<%@LANGUAGE="VBSCRIPT" codePage="65001" %> سایت محقق و فیلسوف متأله حضرت استاد موسوی
سایت رسمی محقق و فیلسوف متأله حضرت استاد موسوی  طبيعت مرحله دوم (بررسي و درج مجدد در سايت بيست و نهم آبان 1388)

«بسم الله الرحمن الرحيم»

گزيده‌اي از تدريس پيرامون جلد (5) اسفار ملاصدرا

با  تحقيقات حضرت استاد فرزانه، فيلسوف متأله

دكتر سيد علي موسوي

تقديم مي‌شود.

 

*************************************************
  جلسه هفتم 19/1/1382
صفحه 254 جلد 5 اسفار ملا صدرا
(اعلي الله مقامه)
*************************************************

فان تلك الاجسام لا تصير هي ما هي بالقوةالمحركه لها بالذات الي جهة وحدها و ان كانت لا بدلها في ان يكون هي ما هي من تلك القوة قوي الطبيعه و قوي النفس النباتية و الحيوانية و النطق.

بحث ما در طبيعت است. 

اول بايد بدانيم: آن چه چهره دارد طبيعت هم دارد ولي گاهي چند طبيعتند در يك جا جمعند. آنها چه هستند؟ آنها در ماهيت انسانند كه

1. طبيعت نبات 2. طبيعت حيوان 3. طبيعت نطق.

سئوال: آيا هر چيزي كه طبيعت‌هاي مختلف در او باشد به تعداد هر عنصر اختلاف او يك طبيعت خواهد داشت؟؟ يا در مجموع يا از مجموع اينها يك طبيعت خواسته مي‌شود؟‍ 

(بحث ما فقط روي اين است. خيلي اين بار از نظر علمي مسأله دارد).

ما يك حالتمان حالت نباتي است. يقيناً ما رشد داريم اين يك طبيعت دارد.

يك حالتمان حالت حيواني است يعني خواب و بيداري داريم .

يك حالتمان حالت انساني است، نطق داريم.

پس ما سه طبيعت داريم يا يك طبيعت؟!!    (اين مهم است,چون هر ذاتي يك طبيعتي دارد).

در انسان سه ذات در يك جا جمعند: ذات نباتي، ذات حيواني، ذات انساني.

حالا بايد چه كارش كرد ؟!

يعني اگر حضرتعالي در جايي بحث طبيعت را مطرح كنيد و يك بُعدي صحبت بفرماييد خوب اشكال مي‌گيرند، مي‌گويند چند تا طبيعت يا چند تا طبع در يك ظرف اجتماعي جمعند؟ آنجا چه كارش كنيم؟ يعني بگوييم ما براي هر كدام يك طبيعت داريم؟ (كه خيلي‌ها اين نظر را قبول دارند) .

**سه نظر براي شناسائي حقيقت و ماهيت و طبيعت عيني حضرت انسان**

 نظر بعضي شرقي‌ها

شرق جهان يعني مرتاضان از همين موضوع استفاده كرده‌اند. آن‌ها گفته‌اند كه:

 اين سه طبعي كه براي انسان است دو تا از اينها را بايد مهار كنند تا يكي از اين‌ها با قدرت كار كند .

آنهايي كه انسان را به گياه خواري عادت داده‌اند از همين است يا غير از گياه چيز ديگر نمي‌خورند!! (هستند, زياد هم هستند، ديروز هم بوده، امروز هم هست، فردا هم خواهند بود).

اين‌ها حرفشان از طبع نبات است كه گياه باشد؛  مي‌گويند ما همان گياه را قدرت مي‌دهيم تا سر حيوان را ببُريم، سر حيوان را كه بريديم سازش انسانيت با گياه بيشتر است!! چون با حيوان بايد ستيز كند. ولي گياه زير قدرتش هست يعني گياه نمي‌تواند با انسان بجنگد، ولي حيوان مي‌تواند!

پس آمده‌اند براي گياه خواري يك اصلي درست كردند.

سئوال: اصلاً خود گياه خواري بد است يا خوب است؟

پاسخ: خوب چه اشكال دارد؟ عيبي ندارد منتهي مشروط بر اينكه قواي تن از كار نيفتد.

چون هر كدام از نيروهاي تن ما، بر منِ ما و شما يك حقي دارند، هر كدام يك حقي دارند اگر مَن من و شما كاري كرد كه او ضايع بشود، او مضمحل بشود، او از بين برود، مسئول است، مي‌تواند موقتاً منعش كند براي اينكه آرامش داشته باشد.

بگذاريد خيلي روان بگويم:

 

چون ما جر‌أت نمي‌كنيم حرفهايمان را بزنيم پوشيده مي‌ماند يا بايد نگوئيم؛ خوب اگر نگوئيم كه همانگونه مي‌ماند. نافهميده رد مي‌شويم مي‌رويم.

نيروي شهوت يك نيروي انرژي تن انسان است.

انرژي‌ها يعني شهوت‌ها

حالا چه شهوت جنسي، چه شهوت چشم، چه شهوت گوش، چه شهوت زبان،  چه شهوت رفتن! خوب, ما حق داريم سر شهوت و انرژي را ببريم؟ نخير. حق اين كار را نداريم.

 اگر لازم نبو د كه در تن ما ايجادش نمي‌كردند.

كسي بيايد نافهمي‌اش گل كند بگويد اصلاً من نمي خواهم شهوت داشته باشم تا خودم را راحت كنم. خيلي روان بگويم، بعد برود خودش را اخته كند ، اين كار اصلاً حرام است اين درست نيست چه زنش يا مردش فرقي نمي‌كند.

            **اين ها جزء طبيعتند و اين طبيعت بر من و شما حق دارد و بايد حقش را بدهند**.

اخلاق و مذهب پرده براي فوران شهوت

منتهي اين هم كه الآن من دارم مي‌گويم مهار مذهب و اخلاق است نه مهار علم. علم هيچ حرف نمي‌زند مي گويد هر چيز بايد در حد نهايت فوران كند. يعني هر چيزي كه در عالم هست به نهايت بايد كارش را انجام بدهد.

ولي اخلاق و مذهب آمده يك پرده شده است، يك پدال ترمز شده.

 مي‌فرمايد: آري، هر طبيعت حق دارد.

(چون بحث ما در طبيعت است نه در چيزهاي ديگر، چون ما در فلسفه طبيعت داريم صحبت مي كنيم).

1. مذهب       2. اخلاق      3. حكمت      4. عرفان       5. ناب عرفان

 اين پنج تا آمده‌اند كه فرمان ضد فوراني را صادر كرده اند!

 اول مذهب ، بعد اخلاق ، بعد چيزهاي ديگرش، اين دو تا خيلي مهمند. اين‌ها آمده‌اند قانوني را درست كرده‌اند كه:

هرگاه ديديد شهوت شما فوران دارد جلويش را بگيريد نه اين كه نابودش كنيد حق نابودي نداريد ولي براي اين كه درونتان آرام باشد موقتاً جلوي آن را بگيريد.

پس هر چيزي كه در طبيعت انسان خدا خلق كرده است هم با حكمت است هم با علت است.

مثلا:    

  • حكمت، شهوت تمام عُلوها است.

يعني اگر شهوت در درون انسان نبود به مقام عالي بشريت، (مذهبي و زهدي نمي‌گويم) به مقام عالي بشريت راه پيدا نمي‌كرد، دانشگاه نمي‌رفت مدارك دانشگاهي را نمي‌گرفت، درس نمي‌خواند ...

اينها همه از آثار انرژيهاي اويند!!

پس اين‌هايي كه در اندام انسان خدا آفريده با حكمت است. منتهي براي اين كه اينها را مهار كنند موقتاً حق دارند اما دائماً حق ندارند.

خوب، حالا اين، مجموعه  تن ما از چند طبع يا طبيعت درست شده‌اند؟

ما چه كارش كنيم؟

بعضي آمده‌اند اين سه را اساس گرفته‌اند، گفته‌اند هم طبيعت نباتي دارد، هم حيواني دارد و هم انساني. اين است كه تفكيك كرده‌اند به همان كه گفتم، به گياه خواري وا داشتند.

 اين يك مطلب است، يك بيان است.

 حالا ما ببينيم متن كتاب چه دارد بيان مي‌كند؟

 ترجمه عبارت: اين اجسام همه‌شان يكي نيستند. هر چندكه يكي هستند ولي (هي ما هي) يعني اين يكي دومي نيست.

 فكان تلك القوة جزء من صورتها و كان صورتها تجتمع من عدة معان

 اين عده همان طبع نباتي است، طبع حيواني است، طبع انساني است.

فيتحد كالانسانيه : يعني اين تعداد در انسانيت انسان يكي شدند.

(تتضمن) كه اين انسانيت در بر دارد نيروي طبيعتي را كه 1. نفس نباتي 2. نفس حيواني 3. نفس نطق و انساني.

پس اين تن من و شما از چند طبيعت درست شدند؟ از سه تا.

نباتي است. حيواني است. انساني.

حالا:

 آيا هر سه طبع را ما داريم يا اين سه طبع در يك طبع خلاصه شدند؟

(ببينيم اول در كتاب چه به ما جواب مي دهند، اول جواب را از كتاب بگيريم بعد به نظر خودمان برسيم)

 جواب‌ها :

 و منها كون النفس الانسانيه في ذاتها مصداقاً لجميع المعاني

اين يك جواب است.

**نظر عموم از فلاسفه: نفس نماينده نبات و حيوان و انسان**

اين است كه خير، طبع ما هم نبات است، هم حيوان است و هم انسان است. اين ربطي به خدا و پيغمبر و اينها ندارد خودش است.

 يك چيزي به اين داده شده كه نام آن نفس است. ديگر نگفته‌اند كه چه نفسي است.

 نام آن نفس است و اين نفس نماينده طبع نباتي است، نماينده طبع حيواني است، نماينده طبع انساني است .

(حالا خوب مي‌فهميد؟ قبل از درس يكي از اين حرفها را نمي‌دانستيد چيست. خوب خوب فهميديد؟ مي‌خواهم كه شما الآن در يك جايي اگر خواستيد درس بدهيد خوب بلد باشيد. الآن اگر از شما بپرسند آهاي شما كه داري از طبيعت حرف مي‌زني طبع تو از چند تا طبيعت درست شده است؟ شما چه مي‌گوئيد؟ مي‌گوئيداز سه تا. مي گويد... در صفحه چند گفتم ؟ 254 از جلد چندم ؟ پنجم است)

اين ديگر فلك هم نمي‌تواند كمرش را بشكند.

 در آنجا يك جواب به ما داده‌اند كه ما نفس داريم اين نفس حيواني و نفس نباتي و نفس انساني جانشين چند طبيعت است؟ سه طبيعت .(تمام شد و رفت) ديگر آن غلط مي كند كه به شما بعدش خرده بگيرند كه آيا اين مجموعه تن شما چند تا طبع دارد؟ چه مي‌گوئيد؟ يك. آن هم اسمش نفس است.

 اين مال اينجا.

 **و منها مسئله اتحاد العاقل بالمعقول**

سه طبيعت حيوان، طبيعت نبات، طبيعت انسان چون عالم و علم و معلومند

(بيا اين را درستش كن)

حضرت استاد دكتر سيد علي موسوي :

قانون اتحاد عاقل و معقول را ما به شما درس نداديم, خيلي هم مشكل است. بگذاريد تا من اين را يك ذره توضيح بدهم. گفته‌ام، بايد دوباره هم بگويم. پنج بار ديگر هم اگر بگويم باز هم مطلبش دير جا مي‌‌افتد.

در علم : 1.عالم است. يك الف اضافه شد.

عالم با علم يك (الف) در او اضافه شد .

 معلوم چند تا در او اضافه شد؟ دو تا. (ميم) و (واو).

 پس ما سه كلمه داريم. يك "عالم" يك "علم" يك "معلوم".       

عالم مي‌داند، علم خودش هست، معلوم هم آنچه هست.

(اين خيلي مهم است)

اين كتاب اسفار "معلوم"؛ شما  "عالم" شما هستيد، "علم " آنچه در متن كتاب است  معلوم هم اين است.

"عالم" اسم فاعل، "علم "مصدر است، "معلوم" اسم مفعول است.

مي‌خواهم اتحاد عاقل و معقول را اگر بتوانيم درستش كنيم: عالم. علم. معلوم.

 اين عالِم در كجاست؟ مي‌گوييم آن كه عالم است يا در ذهنش يا در خاطره‌اش است علمي هم كه دارد در كجايش هست؟ آن هم در خاطره‌اش است. معلومي هم كه دارد آن هم در خاطره اش است جاي ديگرش نيست .

 امور ذهني يعني آن چهره‌هايي كه در درون دارند اسمش امور ذهنيه است .

 اين برمي‌گردد به آن درس امور ذهني مان كه مفصلاً بحث كرديم.

لفظ عالم، لفظ علم، لفظ معلوم .

اما معنيش : معني "عالم" در ذهن است.

معني "علم "در ذهن است.

معني "معلوم" هم در ذهن است.

يعني اين نيست كه عالم در كتاب باشد، (معني را من دارم مي‌گويم نه خود درخت، نه خود كتاب، معني كتاب؛ معني اين كتاب معنيش اين است كه طول دارد، عرض دارد، قطر دارد. اين معنيش هست. در معني داريم حرف مي‌زنيم.

عالم، علم، معلوم جايش كجاست ؟ در ذهن.

 (حالا همان ذهن را مي گوئيم)

 چون ما خودمان «حضرت استاد دكتر سيد علي موسوي» خاطره را قبول داريم. همان ذهن را شما بگوئيد كه حضرت عباسي است‌، اين‌ها جايشان ذهنند.

 يعني اگر ما اين‌ها را مايع حساب كنيم. سه تا استكانند پر مايع.

استكان اول در ليوان ذهن ريخته كه عالم باشد، استكان دوم هم در ليوان ذهن ريخته كه علمش باشد، استكان سوم در كجا ريخته كه معلومش باشد ؟ در ذهن ريخته.

 يعني ظرف ذهن هم مايع را دارد، هم مايع علم را دارد، هم مايع معلوم را دارد.

اگر شما ذهنتان را باز كنيد انگشتتان را به اين آب بزنيد يعني انگشتان بر بشود، مرطوب بشود از كدام آب است؟ آيا از آب علم است؟ آيا از آب عالم است؟ يا از آب معلوم است؟ اين كدام آب است ؟ چه آبي است؟ هر سه.

 يعني شما انگشت كه به اين آب زديد شما كه نمي دانيد! اين را بعنوان مثال مي گويم, علم كه آب نيست ولي  به اين مثال حسي در آوردم كه بفهميد.

اين انگشتي كه ما به اين ظرف ذهن زديم هم انگشتمان به آب علم خورده، هم به آب معلوم خورده، هم به آب عالم.

آيا اين سه استكاني كه در يك جا ريخته‌اند  اينها با هم متحدند يا با هم مختلفند؟   متحدند.

يعني آب معلوم، آب عالم، آب عالم آب علم، آب علم آب معلوم؛ اسم اين را اتحاد عاقل و معقول گذاشته‌اند.

 يعني چه؟

يعني يك طبعي به انسان داده شده كه مخلوط كرده هم نبات را، هم حيوان را و هم انسان را ،  اين غير از موضوع اول است.

آن نظر بر اين بود كه سه طبع جانشين هستند. اين مي‌گويد نه، يكي شدند. از درون اين سه تا يكي در آمد. (خيلي مهم است)

يعني وقتي كه طبيعت نبات، طبيعت حيوان، طبيعت انسان با هم شدند چون اتحاد عاقل و معقولند، يعني اينها بهم رسيدند يك مولودي از آنها زاده شد .

  اين چند نظر شد؟ دو نظر.

يك نظر گفتند يك نفسي آمد نماينده نبات و حيوان و انسان شد.

اما نظر اتحاد عاقل و معقول خيلي قشنگ است.

مي‌گويد: طبيعت حيوان، طبيعت نبات و طبيعت انسان چون عالم و علم و معلومند. در يك جا كه بيشتر نيستند در هيئت انسان اين ها با هم ممزوج شوند يك مولود تك از اين ها پيدا شد.

اين دو نظر : يكي تعبير به نفس، يكي تعبير به اتحاد عاقل و معقول. اين دو تا .

3. و منها جواز حركه الاشتداد في الجوهر

اين هم باز يك بحث ديگري هست.

 حركت جوهريه يعني چه؟

 ما حركت وضعي داريم، حركت انتقالي داريم، حركت قسري داريم، حركت موجي داريم، حركت عيني داريم، حركت وجدي داريم.

اينها همه معني حركتند. اينها را من به شما گفتم نه اين كه مستقيماً در خلال بحث ها صحبت كرديم كه اين جلد سوممان در اينهاست.

...

يك حركت هم داريم حركت موجي نه، حركت وضع نه، حركت قسر نه، حركت وجدي كه آن عجيب است حركت شوقي نه، يك حركت داريم حركت شدتي.

1.آيا در شدت‌ها فكر موثرند 2. صوت موثر است ؟ 3. ميل موثر است؟ 4. يا عين موثر است؟

حركت اشتداديه از چهارم درست مي‌شود.

از ميل درست نمي‌شود يا از صوت هم درست نمي‌شود، از فكر هم درست نمي‌شود.

 بايد يك عيني بيايد كه اين حركت را قدرتش بدهد .

عين هم در خارج است نه در ذات است .

تمام حركتها در درون ذاتند.

ولي :

حركت اشتداديه در خارج ذات است.

(اين حرف خيلي بزرگ است)

همه حركتها در درون هر ذاتند جز حركت اشتداديه كه در جوهر ذات است! در اصل ذات است. جوهر كه مي‌گويند دردرون ذاتند. (خيلي مهم است)

پس الان اگر از حضرت شما بپرسند كه جاي حركت جوهريه در كجاست؟ چه جواب مي‌دهيد؟

 در اصل ذات در درون ذات .

اصل ذات هم پوسته را شامل مي‌شود هم درون را؛ درون كه مي‌گويند ديگر پوسته را شامل نمي‌شود، اصل كه مي گويند همه عين را شامل مي‌شود.

لذاست جاي حركت اشتداديه در جسم نيست؛ تمام حركتها در جسمند، ولي حركت اشتداديه در جوهر است نه در جسم است.

 جوهر هم يعني عين ها، چون جوهر عين چيز است.

الآن ما مامن حركتها را از هم جدا كرديم به :

حركت وضعي، حركت انتقالي، حركت عيني، حركت وجدي، حركت شوقي، حركت قسري. ======>  همه اينها در جسمند.

 اما حركت اشتداديه جايش جوهر است. يعني جوهر ها بايد كم و زياد شوند.

كم مي‌شود؟ نه، زياد مي‌شود.

 ولي يكي است زيادها را مي‌خورد يعني يك افق، يك خط ممتد، اين زيادها را در درون خودش جا داده است. اسم آن پُري است. (شدت يعني پُر)

چطور؟ ببينيد يك حوضي در منزل داريد خالي است يك سطل آب درونش مي‌ريزيد، سطل دوم هم مي‌ريزيد، سطل سوم، چهارم، دهم، پنجاهم، صدم تا اين حوض پر مي‌شود. خوب اولش كه يك سطل بود بعد مي آيد، بعد مي آيد، مي آيد ….  حركتي آمد، موجي آمد، بر حركت قبلي اضافه شد.

بقاي سابق وجود لاحق

اين را هم داشته باشيد:

در حركت اشتدادي بقاي سابق وجود لاحق هم لازم يعني واجب است، اين را حركت اشتدادي مي‌گويند.

حوض را در نظر بگيريد، اين پري حوض را اسمش را چه گذاشته‌اند؟ حركت اشتداديه است.

يعني جوهر آب سطل اول به حال خود بود جوهر سطل دوم آمد پرش كرد سوم آمد پرش كرد چهارم آمد پرش كرد.

 من به خلأهايش كاري ندارم وقتي ملأ شد يعني پر شد اسمش را «حركت اشتداديه» گذاشته‌اند.

حالا بعضي گفته‌اند كه طبع نباتي، طبع حيوان و طبع انسان مانند حركت اشتداديه است. يعني يك عين دارد اسم آن عين اشتداد و پر است.

 يعني چه؟ يعني نبات بود حيوان آمد روي آن انباشته شد، انسان هم آمد به او اضافه شد. مجموعش چه شدند؟ اشتداديه.

 باز اين غير از اتحاد عاقل و معقول است.

 در اتحاد عاقل و معقول طفلي زاده شد كه طبع است.

 ولي نه در حركت اشتداديه مجموع را طبعش نامند نه اين كه از آن زاده شود.

**نتيجه:

- مجموعه اندام انسان از چند طبع درست شده است؟ سه تا. نبات. حيوان. انسان.

- آيا يك طبيعت دارد يا سه طبيعت دارد؟

  • بعضي شرقي‌ها گفتند : سه طبيعت دارد. لذاست به گياه خواري پرداختند همان كه بيان شد.

  • نظر عموم از فلاسفه در طبع اندام انسان: اما عموم از فلاسفه مي‌گويند نه، گاهي ما اين سه را يك نماينده پيدا مي‌كنيم كه از سه تا اصل نمايندگي داشته باشد كه آن نفس است. اين يك نظر بود.

  • و گاهي گفتند كه اتحاد عاقل و معقول مي‌شود كه از او طفل طبيعت زاده مي‌شود.

  • گاهي گفتند هر سه در جان يك چيز نهفته است كه آن اسمش حركت اشتداديه باشد.

آيا اين نظرها ما را مغني است؟

 آيا ما را به آنچه مي‌خواهيم كه حضرت انسان را بايد بشناسيم اين سه چيز به ما اين شناسايي را مي‌دهد؟

 آيا براي اينكه حقيقت و ماهيت حضرت انسان و طبيعت عيني او شناخته گردد يا لمس شود يا به بار آيد به همين سه قناعت كنيم؟

 يعني الآن هر جا شما از نظر علمي اين را طرحش كنيد به هر كدام از اين امور سه گانه كه جواب بدهيد قانع كننده است.

 يعني چه نفس را بگيريد، چه اتحاد عاقل و معقول را بگيريد و چه حركت اشتداديه. هر كدام از اينها در جواب مغني‌اند.

 ولي ما خودمان ديگر نظري دارم كه مي خواهيم من و طبع اصلي خودمان را پيدا كنيم.

 اين ان‌شاءالله مي‌ماند براي جلسه آينده درسي‌مان.

 

منبع: گزيده‌اي از تدريس دانشمند معظم دكتر سيد علي موسوي پيرامون جلد پنجم اسفار اربعه ملاصدرا (اعلي ا... مقامه) صفحه 254  (19/1/1382) (طبيعت_2)

نظرات بازدیدکنندگان:

نام:
ایمیل:
نظر: