و
اما افلاطون الشريف
الإلهي فروي عنه في كتاب اثولوجيا: إنه قد احسن في صفة النفس حيث وصفها باوصاف
كثيرة صرنا بها كانها نشاهدها عياناً، غير انه قد اختلفت صفاته في
النفس.
«اي حكيم، پيالهي تو زينت توست، اضافيها را
بريز!!»
بيان ما در عظمت "نفس" از ديد بزرگان است كه
در جلسات پيش نظر بعضي از بزرگان را گفتيم. از آن جمله فيثاغورث و آن عظمت نفس را كه
بر دياژونس (دياژونز) حكيم تعريف كرد و او را منقلبش كرد، كه بعضي گفتهاند: علت
اين كه دياژونس آن پيالهاش را شكست و درخمره زندگي كرد، همان تأثير بيان فيثاغورث
بود به او؛ كه اوج نفس را يافت، برتري نفس را يافت. ديگر تمام ديدگاههايش
به آن جايگاه والاي نفس بود. يعني هر چه ميل و شوق و شور داشت، همه را بدرقهي آن
خلوّ از بدن يا هجرت از بدن مينمود و نزول به مقام عظماي نفس
بود.
بدينجهت ديگر براي ناقصها بيميل
بود و ميلش را از ناقصها بريد. اين است كه : ميرفت از كنار جوي آبي عبور ميكرد.
تشنهاش شد، پيالهي چوبين كوچكي به جيبش داشت، آنرا در آورد كه از آن آب بنوشد،
ديد دختركي (7-6) ساله، كنار آن جدول يا كنار آن جوي ايستاده. وقتي كه اين حكيم با آن
پيالهاش آب نوشيد، نگاهي پر از عجب بر حكيم افكند، چيزي نگفت. دو كف دستش را برد
به مخزن آب قرار داد و آنچه توانست مقداري از آب را برداشت به لبش قرين ساخت و
نوشيد.
بار دگر تكرار كرد و بار دگر تكرار كرد.
پس از اين كه سيراب شد، جملهاي به حكيم
گفت و آن جمله اين بود كه:
آقاي حكيم فكر ميكردم شما
حكيم هستيد ولي دريافتم كه جوياي زينتايد!!
دياژونس (دياژونز) پيكرش متزلزل شد و گفت:
از كجا يافتي من جوياي زينتم؟ گفت: از پيالهات !!
زينت يعني اضافيها
؛ من چيز بدي نگفتم،
اضافي است.
چرا شما پياله به جيب داريد؟
مگر دو كف دستت عيبي دارد كه چون من از آن آب بنوشي ؟
حكيم حرف او را پذيرفت و تحسيناش نمود كه
خوب معلمي براي من در لحظه چهره نمودي و پياله را شكست. از آنجا به بعد با كف دست
آب مينوشيد.
البته اين موضوع آن روز سند بوده، زيرا
آلودگي كم بوده، و آبها فراوان بوده و زلاليت را همهي آبها
داشتند.
حضرت استاد فرزانه دكتر سيد علي موسوي:
«هر چه ابزارها و واسطهها كمتر، فيضها بيشترند.»
يادم ميآيد يك زماني در زلاليت آب
بررسي مينمودم، در حدود 17 تا 20 موضع را هم در كشورهاي اسلامي و هم غربي اسلامي
يافتهام كه آب را هر قوم و هر ملت زلال مينوشيدند. ولي هم اكنون ديگر نه، آن
پياله لازم است. زيرا آب را از جوي نمي توانيم بگيريم، آب را از ابزار بايد استفاده
كنيم.
اين هم يك قانوني است كه:
« هر چه ابزارها در
نوشيدنيها و غذاها طولاني تر باشد، فيض آن آب يا غذا كمتر است!! ».
(هم آب، هم غذا
)
يعني غذايي را كه از مركز بگيرند، و در جا
استفاده كنند، بهرهي او غير از غذايي است كه مدتها فاصله پيدا
كرده.
ساده بگويم: شير را اگر از پستان گوسفند
بنوشند و استفاده كنند تا اين شير به مراكز گوناگون رود، بهرهي اولي بيشتر و فيض بيشتر از آن است
كه چيده گردد و در ابزار !! اين يك قانون است.
از هر جهت، دياژونز همان پيالهاش را به علت
شوقي كه به نفس قدسي يافته بود، درهم شكست و از زير سقفي هم كه زندگي ميكرد، به خمره
جاي گرفت.
حالا اين تا چه زمينه سند باشد، نباشد نميدانيم، ولي اين را در بعضي از منابع يافتيم؛ تا اينجا بيان فيثاغورث در عظمت
نفس بود.
نظر
افلاطون در عظمت نفس:
«رنجوري نفس پس از همنشيني با
ماده!»
و اما افلاطون، نوعي ديگر دارد نفس را
معرفي ميكند. آن نوعش اين است كه ميگويد:
تا كه نفس به جسم اشراق ميدهد يا وارد
ميشود، گويا بدن نفس را سوراخ سوراخ ميكند، يعني چون نفس در اوج است و ماده
در پستي است، با اجباري كه او را در اينجا فشردنش، همان اجبار او را بيمارش ميكند،
به رنجش ميآورد و رنجور ميگردد و از رنجوري او بدن رنجور
ميشود.
اين را در عبارت ندارد، ولي تلويح است
يعني شأن عبارت اين را تفهيم ميكند كه:
هر كس نفسش قويتر
است، رنج جسمش بيشتر است.
اين خيلي مهم
است!!
يعني واقعاً ما از اين عبارت خيلي چيزها را
ميتوانيم بيابيم. اكثر كساني كه در رنجند، اين رنج از جسمشان نيست، از قداست و
بزرگي و عظمت نفس است. چرا؟
چون نفس ميآيد به بدن اشراق
ميدهد، جليس و همرخ خوبي ندارد، قرين خوبي ندارد، چون ندارد و ندارد به رنج
ميافتد و آرامش ندارد.
چرا آرامش ندارد؟
چون نمي تواند با او به سر ببرد.
دقيق به دو مسافر ماند كه در زير يك
سقف ميخواهند شبي را به روز آورند، يكي درونش ارتباط به علو است، يكي درونش ارتباط
به سفل است. نه اولي حرف دومي را ميفهمد و نه دومي حرف اولي را ميفهمد. اين هر دو
امشب بدترين شبهاي آنهاست. يعني اگر اجباراً
هم حرف بزنند، از اين سخن لذت نمي برند. چون :
سخن ناجنس، جنس را به رنج
آورد!
واقعاً اين است! آنها از هم لذت نميبرند.
چون او در رحماني است، اين هم در حيواني است. اگر در حال استراحت باشند، از هم وحشت
دارند. چون اولي فكر ميكند كه اين مزاحم باشد، دومي هم فكر ميكند آن مزاحم
است.
يعني نه سخنشان با يكدگر آرامش ده است، نه
استراحتشان به سكون و سبكي تبديل ميگردد، هر دو در نزاع و
جدالند.
دقيقاً نفس و جسم هم
همين است.
( اين
نظر آقاي افلاطون الهي
راجع به نفس و بدن است ).
و گاهي آقاي افلاطون از اين زمينه در
ميآيد كه يك حالت جبري را ميگزيند ميگويد: ميدانيد نفس و تن چگونه با همند؟
مثلاً آنهايي كه در مسير درس افلاطون بودهاند فرضاً گفتهاند «نه».
گفت: دقيق اين نفس و بدن؛ بدن مانند غاري است كه يك موجود باهوش، يك وجود با كمال و با
تفكر در اين غار جاي ميگيرد.
آري خيلي ها براي تنوع به غار ميروند،
بدانگونه كه رسول ا... (ص) گاهي به غار حرا تشريف ميبردند، ولي اين غار، نه آن غار است،
اين غار يك حبس و يك زندان است كه جبراً رونده را
به آنجا فرو ميبرند. او به انتظار خروج از اين غار است، به انتظار رها شدن از
درون اين غار است.
( اين
هم يك تعبير ديگري كه آقاي افلاطون از نفس نموده ).
البته عبارات ديگري هم دارد كه بايد از متن
بررسي شود.
و آخرين نظر افلاطون اين است كه:
علت اين كه نفس به اين جهان آمد، يك جهتش اين بود كه بالش را
ريخت، يعني اين نفس مانند ملكي بود كه داراي بالهاي پرشي بود.
( ريش: بال).
چون به هر علتي يا خطايي يا تخلفي يا دير به
فرمان مولا توجه نموده، بالش را ريخت، او به عشق اين كه در اين جهان بالي بگيرد
آمد، يعني كالايي كه از دست داده بود، به دست آورد كه در اين جهان كالا را بگيرد و
برگردد.
كالاي او يا بالهاي او حكمت است و ديگري
عرفان يا يكي فلسفه است و ديگري حكمت.
***
به اين معني كه اگر كسي به اين عالم
بيايد و از موج حكمت و فلسفه بهره نگيرد، او نفسش برنمي گردد، در همين جهان حيران و
سرگردان ميماند.
(مطلب
طبق نظر
افلاطون خيلي عجيب
است! اين نظر افلاطون
راجع به نفس قدسي است).
از يكسال گذشته در نفس شروع كرديم؛ جملات
ممكن است تكرار باشند، يا بعضي گفتههاي عرفاني؛ آنها لازمهاش تكرر است، اما اصل نفس
را تكرار ندانيد.
اين بالاترين عظمت است كه ما با نظر حضرت
حجت(عج) توفيقي يافتيم كه اينها را ابرازشان كنيم. ما به شما تحويل بدهيم و شما هم
به دگران ارسال نماييد.
ديروز بود به فكر افتادم كه خوب، ما در
فلسفه خوب جلو رفتيم، در تفسير نسبتاً خوب، در معالم جلو ميرويم، بعد به مكاسب كه
فقه استدلالي باشد بپردازيم. در خلال فلسفه و تفسير، نكات اخلاقي و عرفاني خوب جا
گرفتهاند، ولي پيرامون اصل اصلها، مولانا حجت بن الحسن و امامان معصوم در درسمان كم
كار كرديم.
يك مرتبه منقلب شدم و تصميمي
گرفتم إن شاءا... اگر
خودشان توفيقي دادند در درس تفسيرمان، همه روزهاي درس تفسيري، بحثي راجع به حضرت
حجت و امامان معصوم داشته باشيم. (10ـ7) دقيقه إن شاءا... از همان جلسهي فردا كه
قرين شهادت فاطمه(س) است، إن شاءا... در درس تفسيريمان راجع به مولانا امام زمان و
امامان از نظر روايت و حديث اين منابع را داشته باشيد، چه در كلاس درس، چه در جاهاي
دگر، از نظر روايت و حديث مستنداً إنشاءا... بهره گيري شود كه اگر به خدمتش
رسيديم، مورد گلهي حضرت واقع نشويم. حيف است كه مدتها بحث كنيم و مستقلاً از آنها
بحث نكنيم. استقلالاً بررسي ميكنيم، آيا گيرندهاي خواهد داشت يا نه؟ كه
إنشاءا... دارد. بعد راجع به مذاهب مختلف نظراتي خواهيم داد، يك دائرةالمعارف علمي
را إنشاءا... إنشاءا... إنشاءا... داشته باشيد. تا هم از ديد آيات قرآن، هم
از ديد احاديث، هم از ديد فلسفه...
صفحهي 309 ـ جلد (8)اسفار
« نظر افلاطون:
نفس پس از ورود به بدن خود را كظم
غيظ ميكند. »
افلاطون شريف إلهي در كتاب اثولوجيا روايت
كرده كه آن نفس صفت عجيبهاي دارد، ما هم گويا بيان او را عياناً ميبينيم، ولي او
در عيني كه با اختلاف، نفس را تعريف كرده يكسان داند. نه اين كه نفس را رفضش كنند
(تركش كنند). او ميگويد: نفس كه به بدن ميرسد، خودش را ذم ميكند، (نكوهش
ميكند) چرا؟
براي اين كه او در بدن محصور ميشود، يعني
نفس با آن همه عظمت به جسم كه ميرسد، زنداني قرار ميگيرد. « كظيمٌ جداً »
وقتي در بدن قرار ميگيرد، او كظم غيظ
ميكند، يعني به خشم ميآيد، ولي خشمش را فرو ميبرد. به چه فرو ميبرد؟ به نطق.
يعني وقتي دارد حرف ميزند، در حقيقت دارد خشم خويش را با نطق از بين ميبرد.
« كأنها محصورة كظيمة
جداً لَانْطق بها »
جز اين كه خشمش را با اين بيان فرو
ميبرد.
« و ازدري اتصالها
بالبدن »
يعني وقتي كه به اين بدن متصل ميشود، يك
پژمردگي در خودش به وجود ميآورد، بعد خشم ميكند، بعد هم نطق ميكند. اين يك مورد كه
افلاطون راجع به نفس و بدن صحبت ميكند.
«
افلاطون: بدن براي نفس مانند
غار است.»
(خط 5) صفحهي 309 ؛ باز افلاطون گفت:
«إن البدن للنفس إنما هو كالغار»
او ميگويد كه: بدن انسان براي نفس چون غاري
است و اين نظر را هم انباذقَلَس يا قُلِس پذيرفته، ولي گفته است كه: او وقتي به
نفس ميرسد، سر دردش ميرسد.
(”صدي“ به معني
دردسر است)
وقتي كه خداي متعال به رسول ا... (ص) فرمان امر
ميدهد كه مردم را ارشاد بفرما ميفرمايد: « فاصدع بما تؤمر
»
يا احمد خودت را به درد سر
بيانداز.
( كلمهي (ص د ع ) به معني درد سر است ).
« إنما عني بالصّدي هذا العالم
»
نفس هم وقتي در بدن ميآيد، سرش درد
ميگيرد.
نفس كه سر ندارد درد كند، به عنوان صداع گفتند،
يعني يك درد مطلق. اين را آقاي انباذقلس گفت.
ملاصدرا ميفرمايد: ما هم نظري داريم كه
« و طبع علي قلوبهم
»
آري، كسي كه چيزي مطابق طبعش نباشد، آزرده
ميشود. اين را هم ما قبول داريم.
« ثم قال: إن اطلاق النفس من
وثاقها هو خروجها من مغار هذا العالم و الترقي إلي عالمها العقلي
»
باز افلاطون جاي دگر دارد كه:
مدتي بدن در غار نفس است، از اين غار
خارج ميشود، تكامل پيدا ميكند، به جاهاي دگر ميرود.
«أقول»: ملاصدرا ميگويد: هدف آقاي افلاطون
هم تجسم روح، هم نفس است، يعني روح و نفس را در اينجا تعريف كرده.
پس آقاي افلاطون اتصال نفس به بدن را چگونه
تعبير ميكند؟ و از چند وجه نكوهش ميكند؟ يعني نفس وقتي ميخواهد به بدن آيد، چه
تعبيري كرده؟
1)
ذم
نفس يعني نفس خودش را
نكوهش ميكند كه چرا من رفتم؟!
2)
كظم غيظ
ميكند، چون نفس زنداني
ميشود، عصباني ميشود و كظم غيظ ميكند.
3)
اين بدن
مانند غار است.
پس اگر از ما بپرسند: آقاي
افلاطون اتصال نفس به بدن را به چند وجه نكوهش ميكند؟ اين سه وجه است.
پس افلاطون از 3 وجه اتصال نفس به بدن را
نكوهش ميكند.
وجه اول خودش را نكوهش ميكند كه چرا من رفتم؟!
وجه دوم نفس زنداني ميشود،عصباني ميشود.
وجه سوم بدن چون غار است.
1.ذمّ 2. كظم غيظ 3.
غار
مقول قول
افلاطون
اما آنچه اصل مطلب است از اينجاست:
«و قال:» يعني افلاطون در كتابي كه او را «يُدّعي» ادعاي نفس را در آنجا آورده، اينگونه گفته:
«إنما سقوط ريشها» اين مطلب عجيب است!
او گويد: علت هبوط نفس به اين
عالم يعني علت اين كه نفس به اين جهان آمد، پر و بالش را از دست داده بود.
« فإذا ارتاش ارتفعت إلي عالمها الأول
»
او به اين جهان ميآيد، وقتي كه پر و بال
گرفت، به همان عالم برمي گردد .
در بعضي كتبش گفته: علت هبوط نفس به اين
عالم فراوان است: يكي از آنها اين است، او كه به زمين آمد، خطايي را مرتكب شد. پس
يك جهتش ريششبود كه ريخت، جهت دوم خطايي كه كرده.
« انها هبطت لعلة أخري »
بعضي گويند: براي علت ديگري هم
آمد.
« وبان ذم هبوط النفس و سكناها في هذه الاجسام
»
يعني نفس حق ندارد به اين عالم بيايد كه در
جسم مأوي كند، ولي روي همان خطا بوده است.
« إنما ذكر هذا في كتابه
الذي يدعي طيماوس »
(طيماوس استاد
افلاطون)
يكي از اساتيد افلاطون فيثاغورث و ديگري
طيماوس بوده است.
مي گويد: چگونه گفته؟ « إنه جوهرٌ »
اين نفس، جوهر شريف سعيدي است و اين عالم
بايد خير بگيرد.
«فلهذه العلة أرسل
الباري النفس إلي هذا العالم ليكون العالم كاملاً تامّاً»
كلي اش اين است، طيماوس استاد افلاطون
گويد: اين عالم خالي از نفس بود و بايد خير حضرت حق به اين عالم سرازير گردد.
بدينجهت
نفس را فرستاد تا اين عالم را خيري و فيضي بدهد.
علت هبوط نفس به اين عالم :
1)
ريختن پرها
(يعني پر و بالي كه ريخته را دوباره بگيرد).
2)
خطا به هر
علت.
3)
نقص اين
عالم بر اثر نبودن نفس كه براي تكميل آمد.
كه اين تكميل بيان طيماوس است. پس ما در
دو موضوع سخن گفتيم:
موضوع اول: نفس وقتي در بدن قرار گرفت، خويش
را ذمّ نمود. دوم علت آمدنش به اين عالم.
تحقيقات حضرت استاد فرزانه دكتر سيد
علي موسوي:
(استفاده فقط با اجازهي استاد
معظم)
« افلاطون»
(تا به حال سيّار از افلاطون سخن گفتيم،
ولي هر كدام فصلي عالي است).
-
افلاطون
"ابن
ارسطون" يا "ارسطين" است.
-
از شاگردان
فيثاغورث و طيماوس بوده.
-
افلاطون در
زمان حيات (زنده بودنش) شهرتي از نظر علمي نداشت. تمام شهرتش بعد از مرگش است. (هر چه زمان جلو
ميرود، عظمت افلاطون را بيشتر ميفهمند چيست).
-
او در حال
گام زدن به تعليم پرداخت. در نهايت فصاحت بوده.
-
در سال 427
قبل از ميلاد تولد يافت و در سال 347 قبل از ميلاد در گذشت. (نظري كه افلاطون
ميگفته در همان ...)
-
81
سال عمر كرد. يكي از دوستانش
يا غير، باغي خريد بدو هديه كرد و حوزهي درس خود را در آن باغ قرار داد و او با
اردشير دوم كه در ايران بوده همزمان بود. وقتي كه باغ را براي درس آماده نمود، بر سر
در باغ نوشت: « هر كس هندسه نداند، وارد اين باغ نشود ».
-
او غايت حكمت را در حسن اخلاق
ميدانست.
يعني بيانش اين بود كه: اگر كسي ادعاي حكمت
كند، بايد همه چيزش الهي باشد.
حضرت استاد فرزانه دكتر
سيد علي موسوي:
اين را نمي گويم كه
بنويسيد، بايد عمل داشته باشيد، اين جمله براي نوشتن نيست!
« گفت: غايت حكمت در حسن اخلاق است ». اگر كسي به وادي حكمت برود، يك خطاي
كوچكي از او ديده شد، همهي حكمت را سوخته، آبروي حكمت را برد
!!
او فرد را نمي پذيرفت، اجتماعي را
ميپذيرفت كه فقط در دانش باشند. يعني كسي براي افلاطون عزيز بود كه دانش واقعي داشته
باشد. مابقي هيچ براي او به حساب نمي آمد.
حضرت استاد فرزانه دكتر سيد علي موسوي :
و اين نظر را من خيلي قبولش دارم و عالي هم
هست. اساس حكمت او
اين است.
محسوسات يعني چشم، گوش، زبان حس است. ديدن
كتاب حس است. اين احساسات ظاهر سازند، ولي باطن را بايد از جلوه هاي درون پيدا
كنند و تا كسي به اين مرحله نرسد، نمي تواند پيدا كند.
-
او گويد: تمام امور عالم حقيقتي دارند،
نمونهي كامل آن به حواس درك نميگردند، تنها عقل آنها را درك ميكند.
-
او گويد روح انسان پيش از حلول در بدن،
در عالم مجردات بوده، چون به اين جهان آمد، آن عالم را يادش رفت، فراموش كرد.
-
عشق افلاطون در عالم، اول
است.
ولي عشق او خالص ازشهوت بودي يعني عشق
آلودهي به شهوت نبودي.
(گو اينكه در يك بحث شهوت در كمال را خوب
تعريف كرديم، البته افلاطون شهوت به اين معنا را قبول دارد. هدف از اين شهوت، شهوت
حيواني است. و الا شهوت در كمال را افلاطون پذيرفته).
-
او گويد: حركت در جهان وجود دارد و بايد
چيزي بر آن حركت مقدم باشد.
-
گويد كه: مجسمه ساز وجودش مقدم بر مجسمهاش است.
-
او گويد: خداوند همهي صور اشياء
را در اختيار دارد و به آنها صورت حقيقي ميدهد، هرگاه مشيتش اراده كند.
-
( هر موضوعي كه
بيان ميشود، يك جهان علمي است. حواستان پرت نشود).
-
او گويد: خوشبختي در جهان جز در معجوني
از حكمت و عرفان وجود ندارد.
( تمام خوشيها در اين است. اين
نظر افلاطون است).
-
او به ابديت نفس و روح معتقد است.
-
او گويد: آهنگ و چنگ مانند نفس و بدن
است.
اگر چنگ بشكند، آهنگ هست، اگر ابزار موسيقا بشكند،آهنگي كه از او پيدا شده، او در
عالم زنده هست. بدينجهت نفس انسان هم همان است، وقتي اين بدن بشكند، نفس او باقي
ميماند.
در متن راموزي افلاطون:
او گفت: نفوس در عالم ذكر
(عالم خودشان) مسرور و شادند، از عالم خويش راضياند و هم راحت بودند و هم آرام، آمد
به اين جهان تا چيزهايي را و ظرائفي را يابد. اين آخرين نظر افلاطون است.
در كتابهاي ديگرش ميگفت: نفس خطا كرده يا
ريشش فلان، ولي در اين كتاب ميگويد: نفس آمد اين ظريفها را در عالم پيدا كند.
”ظريف“ چيست؟ يعني ببيند اين آدم وقتي راه ميرود چگونه؟
وقتي مينشيند، وقتي سخن ميگويد، وقتي در حال خشم است، چگونه است؟ وقتي در عالم
آرامش است، چگونه است؟ وقتي چيزي را طلب ميكند، چه شكلي دارد؟ وقتي به چيزي ميرسد،
چه عالمي دارد؟ (
اينها ظرائفند).
يعني انسان اگر
ظريف بين باشد، نفس او عالي است.
اگر هرّي و برّي باشد، نتواند ظريف را تمييز
دهد، او هنوز از موهبت نفس بهره نگرفته. از اينجا به بعد بدانيد: كسي كه در كارها
ظريف را مينگرد، ظريف بين هست، نفسش در اوج است. اما آنها كه شتر هم از جلوشان رد
شود، هيچ فرقي برايشان نمي كند، اينها اصلاً بهرهاي از نفس
ندارند.
« اين بالاترين و
برترين نظرها در عالم علمي و اشراقي است ».
پس ”ظريف“ يعني اين انسان چگونه نگاه كند؟
چگونه خيزد؟ چگونه راه رود؟ و چگونه فرود آيد؟ تا به اين وسيلهي ظرائف پرش برويد.
كي پرش ميتوانيد برويد؟ انساني كه در عالم
ظرائف را دقت ميكند، به هر نسبتي پر او ميرويد.
اگر كسي به اين جا راه نيابد، نه، سرگردان در همين
عالم خواهد بود !!
« پس
اساس عالم دريافت ظرائفند ».
(به قدر همهي عالم
اينها ارزش دارد!! ).
چون در آن جهان پرش ريخت تا به عالم خويش
پرواز كند.
هدف از روييدن پر، كالاي
حكمت و فلسفه و عرفان را از ظرائف بيابد، تا در سبّوحيها افتخار حاصل بكند!!
اين هم بحثي دگر از نظر بيان افلاطون در
رساله راموزياش و همهي اينها بر ميگردند به اصالت و عظمت و شكوه
نفس.
10 رساله را بررسي كردم تا چند سطر از
رسالهي راموزي افلاطون پيدا كردم.