<%@LANGUAGE="VBSCRIPT" codePage="65001" %> سایت محقق و فیلسوف متأله حضرت استاد موسوی
سایت رسمی محقق و فیلسوف متأله حضرت استاد موسوی  نفس اشراق پنجم (درج مجدد در سايت چهارم اسفند 1388)

 

«بسم الله الرحمن الرحيم»

گزيده‌اي از اشراق 5 نفس ـ صفحه‌ي 205 – جلد (8) ‌اسفار

با شرح و توضيحات حضرت استاد فرزانه، فيلسوف متأله، حكيم و عارف وارسته دكتر سيد علي موسوي

 

الباب الخامس

في علم النفس في الإدراكات الباطنة و فيه فصولٌ: فصل(1)

في الحس المشترك و يسمّي بنطاسيا أي لوح النفس و هي قوٌَة مودعة في مقدم الدماغ عند الجمهور و عندنا قوٌَة نفسانية استعداد حصولها في مقدم الدماغ بل في الروح المصبوب فيه يتعدّي إليها صور المحسوسات الظاهرة كلها ، و الحواس بالنسبة إليها كالجواسيس الذين يأتون بأخبار النواحي إلي وزير الملك.

واحتج علي إثباتها بحجج ثلاث؟؛ ...

 «حس مشترك»

يكي از مباحث ما بحث بصر بود و در بحث بصر، ما 4 روش يا 4 شيوه يا 4 ديدگاه را بيان نموديم. بخش اول آن طبيعيون و بخش دوم آن رياضيون و بخش سوم آن اشراقيون و بخش چهارم ديدگاه ملاصدرا كه حالت جواهري داشت.

هم اكنون اين بحثي كه داريم بيانش مي‌كنيم تكميل نظر اشراقي‌ها و تكميل نظر انطباعي‌ها و تكميل نظر شعاعي‌هاست كه مي‌خواهيم بدانيم اين نيروها، يعني نيروي باصره يا نيروي سامعه و ديگر نيروهاي حسي كه كاري و فعلي را از ذات خويش و نفس خويش انجام مي‌دهند، ‌مستقيماً در اين اندام كارشان را شروع مي‌نمايند؟ يعني آن شعاع بصر يا انطباع بصر يا اشراق بصر يك جهتش با حق است يك جهتش با خلق است؟ اين‌گونه كاري را انجام مي‌دهد؟

به ديگر بيان چشم‌هاي ما و شما كه مي‌بينند، گوش ما و شما كه مي‌شنوند يا زبان ما و شما كه سخن مي‌رانند آيا دو ضلعي‌اند؟ يعني يك جهت‌شان به حضرت حق است و يك جهت به نظام خلق است؟ يا نحو دگر است؟

اين‌جا دو بحث مطرح است يك بحث بهمنيار است، در صفحه‌ي 207 (جلد8 ):

 قال بهمنيار: و عندي إنه ليس يجب أن يكون الحاكم بأن هذا اللون هو هذا الطعم مدركاً للصور المحسوسة، كما إنه إذا أثار الإبصار الشهوة لم يجب أن يكون القوة ‌الشهوانية درّاكة بل يصح أن يكون النفس مدركة للطعم ...

اول نظر دوم را بيان مي‌كنيم چون در نظر اول دو بحث داريم فكر مي كنم زمان‌مان را به خود مشغول سازد كه آن نظر را بيان كنيم اين نظر دوم است.

 سير بهمنيار

« مطلوب من طيّ عمر در دائره‌ي علمي است »

بهمنيار از شاگردان مستقيم بن‌سينا بوده، سال‌هاي كمي هم نبوده كه در محضر بن سينا همراه بود يعني هم شب‌ها و هم روزها. بعضي برآنند والدين او، ‌او را تكليف به زندگي و همسر نمودند، او جوابي داد خيلي مهم، و آن اين بود كه:

مادرم! پدرم!

شما از من مي‌خواهيد خانه‌اي را پايه گذاري و زندگي اي را بسازم، احياناً از من فرزندي پيدا گردد كه به احتمالي موجب خير عالم باشد غير اين را مي‌خواهيد؟

والدين گفتند: خير ، آنچه ما براي تو طلب داريم و مي‌نماييم همين است. ما تشويش داريم تو تجرداً به تجرد روي و از تو اثري نماند!!

جواب بهمنيار اين بود كه:

مطلوب براي من حاصل است!! شما مي‌خواهيد بعد از سالياني به مطلوب برسم ولي هم اكنون مطلوب برايم حاصل است!!

يعني:

هر ساعتي كه از عمرم در دائره‌ي ‌علم طي گردد بَر است هم بر زندگي من و هم بر آرامش من و هم بر خير احتمالي آينده‌ي‌ من!!

 من كه هم خير را و هم آرامش را و هم وجدان را و هم دوستي را در آغوش دارم پي چه بايد بگردم؟

 فقط به من توصيه كنيد كه اين استوانه را محكم نگه دارم. كاري نشود كه متزلزل شوم و اين استوانه‌ي ‌دانش را از دست بدهم.

از شما مي‌خواهم پس از اين، ‌اين را به من سفارش كنيد، نه سفارش زندگي تلخ و شيرين را، ‌نه زندگي بود و نبود را، نه زندگي حرام و حلال را،‌ نه زندگي خواب و بيداري را !! پس اين كالايي كه دارم به من آن گرديد كه سفت و محكم با من بماند؛

 و اگر درخواست كنم از شما،‌ درخواست من آن است كه:

« اگر در نزد حق آبرويي داريد ،‌آن آبرو را به‌كار ببريد از حضرت حق درخواست كنيد تا من به اين حال بمانم! »

حضرت استاد فرزانه دكتر سيد علي موسوي: اين سيري در آغاز جواني بهمنيار بوده، ديگر تا زنده بودن بن سينا او را رها نكرد جز دو سه سالي آن هم به يك علتي بوده كه فعلاً جايش نيست. اگر به آنجا إن‌شاء ا... رسيدم فلسفه‌اش را بيان خواهم نمود.

« بهمنيار حواس پنج گانه را در نفس بيند »

بهمنيار مي‌گويد: چشم ما كه مي‌بيند، ‌گوش ما كه مي‌شنود، ‌بويش ما كه بوي‌ها را تمييز مي‌دهد، ‌حس ما كه كار مي‌كند،‌ در حقيقت نفس است. يعني اين‌ها در عين نفس‌اند؛ نفس مي‌بيند، نفس مي‌شنود، و نفس مي‌بويد و نفس مي‌خواهد،‌ اين نظر بهمنيار كه از شاگردان بن‌سينا بوده است.

او چه مي‌گويد؟ گويد نفس حاكم است نه بَصَر، اصلاً چشمي در كار نيست.

پس بهمنيار حواس پنج گانه را در نفس بيند. بصر يا چشم يك قالب است. گوش يك قيفي است، زبان يك مخروطي است و بيني يك شعاعي و استوانه‌اي است ولي در حقيقت آنچه حاكم‌اند در بدن انسان "نفسٌ قدسيٌ" است، آن نفس است.

ولي ملاصدرا بر بيان بهمنيار خرده دارد، مي‌فرمايد: بهمنيار ناتمام گفته است چون اگر قرار باشد نفس تنها حاكم باشد قوه‌ي‌ واهمه چه؟ قوه‌ي ‌تخيل چه؟ قوه‌ي ‌تصور چه؟ نيروي حافظه چه؟ نه، ‌اين‌ها همه‌شان مؤثرند، نفس ذي اثر هست ولي نه به آن گونه كه بهمنيار بيان نموده است. پس اول راجع به اين نيروهاي باصره، ‌نيروهاي سامعه، ‌نيروهاي تكلم و امثال اين كه اينها را حواس پنجگانه نامند. آقاي بهمنيار معتقد بود كه همه‌ي اينها نفسند ولي ملاصدرا اين را ردش كردند و گفتند هر كدام از اين‌ها كار خودشان را انجام مي‌دهند ولي با اشراف و تسلط نفس.

پس اين مطلب  ‌مطلب دوم ما بود.

اما آنچه در متن كتاب است:

الباب الخامس من علم النفس ...

اين باب 5 از علم نفس در ادراكات باطنيه هستند و در اينها چند فصل است. يك فصلش حس مشترك است كه نام اين را بنطاسيه يعني لوح محفوظ نامند.

تحقيقات حضرت استاد فرزانه دكتر سيد علي موسوي :

« كلمه‌ي بنطاس يعني چه؟»

كلمه‌ي‌ بنطاس دو معني دارد:

1) لوح محفوظ

لوح محفوظ جايگاهي است؛ اينگونه بگويم:

 **همه‌ي پرونده‌هاي زندگي بشريت در آن لوح محفوظ است.**

لوح محفوظ مانند ساختماني نيست كه ديوار دارد، ‌سقف دارد، ‌گنجينه‌ها دارد، چون وقتي ما مي‌گوييم پرونده‌ها آنجايند،‌ ادراك هر انسان به‌سوي چيزي كه ديده متوجه مي‌شود.

چگونه بگوييم كه بتوانيم يك ذره حقش را ادا كنيم؟

لوح محفوظ يك مأمن تجمع است كه در اين مأمن تجمع، در عيني كه در هم‌اند مزاحم هم ني‌اند يا نيستند. بلاتشبيه،‌ بلاتشبيه، بلاتشبيه ده هزار انسان، ‌50 هزار انسان، ‌100 هزار انسان، ‌كمتر يا بيشتر در يك جا تجمع دارند و اين‌ها به يك جايگاه يك متري نگاه مي‌كنند (قبلاً هم كمي به اين موضوع اشاره كرديم)  همه او را مي‌بينند ولي هيچ‌گاه ديد اولي مزاحم ديد دومي نيست. اگر آن شئ يك متر مربع، يك متر مربع كه سهل است، 10 سانتي متر مربع در نظر بگيريم، آن هم سهل است، حتي اگر به يك سانتي‌متر مربع هم تنزلش دهند، ‌باشد، باز تمام اين چشم‌ها بر او هستند، او را مي‌بينند ولي چيزي مزاحم هم نمي‌شود. نام اين لوح محفوظ است.

يعني اگر لوح محفوظ را بخواهيد در عالم حس معني‌اش را بيابيد، يك مرئي ،  كه مرئي‌ها در يك مكان ، ‌در يك لحظه با يك ديد او را مي‌بينند.

البته اين را كه ما گفتيم نه اين كه لوح محفوظ حضرت حق اين‌گونه كوچك از نظر حجمش باشد، ما كوچك نمودن اندازه‌هاي لوح محفوظ را براي تقريب فهممان گفتيم والا:

لوح محفوظ حضرت حق لا أول و لا آخرٌ، لا يمينٌ و لا شمالٌ، نام اين لوح محفوظ است. كه تمام پرونده‌هاي بشريت از زمان پيدايش عالم تا انقراض اين عالم در آنجا كماً و كيفاً موجود است.

همين كه بشر در روز قيامت بخواهد يك ذره خرده بگيرد بر داده‌هايش بلافاصله متصل به آن پرونده‌ي لوح محفوظ مي‌شود، هم خودش مي‌يابد و هم دگران!!

اگر در سكوت باشد رد مي‌شود اما اگر حرف بزند و معرض باشد آن پرونده بر اندام ماهيتي‌اش متصل مي‌شود، نام اين لوح محفوظ است.

(تا به‌حال شايد پنجاه نوبت از لوح محفوظ نام برديم ولي هم اكنون روشن شد. البته روشني‌اش وابسته به درس قبلي‌اش است1. اگر ما بحث قبلي را راجع به مرائي صحبت نمي‌كرديم اين مطلب را اينجا جرأت بيان نمي‌‌كردم. اكنون مفهوم لوح محفوظ روشن شد).

لوح محفوظ، ‌يك چيز لايتناهايي است كه تمام حالات بشر در آن‌جا جمع‌اند. پس اسم اين را بنطاسيه نامند. بنطاسيه از زبان يوناني است كه به فلسفه آمده است و معني‌اش لوح محفوظ است؛ و يك معني ديگر بنطاسيه حس مشترك است. پس الآن اگر از ما و شما بپرسند نيرو يا بنطاسيه چيست؟ گوييم يا لوح محفوظ است يا حس مشترك. (كه البته ما بحث مهمي در حس مشترك داريم. يك مقدارش را در اوائل بحث سوره‌ي آل‌عمران گفتيم، اين‌ها را با آن‌ها مطابقت مي‌دهيد تا مطالب عالي در حس مشترك داشته باشيد).

از هر كس بپرسيد حس مشترك چيست، از آن‌هايي كه خيلي هم در كمال‌اند بپرسيد‌، مي‌گويند نيروي بينش است. پس بنطاسي دو معني دارد.

 1) لوح محفوظ است كه معني‌اش را گفتيم.

«و كل شئ أحصيناه في إمام مبين».

لذاست علي(ع) فرمود: «أنا اللوح المحفوظ»؛ من لوح محفوظ‌ام.

يعني:  تمام پرونده هاي بشريت در عينيت ولايت جمع‌اند،

 حالا آنجا اگر خدايي نخواسته كسي ضد ولايت باشد چه مي‌خواهد جواب بگويد؟!!

پس اين معني بنطاسي است.

« نظر جمهور از فلاسفه و نظر حضرت ملاصدرا پيرامون حس مشترك »

«و هي قوة مودعة في مقدم الدماغ عند الجمهور»

يعني جمهور از فلاسفه برآن‌اند كه اين بنطاسي يا حس مشترك قوه‌اي است در مقدم بيني. مثل اين‌كه چند بار ديگر چيزهاي دگر را هم گفتيم.

« و عندنا قوةٌ نفسانية »

ولي حضرت ملاصدرا مي‌فرمايند: ما آن‌را به‌عنوان قوه‌اي كه به امانت گذاشته شده نمي‌شناسيم ما آن را يك نيروي نفساني مي‌دانيم.

جمهور1 از فلاسفه معتقدند كه آن نيروي بنطاسي « قوة مودعة عند الدماغ » ؛ يعني يك هزارم عدس، يعني يك ماده است، اين نظر جمهور از فلاسفه.

اما ملاصدرا مي‌فرمايند: نه خير، ما آن را قوه‌ي مودعه نمي‌دانيم ما آن را نيروي نفس دانيم.

جمهور از فلاسفه مي‌گويند: يك قوه است، اما ملاصدرا مي‌فرمايند: يك نفس است. آن نفس است، كه يك اشراق يا يك حركت بوجود مي‌آورد، اين‌ها را ايجاد مي‌كند.

بعد هم مي‌گويند كه: «و عندنا قوة‌ نفسانية استعداد حصولها بل في الروح»

ملاصدرا مي‌گويند: گاهي ممكن است اين نيرو در نفس باشد، ‌گاهي ممكن است اين نيرو در روح باشد1.

بنطاسيه: 1. يا لوح محفوظ                2. يا حس مشترك

مأمني كه در يك زمان همه چيز در او هست.

 

اين‌ها در كجاي بدن انسان جاي دارند؟ 

1.نظر جمهور از فلاسفه در مقدم بيني          

2. نظر ملاصدرا نيروي نفس يا روح

 خلاصه:

اگر خوب مطالبمان را جمع كنيم، ‌اول حواس پنج‌گانه را از نظر بيان بهمنيار گفتيم و بعد رد ملاصدرا بر بهمنيار بود، بعد رفتيم به نيروي بنطاسيه، بنطاسيه را گفتيم يا لوح محفوظ است يا حس مشترك؛ يا در مقدم بيني است كه نظر جمهور است يا از اشراق نفس است يا از عظمت روح كه نظر ملاصدرا است.

قبل از اين‌كه اين درس را بيابيد كلياتي داشتيد ولي الآن جزئيات را.

مابقي اقوال را وزنه مي‌كنند...

 « حس مشترك يك آگاهي‌دهنده براي تمييز بين طعوم و ... »

اين‌ها «كالجواسيس» ؛ يعني اين نيروي بنطاسيه مانند يك آگاه دهنده است.

«يأتون بأخبار النواحي» ؛ خبرها را مي‌گيرند.

اين‌ها ديگر فهمش خيلي مشكل است.

چه چيزي كالجواسيس است؟ چشم جاسوس است؟ نه؛ گوش؟ نه؛ زبان؟ نه؛ درك؟ نه؛ پس ما بايد حس مشترك را بفهميم تا معني آگاهي اين‌ها برايمان بدست آيد.

اين‌كه ما رنگ را مي‌بينيم مي‌گوييم قرمز است، يا رنگ دگر را مي‌بينيم مي‌گوييم زرد است همه‌ي ‌دانشمندان مي‌گويند چشم است كه اين رنگ‌ها را به ما مي‌دهد، بارها گفتيم 13 مليون سلول گيرنده بعضي براي شناسايي و بعضي براي بينايي رنگ است ... اما اين نيست . مي‌خواهند بگويند چشم آگاهي نمي دهد . اين‌كه اين رنگ سفيد يا سياه است چيز دگر است .

اين‌كه ما داريم غذا را مي‌جويم مي‌فهميم كه تلخ يا شيرين است اين يك آگاهي دهنده (جاسوس) لازم دارد.

اگر آن آگاهي دهنده نباشد كه به ما تفهيم كند، همه چيز برايمان يكسان‌اند.

يعني خردل كه خيلي تلخ است و شكر. خردل را بخوريم همان مزه را دارد، شكر را بخوريم همان مزه را دارد. يعني ما تمييز بين تلخ و شيرين نمي‌گذاريم. پس يك جاسوس يا آگاهي دهنده لازم داريم كه به ما تفهيم كند كه آهاي اين ميوه را كه مي‌خوري شيرين است اين را كه مي‌خوري تلخ است؛  آن يك آگاهي مي‌د‌هد.

بالاترين لطفي كه به انسان شده اين آگاهي دادن براي طعوم بدن انسان است. تمام لذائذ عالم از اين آگاهي‌اند. يعني اگر اين آگاهي دهنده نبود ما نمي‌توانيم بفهميم كه شور و شيرين با هم تفاوتشان چيست. اين يك موضوع كه بايد اين را از حس مشترك بفهميم.

در كتب خوانديد مي‌گويند: حس مشترك ... نه، آن حس مشترك نيست كه بگويد رنگ سفيد است يا نيست اين مهم نيست. اين‌كه حس مشترك رنگ‌ها را ببيند مهم نيست، اين كه تمييز بين طعوم بدهد تمييز بين زيبا و نازيبا بدهد، اين حس مشترك است.

« حضرت استاد فرزانه دكتر سيد علي موسوي خطاب به دانش پژوهان: تا بحال در جدول يافتن نبوديد اكنون در جدول يافتن افتاديم».

از هر كه ميل داريد بپرسيد اين‌كه ما طعام‌ها را از نظر تلخي و شيريني تمييز مي‌دهيم چيست؟ مي‌گويند نيروي ذائقه‌ي ما هست كه بين تلخ و شيرين تمييز مي‌دهد، ‌اما نيروي ذائقه يك وسيله است. يك چيز دگر است كه دارد اين‌ها را نشان مي‌دهد.

(اينجاست كه پزشكان بايد بيايند نزد فلاسفه مطلب ياد بگيرند!).

« من علم النفس في الإدراكات الباطنة »

(حضرت استاد فرزانه دكتر سيد علي موسوي: ”باطن“ چيست؟ باز اين‌جا دو بحث داريم. يكي حس مشترك است و ديگر فلسفه‌ي باطن كه از اساسي‌ترين مباني علمي‌اند. قوم باطنيه كه هستند؟ باطني‌ها كه هستند‌؟ باطني‌ها فرقه‌ي اسماعيليه هستند. چرا اين‌ها را باطنيه گويند؟ اگر رسيدم امروز بيان مي‌نمايم، اگر نرسيدم باز مي‌ماند إن‌شاءا... اگر زنده بمانيم براي جلسه‌ي آينده) .

تحقيقات حضرت استاد فرزانه دكتر سيد علي موسوي: (استفاده فقط با اجازه‌ي استاد معظم)

« تمام تمييزها و تمام يافته‌ها از حس مشتركند نه از باصره و سامعه و ذائقه ... »

اول حس مشترك را مي‌گوييم:

حس مشترك: تمام نيروي پنج‌گانه در حوضي مي‌ريزند كه آن حوض اين‌ها را با هم زير و ور مي‌كند. يعني نيروي شنيدن، نيروي ديدن، نيروي گفتن ‌و نيروي چشائي. اين‌ها گويا لوله‌هايي هستند كه به يك حوض بزرگ از درونشان آب به آن حوض مي‌ريزد. يعني تمام تمييزها و تمام پست و بلندي‌ها و تمام يافته‌ها از لوله‌ي ‌باصره نيست، از لوله‌ي سامعه نيست، از لوله‌ي تكلم نيست، ‌از كجاست؟ از حوض است. كه اين‌ها در آنجا خويش را تخليه مي‌كنند آن حوض اسمش ”حس مشترك“ است.

ديدن شما، ‌شنيدن شما، ‌به حوض حس مشترك مي‌رود. ذائقه‌ي شما قبل از اين‌كه بخواهد طعمي را بيابد، تلخي‌ها و شيريني‌ها را بيابد، به حوض حس مشترك سلام مي‌كند، ‌مي‌گويد مي‌خواهم بروم. آيا آن‌كه الآن مي‌خواهم ببينم تلخ است يا شيرين؟ مي‌گويد آرام باش. يك وقتي به دومي نگويي تلخ است، بگو شيرين است. آن‌كه شيرين است مي‌گويد به دروغ نگويي تلخ است كه ديگر راهت نمي‌دهم...

پس تمام اين نيروها يا حواس پنج‌گانه مأمن‌شان به يك حوض است اسم آن حوض ”حس مشترك“ است. همه مي‌روند توي اين حوض. او بلافاصله حكم صادر مي‌كند به ذائقه مي‌دهد، حكم صادر مي‌كند به باصره مي‌دهد، حكم صادر مي‌كند به سامعه مي‌دهد،‌ يعني اين‌ها آگاهي دهنده‌اند. زبان چون جاسوسي است يعني خبر مي‌دهد اما فرمان از حوض است.

اين را به عنوان يادگار داشته باشيد.

« بين دو ابرو به سجده نهادن سپاس يافتني‌هاست»

يعني تمام فرمان‌هايي كه گوش و چشم و زبان و مخصوصاً ذائقه صادر مي‌كند از فرمان حس مشترك است؛ آن هم چون حوضي است كه بلافاصله حكم صادر مي‌كند اين حوض كجاست؟ اين حوضي كه اين همه بگير و ببند دارد، ‌كجاست؟

«الآن خوب درك مي‌كنيد»

‌در قلب است؟ در مغز است؟ در شكم  است؟ در كجاست؟

جواب: بين دو ابروي انسان است.

و چرا بايد بشر بين اين دو ابرويش را به‌حال سجده گذارد؟

 يعني خدايا من هر چه را مي‌يابم تو را سپاس مي‌گذارم.

يعني مركز يابيدنم را به تو نثار مي‌كنم.

               علت اين‌كه سجده‌ها بايد بين دو ابرو باشند اين سپاس يافتني‌هاست.

(در اين قسمت از درس، حضرت استاد فرزانه دكتر سيد علي موسوي مي فرمايند: آنهايي كه از درس بي‌بهره شدند. توفيق از آنها سلب شد، براي دريافت اين نكته‌ها بايد به خدا پناه برد. مگر هر كسي لايق است اين‌ها را بگيرد؟!!)

«نقش نفس در حواس پنج‌گانه»

پس اين حوض حس مشترك اين فرمان‌ها را صادر مي‌كند و جاي آن اول مغز است. اين را گفته؟ اين مطلب را از كجا يافتم؟ رساله‌اي از حي بن يقظان ديدم او به زبان يوناني حس مشترك را نوشته. بعد عده‌اي به چند زبان ترجمه نموده‌اند.

« اين كالايي كه هم اكنون به شما تقديم مي‌كنم ،‌از رساله‌ي حي بن يقظان1 است ».

حس مشترك را كه خوب معني نموديم يعني ” اندريابنده “ يعني چيزي در جايي هست او را به واقع مي‌يابند و سپس فرمان صادر و به حس و سپس به مراكز ديگر مي‌رود.

يعني همانطور كه گفتيم اين نيروها به اين حس مشترك مي‌آيند سلام مي‌كنند، تعظيم مي‌كنند مي‌گويند چه به ما مي‌خواهي بدهي؟ مي‌گويد برو تلخي را بفهم، ‌برو شيريني را بفهم، برو رنگ قرمز را بياب، ‌برو رنگ زرد را بياب، برو سنگيني يا سبكي را بياب،‌ برو نرمش را بياب، ‌برو خشن را بياب، ... صدور همه‌ي اينها از حس مشترك است.

بعضي گويند حواس پنج گانه حكم صادر نمي‌كند. نفس منقوش مي‌شود. يعني هر چه را چشم ديد در لحظه هر چه را گوش شنيد، هر چه را ذائقه يابيد مي‌رود در حوض حس مشترك مي‌ريزد،‌ منقوش مي‌شود يعني ذائقه نقش تلخي يا نقش شيريني را يا نقش دگر را ، باصره نقش سفيد را يا نقش دگر را. پس دو نظر شد گاهي حس مشترك امر صادر مي‌كند گاهي منقوش مي‌شود. اگر منقوش شد ساكت است حرف نمي‌زند اما اگر فرمان صادر كرد سخن مي‌گويد.

حضرت استاد فرزانه دكتر سيد علي موسوي: (استفاده فقط با اجازه‌ي استاد معظم)

حالا ببينيم:  

«آيا نقش‌ها در عالم مهم‌تر است يا فرمان‌ها؟»

نقش‌ها مهم‌ترند يا فرمان‌ها؟ كه من خودم دومي را قبول دارم. يعني هميشه در منقوش‌ها. حق در جاي حق قرار مي‌گيرد نه حق را به دست اين و آن قرار دهند. حق بما هو حقه.

حالا ما ببينيم آيا نقش‌ها در عالم مهم‌ترند يا فرمان‌ها؟ خودم دوم را مي‌پذيرم. يعني اگر منقوش باشد نه تكبري هست نه تفرعني هست نه صوت كوتاه و بلندي است سهم‌تان را برمي‌داريد و مي‌رويد اما اگر به دست كسي بخواهند سهم‌تان را بدهند آن‌جا آن تكبر و تفرعن مي‌آيد آنجا حس حقارت مي‌آيد ...  إلي آخر.

پس در حس مشترك گاهي فرمان صادر مي‌شود و گاهي منقوش.

 حضرت استاد خطاب به شاگردان در احوالات روحاني:

ما الآن روي زمين كار نمي‌كنيم، ‌روي زمين حرف نمي‌زنيم، فوق بر عرش است كه حرف مي‌زنيم. گمان نكنيد الآن شما در اين دائره‌ي مكاني هستيد نه!!

 آن حس مشترك كه مي‌خواهد آگاهي دهد به اين امور آگاه دهنده يا فرمان صادر مي‌كند يا منقوش مي‌كند كه ما منقوش را بهتر داريم.

حس مشترك كه مي‌خواهد فرمان صادر كند يا منقوش گردد خودش نمي‌تواند كاري را انجام دهد او به آستانه‌ي‌ نفس قدسي نزديك مي‌شود و مي‌گويد: اي مولاي من، اي سرور من، اي بزرگ من، ‌زود به من بده كه من فقيرم. يعني:

اگر تو به من ندادي چگونه اين‌ها را جواب بدهم؟ خزانه‌ات را به خزانه متصل نما!!

در جا نفس قدسي اشراقش را به حوض حس مشترك مي‌دهد و حس مشترك به سامعه و باصره.

تا حالا با خود فكري كرده‌ايد كه باصره و سامعه چه ربطي به نفس قدسي دارند؟!

اين نتيجه‌ي 5 جلسه درس است كه در اين جمله رو مي‌آيد.

« التماس حس مشترك به درگاه نفس قدسي »

يعني حوض حس مشترك كه مي‌خواهد فرمان صادر كند يا منقوش كند، به آستانه‌ي‌ نفس قدسي مي‌رود، ‌زانو مي‌زند،‌ التماس مي‌كند از او مي‌گيرد. خوب، ‌نفس قدسي از كجا مي‌گيرد؟ نفس قدسي هم از صاحب خودش مي‌گيرد آن هم از خداي لايزال مي‌گيرد.

چرا گويند حس مشترك در جوف دماغ (يعني بين پيشاني) است؟

Ø      اين كه قطره را مي‌بينيد (يا آتشگردان را مي بينيد) قطره وقتي كه مي‌آيد مي‌بينيد دارد به زمين مي‌رسد، ‌اين از حس مشترك ما و شما است. يعني اگر حس مشترك نباشد، اين قطره را ما نمي‌بينيم روي زمين بريزد، در هوا پراكنده مي‌شود.

Ø      اينكه آتشگردان را مي‌گردانند يك دائره تشكيل مي‌دهد اين از حس مشترك ما است.

Ø      اينكه اگر به صفحه‌اي چكش را محكم بنوازند يك صوت اتصال به گوش مي‌رسد اين از حس مشترك ماست.

اينكه ما حس مشترك داريم يعني الآن مي‌گوييم ما حس مشترك داريم آيا از ادراك ماست؟ از تصور ماست؟ آيا از توجه ماست؟

اما بايد بدانيم: « احساس خالص بي فايده است

Ø      كودك ماه را در آسمان مي‌بيند به آن حس دارد، هي دستش را دراز مي‌كند ولي از اين حس بهره نگرفته.

Ø      يا آواز بلبل براي گل حس دارد اما از حس‌اش بهره نمي‌گيرد.

حسي در عالم بها خواهد داشت كه از آن حس بهره‌ها بگيرد.

حس كودك خالص است و بلبل حسش خالص و حس خالص بي‌بهره، حس بايد بهره داشته باشد.

صفحه‌ي 241 ، فصل (6)

في تعديد مذاهب القدما في أمر النفس ذكرها الشيخ في الشفا و نقض‌ها و نحن نحمل كلامهم علي الرموز و نأولها تأويلاتٌ حسنةٌ بقدر ما يمكن إنشاء‌ا... تعالي.

 قال: قد اختلف أقوالهم في ذلك لإختلاف المسالك إليه.

فمنهم من سلك إلي علم النفس من جهة الحركة.

و منهم من جمع المسلكين.

و منهم من سلك طريق الحياة غير مفصّلة.

...                                       

« در معاني نفس »

ما بحث نفسمان اگر يادتان باشد از نيمه‌ي دوم خرداد سال گذشته1 آغاز شد و در اين مورد:

1)     اولش مبدأ تكوّن نفس بود.

2)     حقيقت انسان در نفس.

3)     جوهر يا عَرَض نقس.

4)     نفس حيواني.

5)     نفس در تمام‌ قوا.

6)     حس مشترك يا قوه‌ي بنطاسي.

7)     تسلط بر متخيله و واهمه.

8)     تمام قوا را نفس دارد.

پس ما تاكنون در اين 8 مورد كه راجع به نفس بحث شده  إنشاءا... شما مطالعه فرموديد يا براي تكثير آن هم كه إنشاءا... مرحله‌ي بعدش اقدام خواهد شد، ‌اين نكات در آنجا هست2.

بحث امروز ما در خود نفس است كه اقوال فلاسفه‌ است، هر كدام از فلاسفه نظري دارند و نامي براي نفس نهاده‌اند. اين يك معنا و گاهي اين اختلاف در اقوال شامل معاني نفس مي‌شود. گاهي خود نفس را آن گويند و گاهي معني نفس را. اين‌جا نظر مباركتان باشد.

ترجمه‌ي متن كتاب:

«اين فصل (6) در تعداد اسم‌هايي است كه مذهب قدما براي نفس نهاده‌اند».

چه كسي اين را نام‌گذاري كرده؟ ‌فلاسفه‌اي كه در قدمت هستند. آنهايي كه چه قبل از ميلاد،‌ چه بعد از ميلاد، چه آغاز اسلام، چه قبل از ملاصدرا؛ هدف ايشان اين است يعني الآن اگر از حضرتعالي بپرسند مذاهب قدما در امر نفس چيست؟ هدف از قدما گاهي فلاسفه‌ي قبل از ميلاد، و گاهي بعد از ميلاد و گاهي آغاز اسلام و گاهي قبل از ملاصدرا است.

«ذكرها الشيخ في الشفا» ملاصدرا دارند بيان مي‌كنند كه شيخ (منظور از شيخ ابن سينا است) در شفايش اينگونه گفته است «و نَقَضها» يعني اين اقوال فلاسفه را آورده ولي نقض آنها را ابن سينا بيان كرده كه ما اين را مي‌گوييم و ردش هم مي‌كنيم يعني اين حرف‌هايي كه اين‌ها گفتند ما قبولش نداريم.

حضرت ملاصدرا مي‌فرمايند: «و نَحنُ نَحمِل» ولي ما بيان مي‌كنيم مثل ابن سينا ردش نمي‌كنيم يعني كار ما اين است كه مي گوييم دلائل را مي‌آوريم، ‌ولي رد نمي‌كنيم. تأويلش مي‌كنيم يعني يك وجهي برايش درست مي‌كنيم.

پس فرق بين ملاصدرا و ابن سينا چه شد؟

ابن سينا دلائل را مي‌آورد رد مي‌كند ولي ملاصدرا مي‌آورند وجهي برايش درست مي‌كنند يعني مي‌فرمايند به اين دليل درست نيست.

«و نحمل كلامهم علي الرّموز و تَعَقُّلِها» يعني ما به رموز و جان مطلب آن توجه مي‌كنيم. «تأؤيلاتٌ حسنة‌ بقدر يمكن» ما تأويل مي‌كنيم ، منتهي تأويل خوب، نه تأويل بي‌جهت،‌ نه تأويل بي‌فايده . تأويل مي‌كنيم اما به‌ قدري كه امكان‌پذير است إنشاءا... .

(پس تا اين‌جا عبارت درشت خط بود در كتاب صفحه‌ي‌241 جلد 8).

« اختلاف مسلك در فلسفه چيست؟ »

«قد اختلف أقوالهم» أقوال اين آقايان مختلف است.

«لإختلاف المسلك إليه» يعني چون اين‌ها اختلاف مسلك دارند.

اختلاف مسلك يعني چه؟

مسلك غير از عقيده است.

يك وقتي حضرتعالي از اين تعبير بدي نكنيد. مسلك، فرض بفرماييد كه ميرداماد فيلسوف بودند، تقريباً مسلك اشراقي‌ها را داشته، ‌ملاصدرا فيلسوف بودند هم مسلك اشراقي‌ها داشته و هم مسلك مشائي‌ها را داشته. حاج ملاهادي سبزواري فيلسوف بودند مسلك عرفا داشتند. ببينيد اين‌ها با هم مغايرند. يك علم را دارند پيروي مي‌‌كنند، فلسفه را! اما مي‌بينيد يكي از اين فلسفه رفت بسوي اشراق. يكي به سوي مشاء ...

«خطاب حضرت استاد فرزانه دكتر سيد علي موسوي به دانش پژوهان:

 شما هم بايد همان‌جور باشيد شما هم إنشاءا... وقتي لبريز شديد (پر شديد) ديگر بايد از خودتان يك تراوشي بزند. آن وقت ببينيد شيوه‌ي شما، كداميك از اينهاست؟ يعني كدام بهتر مي‌آيد؟ يعني مشائي‌ها را بهتر مي‌توانيد قبول كنيد؟ ‌اشراقي را بهتر مي‌توانيد قبول كنيد؟ يا رواقي را قبول مي‌كنيد؟ رسمي را قبول مي‌كنيد‌؟ آن ديگر بسته به آن جوششي است كه إن‌شاء‌ا... در درونتان ايجاد مي‌شود. چون الآن هم ديگر بايد حالت جوشش باشد. ببينيد الآن ميل شما در اين مطالبي كه بيان مي‌شود يا آيه‌هاي قرآن يا مبناي حديث كداميك از اينها را بهتر مي‌يابيد؟

مثلاً اگر ما حالت اشراقي داشته باشيم مطلب را خوب مي‌فهميم و درك مي كنيم؟ يا اگر حالت روائي داشته باشيم مطلب را خوب درك‌اش مي‌كنيم؟ يا اگر حالت عرفاني داشته باشيم؟ كداميك؟»

اين‌ها اسمش مسلك است.

اين است كه اين بزرگواران هر كدام چون يك مسلكي داشتند از اين جهت اختلاف عقيده دارند از اين جهت عقيده هاشان با هم مغاير است.

«قد اختلف اقوالهم في ذلك لإختلاف مسلك إليه فمنهم من سلك إلي علم النفس من جهه‌ي الحركة».

(1بعضي از اين فيلسوفان نفس را جان حركت دانند

 حركتي كه در گل است، ‌نفس گل است. حركتي كه در كوه است، نفس كوه است،‌ حركتي كه در درخت است، نفس درخت است (مطلب زيباست!)،‌حركتي كه در انسان است نفس انسان است. يعني اصلاً از نفس نام نمي‌برند مي‌گويند «النفس الحركة‌» يعني حركت نفس است، نه نفس حركت است.

ببينيد اگر بگوييم نفس حركت دارد اين نفس مي‌شود اصل، حركت مي‌شود فرعش. اما اگر بگوييم حركت نفس است خود حركت مي‌شود اصل. خيلي از فلاسفه مي‌گويند كه حركت يعني نفس. «الحركة نفسٌ » نه « النفس حركة ».

اگر بگوييم « النفس حركة » آن نفس مي‌شود ذات، ‌حركت مي‌شود عارضش. يا اگر بگوييم «النفس حركهٌ » نفس مي‌شود مبتدا،‌ حركت مي‌شود خبرش يعني مي‌شود مرحله‌ي دوم؛

اما اگر گفتيم « الحركة ‌نفسٌ » اصل حركت است.

حالا حركت چيست؟

ما حركت را در مباني خودش بيان كرديم1. و بر آن هستم كه ديگر روي حركت كار نكنيم چون در ذيل بحث‌مان اين‌ها را بيان مي‌كنيم. منابعي كه اين‌جا بيان مي‌كنيم رساله را هم كه حضرتعالي مطالعه بفرماييد ديگر نياز به درس استقلالي ندارد اول يك تعريفي براي حركت بيان كنيم.

تحقيقات حضرت استاد فرزانه، فيلسوف متأله، عارف وارسته دكتر سيد علي موسوي :

« حركت چيست؟ »

Ø      بعضي گويند: وجود بعد از عدم.

يعني يك چيزي پيدا شده كه قبلاً نبود. اين يك معني حركت است.

Ø      بعضي گويند: « كمالٌ بالقوة »

يعني كمالي كه بالفعل نيست كمال بالقوه است.

كمال بالقوه چيست؟ همين چند نهالي كه الآن روبرويتان هست را نگاه كنيد. پيش از اين درس چوبه‌ي خشكي بود الآن سبز شد اين اسمش «كمالٌ بالقوة» است  يعني اين حالت در او بود، در نيرويش بود، به اين صورت درآمد.

Ø      ارسطو گويد:‌ خروج عن المساوات.

مرحله سوم خروج از مساوات است. مساوات يعني چه؟ اين كاغذ را نگاه كنيد اين الآن مساوي است اما اگر اين‌گونه پايين برود،‌خروج از مساوات اگر هم بالا برود خروج از مساوات است. اين هم معني ديگر حركت.

Ø      بعضي گويند: شدن متدرّجاً   (يعني اندك اندك)

چگونه مثال بزنيم؟ شما كنار جدول آبي تشريف داريد، جدول خشك است يكباره مي‌بينيد آب شروع كرد به آمدن؛ اين مي‌شود ”شدن متدرّجاً“ يعني اندك اندك اين آب دارد مي‌آيد، پس معني چهارمش «شدن تدريجي» است.

Ø      عرفا گويند : نو شدن لحظه به لحظه.

 الآن اگر از حضرتعالي بپرسند حركت چند معني دارد؟ 5 معني:

1)وجود بعد از عدم؛ 2) كمال بالقوه‌؛ 3)خروج از مساوات؛ 4)شدن متدرّجاً؛ 5)‌نو شدن لحظه به لحظه.

« فلسفه‌ي ”حركت“ بروز زيبايان است»

« يا محوّل الحول و الأحوال » اين همان است نو شدن لحظه به لحظه است!!

(پس ما در حركت 5 معني عالي را مي‌توانيم بفهميم. حضرتعالي در جايي نشسته‌ايد كسي متكلم وحده است مي‌گويد حركت عالم را ببين و ... همان‌جا مي‌گوييد آقا صبر كن معني حركت را برايم تعريف كن. ببينيم چه مي‌خواهي بگويي؟؟ لابد چيزي مي‌گويد بعد شما مي‌گوييد خروج از مساوات يعني چه؟ حركت تدريجي يعني چه؟ يعني تا كسي اين‌ها را نفهمد نبايد بگويد). 

پس بعضي از فلاسفه گويند نفس به معني حركت شد يا حركت عين نفس است. همان‌گونه كه بيان نموديم نه اين كه نفس حركت دارد، حركت در نفس است. كه اين اشتباه اينجا حاصل نگردد.

ارسطو حركت را در خروج از مساوات مي‌داند ولي فيثاغورس حركت را غيريّت مي‌داند يعني ديد عرفا را (‌لحظه به لحظه نو شدن) مي‌پذيرد.

ما 5 ، ‌6 تا معني براي حركت نموديم اگر در جايي بحث بفرماييد كسي از شما بپرسد كه در كداميك از اينها بهترند؟ شما بلافاصله جواب مي‌دهيد كه ارسطو خروج از مساوات را قبول دارد. فيثاغورس لحظه به لحظه را، غيريت را.

الآن اگر واقعاً همه‌ي‌ معلوماتي كه حضرتعالي در اين زمينه داريد در يك ظرفي كنيد درش را ببنديد يعني از آنها استمداد نگيريد خودتان باشيد كه بخواهيد حركت را خوب تعبير كنيد به اصطلاح وجود بعد از عدم را مي‌توانيد بگيريد؟ خروج از مساوات را مي‌توانيد بگيريد؟ ‌تدرّجي را مي‌توانيد بگيريد؟ يا نو به نو شدن را؟

اين دست من الآن سكون دارد، مي‌خواهد حركت كند هي دارد بالا مي‌آيد، خوب ما از اين، وجود بعد از عدم را كم مي‌فهميم. از اين كمال بالقوه را كم مي‌فهميم ولي صرف نظر از معلوماتي كه براي ما تعريف نموده‌اند بهترين معناي حركت نو شدن لحظه به لحظه است. يعني چيزي كه لحظه به لحظه نو شد. عرض كردم هي زيباتر مي‌شود اين نظرتان باشد.

خروج از مساوات خودش را نشان مي‌دهد، وجود بعد از عدم خودش را نشان مي‌دهد اما لحظه به لحظه نو شدن علاوه بر اين‌كه خودش را نشان مي‌دهد زيبايي‌هاي خود را هم نشان مي‌دهد. 

«فلسفه‌ي حركت بروز زيبايان است».

(اين جمله را به عنوان يك گوهر داشته باشيد. اين را ديگر آنجا بيان نكردم يعني آن زماني كه اين را تعريف كردم نتيجه را آنجا نگفتم. نتيجه‌اش هم اكنون هست).

يعني كسي مي‌گويد حركت را اصلاً چه كارش مي‌خواهيم بكنيم؟

جواب: بروز جلوه‌ها، بروز زيبايي‌ها. اين خيلي روشن است. كودك هر چقدر دارد رشدش بيشتر مي‌شود بروز جلوه‌هايش بيشتر‌ مي‌شود، گل هر چقدر رشدش بيشتر مي‌شود بروز زيبايي‌هايش بيشتر مي‌شود. پس در حركت بايد بروز زيبايي‌ها باشد.

پس از اين چه مي‌فهميم؟

از اين مي‌فهميم تكرارها اگر در شوق و اصل باشند، هر چه بيشتر گردند جلوه‌‌ها بيشتر مي‌شوند!! اما اگر اين تكرار ريشه اش از ظلمت و تاريكي و نفرت باشد هر چقدر بيشتر گردد خسته تر مي شوند .

اينكه دو انسان وقتي بهم مي رسند يا از تكرار ها بدشان مي آيد يا خوششان مي آيد. اگر بدشان آمد پيداست كه ريشه‌ي اين برخوردها از تاريكي بوده ،‌اما اگر در تكرارها ساعت بعدش بهتر از ساعت قبلش باشد پيداست كه اين در مظانّ نور بوده در دائره‌ي نور بوده . اين است كه تكرار بعدي جلوه اش بيشتر از تكرار قبلي است. با اين مقدمه آنهايي كه مي گويند تكرارها ملال آورند اينها نمي‌فهمند دارند چه مي گويند!! آري تكرارها ملال آور هستند اما بين چند تن ؟ بين دو انساني كه اينها با بازي به هم رسيدند اما اگر از دل بهم رسيده باشند هر چقدر تكرارها بيشتر شوند ،‌جلوه ها بيشتر مي شوند اين نتيجه‌ي معني حركت است  ؛  واقعاًَ عالي است  .

اين است كه اگر حركت لحظه به لحظه باشد علاوه برآنكه خود را نشان مي دهد جلوه‌ي آن هم بروز پيدا مي كند . 

پس الآن اگر از حضرت شما بپرسند معني زيباي حركت كداميك است؟ نو شدن لحظه به لحظه . اين است كه فيثاغورس هم اين نظر را قبول دارد ،‌عرفا هم نظرشان همين است. لحظه به لحظه نو شدن است .

« يا محوّل الحول و الاحوال حوّل حالنا إلي أحسن الحال »

يعني از تو مي خواهيم كه آن جلوه هاي ما را نشان بدهي .

پس بعضي از فلاسفه مي گويند كه هدف از نفس ”حركت“ است وحركت يعني ابراز جلوه ها، ابراز بودنها .

«و منهم من سلك إليه من جهة الإدراك»

2) بعضي هستند كه مي گويند ”ادراك“ يعني نفس .

درك هم كه در نيروهاي دراكه چه 7 تا ،‌ چه 9 تا هستند چون آنها را قبلاً گفتيم رد مي شويم. پس يك گروهي از فلاسفه هدف از نفس را حركت گرفته اند گروهي هدف را ادراك گرفته اند .

« و منهم من جُمِع المسلكين »

3) باز از فلاسفه گروهي هستند كه ”هم بمعني حركت ،‌ هم بمعني ادراك“ گرفته‌اند .

 

« و منهم من سلك طريق الحيات غير محصلة »

4) بعضي مي گويند كه اصلاً نفس يعني زنده بودن ، ”حيات“ اصل نفس است .

الآن ما چند نظر را گفتيم ؟ 4 نظر . يكي ”حركت“ بود ، يكي ”ادراك“ بود، يكي ”جمع بين هر دو“ بود ‌و گروهي هم مي‌گويند ”حيات“ ، حيات يعني نفس .

صفحه‌ي 242 جلد (8) اسفار :

« فمن سلك منهم طريق الحركة و قد كان يخيّل عنده إنّ التحريك لا يصدر إلا عن متحرّك»

مي فرمايند كه آنهايي كه قائل بر حركت هستند مي گويند هيچ چيزي خود حركت ندارد مگر اينكه تحرّك او را به حركت وادارد . اين هم نظر آنهايي كه قائل بر حركتند.

ديگر اين چيزي ندارد كه بخواهيم بحث كنيم.

« فمنهم من منع أن يكون النفس جسمآً فجعلها جوهراً محرّكاً لذاته »

بعضي از فلاسفه مي گويند ما نه حيات قبول داريم نه حركت قبول داريم و نه آن يكي ديگر . بلكه مي گوييم :

5) نفس عبارت است از ”جوهر“ .

 پس بعضي از فلاسفه جان نفس را جوهر مي دانند.

 «‌و منهم من جعلها ما كان من الأجرام التي لا تتجزّي كُرّياً ليسهل دوام الحركة »

6) بعضي هم مي گويند اصلاً هيچ كدام از اينها را ما قبول نداريم مگر وقتي كه جسم مي‌خواهد ”جزء لايتجزّي“ شود .

 همان لحظه‌اي كه اين جسم ”جزءلايتجزّي“ خواست بشود همانجا بروز نفس نه ، ‌همان 1) پرتو او؛ 2)اشراق او؛ 3) ‌مثل او ؛  4) ‌نوع دگر .

هرگاه يك جسمي مي خواهد بمرحله‌ي آخر آخر رسالتش برسد ”جوهر فرد“ مي شود اين را بارها ما برايتان گفتيم يعني از آن حالت جسميت در مي‌آيد يك اشراق دارد ، يك حالت دارد ، اسم آن اشراق را نفس گذاشته اند.

1)گفتند حركت 2) گفتند ادراك 3) جمع بين هر دو  4) گفتند حيات 5) گفتند جوهر ؛

6)گفتند وقتي كه جزء لايتجزّي مي شود.

« و منهم من قال أنها ليست هي النفس بل أن محرّكها هو النفس »

 7) و بعضي هم مي گويند اصلاً نفس در كار نيست هرگاه بخواهد اشراق نفس بربدن گردد خداي متعال ايجاد نفس مي كند تا كارش را انجام بدهد كارش را كه انجام داد ديگر مي رود يعني باقي نيست.

اين هم يك نظر ديگري . اين مرحله‌ي‌ هفتم شد.

« و منهم من جعل النفس ناراً »

8)‌بعضي مي گويند اصلاً ”آتش“ اسمش نفس است

چرا ؟ آن لهيبي كه در آتش حاكم است اسم آن نفس است .

« و منهم من جعل النفس ناراً و رأي أن النار دائم الحركة »

چون نار هميشه در حركت است متن درسمان مي ماند إن‌شاءالله براي جلسه‌ي آينده.

پس الآن اگر از حضرت شما بپرسند اين نفس كه 8ـ7 ماهي است روي آن كار مي كنيم فلاسفه چند معني و چند حالت براي آن بيان نموده اند ؟  8 تا . يكي يكي را هم نام مي بريد . بلي، ‌حركت را خيلي قوي مي دانيم ولي در حركت هم مقداري از معاني اش را رد مي كنيم لحظه به لحظه را مي توانيم بپذيريم .

اين راجع به متن درسمان حالا يك نكاتي هم در اينجا هست :

نكات عرفاني حضرت استاد فرزانه، حكيم و عارف وارسته دكتر سيد علي موسوي :

آيا قلب و نفس و دل باهمند ؟ يا اينها با هم فاصله دارند؟

« الروح ، النفس موجودٌ في البهائم »

بايد بدانيم كه هم روح و هم نفس در چهارپايان هست منتها نفس و روح آنها از جسم آنهاست.

« اما النفس و الروح في عالم الأجسام الإنسان قد تحيّرت عقول أكثر الخلق في إدراكه »

اينجا روح و نفسي كه در جسم انسان است همه‌ي‌ دانشمندان را به تحيّر واداشته و از براي همين است كه گفته اند :

« النفس و لها جنودٌ و أعوانٌ و أضدادٌ و أوصافٌ و إشراقٌ و نطلبه كالمرآت »

اين است كه مي گويند نفسي كه اينگونه هست كمكياراني دارد ، اعواني دارد ،‌خدمتگزاراني دارد اضدادي دارد كه بر اينها آن نفس قدسي حكومت مي كند.

در چهارپايان و بهائم يك نفس و يك روح است اما در انسان فراوانند همانگونه كه بيان نموديم . در صورتيكه قبول اشراق نفس شد . آنجا :

« قلب المؤمن مفتوحٌ فيه مصابيحٌ »

 يعني اشراق قلب از اشراق نفس است. هر چه نفس تابشش بيشتر باشد ، ‌قلب روشن‌تر است.

اينرا ما بايد بدانيم . يعني تا كنون فكر مي كرديم خود قلب يك حالت دارد و نفس هم يك حالت دارد ولي الآن براي ما روشن شد كه تمام اشراقاتي كه در قلب و فؤادند ريشه‌ي آن از اشراقات نفس قدسي‌اند.

شيخ شبلي : «حضرت حق طومار عصيان مرا بوسيله‌ي نفس قدسيم پوشاند »

يكي از صحابه‌ي قلوب شيخ شبلي را بخواب ديد از او پرسيد كه خداي تعالي با تو و نفس تو چه كرد؟ و چگونه حساب ترا گذرانيد؟

گفت چندان در محاسبه با من مناقشه كرد و خرده گيري فرمود كه بكلي مأيوس و نااميد شدم چون كار به آنجا كشيد كه داشتم خجالت مي كشيدم و مأيوس مي شدم علّام الغيوب يأس و نااميدي مرا مشاهده فرمود ،‌جرائم و طومار عصيان مرا در هم پيچيد به لباس زيبا ملبّس كرد در اختيار نفس قدسيم قرارم داد كه دريافتم كه عنايتي كه از حضرت حق به من مي شود از نفس قدسيم يعني بوسيله‌ي نفس قدسي ام انجام مي گيرد.

آنجا من معني نفسي قدسي ام را شناختم.

اين هم يك بحثي درباره‌ي معني نفس هنوز هم به تمام معني هايش نرسيديم يك مقدار از معاني نفس قدسي.

 

منبع: گزيده‌اي از تدريس دانشمند معظم دكتر سيد علي موسوي پيرامون جلد هشتم اسفار اربعه ملاصدرا (اعلي ا... مقامه)

نظرات بازدیدکنندگان:

نام:
ایمیل:
نظر: