*************************************************
فصل (2)
_
جلد (8)اسفار ـ گزيدهاي از اشراق سوم نفس
*************************************************
برقشي
از بيكرانهي نفس براي
ربط عاشقانه به إله
في بيان
تجرد النفس الحيوانية و عليه براهين كثيرة منها أن الحيوان قد يتزايد اجزاؤه تارة و
يتناقص اخري بالتحليل ، فأنه ما من بدن حيواني إلاّ و تستولي عليه الحرارة الغريزية
والأسطقسية الداخلتان.
بحث ما در نفس و عظمت نفس است كه بحث امروز در
”نفس حيوان“ است و اين
حيواني كه فرمودهاند، آيا هدف نفس حيواني انسان است؟ يا هدف
نفس حيواني صامت است يعني حيوان مطلق؟ چون موضوع را روشن نفرمودهاند.
از اين جهت ما تعبير را بر همان نفس حيواني مينهيم نه نفس
حيوان. اگر نفس ”حيواني“ بگيريم ، نفس حيوانيت انسان و اگر ”حيوان“ بگيريم، مطلق
چهارپايان كه اينجا خواجهي طوسي يعني
خواجه نصير الدين طوسي ، ايشان بر آناند كه در حيوان نفس هست يعني هر حيوان نفس
دارد. چون اندام او تزايد دارد و اندام او همان حالت تكاملي ذاتي است.
از اين رو مرحوم قوشچي كه خود حكيمي در زمان خويش بوده شرح بر تجريد
علامه دارد، او قول خواجه طوس را
رد ميكند . ميگويد كه خير ، حيوان
هم چون انسان جسماش تبديل ميشود .
خيليها بر آناند كه
”اندام حيوان زايد ميشود “ يعني يك مقدار از اول هست. هر چقدر زمان ميگذرد، آن
مقدار اوليه افزوده ميشود كه با حرارت و برودت زياد و كم ميشوند يعني بدل را در
حيوان نميپذيرند ، در حيوان كمال را ميپذيرند.
اين نظر خيلي از بزرگان فلاسفه است كه ميگويند: حتماً بدن
حيوان تزايد دارد.
اما بسياري هم بر آناند كه پيكر حيوان چون انسان تبديل ميشود.
(اينها را شما زماني ميتوانيد بفهميد كه اصل تبديل را بفهميد چيست)
و ما در جاي خودش ثابت نموديم كه بدن انسان مايتحلل است،
يعني در يك لحظه چيزهايي ميميرند و چيزهايي موجود ميشوند كه
باز اين نظر را هم نپذيرفتهاند ولي بياناش نمودهاند كه اندام انسان ، اندام مايتحلل است. چيزي پيدا و چيزي ناپيدا؛ اين كه
در انسان.
اما در حيوان اينرا نپذيرفتهاند، ميگويند در حيوان مايتحلل نيست بلكه تزايد است يعني الآن اگر از شما بپرسند:
اندام انسان با حيوان در كثرت و قلت چه تفاوتي
دارد؟
«
در انسان مايتحلل است ولي در حيوان تزايد است ».
چون اگر مايتحلل باشد در قسمت ابقاي حيات نكته است. اگر
تزايد باشد باز در ابقاي حيات نكته است!!
و فلسفهي اينكه لحم حيوانات حلال گوشت را انسان ميتواند به جسم خويش ببرد يا بخورد يا جزء اندام خويش قرار بدهد يك جهت مهماش در همين تزايد و بدل است .
خوب اگر بدل شده باشد شما چه حق داريد؟ اگر بدل
نشده باشد ميتوانيد
شما استفاده نمائيد.
اينها هست و خيلي مهم هستند يعني گمان نكنيد اين مباحثي
را كه اساس علمي قرار دادهاند، اينها
به عنوان قصه است يا به عنوان سرگرمي است. نه، اينها هر كدام يك اصل مهماند براي آفرينش جهان و براي ريشههاي حلال و ريشههاي
حرام و ريشههاي سلامت جسم و ريشه هاي بيماري جسم . اينها
همه در اينجا ذي نظرند و داخل در اصلاند.
پس روح مطلب اين شد كه بسياري گويند:
پيكر حيوان در حجمش تزايد و پيكر انسان در حجمش تبادل است.
كه اين مقدمهي اولمان از نظر بحث امروز.
اما راجع به گفتههاي جلسهي پيش ما دو نكته داريم، يك نكته راجع به لرزش نفس و جسم بود اگر يادتان باشد گفتيم كه روندهي
كوه دو چيز با خويش دارد، يك نفس است و ديگر جسم است. جسم ميگويد بمان، نفس ميگويد برو.
اين دو كه با هم هستند، به پرتگاهي
ميرسند لرزشي حاصل ميشود و آنجا گفتيم كه اين لرزش
از اين است كه جسم ميطلبد در سفل باشد و نفس ميطلبد كه در علو
باشد.
هر دو با هم به جدالند، يا پرت ميشود يا نميشود. اگر
پرت شد از قدرت جسم است، اگر رفت از قدرت نفس است.
پس لرزش لبهي
پرتگاه را
از جدال نفس و جسم گفتيم.
ولي
سؤال:
آيا همهي لرزشها از جدال
جسم و نفساند يا نه همين يك لرزش است؟
ما تنها يك لرزش نداريم، لرزشهاي گوناگون در زندگي داريم.
از سرما ميلرزد، از گرما ميلرزد، از ديدار
يك انسان فرضاً ميلرزد ، از هجران
يك انسان ميلرزد، در جايي كه تنهاست به وحشت
افتاده ميلرزد، يك لرزش در جهان نيست.
پس گاهي ممكن است يك انسان در ده سال كه از عمرش بگذرد
حداقل 50 نوبت اندامش به لرزه در بيايد. خوب او بيمار مي شود ميلرزد ، به نزد
طبيب كه رفت چشماش به آن دستگاههاي برنده و خداي نخواسته كارد و قيچي و چاقو كه بايد
به اندام او فرو ببرند، حتي اگرهم مربوط به او نباشد اين صحنه را كه ببيند لرزشي
در درونش انجام ميشود .
آيا
اين لرزشها هم از جدال نفس و جسماند يا اين لرزشها از چيز دگرند و موضوع دگرند ، چه
بايد جواب دهيم؟
ما در درونمان طبق قولي
8، طبق قولي 14 نيرو داريم كه
اينها خواستهي از جسم و روانند يعني اينها هم از جسم بروز ميكنند و
هم از روان پيدا ميگردند كه از همان نيروهاي حيوانيه است كه اينها لا مرئياند:
نيروهاي لامرئي درون انسان
1) وهم است. 2) تخيل است. 3) تصور است. 4)تصديق
است.
5) شك است. 6) گمان است. 7) يقين در موضوع است. 8) دراكه 9) فاهمه است.
«يعني در دراكه دو نيرو وجود دارند. يعني دراكه مانند يك گلي است كه دو تا
محور و دو نشانه دارد، يك فاهمه است و ديگر دراكه است».
10) حافظه است.
تا همين جا مورد نظرمان هستند.
بعضي لرزشها از وهماند بعضي لرزشها از تصورند. بعضي
لرزشها از گماناند. بعضي لرزشها از شك و ترديدند. بعضي لرزشها از يقيناند.
و اما آن لرزشي كه از همه و همه قويتر است آن لرزش دراكه و
فاهمه است كه آن قويترين لرزشهاست. اين منابعي كه براي لرزيدن بيان شد، براي
لرزيدن اين نه ربطش به نفس است نه به جسم يعني به يك جهانياني است بين
نفس و جسم است.
مثلاً فرض بفرماييد انسان در يك تاريكي
قرار گرفته اينجا چه مي شود كه به لرزش ميافتد؟
جواب آن است كه اينجا وهم نيست، يقين هم نيست. اينجا يك
جهان تئوري است. يك چيزهايي را تصور ميكند ، همان تصورات جسم و جان آنها را به
لرزه در ميآورد.
بعضي لرزشها از شك و گماناند. فرضاً او به نزد كسي دارد ميرود يا براي امتحاني دارد ميروند.
او يك شكي برايش پيدا شده كه آيا به واقع ميرسم يا نميرسم؟
اينجا لرزش بر جسم او حاصل ميگردد. اما زمانيكه دراكه و فاهمه باشد آنجاست كه يا موهبت را لمس ميكند از
هجرش ميلرزد، يا فاجعه
را لمس ميكند كه از وحشتاش ميلرزد.
(اگر بتوانيد اينها را تمييز دهيد يك دنيايي براي خودتان داريد و اين دنيا لحظه به
لحظه شما را اوج ميدهد).
اينها را اگر بتوانيد فاصله بياندازيد كه اين وحشت از كدام
است، اين وحشت از چيست، اينها را اگر بتوانيد تمييز بدهيد بسيار عزيز و پر بارند. پس ما گفتيم يك روندهي كوه زمانيكه به قلهي كوه روان است، به پرتگاه كه رسيد
اينجا جدال
بين جسم و نفسش پيدا ميشود. اما حالا شما كه داريد ميرويد نه
كوهي وجود دارد نه قلهاي. يكباره ميبينيد به لرزه در آمديد!!
از سرما به لرزه درآمديد اينجا يك عاملي بوده و هست. از
گرما به لرزه در آمديد يك عامل بوجود آمد. از بيماريهايي كه در درون دارند به لرزه
درآمدند يا
مثلاً از عشقي كه در درون دارد لرزش پيدا شد.
·
دقيقاً همان معالجهي بنسينا و پسر حاكم آن شهر كه بن
سينا فرار كرده بود، با دو، سه تن از دوستاناش از نيشابور به جاي دگر ميرفت تا به
گنبد قابوس رسيد، آنجا حاكمي بود. پسر حاكم بيمار شده بود. هر چقدر طبيبان را ميبردند معالجه نميشد. ابن سينا هم ناشناخته رفت.
گفت: من هم براي معالجه آماده هستم. آن پسر را كنار خود
نشاند. نبض او را گرفت. اسم محلههاي شهر را كه بلد نبود، نوشته بودند به او
دادند. اسم اين كوچه، آن كوچه، اين خيابان، آن خيابان به يك محلي رسيد، همين
كه نام آن محله را برد دريافت كه ضربان نبض فراوان شد. هي جزئيهايش را بيان كرد،
بيشتر شد.
اسمهايي كه در آنجا بودند گفت و گفت و گفت تا به يك اسم
رسيد، سراسر بدن به لرزه آمد. از اينجا توانست او را معالجه كند و بگويد اين پسر بيمار عشق است نه
بيمار جسم. اينها را از لرزشها ي تن ميتوان پيدا نمود.
حضرت استاد دكتر سيد
علي موسوي ميفرمايند:
حضرت ملاصدرا هيچ اشاره به اين مطلب نفرمودهاند ولي دريغام
آمد كه اين موضوع را رد گردم و ناديده بگيرم. اين راجع به لرزش جسم و نفس و لرزش
جسم و جان. اين يك مطب بود كه در هفتهي گذشته ما بيان كرديم و تعريف كاملي از او
نموديم.
ترجمهي متن :
فصل (2) دربيان تجرد نفس حيواني است يعني نفرمودهاند
كه آيا هدف از اين نفس، نفس
حيواني انسان يا نفس
حيوان مطلق است؟ چون اين را نفرمودهاند ما حيوان مطلق را ميگيريم
.
«و
عليه براهين كثيرة» يعني بر اين مطلب برهان فراواني هست .
از آن جمله اين است كه: «أن
الحيوان قد يتزايد أجزاؤه تارة و
يتناقص اخري بالتحليل»
حاشيه (3) و
هذا ما اشاره اليه المحقق الطوسي في التجريد بقوله: و غير المتبدل. و اعتراض
المحقق القوشچي عليه بأن هذا جار في النفس الحيوانية فتكون مجردة فالدليل أعم.
محقق طوسي ميگويد:
بدن حيوان مطلق،
زياد ميشود ، متبدل نميشود.
ولي قوشچي
ميگويد: متبدل ميشود. هر دو نكتههاي عجيبي دارند.
«فأنه ما من
بدن حيواني إلا و تستولي عليه الحرارة الغريزيه و اسطقسيه الداخلتان».
يعني گويند: هر حيوان
كه حرارت او قوي گردد، حرارت غريزيه دارد و حرارت اسطقسيه دارد و حرارت حركت دارد
و هوا دارد.
«المطيف به، سيما عند اشتداد الصيف بارتفاع الشمس».
مخصوصاً در تابستان، و اين حيوان به حال اوليهي خود باقي
است ولي عوض مي شود. بنيهي او از يك چيز اضافه ميشود.
الآن اگر از حضرتعالي بپرسند بدن حيوان با چند علل اضافه ميشود؟ با 4 علل.
1) علتاش آن است كه اضافه ميشود. 2) حرارت غريزيه دارد.
3) حرارت از حركت دارد. 4) هواي لطيف دارد.
كه مجموع اينها از غذا حاصل ميشوند. كه البته موضوع غذا
در
متن ندارد ولي ما خودمان اضافه كرديم.
رشد بدن حيوان: 1. اضافه؛ 2.حرارت غريزي؛
3.حرارت حركت؛
4. هواي لطيف
مثلاً گوسفند وقتي كه راه ميرود، نه هر راه رفتني. همان
راه رفتن متعادل، بدن او را فربه ميكند. اگر اين گوسفند در يك جا متوقف باشد كمتر
فربه ميشود و همهي چهار پايان طبق اين نظر همينگونهاند.
راه رفتن بدن اينها را فربه ميسازد و حركت غريزي و ديگر
هواي لطيف آنها را فربه ميسازد. يعني گوسفندان، اسبها . . . عموم چهارپايان هر
چقدر درهواي آزاد باشند بهتر بدن آنها فربه ميگردد.
الآن اگر از شما
بپرسند
فربه بودن اندام
حيوانات از چه چيزهايي هست؟
تزايد، يك حركت غريزي اسطقسيه هست يعني اندام اوست و
ديگر حرارت حركت است و ديگر هواي لطيف است . ولي انسان آنگونه نيست و انسان رشدش از بدل مايتحلل است.
گوسفند يك نوع ادفاع دارد، پشم او هست، ولي انسان خيلي
ادفاعات دارد غير از حيوان است. اين فرق بين حيوان و انسان از نظر رشد اندامشان
شد.
چرا اينجا اين مطالب ار حضرت ملاصدرا
آوردهاند؟
ميخواهند بگويند در عيني كه اين بدن تزايد دارد نفس هم دارد.
يعني يك وقتي گمان نكنيد اين حيواني كه اينگونه دارد رشد
اندام پيدا ميكند به منهاي نفس است. چه دليلي بر اينكه حيوان نفس دارد داريم؟
جواب:
دليل اول :
الم او،
درد او يعني هرگاه كه دردي را حس كند او منقلب ميشود. شما يك حيواني را امتحانش
كنيد، او خيلي آرام است. اگر نوك سوزني بر خون او فرو برود اين حيوان زبان بسته به پايين و
بالا حركت ميكند. همين انقلاب دليل بر نفس اوست.
حضرت استاد مي فرمايند : اينها
را از ذرهذرههاي مطالب بهره گرفتيم و با زبان ساده داريم بيان ميكنيم. يكي از
چيزهايي كه دليل بر آن است كه حيوان داراي نفس است انقلاب در اَلَم
است؛ يعني همينكه اين موجود دردي را حس ميكند به آسمان و زمين ميرود، ولي اگر اين
ضربه را شما به درخت وارد كنيد آن درخت به همان حال خودش هست. اين يك دليل.
دليل دوم : فرار است.
يعني اگر گرسنه شد از جايي فرار ميكند. اگر تشنه شد از جايي فرار ميكند و اگر
ناامني دريافت كرد فرار ميكند. اين
فرارها هم ، دليلاند براينكه اين حيوان داراي نفس است.
(اينها همه يك مطالب زندهاند كه تا ابد كهنه نخواهند شد و در همهي مراكز علمي
دنيا اين نكات قابل قبولاند).
اول از آنها انقلاب الم و ديگر فرار. شما يك
حيوان را در جايي حبساش كنيد تا گرسنه شود. يك ذره احساس كند از اين در ميتواند
در برود، با شاخاش ميزند در را ميشكند و فرار ميكند تا به جايي برسد كه
خويش را اشباع بسازد. اين دو چيز يعني
فرار از ناامنيهاي درون.
دليل سوم :
و موضوع شتاب
يعني هر جا كه دريافت احساس ناامني بكند هر چقدر هم تنبل باشد او به شتاب ميافتد يعني اگر يك حيوان تنبل را پيدا كنيد يك احساس آن درك و يافتن حالت او هست،
تا كه به يك چيزي ميل پيدا كرد يا از يك چيزي نفرت پيدا كرد او به شتاب ميافتد.
چند دليل را گفتيم؟ سه دليل. 1) انقلاب از اِلم يا
اَلم. 2) فرار از نفرت. 3) شتاب در موضوع. يا به موضوع و همهي
اينها دليل برآناند كه اين حيوان داراي نفس است.
منتهي نفس
حيوان آيا مانند انسان است؟
نخير. انسان نفس ناطقهي قدسيه دارد كه از نفس ناطقهي
قدسيه فرمانها براي انسان پديد ميآيد . يعني اينكه انسان مكلّف مي گردد ، اين ريشهاش از نفس قدسي است.
يعني تكاليف انسان از نفس قدسي او هست، اما حيوان
نفس دارد ولي نه نفس قدسي. نفسي دارد كه در شأن و در خور همين حيوان است.
آيا اين نفس سائله هست؟ نفس ملهمه هست، نفس راضيه هست،
كداميك از اينها هست؟ ما نميدانيم ولي قدر مسلم داراي نفساند كه ما آنها را به سه
، چهار دليل اثبات نموديم.
يعني الآن اگر از شما بپرسند آيا حيوانات داراي نفساند يا نيستند ؟
جواب: آري هستند.
آيا نفس حيوان مانند نفس انسان است؟ خير، ما
تنها يك نفس نداريم، 17 نفس داريم. يقيناً يكي از آن نفوس 17گانه را حيوان
همراهش هست . پس قدر مسلم قدسيت نفس به حال خودش ميباشد يعني هر نفسي در جاي خودش
معظماند.
تا اينجا كه ما بحث كرديم صرفاً براي اين بود كه خواستيم
نفس را براي همهي حيوانات ثابت كنيم. حيوانات يعني تمام گوسفندان عالم، تمام
شتران عالم، تمام اسبهاي عالم، تمام حمارهاي عالم، تمام پيلهاي عالم، تمام
پلنگهاي عالم، تمام گرگهاي عالم، تمام ماهيان عالم، تمام پرندگان عالم، تمام
خزندگان عالم، آنچه به نام سائله و منتقله هستند اينها داراي نفس هستند.
(يعني الآن شما يك كالاي عالي با نظر آقا امام زمان (عجل الله) از نظر عرفان عالم
داريد با همين بياني كه در اينجا گفته شد.)
باز برميگرديم به قدسيّت
نفس:
يعني اين را كه داريم بيان ميكنيم هم آن نفس حيوان را در
بر دارد و هم نفس انسان را.
يعني اگر از جهتي مربوط به حيوان نباشد، چون شيوهي ما آن
است كه آن ذره ذرههاي نفس قدسي را، هم مثالش را بگوييم و هم مصداقش را و هم
آنهايي كه اينگونه داشتهاند تعريف كنيم.
توضيح حضرت استاد
فرزانه، فيلسوف متأله دكتر سيد علي موسوي:
جهان عرفان:
چون خداي متعال نفس انسان را بيافريد فرمان آمد « أكتب علمي في خلقي »
اي نفس ، آنچه من به تو دادم بر خلقم بنويس . قلم به نفس داده شد و امر شد كه بنويس .
در اينجا مقداري نوشت و ماند چه بنويسم ؟!؟!
خطاب آمد بنويس ، «
أمّتي مذنبٌ عفوي لهم »
اي نفس با قلمات بنويس كه من همهي گنهكاران را خواهم بخشيد .
اين اول فرماني است كه نفس با قلماش انجام
داد .
و سپس خطاب آمد:
اي نفس بدان كه اشكها
بر چند قسماند:
·
بعضي از دست آنها
خون ريزد، اينها قائلاند.
·
بعضي از چشمشان
خون ريزد، اينها امانتدار نيستند. «يعني
آنهايي كه با خون براي يار گريه كنند ميخواهند خودشان را آرام كنند اما درد را در
درون نگه نداشتند!!»
يعني عاشق و عارف آن است كه درد يار را بر جان
بپذيرد.
پس آنكه در او نفس
قدسي باشد و قوي باشد، هم امانتدار است و هم وفادار است. اينجا
خداي متعال عظمت نفس قدسي را بيان نموده است يعني تمام پيمان محكمان دنيا از نفس
قدسي آنهاست و تمام
امانتداران دنيا از نفس قدسي آنهاست.
( و بايد ما اينها را به عنوان عمل داشته باشيم نه به عنوان نوشتن يا شنيدن ).
از آنجمله رابعه در سال 135 هجري قمري
درگذشت. او را ام الخير
و نيكوكاري
لقب دادند، او چنين ميگفت:
·
بار خدايا اگر
مرا به دوزخ كني، فرياد برآورم وي را دوست داشتم و با دوست اين كند!!
يعني امانتي كه در درون
دارم در آنجا ابراز خواهم كرد يعني در اينجا به كسي ابراز نميكنم.
گاهي بيان اين عظمت را از زبان يك عارف ميشنويم و گاهي اين
بيان را از زبان مولي
الموالي، عين عينها، و جمال جمالها و زهد زاهدين عالم يعني سيد الساجدين زينالعابدين(عليه السلام) در دعاي ابوحمزهي ثمالي ميبينيم ، كه تقريباً در پايان اين دعاي
مقدس است. حضرتش ميفرمايند:
اي محبوب من « لئن طالبتني بذنوبي لأطالبنك بعفوك » !!
(البته اين را بايد بدانيد امام
معصوم گناه نميكند ، اين بيان حال و مقال مردم است كه حضرت دارند با لبهاي
مباركشان بيان ميكنند تا تز التماس را، تا تز ارتباط را امام به دگران بياموزند
نه اينكه خدايي نخواسته امام معصوم گناهكار باشد. ايشان مقول قول دارند)
خدايا اگر مرا يعني اگر بندهات را به گناهاش بگيري آن بنده
هم تو را در يك جا ميگيرد. آن كجاست؟ آن در عفو توست.
يعني اگر مرا به گناهان زيادم بخواهي
عقوبت كني من تو را به عفو زيادت ميگيرم!!
(يعني وقتي كه عفوي آنگونه باشد عقوبتي اينگونه نيست).
اما مطلبي كه خيلي ظريف است اين است كه :
و لئن أدخلتن النار لأخبرن أهل النار
بحبي لك !!!...
خدايا
اگر بندهات را به آتش بياندازي، آن بندهات فرياد خواهد زد كه
خدايا من تو را
دوست دارم !!
تو جان مني، عين مني و من به همه خواهم گفت كه من دوست
اويم. يعني يقين دارم به دوستت اين عمل را انجام نميدهي.
·
لذاست گويند: دزدي به خانهي رابعه آمد،
چيزي را نيافت، جز يك آفتابهي خالي. وقتي كه دزد خواست برگردد، رابعه صدا زد:
اي عيار اينجا از لطف خالينيست.
گفت: چيزي نيافتم براي سرقتم ببرم.
ـ چرا يك آفتابه هست.
ـ با آفتابه چه كنم؟
ـ بردار پر آباش كن، وضوئي بگير. دو ركعت نماز بخوان، سر به سجده بگذار با او حرف
بزن، اگر چيزي گيرت نيامد مرا ملامت كن.
آن دزد آنگونه كرد. اما رابعه آمد در گوشهاي ، گفت: «مولايم
در خانهي من آمد، چيزي نيافت، در خانهي خودت او را فرستادم حواسات باشد نااميدش
نكن»!!
او شب را طي كرد. سحرگاه رابعه آمد ديد در سجده است، غرق
در راز است. او را تكاني داد، گفت: يا
دوست ، شبات چگونه گذشت؟ جواب داد: عالي گذشت چون:
خويش
را شناختم و عذرم را يار پذيرفت!
و انساني والا از در خانهي رابعه رفت و سپس رابعه به
شاگرداناش اشاره كرد و گفت: مصداق نفس قدسي را اگر بخواهيد، در اين بنگريد كه
در يك شب چه انقلابي براي او پيدا شد.
آمد به نزد خدايش گفت:
خدايا ، يك دزدي را يك ساعت در خانهات آوردم ،
همهي گناه او را پذيرفتي. اما مناي كه يك عمر درخانهات ايستادهام آيا گناه مرا
ميپذيري؟
صدايي آمد: اي رابعه، او را به واسطهي تو و نفس قدسي تو بخشيدم !!!
اينها همه مصاديق نفس قدسياند .
لذاست اينهايي كه نفسشان قدسي است اينگونه گويند: كه
انسان چناني كه گناهاش را پنهان مي كند،
نيكيهايي هم كه دارد بايد پنهان كند.
عارفي يا رابعه ، كسي را
ديد، دستمالي به سر بسته؛ گفت:
اين
چيست كه به سر بستهاي؟
گفت : سرم درد ميكند! او لبخندي زد، گفت :
عجيب آدم ناسپاسي هستي. گفت: چرا؟
گفت: سي سال يا چهل سال يا پنجاه سال اين مُنعم، اين آقا، اين سرور به تو دردي نداد، سرت سالم بود، يكبار هم ابراز نكردي كه اين كَرم را
از اين كريم دارم!! اما يك لحظه سرت به درد آمده، داري به مردم اعلام ميكني كه
سرم را به درد آورده. واي بر تو و بر نفس تو . |
يك انسان اين همه نعمت ميگيرد اما يكبار هم
از آن همه نعمت تشكر نميكند، اما اگر يك ذره برخلافاش باشد نعره ميزند.
|
عارفي را بيماري فرا گرفته بود. گفتند: چرا از خدا صحت نخواهي؟ گفت:
خواست خدا خواست من است. اگر من صحت بخواهم خلاف رضاي اوست. او كه مرا
ميبيند و درد مرا هم ميداند، لازم نيست به او بگويم.
|
اين است مصداق نفس
قدسي يعني آنهايي كه نفس قدسيشان قوي است اينگونه زندگي دارند و وجودشان وجودي
است گوهر ساز و انسان ساز .
اين رساله به همراه برخورد زيبا و
عارفانهي شمس و ملاي رومي است كه گزيدهاي از آن تقديم ميشود :
|
او (شمس) چون سيمرغ كوه قاف كه دختر خاقان چين را بايد برگيرد و از صور اسرافيل
به حور العين برساند و رمز عشق و عاشقي را به آنها بياموزد، مولانا را اينگونه
زير نظر گرفت يعني مولانا را گفت بايد
بيچارهات كنم !!
تو حالا فكر ميكني ميتواني آزاد بروي.
همينكه آمد از آنجا بگذرد فرياد زد آهاي مراد ...
يعني هدفش مولاي رومي بود گفت آهاي مراد اينگونه متكبرانه حركتي ميكني مرا
سئوالي است باز گوي؟ اين مطلب را شمس به ملا گفت.
...
گفت: آهاي!
محمد برتر بود؟ يا بايزيد؟؟
در جواب گفت: اي نادان اين چه سئوالي است؟ بايريد از امت او بوده اين كجاست و آن
كجاست؟
ـ خوب اگر اينگونه است چرا در دلدادگي وقتي كه نوبت به بايزد ميرسيد اين كلمه
را گفت:
(شمس دارد مقول قول بايزيد بسطام را ميكند)
|
چند جويي در زمين و آسمان ؟؟
|
نيست اندر جبّهام الا خدا
|
اما حضرت محمد(ص) چه گفت: محمد اين است كه وقتي او را به معراج بردند و او را
به مرتبهي قدسيتش رساندند به مرتبهي دلدادگي اش راه دادند گفت
ما عرفناك حقّ
معرفتك!!!
خدايا حق تو را ندانستم!!
چرا اين دو با هم اينگونه گفتند؟؟
...
...
در اينجا شمس و ملا به هم رسيدند.
غوغايي
به هم رسيد.
به او گفتند: اين شيخ اين همه زيبايي در بيان از چه داري و از كجا داري؟
در جواب گفت:
از اشراق نفس قدسي من است كه بر همهي جان و جسمام سايه افكنده است.
از من خواستن، از او دادن.
يعني گفتند: چگونه اين نفس قدسي را گرفتي؟ گفت
من از يار ميخواهم او به من ميدهد.
...
|
|
به من آوريد يك دم صنم گريز پا را |
برويد اي حريفان بكشيد يار ما را
|
|
مخوريد مكر او را بفريبد او شما را
|
اگر او به وعده گويد كه دم دگر بيايم |
« ادامهي دريافت اسرار نفس قدسي و بهرهگيري از اشراقات
آن،
با طلب طالبان وصال به مطلوب حاصل گردد! »