<%@LANGUAGE="VBSCRIPT" codePage="65001" %> سایت محقق و فیلسوف متأله حضرت استاد موسوی
سایت رسمی محقق و فیلسوف متأله حضرت استاد موسوی  نفس اشراق دوم

 

 

به نام جان جانان

 

گزيده‌اي از اشراق دوم رساله نفس

شرح جلد (8) اسفار ملاصدرا (اعلي ا... مقامه)

توسط  فيلسوف متأله حكيم و عارف وارسته

دكتر سيد علي موسوي

تقديم مي‌شود.

نفس

فظهر أن النفس كمالٌ اولٌ لجسم طبيعي و لا كل جسم طبيعي إذ ليست النفس كمالاً للنار و لا للأرض بل النفس التي في هذا العالم كمال لجسم طبيعي يصدر عنه كمالاته الثانيه

بحث ما در جلسه ي‌ پيش در كمال نفس بود و هنوز هم كمال را آنچه بايد توان تعريفش نشد كه كمال نفس چگونه است.

بيان ما اول ‌در تدبير نفس بود روي بدن و در پايان كار هم مقداري از عظمت و شكوه نفس گفتيم. در ادامة ‌درس گذشته ‌يك مطلب در تدبير نفس بجاي مانده و آن اين است كه نفس هر انسان بر جسم او اشراق دارد .

يعني آيا تنها نقش نفس آن است كه ماده ها را به حركت وا مي دارد يا ماده ها را تدبير مي كند كه مثلاً نيروي چشم كجا كار كند و نيروي زبان كجا حرف بزند و نيروي قلب كجا تأثير بنهد يعني اشراق نفس و تدبير نفس تنها در جسم است ؟ به نيروهاي حيوانيت كه قبلاً‌ خودشان زنده بودند اشراق و تأثير ندارد ؟ يا نه، ‌نفس هم بر جسم كه حالت ماده و حالت عنصري را دارد اشراق دارد و هم بر نيروي حيوانيت اندام انسان اشراق دارد؟ هم بر ماده و هم بر حيوان ،‌كداميك از اينهاست ؟‌

اگر اين ريشه را پيدا كنيم بحث كتاب هم براي ما روشن مي شود و اگر نتوانيم اين را بيابيم به احتمالي مطلب كتاب هم روشن نخواهد شد.

بحث در اين است كه آيا نيروي نفس تنها بر ماده ها ي جسم اشراق دارند يا نه ، ‌نيروي نفس بر هر دو يعني هم بر ماده و هم بر غير ماده ؟؟

چه بايد جواب گفت؟

‌بعضي گفته اند كه اصولاً نفس آن است كه ماده هاي خمود را به جهش آورد يعني به همان عناصر اوليه‌ي‌ تركيبيه‌ي‌ جسم انسان يعني چيزي كه نمي تواند خيزش داشته باشد، ‌نفس مي‌تابد تا او به خيزش آيد، ‌گويند فقط و فقط اشراق نفس بر چيزهايي است كه در خود آنها توان جهش نيست. بايد مقومي بيايد آنها را توانشان بدهد.

و بعد مثال زده اند كه مانند سيف است و ماده‌ي‌ سيف ،‌يعني شمشير است و مادة ‌آهني .

يعني از يك آهن يا پولاد شمشير مي سازند ، ‌اول او ماده‌ي‌ بي مصرف و بي جاني بود وقتي او را بصورت شمشير درآوردند و برندگي در شمشير پيدا شد ، ‌توانست خويش را ارائه دهد . نفس هم همانگونه است .

وقتي بر ماده‌ي‌ بيجان تابيد ،‌ او برنده مي شود ،‌ قابليت براي خيلي چيزها پيدا مي كند . كه لَو فُرِض اگر نفس بر او نتابيد ساقه‌ي دست هست، ساقه‌ي ‌پا هست ولي فايده ندارد ،‌جمجمه هست، ‌فايده ندارد ، ‌قلب هم هست، ‌فايده ندارد ،‌پس جهش همه‌ي ‌اينها كه از عناصر تركيبيه درست شده‌اند ‌مادر اولشان و ميزان اول آنها نفس است . نفس آمد پا را به حركت، ‌نفس آمد قلب را به جهش درآورد و آنچه درون جمجمه بود را به خيزش واداشت .

پس بسياري نظرشان آن است كه نقش نفس در ماده هاست و بس . يعني به نيرويي كه خودش خيزش دارد كاري ندارد ، آنها را به حال خود رها كرده .

(متن كتاب را كه مطالعه كنيد در حدود دو صفحه ارائة‌ الطريق مي كند) .

جان مطلب :‌

نفس بر ماده هاي بيجان مي تابد ،‌آنها را به خيزش وا مي دارد .

اگر اشكال شود نقش پلاسما چيست ؟‌ نقش خون چيست ؟‌ نقش مغز استخوان ،‌نقش پيوندها ،‌نقش اتصالهاي غضروفي چيست ؟ نقش رفاتهاي بدن چيست ؟ نقش گلبولهاي خوني چيست ؟ نقش قرمز يا سفيد آنها چيست و از همه مهمتر نقش نيروهاي فعال‌ي‌ بدن انسان چيست ؟ ‌آيا بدون نفس مي توانند كار كنند ؟‌جواب:‌ نه، هيـچ.

خون در بدن زماني به موج مي آيد كه اشراق نفس با او باشد .

چنانيكه كسي شتري داشت، ‌در بيابان مي رفت شبانگاه در جايي ماند و شترش را عقال كرد ،‌ پگاهان كه خواست حركت كند نفس از جسم اين شتر هجرت كرده بود ، ‌عقالش را باز كرد ، ‌زانوي شتر را باز كرد ،‌دريافت كه شتر حركت ندارد ،‌نهيبي به شتر زد ديد حركت ندارد او را نوازشش نمود باز دريافت جهشي ندارد ،‌او را با چوبي نهيب داد دريافت جهشي ندارد !

‌بعد با زبان حال ومقال خطاب به اشترش كرد :‌

اي حبيب من، ‌اي دوست من، ‌اي مونس من ‌در بيابان دور و دراز و در بيابان قفر و لاحد و خشك و سوزان و اي حبيبي كه مرا از رملها و ماسه ها نجات مي دادي ، اي مونسي كه متية ‌مرا و بار مرا به دوشت حمل مي كردي، ‌همه چيز تو كه درست است، ‌چشمهايت به جاي خود هست، ‌اندامت به جاي خود هست، ‌دست و پايت به جاي خود هست ،‌همه چيزت هست، ‌پس چرا خيزش نداري؟‌ بعد خودش به جواب آمد كه آري ،‌آنكه ترا خيزش مي داد، ‌چشم نبود، ‌زانو نبود، ‌خون نبود، ‌حركت نبود، آن يك چيز دگر بود كه نمي‌دانم چيست .

آن انساني هم كه راه مي رود ، انساني كه حرف ميزند و تمام اعمال فعلي جسمي را انجام مي دهد مادر اول آ‌ن از اشراقات نفس است كه اين نيروها مي توانند با هم حركت كنند يعني هماهنگي كه در ارگانيزم جسم پيدا مي شود ،‌كه در يك لحظه پا راه مي رود ،‌چشم مي بيند ،‌گوش مي شنود ،‌زبان حرف مي زند ،‌دست تكان مي خورد ، ‌لب حركت مي كند ، غرائز دروني به خيزشند خودكارها مانند قلب و كبد كارشان را بي محابا انجام ميدهند بي آنكه سكوت و توقفي در آنها باشد ، مصدر همة آنها نفس است و ما غافليم از عظمت نفس .

وقتي انسان مي خوابد و از خواب بر مي خيزد، ‌بحثي است كه در آغاز خوابش چه مي‌شود اگر خواب طولاني شد چه مي‌شود؟ لحظه‌اي كه خواست جهش از خواب بيابد چه مي شود؟‌

( شايد اگر خدا لطفي بفرمايد و حضرت حجت فيضي بدهند براي يك سال دگر در همين اوقات به آن موضوع راه خواهيم يافت كه وقتي كه مي خوابد اين نفس با او چه مي‌كند غوغايي هست، ‌دنيايي هست و ما اكثراً غافليم !! ).

پس مانند اينكه سيف وقتي ساخته شد برندگي دارد، ‌چوبها وقتي تركيب يافتند مثلاً صندلي شدند قابليت براي استفاده دارند، ‌نفس هم زمانيكه بر ماده ها تابيد، ‌قابلبيت مي يابند . و بدانگونه در ارگانيزم جسممان مثالها را بيان نموديم .

پس تمام حيثيات جسم از اشراق نفس است .

نظر حضرت استاد فرزانه دكتر سيد علي موسوي در اصل بودن اشراق نفس :

پزشكان خون را اصل دانند ما وسيله دانيم !!

البته اين نظر ما ضد نظر بسياري از پزشكان است . چون آنها گويند خون كه در بدن درست حركت مي كند ،‌همه چيز متعادل مي شود ما هم قبول داريم ولي آنها اصل مي دانند ما وسيله مي دانيم .

ما در حرفهاشان اختلافي نداريم ،‌ آنها خون را اصل دانند و مي گويند براي بدن انسان 300 مليون كيسة هواست . اين كيسه هاي هوا در بدن به حركت مي آيند و خون را در بدن به جهش مي آورند يعني آن كيسه هاي هواي چند ميكروني ميليمتري هوا بر آنها از خارج اثر مي گذارد ، بعد خونها را به جهش مي آورد ؛ ‌ما مي گوييم هوا و خون را قبول داريم ،‌ربط هوا و خون و جهش خون از هوا همه را قبول داريم اما كي ؟

وقتي اشراق نفس گردد .

اگر اشراق نفس نبود هوا هم هر چقدر بخواهد خون را به حركت آورد توانش را ندارد ،‌هوا چيست كه خودش بخواهد مؤثر باشد ؟

پس آنچه دارد در بدن كار مي كند و بدن را به كار وا مي دارد ، نفس است . چناني كه آهن را بصورت شمشير و چوب را به صورت كرسي بهره گرفتند و ديگر ابزارها را استفاده كردند ببينيم نفس هم كه مي خواهد جسم را به جهش آورد آيا كمال اول است يا كمال ثاني ؟

حضرت ملاصدرا مقول قول كردند كه ماده ها حركتشان از نفس است ولي حيوانيت چه ؟ حيوانيت كه خودش حركت دارد ؟‌

نظر حضرت استاد فرزانه دكتر سيد علي موسوي

(استفاده فقط با اجازه‌ي‌ استاد دكتر سيد علي موسوي )‌

ما دو بُعدي را قبول داريم چنانيكه نفس در ماده ها و عنصرهاي بدن اثر مي گذارد بر نيروي حيواني هم اثر مي گذارد.

چون نيروي حيواني بر دو قسم است قسمتي محركه و قسمتي مدركه است.

آنهايي كه قائلند بر اينكه نفس بر نيروي حيواني اثر نمي‌گذارد بيشترين متكلمين هستند و بعضي هم فلاسفه هم هستند. مي‌گويند محرك خودش موضوع دارد ‌، ‌مدرك هم خودش موضوع دارد، ‌ولي نظر ما اين است كه در همان نيروي حيواني هم بايد اشراق نفس باشد يعني اگر اشراق نفس نباشد نيروي محركه هم نمي‌تواند از جايش بلند شود.

( اين مطالب انسان را به عالم عالي هدايت مي كند، ‌مي فهمد جسمش چه غوغايي است. )

پس نظر ما اين است كه نفس هم در ماده‌ها كه جزء عناصر و اضدادند اثر مي گذارد،‌ هم در نيروي حيواني كه مبينش مدركه و محركه است .
( كه مدركه بر دو قسم و محركه بر هشت قسم است)‌.

هم‌ي ‌اينها را نفس دارد تدبير مي كند.

در بحث قبلي خوانديم كه نفس جوهرٌ مجردٌ في الجسم، ‌اينها كه واژة‌ مدبر بود. در بحث قبلي بحث تدبير را بيان كرديم اينها هم مكمل است .

راز "و هو المدبّر"

لذاست در اسماء الله، در صفات الله، ‌در جلال الله، ‌در جمال الله، هرگاه از گياهان صحبت مي شود بعد مي گويد «و هو المدبر»،‌ هرگاه از كوهها و يا كيهان بحث مي شود «و هو المدبر » و هرگاه از منظومه هاي لايتناهي و كهكشانها سخن گفته مي شود،‌ «و هو المدبّر » و هر آنگاه از دلها ،‌قلبها و جان جانان سخن گفته شود خدا را «مدبر»خطاب كرده اند

يعني نيروي تدبير است كه جهان و جهانيان را سر پا دارد.

آري اينكه نفس ارگانيزم بدن را تدبير مي كند تدبير او هم از تدبير اللهي است . يعني فيضي است كه از حضرت حق گرفته است.

اما بحث دوم در كمال است، حضرت ملاصدرا (اعلي الله مقامه) مي فرمايد :

فنقول : ‌فهي أذن كمالٌ للجسم لكن الكمال منها أولي

يعني اين نفس كمال اول است .

«هو الذي يسير به النوع نوعاً »او هست كه هر چيز را به شكل خودش قرار مي دهد .

مثل الشكل السيف و الكرسي 000 ألي آخر

نفس هم مدبر است هم كمال .

تحقيقات استاد فرزانه دكتر سيد علي موسوي :

چگونه نفس كمال است ؟‌

استكمال يعني چه ؟

ما گاهي از اوقات كه براي شناخت نفس لازم باشد بيان بعضي از محققين و مكتشفين را ، يا دانشمندان جامعه شناس را بيان مي كنيم از آن جمله ديدگاه داروين است راجع به تكميل بدن .

داروين

اول تكامل ماده، سپس تكامل روح!!

1) داروين گويد :

زماني كه طبيعت به مرحله‌ي‌ انسانيت رسيد، سير تكاملي بدن و اندام متوقف مي شود و سير تكامل در جهت روحي و معنوي است .

داروين گويد زماني كه بدن زاده مي شود، ‌شروع به كمال مي كند كه اين كمال از غذا و شير و حركت و هوا و 000 است او مي رود و مي رود تا وقتي كه اين بدن به سن چهل ،‌پنجاه سالگي رسيد .

پس طي نظر داروين استكمال بدن تا حدي در ماده است، در نفس نيست .

او گويد اول چيزي كه كمال مي يابد جسم است، ‌اينجا نفس كاره اي نيست مي رود و ‌مي رود و ‌مي رود تا وقتي بدن همه چيزش كامل شود . از نظر قطر و هيأت و اندازه 000 كامل شد ،‌تا اينجا ماده ها كار مي كنند يعني كمال در ماده و از ماده است. ولي همينكه بدن به حد كمال رسيد ديگر متوقف مي شود و نوبت به تكامل روحاني مي رسد .

پس نظر داروين در استكمال نفس بعد از تكامل جسم است .

حضرت استاد فرزانه، فيلسوف متاله دكتر سيد علي موسوي :

ولي ما اصلاً اين را نمي پذيريم چون نفس مجرد است و لحظه به لحظه بايد در كمال باشد ، در اين بحث كمال، ‌آيا عالم (جسم ‌انسان،‌ زمين، ‌درخت000 ) بسوي كمال مي رود؟ ‌يا عالم بسوي نقص مي رود؟ ‌يا بعضي بسوي كمال و بعضي بسوي نقص يا هر دو ؟

( اين بحث عالم را،‌ و دنياي ماترياليست را، دنياي ماده و ارگانيزم را زير سؤال برده كه دنيا عاقبت به كجا مي خواهد برود ؟ )

2)بعضي گويند كه طبيعت به طور خودكار به تكامل مي رود كاري به نفس نداريم .

هر طبيعتي در عالم بسوي تكامل مي رود يعني اصل آنتي تز، ‌انكار خود نمودن، ‌بيگانه شدن و رها كردن و گرفتن است(يعني چيزي را رها مي‌كند و چيزي را مي گيرد ) و آنرا كه مي گيرد بهتر ا ز رها شده اش است !!

انساني كه شعور دارد و با دقت است بايد هم رها كند هم بگيرد منتها آن چيزي را كه مي گيرد بايد بهتر از رها شده اش باشد .

ببينيد در زندگي بسوي چه مي رويد ؟

بسوي آنچه كه مي رويد آيا بهتر از آن چيزي است كه آنرا رها كرديد يا بدتر ؟ !!

ا گر بدتر است اصلاً بسويش نرويد اگر بهتر است بيشتر بسويش برويد .

پس گويند طبيعت بطور خودكار بسوي تكامل مي رود . آنتي تز يعني چيزي را رها كرده و چيزي را گرفته ،‌بايد آنچه را مي گيرد زيباتر از آنچه كه رها مي كند باشد .

در زندگيتان آنچه مي آيد سدّ گرفته‌ي ‌شما مي شود يعني شما در فضل و كمال هستيد يك چيزي مي‌آيد، ‌مي خواهد اين فضل را از شما بگيرد چيز ديگر مي خواهد جانشين شود ، بايد ديد آيا كمالها زندگي آورند يا نفرتها ؟

3)‌ آيا كمالها در اضدادند؟ يعني اضداد كه به هم پيچيدند كمال حاصل مي شود يا نه؟

بچه گريه مي كند ، مادر آغوش را باز مي كند ،‌گريه كردن بچه ،‌ حالت وحشت و نفرت است . آغوش باز كردن مادر حالت مهر و عشق است . يعني يك نفرت با يك مهر قرين مي شوند ،‌وقتي قرين شدند يعني مادر بچه اش را در آغوش گرفت آيا كمالها از اين اضداد بوجود مي آيند ؟ ‌بهترين مثال اضداد اين است چون ما اضداد درون اجسام را نمي‌توانيم پيدا كنيم ولي اضداد در نظام هيأتها را مي توانيم پيدا كنيم .

پس همينكه بچه را در آغوش گرفت يك كمال ميلي و عاطفي براي او بروز مي كند و حال اينكه مادرِ اين كمال اضدادند. پس آيا كمالها از اضدادند يا نه؟

4) كمالها در تكاملند ؟ يعني از خود كمالند . يعني كمال اول هست ، ‌كمال دوم بيشتر از كمال اول، ‌كمال سوم بيشتر از كمال دوم است 000

اگر خوب نظام را جراحي كنيم، ‌نظام بر دو بخش است :

يكي نظام كمال و دومي نظام پوچي .

كي به پوچي مي رسند كي به ضد پوچي مي رسند ؟ ضد پوچي كي پيدا مي شود ؟

جواب : اگر ما كمال را قبول كرديم ضد پوچي حاصل مي شود اما اگر ما تكرار را قبول كرديم همه چيز پوچ مي شوند .

يعني حركت در عالم يا براي كمال است يا براي تكرار است .

چون بسياري گويند حركتها تكراري است يعني امروز مثل ديروز، ‌ديروز مثل امروز، ‌امروز مثل فردا، ‌فردا مثل امروز اين مي شود حركت تكراري و در تكرارها پوچي‌هاست .

نظام پوچي از آن ‌كساني است كه شكمها فربه مي شود ، گردنها پر از جواهر مي شود، ‌چشمها پر از شهوت و هوا مي شود اما از كمال خبري نيست!!

اين زندگي زندگي تكراري است و به پوچي مي‌رسد. ‌

اين زندگي درست است ماده‌اش خيلي قوي است همانكه همه‌ي‌ مردم برايش جان مي دهند، ‌برايش دست و كله مي شكنند كه هم شكمها فربه شود هم گردنها پر از جواهر شود هم عنوانهاي دروغ آنها را پرشان كند، ‌اسمشان تكرار است و نتيجه‌اش پوچ است.

اين انسان 70 يا 80 يا 100 سال عمر كرد همان لحظه‌اي كه مرده گويا پيدا شده چون هيچ اثر كمالي و انساني از او بروز نكرده، ‌اينها يك گروهند زياد هم هستند؛

اما گروه دگر كمال در كمالند،‌ امروزشان بهتر از ديروز و فرداشان بهتر از امروزشان است. كمال اينها، ‌حركت اينها، ضد پوچي است يعني به هر جا كه باشند، به هر جا كه روند همه چيزشان در اوج است .

پس بعضي گويند كمال اضافي است يا تكراري كه اگر تكراري است پوچ مي شود . بعضي گويند كمال عيني است كه غير تكراري است .

5) و ديگر بعضي گويند كمال از درون آغاز مي شود يعني از جوهر .

6) بعضي گويند كه تكامل پله به پله است يعني دوم نقش تازه اي نسبت به نقش گذشته دارد يعني چيزي بوجود مي آورد در سطحي بالاتر مي رود كه از پله‌ي پايين تر بالاتر است اين هم يك نوع كمال است . يعني قدم قبلي كمتر بود تا به قدم بعدي رشيد كه بهتر بود .

8) اما بسياري گويند تكامل ها در روح است ، در شور است ، در شوق است ، يعني كي كمال پيدا مي كند ؟ وقتي به لقاء يار برسد . آيا نرد عمر مي بازد يا كنار او تسليم و سر به آستان يار مي نهد تا آرامش عيني براي او حاصل گردند ؟ يعني او وقتي به جلوة يار رسيد مقيم كوي يار مي شود و از يار رها نمي شود به اين معني كه اگر از يار چيزي ديد مي ماند اگر نديد نمي ماند . او بسوي يار رفته ،كمالش بسوي يار هست اما شرطي شده ؛ قسمت ديگرش آن است كه بسوي يار رفت ولي لابشرط شد ، ‌نفس كداميك از اين كمالها را قبول دارد ؟

پس كمالهايي كه ظاهر شده آيا از جوهرند يا از اضدادند ؟ كداميك را قبول دارد ؟ نفس،‌كمال اوج جلوة روحاني را قبول دارد وقتي به جلوة‌ روحاني رسيد ،‌ آخرينش را مي بيند يعني مي گويد شرطي نباش مقيم كوي يار شو و سر از آستانش برندار.

تا اينجا بحثمان فلسفي بود پس نفس كمال روحاني و عيني را از همه بيشتر قبول دارد.

اكنون رابطه ي بين نبوت ،‌رسالت و ولايت را با نفس بررسي مي كنيم .

شناخت نبوت ،‌شناخت رسالت و ولايت آيا اينجا هم نفس كاره اي هست يا نه ؟

آري. كسي كه بخواهد عين نبوت را بواقع بشناسد بايد با ياري نفس ناطقة قدسيه باشد . همچنين اگر عين ولايت را بخواهد بشناسد ،‌نياز به نفس قدسيه دارد .

النبوة أخبارٌ عن الحقائق الإلهيه

خود نبوت آن است كه از حقائق الهيه و معارف حقانيه سخن مي گويد .

و بالاخلاق و يعلم بالحكمة‌

يعني آنچه نبوت دارد بيان مي كند هم پديده هاي اخلاقي هم نيروهاي حكمتي است.

النبوة‌ و الرسالة‌ و الولاية ‌ عبارة ‌ عن قيام العبد بالله

آنكه بسوي نبوت رود، ‌بسوي رسالت و ولايت رود آنست كه او خدا را خوب بشناسد.

لذاست فرمودند :

من تقرب الي شبراً تقربت اليه زراعاً

خداي متعال فرمود :‌كسي كه يك وجب به من نزديك گردد من زرعي به او نزديك شوم .

و من تقرب اليّ زراعاً تقربت إليه باعاً

كسي كه يك زرع به من نزديك گردد ،‌من چندها زرع به او نزديك مي شوم.

و معني ديگر نبوت :‌

النبوة هي قبول النفس القدسي

آنكه بخواهد نبوتش قوي گردد بايد از گذر نفس قدسي او باشد، ‌اگر نفس قدسي جلوه اش كم بود، ‌شناخت نبوتش كم است.

نفس قدسي چيست ؟

حقائق المعلومات و المعقولات

نفس قدسي آن است كه حقائق و همة‌ واقعيات را مي يابد. اين راجع به نبوت .

و الرسالة‌ هي تبليغ الحق

نقش رسالت آن است كه پيغمبر حقائق را تبليغ مي كند و نفس قدسي هم به او نزديك مي شود .

و الولاية هي تصرف في الخلق و بالحق

ولايت آن است كه تصرف خلقي را با فرمان حق انجام مي دهد .

الولاية هي باطن النبوة‌

ولايت مغز نبوت است.

و الولاية أعظم من النبوة

ولايت از نبوت بزرگتر است.

و إن لم يكن الولي أعظم من النبي

هر چند ولي از نبي بزرگتر نيست .

الولاية ‌هي تصرف في الباطن و النبوة‌ هي تصرف في الظاهر

ولايت درونها را ،‌قلبها را تصرف مي كند ، ولايت امر باطني است ،‌نبوت امر ظاهري است (‌همينكهاشهد ان لااله الا الله و اشهد ان محمداً رسول الله را بگويد تمام است. )

لا أن الولي أعظم من النبي

وقتي گفتيم ولايت بزرگتر از نبوت است نتيجه اش اين نيست كه وليّ هم بايد از نبي بزرگتر باشد اينگونه نيست ولي از نبي كوچكتر است ولي ولايت بزرگتر از نبوت است.

و النبوة اعظم من الرسالة

نبوت اعظم از رسالت است .

لا أن النبي أعظم من الرسول

نه اينكه بگوييم نبي از رسول بزرگتر است رسول از نبي بزرگتر است .

جان مطلب :

در نبوت بيان حقائق ،‌در رسالت تبليغ حقائق ،‌در ولايت تصرف باطن ؛ اما همة‌ اينها لازم و ملزومش نفس قدسي است .يعني اگر نفس قدسي انسان جليل و روشن باشد ، هم نبوت را هم ولايت را هم رسالت را با جان جان مي پذيرد . اين راجع به استكمال نفس چون اگر نفس به حد كمال نرسد ،‌ نبوت و ولايت و رسالت را هم در حد كمال نخواهد يافت .

 صفحة 26

و جماعة‌ من المتأخرين حتي صاحب حكمة‌ الإشراق 000

بحث ما در نفس ،‌كيفيت نفس و عظمت نفس است .

در جلسه گذشته نكاتي را پيرامون اينكه هر جسمي مرده و به وسيله نفس حيات مي يابد و حيات هر شئ از نفس است گفتيم . اين مطلب در متون آمده و حال ما اين عبارت را ترجمه مي كنيم .

عبارت :

جماعتي1 از متأخرين (يعني گروهي از فلاسفه ) حتي صاحب حكمت الاشراق2 يعني شيخ يحيي سهروردي، ايشان در اشراقات يك حال و هوايي دارند كه همه‌ي عالم را و خيزش عالم را از حركت نمي دانند از اشراق مي دانند. (‌تا اين موضوع روشن نشود مطلب گيرمان نمي آيد. )

حركت،‌ جوشش از خود و اشراق از برون . ‌

حركت از درون، ‌اشراق از برون.

كداميك از اينها براي خودسازي بهتر است ؟‌

يعني اشراق به او بتابد يا از درون بجوشد ؟‌!!

1. بسياري مطلب اول را پذيرفته اند و مي گويند هر چيزي كه در شعاع اشراق آمد او عالي و خوب است، ‌راه را گم نمي كند، ‌مسيرش را مي يابد، چون اشراق دارد.

( اشراق يعني كسي كه يك چراغ را در دست دارد و در شب تاريك از كوچه و برزن عبور مي كند و نفس چراغ او را از تاريكيها و چاله چوله ها حفظ مي كند ).

پس آناني كه در اشراقات قرار دارند روندگان بي خوف و بي وحشتند ، ‌روندگان بي‌مزاحمند، ‌روندگان صحيح هستند و درست به هدف مي رسند .

  اين ديد اشراقيها.

2. ولي درون جوش‌ها كساني هستند كه :

قائلند اين جوشش از درون آغاز مي گردد . جوشش‌ها نه جوش بر ذم و قبحند بلكه جوششها همه در مهرند ،‌ همه در لطفند، همه در صفايند ،‌ همه در شوقند و همه در شورند . اين كار جوشش و آن كار اشراق .

اگر ما اندكي اين دو را نقادي و صرافي كنيم بيان اين بود كه :

مشرقين و آنهايي كه در ضربه يا جان اشراق افتاده اند مي روند و گم نمي شوند ولي آنكه گم نشد آيا اثبات عينيت و ظرافت و لطافت درون او را هم مي كند؟؟!!

 يا نه ،‌او فقط خوشحال است كه گم نمي شود و به چاله نمي افتد ؟ خوشحال است كه از ظلمات رهايي يافته ولي خودش كيست؟؟ نگفته اند .

گاهي ممكن است كسي گمراه باشد دستش را مي گيرند و به راهي مي رسانند ولي درون او در همان حالت تاريكي بماند!!

اين بحث اشراق است .

آنكه در مسير اشراق است شهدش آن است كه نجات پيدا كرد، ‌به چاله نيافتاد ، او راه را دارد مي رود ولي اثبات دروني او را نمي كند!!

يك انسان ظاهرش خوب ، نمازش را مي خواند ، كارهاي مذهبي را انجام مي دهد ، اين يك اشراق مذهبي دارد ، قرآن را هم مي خواند ، دعا هم مي خواند ، حال درون او در چه وضعي است ؟‌

اگر اشراق به درون او هم بتابد يعني درون را چون بيرون قرار دهد اين منعي و ايرادي ندارد و اين اشراق عالي است .

اما اگر راه را نشان بدهد ولي در حالي كه دارد مي رود در درونش نقش بيگانگي را پيدا كند و در درونش غوغايي داشته باشد!!‌ در درونش عيب و شك!! ‌بدبيني، ‌عقده و ده‌ها گره هاي نامطلوب گره خورده باشند آيا آن اشراق آن گره را باز مي كند يا نه ؟

  اين مهم است .

اما برويم روي جوشش‌ها :

جوشش‌ها هر چقدر بجوشد ما سبب را شفاف مي‌كند چناني كه يك چاه آب دارد اين چاه هر چقدر بجوشد اول كه يك سطل از اين آب برداريد، آبش تيره است و سطل دوم را كه برداريد تيرگي كمتر است، سطل سوم را كه برداريد از دوم كمتر است، سطل چهارم را كه از اين جوشش آب كم كنيد رفته رفته مي بينيد ديگر تيرگي‌ها و ‌آلودگي‌ها در اين آب نيست، همه شفاف و زلال است.

 پس كار جوشش آن است كه ما سبق را شفاف مي سازد و ما لَحَق را متزلزل مي كند يعني قبل از اينكه لاحقي به او برسد شفاف بوده بعداً كه به او چيزي رسيد چون به منگنه شفاف قرار مي گيرد او شفاف خواهد شد .

پس ما يك جوشش داريم و يك اشراق داريم . آنهايي كه در مكتب اشراق كار مي كنند ظاهر قضيه را گرفتند، ‌ظاهر انسان و ظاهر انسان سازي را پذيرفته‌اند همان‌ها اينها برايشان حجّت و سند است و برايشان عالي است.

اما آنهايي كه جوشش درون را معتقدند اينها مي گويند شفافيتها از خودش آغاز مي شود.

اشراقي‌ها گويند ديگري به آنها رونق مي دهد .

اما جوششي ها مي گويند خود مي جوشد .

ما اين تفاوت را گفتيم تا بتوانيم بيان اينها را پيدا كنيم.

و جماعة‌ من المتأخرين حتي صاحب حكمة‌ الإشراق .

كه گفتيم شيخ يحيي است اينها چه كار كردند ؟‌

لم يفرقوا بين هذه العينين في الجسم

يعني اينها جسم را جوري ديگر تعبير كردند و آن اين است :

«زعموا أن الحياة‌الحيوانات عارضة لأجسادها عرضاً غريباً »

اينها برآنند كه حيات جسم، ‌حيات عارضي است يعني حياتي است كه از خود جسم نيست اين حيات از جاي ديگر آمده است . عارض غريب(خيلي دور ) است.

زعموا أن لا شئ من الأجسام مما هو حي

اينها بيانشان آن است كه هيچ جسمي زنده نيست .

بل كل جسم في نفسه فهو ميت ظلماني

و اينها برآنند كه هر جسم در نفس و در ذات جسم مرده و ظلماني است.

حضرت استاد فرزانه دكتر سيد علي موسوي خطاب به صحابه‌ي درسي مي فرمايند:

شما اين عبارت «زعموا ان لا شئ من الأجسام مما هو حي بالذات بل كل جسم في نفسه فهو ميت ظلماني » را حفظ كنيد چون از عبارتهاي مهم است و كاربرد عجيب در فلسفه دارد و اين كار را حتماً انجام دهيد .

تا اينجا بيان آن است كه همه موجودات مرده اند و نفس اشراق مي دهد و اينها زنده مي شوند ما در جلسه پيش هم يك چند كلمه در اين مورد بيان نموديم .

ملاصدرا مي فرمايد و ليس كذلك !

‌نه خير، ‌اين نظر اشراقيها درست نيست كه هر جسم در نفسش مرده است.

« و زعموا » تا حالا گمانشان اين بود كه هر جسمي مرده است اين نظر اشراقي‌ها و جماعتي بر آن بودند و هستند از آن جمله شيخ يحيي كه او اشراقي است و تمام كتابهايش مانند هياكل نور ،‌ آواز پر جبرئيل ، دارد و همه نشان مي‌دهد ايشان اشراقي هستند.

نظر استاد علامه دكتر سيد علي موسوي :

ما خودمان اشراق را قبول داريم ولي نه به اين معنايي كه آقاي شيخ يحيي معتقد است !

ما اشراق را از كمال قبول داريم

يعني مي گوييم انسان بايد كمالي پيدا كند بعد كه كمال را پيدا كرد بر اثر اين كمال يك كيفي، ‌يك اشراقي، ‌يك حالت سرمستي در او بوجود مي آيد اسم اين اشراق است .

مثل اينكه حضرتعالي يك مطلب مشكل را فهميديد يك حالت خوشي در درونتان جوانه مي زند ،‌شما گرسنه هستيد و غذا ميل مي كنيد يك حالتي براي شما ايجاد مي شود ،‌خوابتان مي آيد مي خوابيد و يك حالت سرمستي و سرحالي در شما بوجود مي آيد اسم اين اشراق است و ما اين را قبول داريم.

يعني اشراق بعد از اكمال اشراق بعد از ميل نمودن، ‌بعد از رفتن و زحمت كشيدن ولي آقاي شيخ يحيي مي گويد نه، اگر اشراق به ديوار هم بتابد ديوار نوراني مي شود!! ما اين را قبول نداريم .

يعني ما اشراقي را قبول داريم كه با زحمت باشد ولي ايشان مي گويد نه خير اگر كسي زحمت نكشد ولي اشراق بر او بتابد عالي است .

مثل خيلي ها مي گويند اگر كسي ارزش عرفاني داشته باشد همينكه اشراق به او بتابد اگر چه حمال يا كشاورز باشد او يك عارف مي شود و ما اين را قبول نداريم . اينها خيلي مهم است ، اينها تحقيق و نظر است. فلسفه و حكمت وعرفان همين است .

ببينيد، خيلي ها مي گويند اگر يك اشراق براي يك آدم بي سواد بتابد او عارف مي شود ولي ما مي گوييم نه . آن همان نظر شيخ يحيي است كه مي گويد : ‌اگر يك آدم مرده همان جوري كه جسم مرده اي كه مرده است اگر يك اشراق براو بتابد او بر همه چيز راه پيدا مي كند بدانگونه كه بعضي برآنند كه عرفان در لحظه حاصل مي شود كه اين نظر با ديد فلاسفه سازگار نيست بنابراين :

  تا كسي فلسفه حكمت و عرفان ،‌مبناي قرآن ،‌مبناي روايات را نفهمد ، تا كسي زحمت عالي عالي نكشد اشراق بر او حاصل نمي شود و اگر هم حاصل شود زود مي آيد و زود مي رود يعني ريشه اي نيست ،‌اساسي نيست .

اين در اينجا .

حال ، اين كساني كه قائلند بر اينكه همه اجسام مرده اند و تابش نفس بر اينها و يا اشراقات نفس اينها را زنده مي كند اين مال كدام گروه است ؟ آنهايي كه مي گويند به يك جسم مرده ،‌به يك عوام هم كه اين اشراق بتابد كافي است، لابد اين را شنيديد كه در بعضي از جلسات كه بگذريد مي گويند «خدا به انسان چيزي را بدهد» ما اين را قبول نداريم . خدا مي دهد اما از مسيرش .

يعني اگر كسي از اينجا به بعد عوامانه صحبت كرد شما بفرماييد اين يك نظري است كه ملاصدرا اصلاً قبول ندارد ما هم اين نظر را اصلاً قبول نداريم ما مي گوييم اشراقي را قبول داريم كه بر اثر زحمت و كوشش ، ‌درس خواندن (نه هر درسي ، ‌آن درسهايي كه در مسير باشند و پايه هاي علمي و فلسفي و حكمي را عالي كنيد و پايه هاي قرآن و مبناي دين را در حد عالي يافته باشد ) آري آنجا يك اشراق مي شود .

از عبارت «و جماعة ‌من المتأخرين تا فهو ميت ظلماني » اين مربوط به آنها هست يعني آخرين كلامشان است .

اما از عبارت «و ليس كذلك » بياني از بيانات ملاصدرا است . فهم اين قضيه خيلي مهم است . «وليس كذلك» !!

همه حرفها را ملاصدرا مي فرمايند و بعد مي گويند نه خير اصلاً اينگونه نيست . چرا ؟

«فإن كل حيوان جسم لذاته و الجسم جنسه و الحيوان نوع مخصوص »

مي گويد بلي ، اين حرفها چيست ‌كه شما مي گوييد هر جسم مرده است؟؟

خير, ما جنس داريم، ‌نوع داريم، ‌فصل داريم، ‌عرض خاص و عرض عام داريم . جنس انسان حيوانيت اوست، ‌نوع انسان حيات و زنده بودن اوست . ‌چطور در جسم حيات نيست؟؟ و اصلاً ما اين كلمه را به هيچ وجه نمي پذيريم.

ما اين را در جلسه گذشته گفتيم و چون زمان باز كردنش نبود بازش نكرديم ولي هم اكنون اين جمله را «جماعة من المتأخرين » را صرافي كرديم يعني عين نظر خودشان را گفتيم ولي اصلاً ما آن را قبول نداريم . اينكه ملاصدرا فرمودند «و ليس كذلك » اين را رها كردند و آمدند روي جنس و نوع ، ‌فصل ، عرض عام و عرض خاص ،‌را آوردند تا طرف را قانع كنند ولي من با اين بيان قانع نمي شوم . از اينجا به بعد نظر خودمان است .

نظر استاد علامه دكتر سيد علي موسوي (استفاده فقط با اجازه‌ي استاد معظم )

حضرت ملاصدرا مي فرمايند هر جسمي حيات دارد ولي دليلي نياوردند ، يك دليل آوردند و آن دليل نوعيت جنسي است ولي خوب ، ممكن است طرف اين را قبول نكند ولي بگذاريد ما حيات را نوع ديگر بيان كنيم .

اينكه اشياء ‌و اجسام حيات دارند جاي ترديدي نيست .

ما تنها نمي خواهيم بگوييم جسم مطلق حيات دارد، ما مي خواهيم بگوييم ذره ذره هاي مطلق حيات دارند !!

ما نه تنها بگوييم اين درخت حيات دارد يا اين انسان حيات دارد ما مي خواهيم بگوييم آن اتم اول هم ، ‌آن ملكول اول ،‌ آن ذره اول هم داراي حيات است.

پس ما بايد حيات را تفهيم كنيم.

  1. از نظر مكانيسمها ، يعني مكانيسم‌ها حيات را حركت دانند .

  2. چه از نظر ماترياليسم ها كه حيات را تحول و تكامل دانند .

  3. چه از نظر ايده آليسم ها كه حيات را در مجردات دانند.

ما دلمان مي خواست حضرت ملاصدرا وقتي مي فرمودند «و ليس كذلك» اينگونه طرح مي فرمودند ولي نوع ديگر آمدند كه آن سنگين به نظر مي آيد يعني خوب نمي توانيم بفهميم حيات يعني چه ؟ من يك وقتي در سير تكاملي همين ماترياليسم ها و همين ماده‌گرايان و همين به اصطلاح كمون‌ها چند هفته‌اي روي اينها بررسي داشتم كه ببينم حرف اينها چيست؟ چون در خلال درسها بعد اينها احتمالاً بيايند دارم روي نظرات اينها كار مي كنم كه مجموع اينها بر مي گردد به بودن و شدن كه ما اين بحث بودن و شدن را يكي دو جا طرح كرديم و چون سنگين است ايرادي ندارد ما آن را طرح مي كنيم .

تمام ماترياليسم ها اينها به «شدن» قائلند . اينها مي گويند تحوّل است.

"تحوّل" يعني چه ؟ تحوّل يعني چهره نشان مي دهد و يك چهره از بين مي رود يعني يك چهره بلند مي شود و همان چهره مي خوابد و يك چهره بعدي پيدا مي شود.

بلاتشبيه بلاتشبيه مار سرش را بلند مي كند اين حالت ماترياليسمي است يعني خودش را نشان مي دهد همان كله را كه مي خواباند حالت رئاليسمي دارد يعني:

  • هر چيزي كه خود را در برابر چشمها نشان بدهد اسمش ماترياليسم است، يعني قابل لمس و برخورد و قابل جابه جايي است .

  • اما يك چيزي كه هست اما خودش را نشان نمي دهد آن حالت رئاليسمي است .

الآن روح در بدن ما هست اما خودش را نشان نمي دهد موجب حيات ما همان روح ، نفس و مجردات ماست و آن هم با جسم ما هست يعني از ما جدا نمي شود و اين مسلم است . حال سرور همه اين حياتها نفس است نه هر نفسي، ‌نفس قدسي است كه ما حيات را بر 3 تقسيم مي كنيم . يعني سه نظر راجع به حيات بررسي مي كنيم .

  1. حيات از ديد مكانيزمها

  2. حيات از ديد ماترياليسم ها

  3. حيات از ديد رئاليسم ها

مكانيزمها مي گويند حركت حيات است . آقاي شيخ يحيي شما مي گوييد جسم حيات ندارد آيا حركت دارد ؟ يا ندارد ؟ همين حركت حيات اوست حالا چه حركت وضعي باشد چه حركت انتقالي ، چه حركت دروني و چه حركت شوقيه و چه حركت قصريه باشد .

(ان شاء الله در جلد سوم كه رفتيم راجع به حركت خيلي نكات عالي داريم .كه بعد از بحث امور ذهني به آن مي پردازيم . )

((  حركت وضعي است ، يعني چه ؟ حركت وضعي يعني شما پايتان را روي زمين مي كشيد و مي رويد .

اما در حركت انتقالي يعني يك پا را برمي داريد و يك پا را مي گذاريد ،‌ حركت عيني يعني جسم را از جايي به جايي منتقل مي كنيد .

پس 1ـ مكانيزم ها مي گويند هر شئ داراي حركت است و همان حركت حيات اوست .

حال شما چگونه مي گوييد جسم مرده است ، ‌حيات ندارد؟ پس اين نظر رد است . ما حركت را از ديد مكانيزم‌ها قرار مي دهيم.

2ـ‌ اگر از ديد ماترياليسم ها قبول كرديم تحول است تحول يعني رنگي مي رود و رنگ ديگر مي آيد مثلاً در بهار برگ درختان سبز است در پاييز برگ درختان زرد مي شود و در زمستان برگ آنها مي ريزد اسم اين تحول است و اين تحول حيات اوست يعني اگر اين حيات در او نباشد نمي تواند آن كار را انجام بدهد .

3ـ ديگر نظر رئاليسم‌هاست كه همان روح گرايي و حقيقت گرايي كه در متن قرآن است . "يسئلونك عن الروح قل الروح من أمر ربي و ما أوتيتم من العلم الا قليلاً "

پس آقايي كه مي گويي جسم مرده است، ‌جسم زنده نيست، ‌چه جوابي به اينها مي دهيد ؟

يا بايد بگوييم شئ حركت دارد يا بگوييم شئ متحول است يا بگوييم از ما لايري فيض مي گيرد از هر جهت هر چه در عالم هست داراي حيات است ولي شما حق اين بود اگر مي خواستيد نفس را تعريف كنيد اين را مي گفتيد :

هر حركت از موج نفس است اين نتيجه است .

اگر ما حيات را حركت بگوييم از موج نفس است اگر حيات را تحول بگيريم از موج نفس است اما اگر حيات را آن شهد مجرد بگيريم باز هم از اوج و موج نفسند .

پس آري ،‌ اگر نفس نيايد حركت بي فايده است اگر نفس نيايد تحول بي فايده است ،‌اگر نفس نيايد مجردات حيرانند ،‌پس شما الآن در حال حيات هستيد درست است كه شما هم حركت، ‌هم تحول و هم روح داريد ولي اگر عظمت نفس نباشد هيچ كدام از اينها كاري را انجام نمي دهند .

رسول الله:  علينفس قدسي من است !!

و فاطمه نفس نفس قدسي من!!

لذا عبارتي كه روزي رسول اله نشسته بودند و ياران گفتند يا احمد شما نفس قدسي را براي ما تعريف كنيد؟‌

حضرت فرمودند الآن نفس قدسي را به شما تفهيم مي كنيم . هي ديدند لحظه ها گذشت و حضرت چيزي نگفتند يك مرتبه ديدند حضرتش فرمودند « يا نفس القدسي تعال » !!

‌بيا اي نفس قدسي من !!

 يك مرتبه ديدند جمال مولانا اميرالمؤمنين علي (ع)‌آمدند و در همين حال جمال فاطمه سلام الله عليها وارد شدند فرمودند :

شما بدانيد نفس قدسي عالم علي من ،‌و نفسِ نفس قدسي فاطمه من است .

يعني: علي نفس قدسي عالم است و فاطمه مروّج و مبيّن و مقوّم آن نفس قدسي است .

چناني كه نفس قدسي بايد به حركت موج بدهد به تحول موج بدهد به مجردات اوج بدهد نفس قدسي ولايت نفس قدسي عصمت بايد جهان را به جهش در آورند !!

اين موضوع اثر نفس است.

يعني همه مرده اند و همه بي حركتند نه اينكه مرده‌ي مطلق باشند!!

منظور از مردن يعني بي يار ماندن ،‌بي حبيب ماندن ،‌ بي طبيب ماندن .

پس حيات چه از نظر حركت، ‌چه از نظر تحوّل، ‌چه از نظر تجرد باشد حيات هست ولي اين حيات شهد و موج و عظمتش از نفس قدسي است اين يك موضوع .

 

منبع: گزيده‌اي از تدريس دانشمند معظم دكتر سيد علي موسوي پيرامون جلد هشتم اسفار اربعه ملاصدرا (اعلي ا... مقامه)

نظرات بازدیدکنندگان:

نام:
ایمیل:
نظر: