متن
زير
گزيدهاي از تفسير سوره مباركه
نباء است كه در تابستان 1383 توسط
حضرت
استاد فرزانه دكتر سيد علي موسوي
در روستاي كبودان، نزديك شهرستان
كاشمر بر جان مشتاقان حق جاري شده است.
*********************************************************************
جلسه نهم درس.
تدريس مورخ: 9/4/1383
و فتحت السماء فكانت
أبوابا (آيه 19)
ارتباط
ميل با گشايش دل (نظر آدم اسميت Adam smith)
بحث
ما در اين جملهي يا آيهي قديس
سورهي
نبأ است، يكي، دو جلسه نظري را يا
نظراتي را راجع به توضيح گشودن "سماء"
گفتيم و اگر بخواهيم به جملهي بعد
آيه كه
و
سيرت الجبال است رويم خيلي از اين مطالب
در ذيل اين آيه ميمانند، ولي دريغمان
آمد كه از آن نكات بگذريم، بناء علي
هذا بر آنيم كه اگر خداي متعال عنايتي
را بفرمايند، اين جلسه و آينده جلسه
يعني فردا نكاتي در همين زمينه با
بياني دگر و تحقيقي دگر به سخن آييم و
بحث هم اكنون ما بيان عالي آدام
اسميت است.
"آدم
اسميت" آن دانشمند اقتصاددان و
دانشمند فلسفه دان و دانشمندي كه هم
فيلسوفان قبولش دارند و هم
جامعهشناسان و هم اقتصاددانان.
او يعني "آدم اسميت"جملهاي
دارد در نظراتش و آن جمله اين است كه:
افراد
تمايلات خود را در عالم اقناع
ميكنند، يعني هركس آنچه را
افتتاح ميكند و آغاز مينمايد يا
به انجام ميبرد يا نميبرد، براي آن
است كه ميل خود را آرام سازد و لا غير.
اگر اين رويه را و
اين پديده را در صورتي كه اتصال به
آيات قرآن بدهند، وابستگياش به اين
جمله آشكار است، يعني گشودن آسمان دل
براي ميل و براي خواسته. تمام.
حالا چگونه بايد اين را بازش
نمود؟ عرض كنم كه مقدمتاً بايد ما نام
دو كس را ببريم يا نام دو محقق يا نام
دو كاوشگر يا نام دو فيلسوف كه
اينها استاد و شاگرد بودند و آنها
هم همين نظر "آدم اسميت"را تأييد
مينمايند و شايد ما هم نظر اسميت را
بپذيريم كه كارهاي آغازين انسان از
يك شعور درون نشأت ميگيرد و بس.
يعني پرده و زير پرده,
چهره و زير چهره تمام سرچشمههاي
علمي كه بشر كاوش دارد و تمام هنرهاي
اجتماعي كه بشر به سويش ميرود و
تمام كششهايي كه بشر سينهچاكان به
سويش در خيزش, حكايت از ميل درون
دارند. اين است! و اگر آن ميل درون او را
به تحريك وا ندارد، مهر هر چيزي ممهور
است، يعني به حال خود هست. اين كه مهر
سكوت را ميشكند, مهر استاتيك را
ميشكند و به ديناميك ميرود, اين
كه از سكون به دويدن خويش را وا
ميدارد، نامشان "گشودن" است.
و اين گشودنها تنها و
تنها براي راضي نمودن ميلهاي
خودند. تمام.
بله,
اين هم از آن شيوههاي مهم عالم است. حالا اين استاد و شاگرد هگل و ماركس (ماركس شاگرد هگل
بود. البته ما بحث از ايمان و عقيده ايشان نداريم و ما نميخواهيم
عقيده ايشان را در اينجا بيان كنيم، تنها ديدگاه علمي ايشان مورد نظر است و
بس)؛ و ماركس تنها "عقل"
را قبول داشت، بيانش اين بود كه: ميل
انسان را عقل ميبيند، ولي سخن
نميگويد، چون توان سخن گفتن عقل به
ميل ندارد. و "هگل او عقل و ايمان را
قبول دارد، ولي ميگويد دو قطب
مخالفاند.
اين
نظر "هگل" هست كه در آيين مسيحيت
در دين عقل حاكم نيست و تعبد حاكم است،
يعني آيين مسيحيت ميگويد: هر چه
دين گفت، بايد پذيرفت، جايي براي نفوذ
عقل نيست.
هگل:عقل و ايمان
همين
جا ما بايد اشاره كنيم:
آيين اسلام, آيين تشيع و
اماميه آنقدر مهم است كه از چهار ركن
جان گرفته: عقل است و
نقل است و
اجماع است و
سنت؛ يعني اين
گنجينهي دين تشيع از اينها ساخته
شده.
عقل و خرد,
روايات
معصومين,
ديدگاه
علماي صاحب نظر و فهميدن مبناي قرآن عزيز،
يعني اين چهار
بايد تركيب شوند تا دين را صاحب دين
تشيع انجام بدهد؛ ولي درآئين مسيحيت
همان فرمان است، عقل را راهش نميدهند.
(اينها را گفتم تا اين كه نظر هگل
روشن گردد).
"هگل" با
يك دست عقل داشت, با يك دست ايمان و
ميگفت: اين دو با هم ضدند.
(اين هست كه
بايد شما اين نظرها را براي اين كه يك
زماني اگر اهلش باشيد و بخواهيد جايي
بحث كنيد، به اين نكتهها توجه داشته
باشيد).
جان مطلب اين
است كه هگل هم كه هم به عقل, و هم به
ايمان معتقد است، بيان آدم اسميت را
قبول كرده و پذيرفته است.
1ما يك متني را از آدم
اسميت نقل كرديم:
1)گفتيم كه "ماركس"
قبولش كرد.
2)"هگل".
يعني "هگل"
اينگونه بيان "اسميت" را پايه
ميگذارد كه ما به اينجا رسيديم ( اين را دارد هگل بيان ميكند)كه
كسي را ميبينند، به كاري
سرگرم است و سخت ميكوشد، از او
ميپرسند: چرا اين
كار را ميكني؟ چه جواب ميدهد؟
ميگويد: ميخواهم اين را بيابم؛
نيز از
او ميپرسند چرا ميخواهي بيابي؟
جواب
ميدهد: چون بزرگ است.
ميپرسند:
گيرم بزرگ باشد، بر تو چه نفعي دارد؟
جواب
ميدهد: ميل من به من گفته بكن, من هم
انجامش ميدهم. تمام.
راز
انقباضها و افتتاحها
خوب دقت كنيد:"گشودن" اينجا چه
معني دارد؟( ببينيد به من دقت كنيد!)
آن كه ميخواهد
چاه را بكند كه از درون چاه آب در آيد،
نيش كلنگ را اولين بار به زمين
ميزند، پردهي زمين را ميدراند.
اين است.
پردهاي در امتداد اين زمين نهفته
است، با نيش كلنگ آن پرده پاره شد، چون
پاره شد، اسمي دارد اسمش "فُتِحَت" هست يعني
پرده را دريد, ديگر مصداق "اتصال"
معني ندارد اينجا مصداق "انفصال"
است، نه مصداق اتصال.
در اينجا
اين است دريدن پردهها نامش گشودن
است.
حالا ما ببينيم:
در دنيا
اتصالها عزيزند يا انفصالها
عزيزند؟
جواب: جايي
كه لازم است اتصالها و پردهها
عزيزند و جايي كه لازم نيست،
انفصالها عزيزند.
اينها همه از
مصداق "گشودن" پيدا ميشوند.
(و
فتحت السماء
فكانت أبواباً)
بابها و
گشايشها و كثرتها از افتتاحاند،
انقباضها و بستهها و امساكها از
پردههاي اتصالاند.
2
( عجيب!) پردها
خيلي جلوي چيزها را ميگيرند. امساك
از بروز غير دارند، ولي انفصالها و
افتتاحها كثرتها را ميطلبند. (اين
در اينجا هست).
اين راجع
به بيان "هگل" كه خواست نظر "اسميت"
را تعيينش كند، هنوز بيان "هگل"
هست كه گفت:
ابراز
ميل, گريه طفل
اگر بپرسند چه
كار ميكني ميگويد: چنين دارم
انجام ميدهم و ميل من است!
هنوز مطلبش اين است: در واقع اين
طبيعت يعني اين كاري كه دارد انجام
ميدهد، اينهاست كه زير اين دستگاه
شعوري فكري به سويش حركت ميكند، يعني
عملي كه دارد انجام ميدهد، در واقع
يك دستگاه محرك دارد او را تحريكش
ميكند، كارت را انجام بده تا به ميل
برسي، اين در حقيقت امر اين است.
هم اكنون پس
بيان "اسميت" اين بود كه افراد
تمايلات خود را اقناع ميكنند، اين
را به مثال خيلي ساده روشنش كنيم و آن
اين است:
اين كه دارم
بيان ميكنم، اين ديگر ديدگاه خودمان
است, يعني اينها متنشان را گفتند،
متنشان ديگر تمام شد، يعني ثابت كردند انسان هر كاري را كه انجام ميدهد، براي ميل درونياش دارد انجام ميدهد و
الا چيز ديگر حاكم نيست. توجه
فرموديد؟ اين است.
اگر با
ميل درونياش همراه بود، پياش
ميرود، اگر با ميل درونياش همراه
نبود، ولش ميكند. اصل در كار
اين است.
حالا يك انسان
متوجه، يعني عالم و تحصيل كرده را، شما
در نظر نگيريد، يعني ما نميخواهيم
الآن نظر يك عالمي كه اهل نظر است،
بيان كنيم و بگوئيم انسان هر كاري كه
انجام ميدهد، براي ميل درونياش هست.
چه كار ميكنيم؟ما يك طفل را مثال
ميزنيم، نه يك انسان دانشمند را.
ما از يك طفل
شروع ميكنيم، اين طفل گرسنه ميشود، چه كار ميكند؟ داد ميزند. (قبول نداريد؟) شايد خودتان
هم همين كار را بكنيد، مثلاً خيلي
گرسنه شويد كسي به سراغتان نيايد،
نعره بزنيد. حالا، طفل بگذريم نعره
ميزند "غذا ميخواهم"، تشنه
ميشود، فرياد ميكشد، آب ميخواهم. ( با شما هستماين را همهتان قبول
داريد ديگر؟درست؟) در خانوادهها
حالا اولاً فرياد اين طفل آيا اجازه
ميدهد كه والدينش از او بپرسند چرا؟ شايد اين اجازه را ندهد، حالا اگر آمد
و اجازه داد گفتند: چرا گرسنه هستي
فرياد ميزني؟ جواب ميدهد: آخر من
ميل به غذا دارم، چون ميل به غذا دارم،
گرسنهام و اين فرياد من حكايت از
گرسنگي من نميكند، حكايت از ميل من
دارد, نه گرسنگيام، من چون ميخواهم
ميلم را ابراز بكنم، ميگويم
گرسنهام.
(اين نكته خيلي
دقيق است.)چون ميخواهم ميلم را
ابراز كنم, ميگويم: گرسنهام.
خوب، شروع به فرياد زدن ميكند. دهنش
را باز ميكند، گريه ميكند، به زمين و
آسمان ميزند... نام اين را اگر از نظر
علمي بخواهند تعيين كنند
فُتِحَت
البكاء اين گريه را گشود، ناله را
گشود.
پس معني عالي
فُتِحَت
السماء
يعني توجه به ميلها
نمودن است.
اين هم باور
كنيد عالي است از اين جمله
و
فُتِحَت السماء.
يادتان هست يك
قسمت را گفتيم از بيان معصوم، يك قسمت
را گفتيم از بيان قرآن، اين دو به معني
"گشودن" بودند.
يعني
اشراق بيان امام دل را ميگشايد،
فهميدن مبناي قرآن دل را ميگشايد،
ميل قلبي انسان دل را ميگشايد.
3
و فتحت
السماء فكانت ابواباً
آيا اين
طفل آگاه هست كه در ماوراي شعور او يك
طبيعتي در جريان است كه گرسنگي را به
صورت يك ميل ابراز ميكند؟ او
ميداند؟ديگر آن را نميداند. ميل
را ميداند، اما خود ميل از يك جهان ديگري
خاسته ميشود كه آن يك شعور
ناخودآگاه است كه در جسم انسان نهفته
است.
4
حالا اين است
كه در زير اين دستگاه ظاهري، دستگاه
ديگري كه ما نامش را اينگونه
گفتهايم كه انسان در شعور خود هدف دارد،
پس كارهايي انجام ميدهد تا آن هدفش
را اقناع كند. نام اين فُتِحَت
السماء است.
پس به اينجا
ميرسيم كه تمام روندگان دنيا, تمام
جويندگان دنيا, تمام پژوهندگان جهان،
تمام طلاب علم، تمام هنروران عالم،
تمام هنر ساختگان جهان، تمام معماران,
تمام مهندسين، تمام زنان، تمام
مردان، تمام اوتاد، تمام زهاد، تمام
ابزار كارشان آن است كه: آنچه در درون
دارند و ناآگاهند به صورت ميل
در آنها پيداست، به سوي طلب خود
ميروند، نه به سوي غير.
هر كس
ميگويد: من مشتاق اينام، مشتاق آنام،
من براي اين ميروم، من براي آن... نه
خير، اينها نيست. يك طلبي در درون
دارد، پي آن طلب ميگردد و ميرود.
اين بيان را كه
گفت؟ "آدم اسميت".
كه تائيدش كرد؟
"ماركس".
كه تائيدش كرد؟
"هگل".
توضيحاً:
ما به
عقيدهي اين دو تا كاري
نداريم، ما با نظر علميشان كار داريم. پس اين حرف
"آدم اسميت" بسيار عالي است. افراد يعني همهي عالم نه
يكي, نه دو تا, نه سه تا, نه
پنج تا ... (گوش كنيد): از اينجا
به بعد هر كه ديديد وق و
وق ميكند، ميگويد: من تو را ميخواهم، اينها همه قصهاند؛ او اول خودش را
خواسته، بعد به سوي ديگري ميرود.
بله، اين به
نام شئون ايماني، آسماني گشودن و
انجام دادن است.
مولوي شعري دارد كه: (اين يك مصرعش
است، اولياش خيلي كيفم نداد، ولش
كردم) اين نتيجهي
كارمان است:
هر كه را افزون خبر
جانش فزون
تو خيال
ميكني، اين ميل از خودت هست! يعني اين
را مولوي در اشعارش ميگويد؛ يعني
اين ميلي كه تو پيدا كردي و ميخواهي
خودت را براي آن ميل اشباع كني و سير
كني، فكر ميكني كه اين از خودت هست،
يعني اين ميل مقدسي كه در تو پيدا شده،
يك وقتي
گمان نكني مال خودت هست، تو لياقت
داشتي كه اين ميل در تو حاصل شده و الا
به هر كس ميل ميدهند،
اما ميل
كفتربازي ميدهند.
ميل دارد، اما
ميل بيخود دارد، ميل ياوه دارد، ميل
بياساس دارد!
حالا، هر كه
را افزون خبر جانش فزون، يعني هر كسي لياقت ندارد كه اين ميل عالي را به او بدهند.
حضرت
استاد فرزانه دكتر سيد علي موسوي:
شما برداريد
به همين تعداد افراد خودتان نگاه
كنيد، روزهاي اول ديديد چه قدر بودند؟!
اينها لياقت ندارند كه اين
صنم گيرشان بيايد. لذاست لياقت ندارند كه براي
اقناع كمال بروند.
حالا تو خيال
ميكني اين "خبر" از خودت هست.
اين "من"،
"من" توست، ولي در زير اين "من"
تو "من" بزرگتري هست. اين است. آن
ذات خداست كه اين فيض
عالي را و اين ميل عالي را بر تو پر
كرد و تو را واداشت به سوي اين ميل
بروي پس تو مقداري لياقت داشتي،اگر
آن لياقت را نداشتي، ميل را به تو
نميدادند.
سوالات صحابهي درسي
پيرامون درس و پاسخ
حضرت استاد فرزانه،
فيلسوف متاله دكتر سيد علي موسوي:
پاسخ:
قرار بر اين نيست كه هر كس
نظري را بيان ميكند يا ميپذيرد
برهان بياورد، نه، آن نيست. ما آن قدر
صحبت كرديم كه ديد آدم اسميت درست است
يا درست نيست؟ اين را ميخواهيم بيان
كنيم كه او ميگويد: هر انسان براي
تمايلات خودش ميكوشد، يعني اين
ديدگاه را اصلاً كسي ميپذيرد يا
نميپذيرد؟ بلي، ماركس كه شاگرد هگل
بود و هگل هم كه استادش بود، اينها
مقول قول اسميت را كردند، منتهي نه در
اينجا كه ما الآن چيزي را گفتيم، چون
ما شرح زندگي ماركس و عقائد او را
بيان نكرديم. چون او در مكتب كمون
بوده، بنيانگذار مكتب كمون بوده. ما
خيلي خوشمان نميآيد كه زندگي ماركس
را نقل كنيم، به همان مجملش ميگذريم، ولي اينجا الآن اشكال وارد است،
اشكال اين است: اگر كسي خدا را قبول
نداشت، و دانشمندي بود، عيب دارد
كه ما از زندگي او بحث كنيم؟ نه، عيب
ندارد. چون آگاهي يافتن از عقائد ولو
در مطلق كفر باشد، بيفايده نيست،
فايده دارد، منتهي ما خودمان يك
عقيده داريم كه بهتر آن
است بيان كفر را كمتر به زبان بياوريم. از
اين جهت خوب با عيني كه زندگي وي از آن
رويدادهايي است كه ميتوان يك اساسي
قرارش داد و رويش بحث كرد، چون اول
دانشكده رفت، بعد به روزنامهنگاري
پرداخت، بعد در زمان
روزنامهنگارياش چه چيزهايي در
روزنامهاش يا در مجلهاش جا
ميداد؟ و سرانجام كشيده شد به سوي
مكتب لنين و از اين حرفها و بعد شد كسي كه همه چيز را در ماده لمس
ميكرد، حالا چندان تمايل
نداريم، اين كه نظر آدم اسميت را
پذيرفته در اين جا نپذيرفته، در جاي
ديگر پذيرفته كه ما داريم از اين نقل
ميكنيم. و هگل هم همان گونه آن هم در
جايي، منتهي خوب اشكال اين است: شما
ممكن است بفرمائيد كه اين تعريف يعني
بيان ماركسيسم و هگل با موضوع هر
انسان براي تمايلات خودش كار
ميكند، اين چه مناسبت دارد كه اين
جا قرار گرفته؟
جوابش اين است
كه :بلي، چون اين هر دو آگزيستا
بودند، هر دو در ماده بودند،
ماديگرايان نوعاً ميل خودشان را
ارضاء ميكنند و به واقعها كاري
ندارند يا با حقيقتها كمتر نزديك
ميشوند. از اين رو ما اين دو نفر را
اين جا آورديم كه همپالكي باشند، و
در اينها كه ما نبايد راجع به آدم
اسميت بگوييم حضرت امام صادق(ع) چه
گفتند. حيف است كه نام حضرت صادق(ع) را
اينجا بياوريم و بخواهيم تثبيت نظر
آدم اسميت را بكنيم. بايد از همان
كساني نام ببريم كه مثل خودشان هستند.
اصل در قضيه اين است. و چون خودش يك
بحث علمي قشنگي هست، و ميتوان اين
بحث را رويش خوب خيلي نظر داد، گسترده
حرف زد، محققانه مطلب را بيان كرد،
اين است كه ما در ذيل آيهي مباركهي
(( و فتحت السماء فكانت ابواباً)) يعني
هرگاه كه بابي گشوده شد، هرگاه كه دلي
گشوده شد، اين دل درهاي مختلف پيدا
ميكند كه اين را ما ميتوانيم با
آيهي قرآن نزديكش سازيم. نه اين كه
واقعاً حتماً اينها از توي آيه در
ميآيند. آيه را ميخواهيم اين جا
بياوريم يك سنديت كلي براي اين افراد
داشته باشد و الا نه به آن معنا است كه
ما يك جملهاي را بياوريم كه گوييم
اين برهان لمّ و انّ اين بابا است راجع
به گفتهي اسميت. سوالتان هم خوب بود.
سوال
2 :
افتتاح
و انفصالها بابها و گشايشها و
كثرتها از افتتاحاند، انقباضها
و بستهها و امساكها از پردههاي
اتصالند، اين يعني چه؟
و
در مورد علم اتصال و انفصال از چيست؟
پاسخ: ما
اصلاً از علم صحبت نكرديم، ما از يك
مجرايي كه اين مجرا گاهي پرده دارد و
در اتصال است يعني پردهي اتصال او
دريده نشده، حالا شما اين را
ميتوانيد خيلي گستردهاش كنيد، مثلاً پردهي اتصال، آن سكوت انسان
است، انسان يك مطالب عالي را به هر
علتي از يك موضوع در اختيار دارد. اين
مهر سكوت بر لب او هست. در حقيقت اينجا پردهي اتصال در اين زمان بريده شده،
يعني به وجود آمده، مادامي كه اين
پردهي اتصال بر اين زبان بست و زده
شده، اين يك بكارتي دارد، يك اصالتي
دارد، همين اصالت او منع از خيلي چيزها
را ميكند، يعني معنياش اين است كه
يك رازدار است، يعني يك رازي كه در
درون بوده و هيچ كس نبايد اين راز را
بفهمد. خوب، هنوز پردهي اتصال پاره
نشده. راز در قلب اين رازدار نهفته
است. پس اينجا از اثر پردهي اتصال
حفظ راز است. بهترين شيوهاش همين
است حفظ راز است. يا نه، اين پردهي
اتصال مهر زبان كه هنوز پاره نشده و
برداشته نشده خيلي مطالب را اين حافظ
در سينهاش حفظ دارد كه اگر اين را
بخواهد ابراز كند، ممكن است آشوبها
به وجود بيايد. به همان دليل كه حضرت
علي(ع) فرمودند: آنچه سلمان در بارهي
ابيذر(ابوذر) ميداند اگر بگويد
ابيذر را تكهتكهاش ميكنند و
آنچه ابيذر دربارهي سلمان
ميداند اگر بگويد سلمان را سنگسارش
ميكنند و آنچه من دربارهي اينها
ميدانم اگر بگويم همهشان را
ميسوزانند. اين همان پردهي اتصال
است. يعني خيلي رازها بايد در
پرده بمانند. وقتي كه در پرده
ماندند، انقباض حاصل ميشود يعني
بسته بودن. انقباض يعني در قبضه است،
بيرون نيامده. «كل شئ جاوز الاثنين شاع». هر چيزي كه از بين دو
دندان انسان در بيايد، همه ميشنوند.
اين است كه آن كه اهل
راز است بايد پردهي راز را در اتصال
حفظش كند. پرده را ندرّاند كه رازها
برون ريزند.اين مادامي كه اين پرده به
حال اصالت و بكارت خود باقي است،
محفوظ. همه چيز محفوظ. راز هم محفوظ
است، ولي اگر آمد اين پردهي مهر
اتصال بكارتش گرفته شد، اصالتش گرفته
شد، اين باز شد به جاي اتصال. تا كه
باز شد، ديگر رازها رفتند او راز
را بايد براي رازداري كه لازم هست
بيان كند.
بيان كند يعني پردهي راز را بدرّاند
و مال او باشد. اما همين كه اين پرده
پاره شد، ديگر رازداري معني ندارد. هر
كس ميتواند از اين زبان فرضي چيزي
بشنود. هر كس ميتواند از اين
نيروهايي كه بايد در امان و حفظ
ميبودند، جز به يك رازدار به كس
ديگر اعطاء نميشد. همين كه پرده پاره
شد، هر كه از كنار او بگذرد، ميتواند
از اين برخوردار شود، مگر اين كه قربي
حاصل نشود و الا هر قربي حاصل گردد،
ديگر رازي در كار نيست و امانتي در
كار نيست. اين است كه پردهها اثرشان
انقباض است. دريدن پردهها اثرشان
تكاثر است و كثرتها. خيلي مهم است،
فوق العاده. يعني براي حفظ آثار راز
پردهها تنها وسيلهاند و در غير
اين نه.
سوال3: بيان
فرموديد كه فتحت السماء، گشايشها
گاهي از بيان معصوم است، گاهي از مغز
قرآن و گاهي وقتي به سوي ميل حركت
ميشود، باعث گشايش دل ميشود، اين
ميل چيست؟
پاسخ:
اين گونه
بفرماييد: ميلي كه در او هوي است. آخر
گاهي در ميل شوق است. اصلاً بفرماييد
ميل ابعادش به كجا متصل ميشود؟ يك
ميلي هست كه:
«هوي القلبي من خلف العلي» يعني امرؤالغيث براي ليلايش
ميگفت كه يك وقتي تو گمان نكني كه
ميلهاي من شوقيداند، نه، ميلهاي
من هوايياند يعني پر ميزند به سوي
تو. اين گونه است. آن كه حاصل شد، ديگر
ميل هم به ثمر رسيده است. اسم اين ميل
ميل هوي است. يا بعضي از دانشمندان
معتتقدند كه در كشورهاي اروپايي
ميلها از خيابان آغاز ميشود، در
يك پاركي تمام ميشود، يعني تمام
ميلها اول و آخرشان اينقدر است، يعني دست آن مطلوبش را ميگيرد، ميروند پارك ارضاء ميشوند و
برميگردند. اين ميلها اسمش هوي است.
اين هوي اينقدر كشش دارد. اما ميل
شوقيه نه. ميل شوقيه آن يك شوق وافر و
عالي دارد كه هر چند به سويش ميدود،
هر چند به سويش ميرود حتي زماني هم
كه به مطلوب برسد، آن نيست كه آن ميل
منقطع شود، باز ميل دومي ايجاد ميشود.
باز به مطلوب كه رسيد، ميل سومي حاصل
ميشود. اين ميلها موجب شوق اويند.
لذاست وقتي كه ميل به ثمر رسيد، تازه
"فتحت القلوب" ميشود، نه اين كه
"فتحت" شود، بعد منسد گردد، مثل
همان ميل هوي.
نه، ميل شوقيه
هر چه قربها بيشتر گردند،
گشودگيهاي دل و شوقهاي دل و آنچه
دل را زنده نگه ميداردها بيشتر
ميشود. پس اصل آن واكنش يا وابستهي
به ميل است. اين ميل، ميل هوي
است. اكثر عوام از مردم ميلشان ميل
هوي است. يك كاسب، يك بقال، يك
صنعتگر چون اينها هر چه ميل
ديدند، در همين محدودها ديدند، ميل
ديگري هم كه به يك حتي دلي پيدا
كردند، اين ميل را مادامي مايلاند كه
ادفاع شوند. مادامي كه ادفاع نشوند،
ميل هست همين كه ادفاع شد، ديگر ميل
تمام ميشود، چون هوي است، اما ميل
عارف نه، ميل عالم نه، ميل سالك نه،
او هر چقدر به هم برسند، باز شوق دومي
بيشتر ميشود. آنجا مصداق «و فتحت
السماء» حاصل ميشود و الا در ميل
عوام از مردم كه معني «و فتحت السماء»
جا ندارد، آنجا اندفاع است، آنجا به
خموشي ميرود، نه به جلوه، ولي
ميلهاي شوقيهي عرفاني، شوقها را
در تكرارها زياد ميكند.
_ رياضت و
مبارزه با ميل آيا ميل هوي است؟
آن
ميل هوي است و الا اصلاً آن ميل شوقيه
كه اصلاً مذموم نيست. اصلاً عشق در
عرفان مثل اهرم يك جسم است، يعني
چنانيكه اهرم يك جسم عظمت يك جسم را
نشان ميدهد، عشق در عرفان اهرمش است، يعني او را به اوج ميبرد. اصلاً خود
عرفان يعني "عشق". "عشق"
يعني عرفان. واقعيتها يعني عشق
عرفاني. آن وقت اين عشق عرفاني سراسرش
موج است. سراسرش عظمتها و شكوهها
را زياد ميكند. حضرت استاد در اين
قسمت با اشاره به خوشههاي انگور
ميفرمايند: اين خوشههاي انگور را
ميبينيد؟ عالمي دارند. خودشان را
دارند هي بروز ميدهند. آن نوبت كه
آمديم ديده نميشد، حالا دارند ذره
ذره از زير برگها بروز ميكنند. اين
همان عشق شوقيهاش هست.
سوال
4 طفل وقتي
گرسنه است، نعره ميزند من گرسنه هستم.
فرموديد اين كه اين نعره را ميزند،
اين از گرسنگي نيست، بلكه از ميل او
هست، ولي خودش نميداند . بالاخره اين ميل هميشه بايد در او باشد،
ولي او هميشه نعره نميزند، پس گرسنگي
ميشود بهانهاي براي اين كه اين
ميلش را ابراز كند.
پاسخ: هميشه اين ميل حاصل
نميشود. اينجا همان ميل هوي است. باز
هميشه كه اين طفل معدهاش گرسنه نيست يا
دستگاه شريان عروقش تشنه نيست. اين
زماني كه گرسنه ميشود، ميل هم در او
حاصل ميشود، تنها اين ميل از يك شعور
است. از يك شعور مالايري است كه
نميفهمند در واقع. اول يك شعور است،
بعد ميل است، بعد گرسنگي است، بعد
فرياد است. 4 چيز است. دو چيز اين
پوشيده است. يكي همان شعور كلي است كه
همان شعوري كه دارد، دستگاه گرسنگي او
را به تحرك واميدارد كه گرسنه بشود،
اول آن است؛ تا كه گرسنه شد، ميل شديد
ميشود، بعد كه ميل شديد شد، گرسنه
ميشود. (اين هم خيلي خوب بود كه
اشاره كرديد، آنجا ما از يادمان رفت
يا وقتش را نداشتيم كه اين موضوع را
روشنش كنيم.)
مثلاً الآن عموم از مردم
نه اين است كه ميگويند كبد انسان
دارد خود كار ميكند؟ معده خودش دارد
كار ميكند؟ و ما نوكر معده نيستيم؟
ما استخدام معده نيستيم او خودكار
است؟ اصلاً خود اين كلمه غلط است. اين
را مي خواهند بگويند. اصلاً خود اين
كلمه كه ميگويند معده خودكار است
و ما به او كار نداريم اين غلط غلط است.
اول اول اين تحركات گرسنگي از معده
شروع ميشود، بعد از معده به شعور
مالايري نوبت ميرسد كه آن خيزش
درونياش باشد، بعد از درون اينها
ميل حاصل ميشود. اين هم كه ما گرسنه
شويم به سوي غذا ميدويم، پس در واقع
تمام حركات انسان اصلاً كمپلت در
استخدام معدهاش است، ولي فكر
ميكنند كه معده به انسان كار ندارد، نخير اين كه ما به سوي غذا
ميرويم، مستخدم معدهايم اين كه
به سوي آب ميرويم، مستخدم شريان آبيم.
اين كه به سوي خواب ميرويم مستخدم آن
نيروي خوابيم.
پس بنابراين اصلاً
تمام حركات انسان در بست در اختيار
نيروهاي ماوراي جسمش هست.
|