« بررسي
تجرد يا تركيب امور ذهني»
ما چند مورد را در امور
ذهني يا خاطره گفتيم؟
سه مورد. 1) اعتباري بود،
2) جزء جسميبود، 3) يك مورد هم همين ذهني است، يعني هر انسان از اين سه
گذر با خارج ميتواند ارتباط را برقرار سازد، يعني ارتباط هر انسان با امور
خارج با يكي از اين سه گذر است:
يا اعتباري است كه با او
خيلي در ارتباط است كه باز از آن اعتباري صنعي در ميآيد. يا جزئي است كه
همان ديدنيها و شنيدنها و رفتنهايش باشند. اين هم خيلي برايش مشكل به
نظر نميآيد.
اما آنچه خيلي مهماند
و بي توجه گذشتهاند، امور ذهنياند و امورخاطرهاند.
خوب ديگر ما اشراق نفس را
راجع به اين دو موضوع گفتيم، ديدنيها هم همين هستند، مثل اعتباري است.
انسان به يك منظري ميرود،
ببيند، خدا را بشناسد، بله، او هر نگاهش، هر نگاهي كه دارد انجام ميدهد،
اشراق نفس با او هست. حتي آب ميخورد براي اين كه بدن سالم بماند تا كاوش
عرفاني و عالي كند، اينجا اشراق نفس با او هست. اينها در همان امور
جزئيه جزئند مثل ديدنيها و رفتنيها...
اما به اصل متن كتاب
برگرديم:
كه حضرتعالي عدد 10 را،
عدد 5 را، عدد 20 را، عدد 100 را در نظر داريد، خمس (خ، ميم، سين) ، عشر (
عين، شين، ر) را در اختيار داريد. يا "عُشر" بگيريد، يكدهم است.
("عَشَرَه" بگيريد، 10 است، "عُشر"، يك دهم است. اين فرق بين "عُشر" و
"عشره". "عُشر" تا گرفتيد، يك دهم است. ده تا قسمتاند، يك قسمتاش قسمت لا
علي التعيين (نُه قسمت معين) اسماش "عُشر" است.
خَمس و خُمس. خُمس: يك
پنجم لا علي التعيين است. خَمس 5 عدد است. الآن از نظر مذهب خُمس گويند:
يعني همين كه 5 چيز داشته باشد، يك پنجم لاعلي التعيينش مال او نيست.
نه اين كه او ميخواهد بدهد، نه، اصلاً مال او
نيست. اين جدا است، اين
مستثني است. حالا مستثناي منقطع يا متصل، ديگر آن چيز دگر است).
شما خُمس يا خَمس را در
اختيار داريد. كلمهي خَمس يك جمله (خ م س) است. عشره هم يك جمله (ع ش ر ه
) است. وقتي شما عدد عشرة را در اختيار داريد، يا بسيط است يا مركب.
اگر از شما بپرسند مركب
است يا مجرد چه جواب ميدهيد؟
"مجرد"
آن است كه حالت بسيطي داشته باشد؛ اين هم كه حالت بسيطي دارد، يعني از
كلمهي دگر حاصل نشده. "خَمس" يك كلمه است. "خُمس" يك كلمه است، "ثُلث" يك
كلمه است، "رُبع" يك كلمه است و اينها به ظاهر مركب نيستند، بسيط اند و
قابل قسمت نيستند. يعني اعدادي كه شما در درون تجسم داديد، الآن اگر
بپرسند خمس يا پنج (لازم نيست خمس باشد، لازم نيست عربي بگوييم. پنج، ده،
اين مركب است يا بسيط ؟ چه خمس عربي،تركي يا فارسي باشد ).
عدد 5، عدد 10 ( نه 11 و
12 )، عدد 20، عدد 30، عدد 40، عدد 50، إلي آخر اينها بسيط اند، يا
مركب؟
جواب: بسيط اند.چرا؟ چون
يك كلمه است.
در اينجا بين فلاسفه قيل
و قال است. علم همين است، تحقيق علمي همين است. ممكن است شما بفرماييد اين
قيل و قالها چه فايده دارند؟ خيلي فايده دارد كه ما ببينيم درونمان پر از
مجرد است؟ يا درونمان پر ازمركب است؟ اگر مجرد باشد، قابل تقسيم نيست و
اگر مركب باشد، قابل تقسيم است.
ببينيم
امور ذهني ما، اينها مجردند يا ماده ؟
« نظر ملاصدرا تجرد امور ذهني و غير قابل انقسام بودن »
آن يكي و دو تا و پنج تا و
ده تا نيست. انسان هر چيزي كه در خاطرهاش عبور كند، آيا اينها جزء
مجرداتاند يا جزء مركبات؟
ظاهر قضيه اين است كه
همهي اينها مجردند. حضرت ملاصدرا اينجا اينها را تقريباً جزء مجردات
حساب ميكند و بعد هم كه جواب ميدهند، ميگويند: چون اينها حالت تركيبي
ندارند، قابل انقسام نيستند، از اين جهت اينها مجردند. عين بيانشان اين
است. آن كس يا چند تني كه اين بحث را عنوان فرمودهاند، آنها هم نظرشان
همين است.
پس الآن بر ما تثبيت شد،
ما يك امور اعتباريه داريم، هيچ. يك امور جزئيه داريم، آنها هم فعلاً هيچ،
يك امور ذهني داريم.
آيا اين امور ذهني جزء
مركباتاند يا جزء مجردات؟ جزء مجرداتند.
پس الآن براي ما تثبيت شد
كه امور ذهني هر بشر در ردهي مجردات ميآيد. يعني در ردهي مركبات و
اينها نيستند. چرا؟
ميگويند: به دليل اين كه
اگر 10 را ما بخواهيم 2 تا 5 تا كنيم، از معني 10 بودن رها شد. اگر 5 را به
5 قسمتاش كنيم، از معني خمس در ميآيد. اگر 30 را بر 2 تا 15 تا تقسيم
كنيم، از معني ثلاثين در ميآيد. چون اينها را اگر خواستيم تقسيم كنيم،
از معاني خود درميآيند، از اين جهت اينها مجردند و مركب نيستند.
(فهميديد
يا نفهميديد؟ اگر نفهميديد تا جور دگر بگويم. ولي ساده گفتيم مطلب چيزي
نيست).
ملاصدرا
:
تمام اعدادي كه در درون انساناند، اينها مجردند، چرا ؟ چون اگر اينها
را تقسيم كنند، از معني خودشان در ميآيند.
خوب، 10 تا را اگر ما بر 2
تقسيم كرديم، عدد دهاي ديگر در بين نيست، عدد 10 از بين رفت. اگر ثلاثين
را بر 3 تقسيم كرديم ميشود 3 تا 10 تا. پس عنوان ثلاثين از بين رفت.
اگر يك مادر را كه الآن
كله دارد، دست دارد، پا دارد، اين عنوان مادر دارد، اگر آمدند دستش را
گرفتند، پايش را گرفتند، انداماش را گرفتند، او ديگر عنوان مادر ندارد،
روزي هم گفتيم عنوان جسميت اينجا صادق است، ولي عنوان مادر بودن صادق
نيست.
دقيقاً انسان آنچه در
درون دارد، مانند سمبل مادر است. اگر تقسيماش كردند، از معني و عنوان خودش
جدا ميشود و چون از عنوان و معني خودش جدا ميشود، لذاست نميتوانند
بگويند اين مركب است، مجرد است.
يعني اينها ميگويند:
اگر عدد 10 را تقسيم كرديم، بر 1، بر 2، بر3، بر4، بر5، بر6، بر7، بر 8،
بر9، بر 10، عنوان عشره بودن از او برداشته ميشود، او معني خودش را
نميدهد، پس به اين دليل ميگوييم كه اينها مجردند.
حضرت
استاد دكتر سيد علي موسوي
: (استفاده
فقط با اجازه استاد معظم)
« امور
خاطره مركباند چون قابل تقسيماند»
ولي ما اصلاً اين حرفها
را قبول نداريم. اين نظر خودمان است. ما در مجهولات سخن نميگوييم، وقتي ما
ميگوييم "عشرة" يا "عشر"، اول 10 تا را گرفتيم، بعد عشره را آورديم. اين
عشرة نقشي ندارد، اين در حقيقت سمبل است.
اگر از ما و شما بپرسند
شما كه مثلاً در خاطره تان (حالا
ما همان كلمهي خودمان را بيان ميكنيم)
شما در خاطره يك كتاب داريد، در خاطره يك ساعت داريد، در خاطره يك صورت
داريد، اگر از شما بپرسند اين كتابي كه در خاطره داريد، اين (كاف، ت، الف،
ب) است يا اين كتابي كه در خاطره داريد آن فصلهاي اوست؟ آن مطالب اوست؟ آن
نوشته هاي اوست؟ آن شهدي كه در آن كتاب هست، آن معانياي كه در آن كتاب
هست، آن ردّ و اصلي كه در آن كتاب هست، آنها را اول شما انتخاب كرديد؟ يا
يك جلد بيمحتوا؟! اولي يا دومياست؟
جواب : اولي است. وقتي
ميگويند: كسي كتاب را در خاطره دارد، كتاب كه آن جلد بيمحتوا نيست، كتاب
يعني آنچه در آن نوشته است، كتاب آنچه در او هست.
وقتي شما يك انساني را در
خاطره داريد، آيا محتواي انسان در خاطرهي شماست؟ يا كله و پا و دست و
اندام او؟ محتواي او.
شما كه مثلاً علي(ع) يا
حضرت رسول(ص) را يا حضرت فاطمه(س) را در خاطره إنشاءا... داريد، آن مميزات
آنها را در اختيار داريد، منتهي با نام خودشان يعني فاطمهي بدون مميزات
معني ندارد، رسول ا... بدون مميزات معني دارد. علي(ع) بدون مميزات معني
ندارد. ما اين بحث را در امور ذهني هم گفتهايم، اگر آنجا اينها را
نفهميده باشيد، اينجا هم نميتوانيد بفهميد. اگر آنجا را خوب فهميده
باشيد، اينجا ديگر مطلب برايتان آسان است.
پس شما وقتي كه چيزي را در
ذهن قرار داديد، آن اندازههايش نيست، كليهايش نيست، جزئيات و ظرافات
اوست.
همان
داستان هارون و ليلا و گفته هاي ليلا.
گفت: ليلا تويي؟
گفت: از كاسهي چشم مجنون.
اين يعني چه؟ يعني او
ظرافت اندام مرا در نظر دارد، تو يك كلي را ميبيني! ما بحثمان در كلي
نيست.
نظر
حضرت استاد دكتر سيد علي موسوي
:
(استفاده فقط با اجازه استاد معظم)
پس بطور مطلق، تمام امور
ذهنيه يا اموري كه در خاطره هستند، اينها را نميتوان مجرد دانست بلكه
اينها مركباند. چرا مركباند؟ چون قابل تقسيماند.
ما 10 را تقسيم ميكنيم
ميگوييم يك دهم، دو دهم، سه دهم، چهار دهم، پنج دهم، شش دهم، هفت دهم، هشت
دهم، نه دهم، ده دهم.به جا هم برنميخورد.
پس نظر آنهايي كه
ميگويند: اعداد جزء مجرداتاند، چون قابل قسمت نيستند، اگر تقسيم شدند،
از معني در ميآيد، ما ابداً اين نظر را قبول نداريم؛ زيرا هر اسمي هم
مصداق دارد، هم مفاهيم دارد، طبق مصداق و مفاهيم.
(مصداق و
مفاهيم را در جايي بيان نموده ايم، بحث شيرين ديگري دارد إنشاءا... زماني
برسيم بيان خواهيم نمود ).
پس ما اعتبارها را يافتيم
و جزئي ها را يافتيم و امور درون را يافتيم، طبق بعضي نظرها امور درون
مجردند كه نظر خودمان اين را قبول نكرده.
ترجمهي
متن:
(صفحهي 264، جلد هشتم اسفار).
«وجه ثاني»
براي هر شئاي
حقيقتي است، او به آن حقيقت زنده است و اين حقيقت لامحالة واحد است، «غير
قابلٌ للتقسيم اصلاً ».
اين نظر كتاب ميگويد: هر
عدد قابل قسمت نيست. همانگونه كه ما برايتان توضيح داديم، عين عبارت كتاب
همين است. «غير قابلة للقسمة فإن القابل للقسمة»
واجب است كه باقي بماند با قسمت.
« والعشرة من
حيث أنها عشرة لاتبقي مع الإنقسام»
عبارت ميگويد:
زيرا عدد 10 (عشره) اگر
منقسم شد، ديگر نامياز آن عشره باقي نميماند. اين را كه دارد ميگويد؟
اين بيان ملاصدرا است، ملاصدرا دارند نقل ميكنند. اين در متن كتاب است.
«فإن الخمس
ليست جزءاً للعشرة بما هو نوع من الأنواع العددية بل هي جزء من كثرة
الوحدات و ليست للعشرة بما هي حقيقة واحدة جزءاً »
يعني اگر ما آمديم عشره را
بر 10 تقسيم كرديم، ديگر نه نامي، نه نشاني از عشره باقي خواهد ماند.
«فإذا انقسمت العشرة و حصلت الخمستان فهما جزآن للعشرة بما هي كثيرة لا بما
هي واحدة »
اما اگر آمديم بر 2 هم
تقسيم كنيم 2تا 5 تا ماندند، 10 از بين رفت.
بعد ميفرمايند «فإذا
ثبت ذلك» هرگاه اين مطلب بر تو ثابت شد، ميگوييم علم متعلق به
ماهيات مجرده است. «إن كانت حالاً في محل
المنقسم »
پس علم اعدادي كه ما در
درون داريم، اين ها جزء امور مجرده هستند و جزء امور مادي يا مركبه نيستند.
اين متن كتاب.
پس اينجا حضرت ملاصدرا
اين نظر را آورده اند و بعد خود حضرت ملاصدرا در صفحهي 265 ميفرمايند:
« إن هذا
البرهان غيرجار في كل نفس بل إنما يدل علي تجرد العاقلة »
بله. چون اين عدد را اگر
به هم بزنيم عنوانش از بين ميرود، بهتر آن است كه بگوييم اين مجرد است و
اين مركب نيست، اين هم نظر حضرت ملاصدرا.
پس روانتر بگويم: حضرت
ملاصدرا تمام اعدادي كه انسان در درون دارد و تمام صوري كه در خاطره دارد،
اينها را جزء مجردات ميدانند.
اين آخرين نظر حضرت ملاصدرا است. پس
هر امور ذهني از نظر حضرت صدرا مجرد است.
حضرت
استاد فرزانه دكتر سيد علي موسوي:
ولي ما اين را قبول نكرديم
چرا؟ چون گفتيم:
« ما اول
مفاهيم و معنا را ميبينيم بعد اسم را ».
اين را در امور ذهني هم
مفصلاً گفتهايم. پس چناني كه نقطه قابل قسمت نيست، امور ذهني هم از نظر
ملاصدرا و بسياري از فلاسفه قابل تقسيم نيست، ولي نظر خودمان اين را
نميپذيرد.
حالا به قدري كه وقت داريم
از مجرد نكاتي بگوييم:
توضيحات
حضرت استاد دكتر سيد علي موسوي:
(استفاده فقط با اجازه استاد معظم)
«مجرد
چيست؟ قديم»
مجرد چيست؟ قديم. يك قديم
حقيقي است و يك قديم اضافي است.
***
”قديم
حقيقي“
آن است كه در ذاتاش، در حالتآش در پيدايشاش و عيناش، به هيچ كس و به
هيچ چيز نياز نداشته باشد، نام آن قديم است.
( اين
قديم را اگر ياد مباركتان باشد، ما اوائلي كه خواستيم درس فلسفه را شروع
كنيم، آنجا قديم حقيقي و اضافي را گفتيم، آنجا شما فقط لفظش را نوشتيد،
اما به معنياش آگاهي نداشتيد، الآن يقين دارم ديگر بايد بفهميد )
قديم حقيقي آن است كه در
ذات، در پيدايش، نياز به چيزي ندارد، آن هم حضرت ذوالجلال است، آن هم حضرت
حق است.
او از علت پيدا نشده باشد،
از نيستي پيدا نشده باشد إلي آخر. اسم اين همه قديم حقيقي است.
قديم حقيقي هيچ گونه
احتياج و نياز به غير ندارد، أزلي است، هميشه بوده، اينها همه پيرامون
قديم حقيقي اند. اما يك قديم اضافي داريم.
***
”قديم
اضافي“
آن است كه زمان پيدايش آن نسبت به ديگران بيشتر
باشد، چون مجردات قديماند ولي قديم اضافياند.
يعني اينها از دگران
زودتر پيدا شدند. الآن اگر از ما بپرسند عنوان مجردات را از نظر قديم و
حدوث چه تعبير كردهاند؟ چه جواب ميدهيم؟ اينها را قديم ميگويند، ولي
قديم اضافي. قديم حقيقي نيست.
چه فرقي
بين قديم ”حقيقي“ و ”اضافي“ است؟
قديم حقيقي را گفتيم بي
نياز است، از چيزي پيدا نشده، أزلي هست، ابدي هست، منتظر ديگري نيست. اما
قديم اضافي نه. قديم اضافي به فرمان آمد، به دستور ديگري آمد. اگر ديگري او
را ايجادش نكرده بود، پيدا نميشد.
خوب، چرا اين را قديم
گويند؟ چون از ديگر موجودات زودتر پيدا شد.
اينجا
يك ابرو باز كنيم:
آيا فقط
مجردات قديم اضافياند؟ يا چيز دگر هم قديم اضافي است؟
جواب: هر چيزي كه از
مصدر و مشيت حضرت باريتعالي اول صادر شده باشد او يا روح است، يا عشق است،
يا نبوت است، يا رسالت است، يا عصمت است يا مجموع همهي اين صفاتي كه
گفتيم. به فرمان او اول آمد، و هر چيزي كه اول آمده باشد، نامش را قديم
اضافي گذاشتند.
”اضافي“
چه معني ميدهد؟
«يعني نسبت
به دگران قديم است، ولي از حضرت حق كه پيدا شد، حادث است».
نظر مباركتان باشد، اين
جمله خيلي ظريف است!
اگر او را با حضرت حق
بسنجيم، نامش حادث است، اما اگر نسبت به مادون خودش بسنجيم، اسماش قديم
است، منتهي كدام قديم؟ قديم اضافي.
چرا اضافي گويند؟ يعني بعد
از او مثلاً ملائك آمدند، بعد از ملائك افلاك آمدند. او اول آمد و چيزي كه
بعداً آمده و پيدا شده، از شهد مهر حق پيدا شد، اسمش را قديم اضافي گويند.
« شب قدر ؛ تسليم، باختن و يافتن!! »
هنوز خيلي مطلب در مجرد
داريم وقت ندارم. نكاتي عرفاني در اينجا هست اين را بيان كنم كه:
« آن كه
عينيت براي بزم بروز حق داشته باشد، او قديم اضافي است و در شهد او سرگرم
است ».
دوش
وقت سحر از غصه نجاتم دادند
وندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند
(حالا
اينجا نكاتي از نظر عرفاني دارم، ببينم ميتوانيم اينجا قديم اضافي را
بيان كنيم يا نه؟)
در نمايش
اين داستان بزم قرب و شهود و معاشرت است.
يعني از اين « دوش وقت
سحر از غصه نجاتم دادند » هم بزم قرب و هم شهود و هم معاشرت را نشان
ميدهد.
اين سه چيز در او هست.
يعني لحظهي وصول آنچه
داشت تسليم نقد جان معشوق و پس از تسليم تهي و آرامش يافت و تا تهي شد و
آرامش يافت،جام تجلي را براي نوشيدن به او دادند.
آن هم در هر زماني ني. آن
حالت را در شب اندازهاي، در لحظهي خاصي!
” شب قدر“
آن لحظهي خاص است، لحظهي قرب به بزم يار است و بزم شهود است و بزم وصال
است و لذت سرور آن براي سالك سعادت بود.
« مهمترين و
باشكوهترين اصلاش را داد و زيباترين را گرفت ».
يعني هر چه داشت داد و هر
چه داشت باخت و چون چهرهي اصلي را باخت، راه محبوب را يافت.
و چون راه محبوب را يافت،
به او گوهري دادند و آن گوهر، گوهر آرامش است.
يعني
نقدي كه داشت به محبوب به قمار داد و چون به قمار داد، تسليم او نمود و چون
تسليم او نمود، جام تجلي را به او دادند و چون جام تجلي را به او دادند، پس
به سر كشيد و سرمست جام تجلي شد و در آن حال گوهري يافت و آن گوهر آرامش
است.
اگر همهي اينها را
جمع كنيم، اسماش قديم اضافي ميشود.
« يعني
هر چيزي كه قدمت در بزم او يافت اين است ».
دوش
وقت سحر از غصه نجاتم دادند
وندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند
من اگر
كامروا گشتم و خوشدل چه عجب
مستحق
بودم و اينها به زكــاتم دادند
من نقدم را دادم، او
به من جام تجلي داد و چون جام تجلي را نوشيدم، آرام شدم يعني سهمام را از
يارم گرفتم.
كه
ميتواند به اين سهم برسد؟
آن كه اول از همه در
خانهي يار را بكوبد، در را باز كنند!!!
صفحهي
294 ـ
(جلد 8 اسفار)
« حكمة عرشية »
« إعلم أن
هذا البرهان أيضاً غير دالّ علي أن لكل إنسان جوهراً مفارقاً عقلياً بل يدل
علي أن القوة العاقلة غير بدنية، و هو كما يدل علي أن القوة العاقلة ليست
بدنية يدل علي أن القوة الخيالية و الوهمية أيضاً ليست بدنية؛ فإن بعضي
المشايخ... إلي آخر. »
« حُجَجي بر نفس»
اگر نظرتان باشد، بحث ما
در سير نفس است و در اوائل همين
بحث ما يك عبارتي داشتيم كه گفتيم صفحهي 260 فصل (1) «في
بيان تجرد النفس الناطقة الإنسانية» در اينجا بوديم و بعد گفتيم «و
فيه حججٌ: الأؤلي أن تدرك الكليات».
بحث اول
در اين بود كه نفس
كليات را مييابد.
حجت دوم
صفحهي 270 ”عقلٌ و جسمٌ“ يعني باز نفس هم تسلط بر عقل دارد و هم
تسلط بر جسم دارد. اين حجت دوم بود.
حجت سوم
صفحهي 280 اين است كه: نفس بين تمام انسان مشترك است .
حجت چهارم
صفحهي 284 باز نفس بر قوهي عاقله تسلط دارد .
حجت پنجم
صفحهي 287 نفس
هم بر قالبها و هم بر جزئيات بدن تسلط دارد.
حجت ششم
صفحهي 293 باز نفس بر نيروهاي حيوانيه تسلط دارد .
(كه ما
يازده حجت داريم، تا اينجا كه گفتم مجملاش را بيان كردم، شما خودتان در
كتاب نگاه كنيد و عبارتهايي كه صفحاتشان را با همين كلي كه بيان شد تعيين
كردم، بررسي بفرماييد، مطلب برايتان روشن ميشود ).
« آيا نفس
علاوه بر تأُثير در اعضاء، ايجاد ”انقلاب“ هم ميكند؟»
ولي بحث فعلي ما در اين
مورد است كه حالا ببينيم در نيروهاي عاقله يا در نيروهاي حس اينها چه
ميكنند؟ ابتدا ظاهر اين عبارت ر ا برايتان ترجمه كنيم، بعد توضيح ميدهيم.
جان مطلب
اين است كه: در اين فصل يازده حجت است و هر حجتي هم نفس را نوعي تعريف
نموده و در حجت ششم كه اولش اينجا هست، صفحهي 293 :
الحجة السادسة: « لو كانت قوة العاقلة جسدانية لضعف في زمان الشيخوخة
دائماً»
اين «حكمةٌ عرشية» است.
ملا صدرا ميگويند: يك
حكمت عرشي است و آن اين است كه برهان دلالت ميكند بر اين كه انسان جوهري
است مفارق عقلي و اين جوهر مفارق در جسم نيست. چناني كه قوهي عاقله در جسم
نيست. و نيز خياليه هم در جسم نيست و وهميه هم در جسم نيست.اين مربوط به
كدام بحث است ؟ «حكمةٌ عرشيه».
يك تعريف
كلي در اين زمينه بكنيم، ببينيم موضوع چيست؟
سؤال
: نفس بشر در جسماش و در پوستاش و در خوناش و
در ساير نيروهاي بدناش اثر ميگذارد ولي در حال اثر، تنها كارش آن است كه
ذرات بدن را منقلب ميكند يا نميكند؟ اين اصل سؤال است.
يقيناً نفس در بدن، در جسم
اثر ميگذارد، در خون اثر ميگذارد، در استخوان اثر ميگذارد، حتي در موي
اندام اثر ميگذارد.
( چه اثر
ميگذارد ؟ از نفس صحبت ميكنيم، نفس اثر ميگذارد).
اين اثري كه نفس در اينها
ميگذارد سؤال اين است آيا اينها را منقلب ميكند؟ يعني مثلاً
كهنهشان ميكند؟ نوشان ميكند؟ قدرت به اينها ميدهد؟ يا قدرت را از
اينها ميگيرد؟ چكارشان ميكند؟اين اصل سؤال است.
مثلاً حضرتعالي داريد
تعريف ميفرماييد كه: نفس بر بدن تسليط دارد، مسلط است. فوراً ميپرسند:
آيا اين تسليط ذرات بدن را به هم ميريزد؟ كم و زيادش ميكند؟ مثلاً در
خون اثر ميگذارد؟ كم و زياد ميكند؟
جواب يك جمله است. خير،
ابداً. او حق ندارد كه خون را به هم بزند، او حق ندارد استخوان يا ساير
نيروهاي بدن را در هم بريزد. چرا؟ چون آنها از يك عوالم ديگري دارند
دگرگون ميشوند. آنها يعني اين كه خون كم يا زياد، پوست بدن بد رنگ يا
خوش رنگ، بدن در طراوت يا در ذبول، در دثور يا در راست بودن؟ اينها ربطي
به نفس ندارد.
پس الآن
اگر از ما بپرسند كه: نفس كه بر بدن مسلط هست، نقشاش در اينجا چيست؟ چه
جواب ميدهيم؟
ميگوييم: فقط او مسلط
هست، اينها را به قبضه دارد، فرمان صادر ميكند ولي بدن را (يعني ماده
را؛ هدفمان ماده است)، ماده را دگرگون نميسازد.
اينجا
نظر مباركتان باشد.
يعني در اين «حكمةٌ
عرشية»يك ”چرا“ ميآيد و آن چرايش اين است كه كسي اشكال ميكند، چطور
شد يك انسان اگر بر مركبي سوار شد، اين مسلط است ديگر، به او فرمان ميدهد
حركت كن. اين مركب جسماش و هر چه اين انسان بر او نيروي قدرتش را انجام
داده، در او اثر ميگذارد. يعني در تند حركت كردن، در حتّي خسته شدن يا سر
حال بودن!
چطور
نفس وقتي كه بر بدن مسلط هست، در مادهي او اثر نميگذارد؟
و حال اين كه ما داريم ميبينيم در عالم ماده، هر ماده كه بر مادهاي مسلط
شد، او را تحت تأثير قرار ميدهد؟
دو شاخ؛ شاخ درخت اينها
كه به هم ميخورند، يك فعل و انفعالي در اينها پديد ميآيد، چطور شد نفس
با آن عظمت بر بدن مسلط ميشود، ولي مثلاً لب را خراب نميكند؟ چشم را خراب
نميكند؟ عضو ديگر بدن را خراب نميكند؟
عده اي
اين اشكال را در تسلط نفس بر بدن وارد نمودهاند.
پاسخ
حضرت استاد فرزانه دكتر سيد علي موسوي:(استفاده
فقط با اجازه استاد معظم)
« ماده بر
ماده فعل و انفعال دارد ولي نفس، جوهر مفارق (فوق ماده) است!!»
البته
اين را ملاصدرا جواب ندادهاند با يك عبارتي ردش كردند ولي جواب اين است
كه:
بلي، ماده به ماده
اثر ميگذارد، ولي جوهر مفارق او فوق بر ماده است. جوهر مفارق مثل
نيروي فكر است. خوب يك انسان در عيني كه خسته است، فكر او زنده است. در
عيني كه خسته است، فكر او عالي است، اينها جزء جوهر مفارق ميشوند.
مخصوصاً اشكالها را در اين زمينه مورد نظرتان باشد. گفتيم:
1) نفس بر جسم مسلط
ميشود. بعد جواب داديم آن را دگرگون نميكند، بعد
گفتند: چرا؟ ما داريم ميبينيم دو تا ماده كه به هم ميرسند،
اينها با هم فعل و انفعال دارند؟! (واقعاً
هم همين طور است. شما داريد ميبينيد، دو تا كف دستتان را كه به هم
بماليد، از آن دارد حرارت ايجاد ميشود، همان كه آقايان فيزيكدان گفتهاند)
ولي خود اين موضوع ربط به تسليط نفس ندارد، اين يك موضوع ماده است.
اين ماده به ماده ديگر نزديك ميشود، با هم فعل و انفعال دارند ولي
آنچيزي كه سبك است (اصلاً بالاتر از سبك است، بالاتر از وزن است)
هيچ دگرگوني به وجود نميآورد، چون اسم اين
”جوهر مفارق“ است.
« قوت نفس
با گذر عمر! »
مطلب ديگري هم باز در
اينجا هست كه: اگر نفس كه بر جسم مسلط شد يعني:
در صورتي كه نفس جسم
را دگرگون كند، هر چه عمر بشر بيشتر ميرود، نفس بايد ضعيفتر شود.
اين بالاترين دليلاش است يعني انسان در تازه جواني بايد يك جور نفس داشته
باشد، در كهولت (يا در متن دارد ”شيخوخيت“) در حال پيري نوعي نفس بايد
داشته باشد!! و حال اين كه قضيه درست به عكس است، يعني
هر چقدر عمر به كهولت نزديك گردد، اشراق نفس در
بدن انسان قوي تر ميشود.
«
مقايسهي ديدگاه
ملاصدرا
(اعلي
ا... مقامه)
و حضرت استاد فرزانه
دكتر سيد علي
موسوي»
اين خيلي بحث مهميدر عالم
است يعني اصلاً دانشمندان و محققان اينجا ماندهاند، اين نكتهاي كه الآن
ما داريم بيان ميكنيم، همهي دانشمندان ماندهاند. تنها
خود ملاصدرا چون قائل به حركت جوهر است،
ميگويد: همانگونه كه جسم دارد قدرت ميگيرد، نفس هم قدرت ميگيرد
ولي بعد از اين كه به حد اكمال رسيد، اين غلاف را كنار مياندازد، خودش
خيلي قدرت دارد. بيان ملاصدرا در حركت جوهريه همين است.
حضرت
استاد فرزانه دكتر سيد علي موسوي:
ولي ميدانيد،
ما حركت جوهريه را قبول نداريم، ما نفس را از
عالم جبروت ميدانيم، ملاصدرا نفس را از ماده ميدانند.
يعني ميگويند: ماده همانگونه كه در شكم مادر هست، نفساش از
همانجا پيدا ميشود، بعد دليل هم آوردند مثل كبريتي كه ميزنند از يك
ماده، لاماده يا چيزي ظريف پيدا ميشود.
اين
نظر ملاصدرا در حركت جوهريه است، ولي ما ميگوييم: خير، اصلاً عقل و نفس و
روح و عشق و علم را همه در عالم جبروت به ما دادهاند، بعد به اين بدن كه
آمدند شروع به فعل و انفعال كردند.
حالا از اين بگذريم.
آنها كه
قائل به حركت جوهريه هم هستند، قائلاند بر اين كه نفس در حال قوي است،
ضعيف نميشود، به همان قدرت خودش باقي است.
عبارت را اينجا برايتان
بيان كنم.
و ميگويند «و
ليس كذلك إذ قد يكون غيرمختلفة في فعلها» ميآيد و ميآيد و ميآيد
«و التذكر عنه الشيخوخية و إختلال البدن».
همان جمله آخر در صفحهي 294 ميگويند: اگر نفس در بدن قرار بگيرد،
بدن را متحول و منقلباش كند، همين كه به حالت شيخوخيت رسيد، اين نفس از
كار ميافتد و اين نفس مختل ميشود و بياثر ميشود! براي اين كه
اين رويداد به وجود نيايد نظر آن است كه:
ما بگوييم:
نفس هيچ فعل و انفعالي در بدن ايجاد نميكند.
يعني شما الآن كه در
اينجا حضور داريد، اشراق نفس بر بدنتان هست، وقتي هم كه ميخوابيد،
اشراق نفس بر بدنتان هست، وقتي هم كه مشغول كاريد، اشراق نفستان بر
بدنتان هست، وقتي هم كه مثلاً در حال عبادتايد، باز هم اشراق نفس بر
بدنتان هست لاينقطع اشراق هست ولي نه
خون را كم ميكند، نه پوست را، نه گوشت را، نه عضو را! او فقط حالت اشراف
دارد. فقط به حال
اشراف دارد، ديگر به هيچ حال بدن شما كاري ندارد.
يعني الآن اگر از شما
بپرسند نفس كه با بدن هست، بدن را فرسوده ميكند يا نميكند؟ نه.
ما همين مطلب را ميخواهيم
پيدا كنيم كه همين مطلب يك دنيا بحث است و بعد هم باز همين اشكال را كردند
كه چرا فرسوده نكند؟
گفتند دو ماده كه به هم
ميرسند، فرسوده ميشوند. جواب داديم كه:
نفس جوهري است مفارق.
تحقيقات حضرت استاد فرزانه دكتر سيد علي موسوي
:
(استفاده
فقط با اجازهي استاد معظم)
« جوهر مفارق »
براي اين
كه مطلب روشن شود، دو چيز را بايد برايتان بيان كنيم:
جوهر مفارق را شايد 12-10
نوبت گفتيم، ولي بحث اينگونه نكرديم، چون جايش همينجاست كه ببينيم اصلاً
جوهر مفارق چيست؟
ميگويند: نفس كه بر بدن
تسلط پيدا كرد، تن را نابود نميكند، كسي ميگويد: چرا؟ شما كه گويندهي
اين مطلب هستيد، ميفرماييد: چون نفس جوهر مفارق است. چون جوهر مفارق
است، از اين جهت بدن را منقلب نميكند.
حالا ما ميخواهيم بفهميم
اصلاً جوهر مفارق چيست؟
v
”مفارق“
به معني جدا شونده.
( نه جدا
شده. ما در جدا شده بحث نداريم. جدا شده با جبر است. يعني اين را از آن جدا
ميكند، يك قسمتاش ميرود اين طرف، يك قسمتاش ميرود آن طرف، اين جدا
شده است. ولي ”جدا شونده“ با مهر دارد جدا ميشود، نه با جبر. پس
فرق بين ”جدا شونده“ و جدا شده اين است: اگر ”جدا شده“ باشد، او را با
جبر ميرانند يعني دل او راضي نيست، با جبر مثلاً كودك را وقتي از مادر
جدا ميكنند به سوي مدرسه برود، اين ”جدا شده“ است. اين جدا شده و جدا
شونده. اين يك معنا ).
v
اين لغت ”جوهر
مفارق“ تازي (عربي) است. فارسي يا واژهي دگر نيست.
«
عَرَض مفارق
: رويدادهايي كه از اندام انسان رفتند.»
ما يك ”عَرَض مفارق“
داريم.
(اين ذره ذرهها را خواهش ميكنم دقت بفرماييد!).
باز ”عرض مفارق“ چه
صيغهاي است؟ چيست؟ ببينيد انسان قدرت جسمي دارد، رفته رفته اين قدرت از
بدن رفته، فرار كرده، اين عَرَض است، عَرَض مفارق است. يعني عَرَضي است
كه از ذات جدا شد.
همهي ما و شما در همهي
عمرمان عَرَض مفارق داريم. مثلآً سياه بود، سفيد شد، اين عَرَض مفارق است.
يعني از ذات جدا شده. سفيد بوده، سياه شده. اين ميشود عَرَض، عَرَض مفارق.
پس الآن
اگر از شما بپرسند عَرَض مفارق يعني چه ؟
عَرَض
مفارق
«رويدادهايي كه از اندام انسان رفتند».
اين ديگر بحث منطق است، نه
فلسفه. يقيناً در بين شما هستند آنهايي كه در دبيرستان سال آخر، در
دانشكدهها هم در رشتههاي فلسفه خوانده اند. يكي از مشكلترين مباني منطق
همين "عَرَض مفارق" است.
هيچ كس نميفهمد، چون
اينها تسلط بر موضوع ندارند يعني اين، مطلب را از آن كتاب گرفته، آن را
از آن كتاب... ولي خود جان مطلب، ريشهي اين در ” لئالي شرح منظومه“
حاج ملاهادي سبزواري است و يك كتابي هم هست به نام ”شمسيه“ در منطق.
كتابي هم هست به نام ”منطق ارسطويي“ كه هم كتب درسياند و بيانشان
هم كه خيلي سنگين است.
پس ما يك عَرَض داريم،
عَرَض مفارق.
عَرَض
مُفارق چيست؟ سفيد
بود، سياه شد، سياه بود، سفيد شد، اين لاغر بود، چاق شد، لاغري رفت، به
جايش چاقي آمد. چاق بود، لاغر شد، اين ميشود عرض مفارق. چون بحث ما در
مفارقات است، ميخواهيم مفارقات را پيدا كنيم.
يعني نفس ما جزء مفارقات
است، نفس هر بشر جزء مفارقاتاند.
(يعني تا
اين جراحيهاي اينگونه را انجام ندهيم، به اصل مطلب نميرسيم).
***
عرض مفارق غير لازم است بر زوال صفت اطلاق ميشود، برزوال صفتي كه در ذات
بوده اطلاق ميشود.
”زوال“ يعني نابود شدن.
كوتاه بود، بلند شد. سياه بود، سفيد شد. يعني زوال پيدا كرد.
يك چيزهايي در او بود،
آنها رفتند يا چيز ديگري جانشين شد يا نشد. اين ميشود عَرَض مفارق.
( تا عَرَض را نفهميم
جوهر را نميفهميم ).
حضرت استاد فرزانه دكتر
سيد علي موسوي : باز خودم اينجا مثالهاي ديگري هم زدم:
***چون
زوال كهولت و زائل شدن دوران جواني
(يعني جواني
رفت، يك كهولتي آمد، باز كهولت ميرود، يك حالت ديگر براي او به وجود
ميآيد).
همهي
اين مثالهايي كه زديم، اسماش را عَرَض مفارق نامند.
(حالا
ديگر شما ميتوانيد دربارهي عرض مفارق بحث كنيد؟ ميتوانيد؟)
اما چرا ”مفارق“
را ”مفارق“ نامند؟ جواب: جداي از ماده
و فوق جسمانيات است. ”مُفارق“ يعني پر زدن. چرا به جاي
مفارق اسم دگر برايش نگذاشتند؟ چرا نگفتند: ”متحد“؟ چرا نگفتند: ”خروج از
بدن“ ؟ چرا عنوان مفارقت دادهاند؟
جواب ميدهند: چون او
فوق بر ماده است.
بلاتشبيه نگاه كنيد. اين
دفتري كه در دست من است، جسم شماست. اين دستي كه ميآيد، نفس شما هست.
هيچ گاه ”نفس“ از زير
ماده شروع نميكند، از بالا ميآيد، از اين جهت او را جوهر مفارق گويند.
v
او را ”جوهر
مجرد“ هم نامند، يعني ما عرض را گفتيم، رفتيم به سوي جوهر.
v
”جوهر“
مجرد از ماده ”و هو قائمٌ بنفسه“.
پس نفس: 1) جوهر شد، 2)
قائم به نفس شد، 3) مجرد شد، 4) مفارق شد.
پس الآن اگر بپرسند: نفس
كه ميخواهد در بدن وارد گردد چه اسمهايي دارد؟ جوهر است، فوق بر ماده
هست، مجرد هم هست. اينها مربوط به اثر نفساند.
« در اقسام مفارقات »
حالا ما چند قسم مفارقات
داريم؟
1)
”مفارقات عقليه“، يعني
عقل را هم جزء جوهر مفارق نامند چون عقول.
2)
”مفارقات علويه“، مانند
عقول و نفوس.
3)
”مفارقات
قدسي“ مانند عقول مجرده و علوم.
4)
”مفارقات
محض“ كه اينها را عقول نوريه يا مفارقات نوريه نامند.
5)
”مفارقات
حقيه“ يعني آنچه كه ذاتشان مفارق هست.
پس يك عرض مفارق
داريم مانند زوال صفاتي كه از جسم بروز ميكند؛ يك جوهر مفارق داريم
كه هم اسماش عقل است، هم اسماش نفس، هم اسماش علوم است يعني علوم شما را
در حقيقت جوهر مفارق گويند. عقول و نفوس شما را هم در حقيقت جوهر مفارق
گويند.
پس شما وقتي در كتب
ميخوانيد جوهر مفارق، مفارق اين است.
« در
توضيح ”قائم به ذات“ بودن جوهر مفارق »
حالا اين جوهر مفارق گفتيم
”قائم به ذات“ است. يعني نه نياز به مكان دارد، نه
نياز به زمان. به هيچ كدام از اينها نيازمند نيست، او يك اشراق است.
چطور اين
را به عنوان مثال بگويم؟
يعني شما اينجا هستيد،
عنايت ميكنيد، مشهد را انتخاب ميكنيد، حالا مشهد نزديك است. شما اينجا
هستيد، عنايت ميكنيد، مدينه را انتخاب ميكنيد. چيست كه شما را به آنجا
ميبرد؟ اين نه نياز به مكان، نه نياز به زمان دارد، اسم اين را جوهر مفارق
گذاشتهاند. حالا آن كه شما را آنجا ميبرد يا علم شماست يا عقل شماست يا
نفس شماست يا روح شماست، (چون روح هم جزء جوهر مفارق است).
پس جوهر مفارق نياز
نه به مكان، نه نياز به زمان دارد، قائم به ذات است، وقتي بر جسم مسلط
ميشود، او را دگرگون نميكند.
واهمهي ما، آن هم مثل
جوهر مفارق است يعني بدن را دگرگون نميسازد.
به اين معني كه يك كسي در
حال كسالت است، تمام بدناش بيمار است، اما خيالاش نابود نميشود و
توهماش و ادراكاتش نابود نميشوند، تصوراتاش نابود نميشود و به هر جا هم
كه بخواهد سفر كند، سفر ميكند و برميگردد.
پس بيان ملاصدرا در اينجا
كه فرمودهاند: «حكمةٌ عرشية» اين است كه نفس تخيل، توهم اينها
مانند جوهر مفارق يا عين جوهر مفارقاند، بر بدن كه تسليط پيدا كردند،
بدن را متأثر نميسازند. اين بحثمان كه دراينجا بيان شد.
و اين را هم به شما عرض
كنم: اين كه شما كساني كه نيستند را در اختيار ميگيريد، از اشراق جوهر
مفارق است. اگر جوهر مفارق نباشد، نميتوانيد اندام كسي را در اختيار
بگيريد. يا آن كسي كه مرده 5 سال است،10 سال است كسي مرده، الآن دارند او
را تجسم ميدهند، اين تجسم از جوهر مفارق است.
كه اين را هم إن شاءا... جلسهي آينده بيان ميكنم.