف و ثمربخشي از آثار انسان بر اين سياره‌ي خاكي چه در زمينه‌ي علم يا هنر باشد از يك نقطه شروع و نشأت گرفته و آن تنها به يك خانواده‌اي تعلّق دارد و خانواده‌اي كه شاخه‌هاي مختلف آن در همه‌ي كشورهاي جهان فرمان رانده است. تاريخ نشان مي‌دهد اكثر تمدنهاي عالي عالم از نژاد سفيد پوستان برخاسته است.هيچ تمدّني بي پشتوانه‌ي نژاد سفيد پوستان نمي‌تواند پايدار باشد.ونيز جامعه و تاريخ نشان داده كه يك جامعه تا زماني بزرگ و با شكوه بر جاي مي‌ماند كه خون اصلي پديدآورندگانش را حفظ كنند و آن را نيالايند و اين خود بزرگترين دليل بر عدم تناسخ است.زيرا اگر تناسخ باشد از خون تمدن و روح و نفس و فرهنگِ گذشته خبري نيست.اين كه عالم را متمدن‌ها يعني سفيد پوستان دارند تربيت مي‌كنند اينها اگر تناسخ داشته باشند اصلاً ريشه‌ي تمدن به هر دليل نابود مي‌شود.اين يك سير تاريخ هست.اين يك موضوع.

يعني يك دليل بر اين كه تناسخ قابل قبول نيست از تمدّن جهان است نه تمدّن يك كشور. ما داريم روي جهان مي‌كنيم.

اگر قانون تناسخ پياده بشود پس آن ريشه‌ي اوليه نيست. چون ريشه‌ي اوليه نيست بايد تمدّني هم پيدا نشود.

اين از يك گذر.

امّا گذر دوم گذر زمان است.آن از ديد نژاد وپوست بود واين از گذر زمان است.حضرتعالي كه الآن اينجا هستيد شما بر گرديد به عالم ملكوتتان، برگرديد به عالم جبروتتان يعني شما و ما از عالم جبروت در زمان آمديم.يعني زمان چون مُلافه‌اي بود. (ملافه:پارچه‌اي بود) بدن ما را پوشاند.آن مَلافه به اندازه‌ي بدن ما هست يعني ملافه‌اي كه به اندازه‌ي بدن من است غير از ملافه‌اي است كه به اندازه‌ي بدن ايشان يا ايشان است ولو شده يك هزارم ميكرون ميليمتر با هم تفاوت داشته باشند.يعني خودمن از يك زمان بهره گرفتم و فرد فرد شما هم نه شماي مطلق از يك زمان خاصي بهره گرفتيد.

اگر تناسخ پيش بيايد آن زمان مي‌درّد. آن زمان كه درّيد ديگر چيزي نصيب كسي نمي‌شود.پس چون زمان لباس هر انسان است وپوشش هر انسان است به خود آن انسان هم تخصص دارد نمي‌تواند كس ديگر به آن ملافه وارد بشود. يا كوتاه است يا بلند است يا تنگ است يا گشاد است. بهترين دليل مهم ظرف زمان است. 

 تحقيقات ديگر حضرت استاد فرزانه،‌فيلسوف متأله دكتر سيد علي موسوي از قبسات مير داماد راجع به زمان :

موجودات امري و ملكوتي، عقول و انوار قاهره از اسپهبديه همه مجردند و داراي زمان نِي.اينها به دائره‌ي  حدوث زماني نيامدند بلكه به دائره‌ي  آغاز آمدند.يعني ما و شما كه خواستيم پيدا گرديم از آن زماني كه از ملكوت به بعد شروع شد مثل كبوتران پرواز كرديم.

شما 50 تا كبوتر را مي‌بينيد هر كدام با يك حجم خاصّي پرواز دارند در زمان. ما هم آنگونه بوديم چون زمان مجرد است آري راز زمان اين است.

 « راز زمان »

*اگر تو را روزي هست به وقت رسي، پيش از وقت محال است. يعني ما امروز پيدا شديم ديگر فردا پيدا نمي‌شويم.اين روزي ما بوده، روزي ما اين است كه ما در اين زمان پيدا شديم.امّا آنهايي كه 100سال بعد مي‌آيند باز روزي‌شان همان زمان است. آنهايي كه50 سال پيش از ما وشما آمدند روزي‌شان همان زمان بوده است. پس ما بايد روزيمان را در زمان بگيريم. چناني كه جانمان وسهم‌مان را هم بايد از جان بگيريم.اگر نگرفتيم زيان كرديم اين يك واقعيتي است.پيش از وقت محال است.

*در درون پرده‌ي  زمان تو را نام نيست و تو نامحرمي. جزاينكه مَحرم گردي.

آري اگر مَحرم شدي مي‌فهمي‌زمان يعني چه ولي چون نامَحرمي‌نمي‌داني زمان چيست.پس باش تا آن لحظه اي كه برسد يا در رسد. *از تو اين دوست دارند.اينكه نرسيدي خودت معذوري.يعني راه برايت باز است ولي خودت نرفتي، چرا كه عاشق نيستي.چه داني كه عشق چيست؟

آري، عاشقان دانند، تو خاموش خاطر نگهدار و بس.

امّا چون به نور اسپهبدي روشن شوي سلوك برايت پيش مي‌آيد.

يعني راه برايت باز مي‌شود امّا نه سلوك مطلق.

*يك ديده اي كم برايت در خود باز مي‌شود و به خود بينا گردي. آنجا بداني هرگز خود را نديده‌اي. هنوز تو در حجابي، از پوست تازه بيرون آمدي. بدانستي كه ندانستي. بديدي هرگز نديدي ومصداق آن شدي كه فناي يار گشتي. *

اگر تناسخ قبول باشد تمام اين مراحلِ زماني درست نخواهد بود و اين ضّد نظر عموم حكما و عرفا است.

پس ما با دو دليل ردّ بر تناسخ نموديم. 1) از گذر پوست و نژاد.

2) از گذر جهان و فوق ناسوت كه اين دو چيز نشان مي‌دهند كه هر كس خودش بايد خودش باشد و بس.

اين هم بحثمان از نظر نوعي دگر بيان ردّ بر تناسخ.

 

 

منبع:   محقق و فیلسوف متاله حضرت استاد موسوی (جلدنهم اسفار )

نظرات بازدیدکنندگان:

نام:
ایمیل:
نظر: