<%@LANGUAGE="VBSCRIPT" codePage="65001" %> سایت محقق و فیلسوف متأله حضرت استاد موسوی
سایت رسمی محقق و فیلسوف متأله حضرت استاد موسوی  سوره مباركه هود(1) (سخنراني رمضان 1375ه.ش)  

 

«بسم ا... الرحمن الرحيم»

حمد و ثناء بي قياس واجب الوجودي را كه هيچ دريابنده به كنه ستايش او واصل نشود و انديشه هيچ محاسبي به منتهاي نعمت او بالغ نگردد و سلام و درود بر مخزن اسرار شرع، خاتم رسل حضرت محمد مصطفي(ص) و آل پاكش كه طفيل عالم عشقند و مراتب شوق و سجاياي سالكان از آن‌هاست و مزاياي قلوب عارفان آن‌جاست  كه عالميان از دريافت زمزمه‌ي اسرار تجليات خاندان ولايت و عصمت به فيض خويش نائل آيند و چون جاي راز و ناز رسد،  از هستي به نيستي بدل گردند و در نيستي راز هستي را يابند و با معشوق اكبر اينگونه گويند:

إلهي! جويندگان حقيقت را از عذاب آلام نيران حرمان نجاتي بخش!

·  و اما توفيقي حاصل شد كه جلد دوم رساله‌ي ”شرح و تفسير پيرامون سوره‌ي هود“ را كه از ثمرات احياء كننده‌ي مباحث تفسيري، علمي، عرفاني و فلسفي حضرت استاد فرزانه، فيلسوف متأله، حكيم و عارف وارسته:

« دكتر سيد علي موسوي »

در سخنراني رمضان 1375 هجري شمسي در منزل آقاي جماليان برگزار شده، تكثير شود.

و به يقين بايد گفت: اثر دروس حضرت استاد و اشراقات نفس قدسي ايشان به طريق انعكاس بر ساحت دل ساطع مي‌شود و اثر استفاضت دل آن است كه چشم بصيرت بينا گردد و چون شعاع عين بصيرت بر ساحت دل به استمرار افتد، حقايق اشياء يقين دانسته شود.

و در اين سير، سالك به جايي رسد كه چون به بصيرت رسيده، به نور هدايت ا... تعالي مستفيض شود و سرّ قدر بر او عيان گردد و مصداق نورٌ علي نور گردد.

و روشن است آن كه از لفظ به معني نگاه كند، ‌در گرداب حيرت افتد و در غرقاب كثرت غوطه خورد؛ چرا كه از كثرت الفاظ كثرت معاني تصور كند، اما آن كه حقايق و معاني را اصول داند و الفاظ  را فروع، هميشه نهال كشف، برومند باشد و درخت فكر او سايه‌ور؛ و زمين دل شاداب!

·  و در پايان متذكر مي‌شويم كه هرگونه نقص و نارسائي كه مشاهده شود، از جانب گردآورندگان است و الا درس‌هاي حضرت استاد سراسر كمال و اوج و غايت عرفان است.

·  اميد است كه اين اثر مورد عنايت حضرت حجت (عجل ا... تعالي فرجه الشريف) واقع شود.

·             توجه !

« هر گونه استفاده از اين رسالات بايد با اجازه‌ي حضرت استاد معظم دكتر سيد علي موسوي باشد» .

 

لا حول ولا قوة الا بالله العلي العظيم .

رمضان 1423 هـ.ق (آبان 1381 هـ.ش)

******************************

گزيده‌‌ي شب دهم ماه مبارك رمضان 1382 هجري شمسي:

تحقيقي راجع به نظر فيثاغورث ؛

« ان لفيثاغورث رأياً في العدد و المعدود » براي فيثاغورث رأي‌اي است كه معدود از عدد است. او گويد: معدود را از عدد جدا كردند و براي اصل عدد 1ـ استقلال و  2ـ اصالت و  3ـ عينيت را  قائل است.

**    او مدعي است عدد است كه معدود را مي سازد ، نه معدود عدد را.

چناني كه حكما و فلاسفه براي اشياء اصلي را قائلند و آن اصل اين است كه: « شيئية الشيءٍ بصورة لا بمادة » او اين اصل را در باره‌ي عدد داند.

 او گويد: « المبدآُ الموجودات هو العدد و هو اول مبداً  انه الباري »

اول مبدئي كه واجب تعالي ابداع كرد ”عدد“ است. ( لا اله الا ا...، عجيب است! در اين موضوع دنيايي است از علم و دنيايي است از حكمت و دنيايي است از فلسفه ) هيچ كس از حكما و فلاسفه مانند فيثاغورث مطلبي به اين صراحت نگفته است.

ما گوئيم: « اول ما خلق ا...العقل، اول ما خلق ا... النور، اول ما خلق ا... الروح، اول ما خلق ا... رسول ا...، اول ما خلق ا... عصمت ا... » همه‌ي اين‌ها هست.

 اما فيثاغورث گويد : اول چيزي كه حضرت اله خلق فرمود، عدد است.

 چرا نظري اين‌گونه داده است؟

او گويد: غير از عدد هر چيزي را كه در نظر گيريم، يك تركيبي در آن هست و يك حالت تركيبي دارد.

«اول ما خلق ا... العقل»

عقل خود شعباتي دارد؛ مانند عقل كامل، عقل ناقص، عقل بدن، عقل عالم، اين چيزها و اين ابعاد در آن هست يعني زماني كه گويند عقل، تمام اين ابعاد در آن هست.

«‌اول ما خلق ا... النور»

كدام نور؟ آيا نور قوي، نور ضعيف، نور زمين، نور آسمان، كدامين نور؟ كداميك از نورها مي‌مانند؟ يعني هر كدام از اين نورها را كه فيثاغورث گويد، ما به عنوان مبدأ يا پيدا شده بگيريم، يك تركيب و مفهوم و تكثير دارد الا عدد. عدد را كه بگيريم او مجرد است، او اصل است، او هست، اما بدون ابعاد است، بدون تكثر است، بدون شعبه است، بدون نياز است، بي‌آن كه فقير باشد. پس عدد هست، عقل هم هست. تا كه گويند عقل هست، عقل كل يا عقل جزء محض و محض اليه قرار مي‌گيرد.

عقول كه در ابدان بشر هستند، عقل جزئيه هستند، نه عقول كليه. عقول كليه در نظام، در خلقتند، در بودنند، عقول كليه در جاي خودشان هستند، اما عقولي كه در بدن انسان آمدند، پرتوي است، يك شعاعي است، يك بارقه‌اي هست، از آن درياهاي لا يتناهي‌هايِ عقل كل. نفس هم همان است. تمام نفوسي كه به انسان مي رسد يك شعبه‌اي هست از نفس كلي عالم و روح و تمام مجردات هم همين‌اند. اين‌ها يك مطلقي دارند و يك مقيدي.

 ( مطلق = لا حد. مقيد = محدود ) .

در اين موضوع آقاي مطهري مطلب را گنگ نوشته ‌‌اند كه اكثر مطالب ايشان از ملل و نهل است.

آقاي شهرستاني هم مجمل بيان كرده‌اند. چون اين مطلبي مهم است، گروهي از محققين اين مطلب را به منگنه علمي بردند و به منگنه تحقيق و بعد به منگنه‌ي بررسي بردند كه ببينند مي‌توانند اين را روشنش كنند يا نه.

حضرت استاد فرزانه دكتر سيد علي موسوي: من ساعت‌ها مطالعه كردم، ببينم كه چرا گويد عقل و نفس اول نيستند؟ حال گيريم عدد باشد يا اين كه نباشد.

اين براي محقق دنيا مي ارزد كه ببيند اول ما خلق ا... چيست. عقل است، نور است، يا عدد است. فيثاغورث كه گويد: من عدد را قبول دارم. اول مبدأ عدد است، اول چيزي كه از ذات حق پيدا شد عدد است و عدد هم از خدا جدا نيست و آن عدد هم از صاحب عدد جدا نيست. يعني با صاحبش در ربط است.

ديگران در عالم در جاذبه‌ي حدوثند، اما عدد در جاذبه‌ي ربط است و در جاذبه‌ي اصل است. عدد ابعاد ندارد، ما مي‌خواهيم چيزي را به خدا نسبت دهيم كه هيچ بعدي نداشته باشد، جز بودن. هر چيزي كه بعد پيدا كرد فقير است، نيازمند است.

ما مي‌خواهيم بگوئيم: آن چيزي را كه خدا خلق كرده و اول مخلوقش هست، بايد سراسر غني باشد و سراسر بي نيازِ بي نياز باشد .

چرا بايد اين گونه باشد؟

چون ‹ كلام الملوك و الملوك الكلام › بزرگ بايد بيانش بزرگ باشد، فعلش هم بزرگ باشد.

«ان لفيثاغورث رأيا في العدد» حال بيان ما روشنش كرد و مطلب رو آمد و مجسم شد.

او گويد عدد واحد است و واحد عدد است.

آيا واحد خودش در عدد هست يا نيست؟

در اينجا دو نظر است كه ميل فيثاغورث بر آن است كه واحد در عدد نيست. تقريرش كرده، اما قبولش نكرده. در متنش فرموده، عدد همان واحد و واحد همان عدد است. تا كه گويند واحد، اثنين، اين هم به دنبالش مي‌آيد و تا كه گويند اثنين، ثلاث هم بعدش مي آيد، بعد رابع آيد.

يعني چه؟

يعني واحد فقير است. شما گوئيد «الواحد العالم القهار» كه درباره‌ي حضرت إله است. حال چه مي گوئيد؟ ما واقعاً نمي‌فهميم. خودِ واحد فقير است، زيرا بعد از واحد اثنين و ثلاث مي‌آيد. بنابراين، اين علامت فقر است. موضوع بعدي مبيّن بحث قبلي است، يعني اگر 3 نباشد، 2 روشن نمي‌شود و اگر 4 نباشد، 3 روشن نمي‌گردد، اين از نظر رقم رياضي، يعني موضوع بعد مبيّن قبلي است. عدد 5 مبين عدد 4 است. اين مسلم است.

او گويد: عدد داخل در واحد نيست « الواحد كامل الصمد، الواحد العالم الغفار» پس ما معناي واحد را نمي‌فهميم و اگر هم كسي چيزي گويد، اشتباه كرده، فقط لفظش ادا شده است.

**   ”واحد“ جداي از عدد است.

** او گويد: عدد از 2 شروع مي شود، نه از 1 !!

 يك، هستي است، يك هستي كه نه اول دارد و نه آخر و نه تعيين و نه حد و نه تشخص دارد.

چه كسي جرأت دارد كه بگويد عدد از يك شروع مي‌شود؟؟ خود عدد يك بي‌نياز است، 1 است. اما تا كه 2 آمد، 3 هم لازم دارد. اما تا كه گفتند 1، بي‌نياز مطلق است. همه در توانند، اين در اصل توان است، هر عددي توان دارد و با توان حركت مي‌كند. اما عدد يك در توان بي‌توانند.

بيان حضرت استاد فرزانه دكتر سيد علي موسوي در بيان آقاي فيثاغورث :  (استفاده فقط با اجازه‌ي استاد معظم)

آقاي فيثاغورث شما كه مي گوئيد: ”عدد حقيقت اشياء است“ ما اين را قبول مي‌كنيم، اما بهتر است، اين‌گونه جواب دهيم كه: هر چه عملش بيشتر باشد، حقيقتش بيشتر است. تمام شد. ما نه به عدد شما كار داريم و نه به رقم شما كار داريم. هر  كه علمش، دانشش و آگاهي‌اش بيشتر باشد، حقيقتش بيشتر است.

پس چرا شما منحصر به عدد كرديد؟ و چرا حقيقت را در عدد واحد خلاصه كرديد؟ چرا شما سير نكرديد؟

 ما با يك مطلب مي‌توانيم جواب را بدهيم.

   هر شئ كه علمش بيشتر باشد، حقيقتش بيشتر است. ما نه به عدد، نه به رقم شما كار داريم. چرا منحصر به عدد كردي؟ 

 2ـ حقيقت آن است كه مطابقت با فكر عالي داشته باشد (نه هر فكري) و اسم آن حقيقت است.

 3 ـ حقيقت آن است كه مطابق با واقع باشد.

 4 ـ حقيقت آن است كه وحدت معنوي ايجاد كند.

وحدت معنوي يعني همه‌ي پوشيده‌ها را به هم مرتبط كند و همه‌ي دل‌ها را به هم يكي سازد. يعني بايد يك سمبلي باشد، يك صنمي باشد، يك محبوبي باشد و يك معشوقي باشد كه تمام دل‌ها در او خلاصه گردد. نام اين حقيقت است. حقيقت آن است كه وحدت معنوي؛ يعني آنقدر زيبا باشد كه همه چيز در او خلاصه گردد.

 5 ـ ”حقيقت“ محصول علوم و سير تكاملي است.

يعني كسي‌ كه از دو بال حركت كند: هم بال دانش و هم بال تقوي.  اگر كسي با يك بال برود، به جايي نمي‌رسد. اگر با بال دانش برود و تقوا نداشته باشد، همان دانش گمراهش مي‌كند، و اگر تقوا داشت و دانش نداشت، گم مي‌شود. پس با دو بال رفتن حقيقت است. حقيقت آن است كه انسان را با دو بال و سير تكاملي به هدف نزديك سازند. پس انسان‌هايي كه بخواهند به اله راه يابند بايد از اين دو كانال عبور كنند .

ـ كانال دانش   2 ـ كانال سير انفس.

يعني به سير انفسي راه پيدا كنند تا به اوج اوج برسند.

پس ما 5 دليل آورديم بر ردّ نظر آقاي فيثاغورث كه فرمودند عدد اصل است.

                   1 ـ عملش بيشتر باشد، حقيقتش بيشتر است.

                        2 ـ حقيقت آن است كه مطابقت با فكر عالي داشته باشد.

                       3 ـ حقيقت آن است كه مطابق با واقع باشد.

                       4 ـ حقيقت آن است كه وحدت معنوي ايجاد كند.

                       5 ـ حقيقت محصول علوم و سير تكاملي است.

 پس ما نظر آقاي فيثاغورث را در حد نهايت بيان كرديم و آنچه را كه احتمال مي‌داديم. زيرا قرار نيست چيزي را حذف كنيم و يا آن را تضعيفش كنيم، ابداً. ما هر چه دارد بيانش مي كنيم و اگر دليلي بر ردش داشته باشيم آن را رد مي كنيم. اصل علم اين است، يك سر سوزن درونش تعصب نيست.

اگر در چيزي تعصب باشد انسان هيچ‌گاه به واقع نمي رسد.

مانند كساني كه با تعصب و دُگماتيسم زندگيشان را طي مي كنند، به جايي نمي‌رسند. بايد انسان محقق نظر و طرح را بدهد و اگر قبولش نكرد، بايد دليل بر ردش آورد. اين كه فقط گويد من قبولش ندارم درست نيست. قبول داشتن، عيبي ندارد. آري گفتن هم هميشه درست نيست، گاهي از اوقات درست است. اما در منفي‌ها نه، خيرها غلط است.

ظاهراً اين مطلب از آنِ نيچه است كه گويد:

انساني كه بداند در كجا گويد ”آري“ و در كجا گويد ”خير“ !  هميشه سرور است.      

آن‌هايي كه هر چه به آن ها مي گويند؛ مي گويند: نه، اين‌ها جمادند. و آن چه به اين‌ها گويد، اين ها گويند آري، اين‌ها هم ديوانه‌اند و اين هم به درد نمي‌خورد. انسان درست و سرور  آن است كه بداند در كجا گويد آري و در كجا گويد خير .

دانشمندي گفت: حقيقت آن باشد كه سالياني خورشيد به دور زمين مي‌چرخيد و سالياني است كه زمين به دور خورشيد مي‌گردد. هم آن حقيقت بود و هم اين حقيقت است.

چرا هر دو حقيقت باشد؟

آري، زماني كه گاليله نتوانست نظرش را ثابت كند، همه مي گفتند خورشيد به دور زمين مي‌گردد، و همه هم اين را قبولش داشتند. پس اين حقيقت بود، اما زماني كه گاليله توانست ثابت كند زمين به دور خورشيد مي گردد، اين هم حقيقت  است. البته گاليله را تفتيش عقايد كردند و گفتند: تو بايد توبه كني. او هم به ظاهر توبه كرد كه جانش از خطر كشتن رها گردد، اما وقتي كه از آن محكمه تفتيش عقايد بيرون آمد،

گفت : گيرم كه مرا هم توبه داديد، اما زمين كه از حركت باز نخواهد ايستاد. اين سخنش مردانه و بسيار عالي بود.

پس اگر ما چيزي را به عنوان اصل قبولش كرديم، مي‌شود حقيقت، و اگر آن را به عنوان حقيقت نپذيرفتيم، مي شود تزلزل، و اين قابل قبول نيست.

حقيقت از نظر توحيد و نبوت و ولايت چيست؟

1) حقيقت آن است كه يك لحظه از مسير حق جدا نباشد.                                                           

                     2 ) حقيقت آن است كه محبوب حق باشد.

                     3 ) حقيقت آن است كه حق بر او ناظر باشد.

**      بزرگان حقيقت را به نوعي دگر تعريف كرده‌اند. 

                    4 ) حقيقت آن است كه جلوه دهد.

                    5 ) حقيقت آن است كه فيض دهد.    

                    6) حقيقت آن است كه وجودش موجب اثر تكاملي جهان باشد.             

آن حقيقت چيست جز مقام عصمت و مولانا امير المومنين علي (ع) و اولادش؟

اسم اين حقيقت است، حقيقت نبوت، حقيقت ولايت، حقيقت عصمت و حقيقتي كه لحظه به لحظه وجودش فيض براي مايري و ما لا يري است.

 اين هم بحث عدد از نقطه نظر آقاي فيثاغورث كه ايشان بيان فرمودند.

برويم روي اصل آيه:

«ألا إنهم يثنون صدورهم ليستخفوا منه ألا حين يستغشون ثيابهم يعلم ما يسرّون و ما يعلنون إنه عليم بذات الصدور » آيه‌ي (5) سوره‌ي مباركه‌ي هود

*      نقش صدور چيست؟

1 ـ صدر است (يعني سينه)                                             3ـ جان است.

2 ـ قلب است.                                                           4ـ فؤاد است.

كه همه در بين دو ابروي انسان است. ( لا اله الا ا... )                                 

به اين طرف و آن طرف نگاه نكنيد و ابرو را پائين بياندازيد. متوجه مي شويد كه مأمن اين موضوع ديده مي‌شود و رؤيت مي‌شود. شما پاي‌تان را به آن‌گونه رؤيت نمي‌كنيد، عضد يا بازوان‌تان را به رواني نمي بينيد. در اصل كمتر عضو بدن‌تان را مشاهده مي‌كنيد.

چرا بايد اين‌گونه باشد؟

زيرا ابروي انسان اصل تفكر انسان است، و اصل تفكر، تسلطِ بر صدر است، يعني يك نيرو، يك قدرت و يك عظمت، هميشه صدر را مي‌بيند.

قبل از صدر « يثنون » است و بعد از صدر « يستغشون » است. پيش از صدر وسوسه است و تزوير است، و بعد از صدر «يستغشون» است. ( اين آيه از آن آياتي است كه به نظر من، يا مثل اين آيه نيست يا اگر هم باشد فهمش بسيار بسيار مشكل است ) .

شما صدر را يك يك محور، يك مربع درستش كنيد. مادون صدر است. مانند پرنده‌اي كه دارد پر مي‌زند و از پائين به بالا مي رود. نام اين وسوسه است، بالاي صدر را كه نگاه مي‌كند، مي‌بيند كسي پارچه اي را برداشته و مي‌خواهد روي صدر بياندازد كه صدر ديده نشود.

آيا براي نابودي صدر، وسوسه مهم تر است؟ يا « يستغشون » مهم تر است؟ يعني براي نابودي او ، جابجا كردنش مهم تر است؟ يا پوشاندنش؟

صدر يك حقيقت است، يك گوهر است و گوهر اله است. اين گوهر را خدا به شما داده است. حال دو دشمن پيدا شدند، يكي سفسطه مي‌كند و يكي مي پوشاند. پس كدامش صدر را نابود مي‌كند؟ 1ـ وسوسه اش  2ـ يا پوشاندنش؟

اگر كسي دريافت! كمي از آنِ ديگري است و سهمش را نداد، « يستغشون » است. به عنوان مثال:

كسي قابليت استادي دارد، اما گويند: خير، در اين شخص قابليتي نمي‌بينيم، يعني رويش را پوشاندند، اما بعضي هم گويند: اصلاً استادي معنا ندارد و نامش وسوسه است. همين مثال را هم مي‌توان براي كتابِ فرضي بيان نمود كه گاهي رويِ كتابِ خوب را مي‌پوشانند و گاهي هم كتابِ خوب را در وسوسه قرارش مي دهند. جواب اين است كه در عالم وسوسه‌ها براي نابودي حقائق مهم ترند .

چرا وسوسه‌ها در عالم براي نابودي حقائق از پوشاندن حقائق بالاتر است؟

حضرت استاد فرزانه دكتر سيد علي موسوي:

شما مي‌دانيد كه با ولايت مولانا امير المؤمنين علي(ع) چه كردند؟

آن‌ها جرأت اين را نداشتند كه ولايت را وسوسه‌اش كنند و بگويند كه درست نيست، بلكه ولايت را «يستغشون» كردند و پوشاندنش؛ ولايت پوشيده بود، اما ديگري آمد و اين پارچه و پوشيدگي را بر داشت.

« اما و ا... لقد تقمصها ابن ابي‌قحافه؛ و اني محلي منها محل القطب من الرحي ينحدر عني السيف و لا يرقي اليّ الطير؛  فصبرت و في العين قذي و في الحلق شجي شتّان ما ... »

علي (ع) فرمودند: به خدا قسم در آن زماني كه ولايت من را، خلافت من را، حق من را، شكوه و عظمت من را از من گرفتند، صبر كردم «و لا يرقي». من محور و قله كوهي هستم كه هيچ پرنده اي نمي تواند به آن‌جا پر بزند، هيچ پرنده اي به قله‌ي ولايت من نمي تواند راه پيدا كند.

 من قطب آسيابم، من محور سنگ آسيابم .

( دو سنگ آسياب روي هم مي‌چرخند، اين دو سنگ قطبي دارد ).

يعني قطب عالم علي است. آن كه بايد زمين و آسمان را با قبضه‌اش نگه دارد، علي و فرزندش امام زمان هستند، علي و محوري اين‌ها را به قضايشان دارند. بعد فرمودند:

« فصبرت و في العين قذي و في الحلق شجي »

مانند كسي كه در چشمش خاشاك درون گردد و مانند كسي كه استخوان گلويش را در حال شكستن . ‹ شجي › استخوان نيمه دايره‌اي است كه در گلو گير كند و ‹ قذي › آن خاشاكي است كه بر مردمك چشم وارد گردد. هردو اين‌ها درد و توان دردشان در ارگانيزم بدن مشكل است. اين ولايت را يستغشون كردند, عصمت الهي فاطمه‌ي زهرا(س) را هم اين‌گونه كرده‌اند و آن‌هايي هم كه امام زمان را قبول نداشته باشند, يستغشون هستند.

1 ـ يثنون

2 ـ يستغشون 

وسوسه‌ها ريشه‌ها را مي‌زنند و نابورشان مي‌كنند.

لذاست از نظر مذهب گويند: انسان نقيض‌گر در روز قيامت به هيبتي در مي آيد كه هر كس به آن نظر كند او را وحشتش بر دارد. آن انسان‌هائي كه حقي را وسوسه مي‌كنند كه آن حق نابود گردد، نامشان « يثنون » است، و آن كه « يثنون » دارد «يستغشون » ندارد و كمتر دارد.

جرم آن‌هائي كه وسوسه كردند و گفتند: علي نه؛ بالاتر است از آن‌هائي كه گفتند علي هست، ولي ما قبولش نداريم.                          

گزيده‌ي از شب يازدهم ماه مبارك رمضان 1372 ه.ش

ألا إنهم يثنون صدورهم ليستخفوا منه ألا حين يستغشون ثيابهم يعلم ما يسرّون و ما يعلنون إنه عليم بذات الصدور. آيه‌ي 5 از سوره ي مباركه‌ي هود

 حضرت انسان :    1ـ صدر        2ـ فؤاد        3ـ قلب     4ـ جان

  •         ·           صدر براي نظام خلقت است و برد او در نظام خلقت است.

  •         ·           قلب هم براي درك نظام خلقت است و هم براي درك صاحب نظام.

  •         ·           جان براي سكون و آرامش يافته‌هاي آن.

  •         ·           و فؤاد سراسر در ربط قابلي و فاعلي است.

انسان، هر كسي كه در لباس انساني است، مربوطِ به هر كشوري و نژادي، (فرهنگ، ملت و قوميت مورد نظر نيست ) آن كه انسان بودن به او اطلاق مي‌گردد. حال چه سفيد باشد، چه سياه، چه در قاره‌هاي نزديك باشد و چه در قاره‌هاي دور، اصلاً فرقي ندارد، زيرا براي اين مرزي تعيين نشده . (ما به جهت قانوني و نظام جمعيت را كاري نداريم ) از اين جهت، از جهت نفس انساني بي‌مرز است. اطلاق انسان به يك آدم غربي، به يك آدم آفريقايي و آسيايي هم مي شود، اين‌ها بي‌مرزند و مرز ندارند.

پس خداوند 4 امانت را به حضرت انسان اعطاء فرموده است كه همان صدر و قلب و جان و فؤاد اوست.

نقش صدر چيست ؟

نقش صدر براي دريافت نظام است. سينه‌ي انسان اين نظام عالم را درك مي‌كند، البته نه اين كه نيروي دراكه‌اش، نه. در نقش صدر همه يكسانند و موهبت عجيبي است! آن صدري كه يك مسلمان و يك غير مسلمان دارد، صدري كه يك جنايتكار و يك مكتشف دارد، در همه يكسان است. اين صدر جزء اساس و مقوّم حيات انسان است.

تركيب انسانيت از صدر است. حضرت انسان يعني صدرش، زيرا اگر صدر نداشته باشد، اصلاً ما نمي‌توانيم آن را انسان بناميم. صدر چهارپا غير از صدر انسان است. مرغ سينه دارد، صدر دارد، اما صدر آن هم غير از صدر چهار پايان است.

اين‌ها چيزهايي است كه در رمز خلقت مؤثرند و تأثيرهاي عيني دارند.

اما صدر انسان با انسان ديگر با هم تفاوتي ندارد، و تنها تفاوت آن در حجم‌شان است كه يكي ستبر است و يكي ستبر نيست، ولي در نفس صدر بودن و آن چيزي كه لازمه اوست، در همه يكسان است.

اگر صدرها تفاوت داشتند، يا مكانشان در جاي دگر بود، سراسر در جبر مطلق بود.

به طور مثال: يك مقام عالي اجتهاد مانند ‹ آيت ا... بروجردي ›  همان صدر را دارد، و ‹حضرت آقاي خوئي › هم صدرش همانند صدر شاگردانش است.

در صدر چه مزيتي و چه حسابي حاكم است؟

گفتيم كه صدر هر انسان براي نظام است و براي دريافت فيض ا... است.

گويند: اول فيضي كه به بدن مي‌رسد، به صدر است. هر رحمتي و هر نعمتي كه از خارج به انسان مي‌رسد، اول به صدر است. صدر او را صرافي مي كند. دقيقاً مانند منزل اول است!

سالك نه اين است كه منازلي را دارد؟

«منزل اول ارتباط سالك با يار صدرش است»

به صدر كه رسيد، صرافي اش مي‌كند، هر چه را كه لازم بود به بيرون ولش مي‌كند و هر چيزي را كه لازم بود به قلب مي‌دهد.

پس فرمان از صدر خارج شد و به قلب آمد.

چه چيزي از صدر خارج شد؟

چهره‌اي كه حضرت عالي مي‌بينيد، به ظاهر عقل و درك شما است، اما مخزني كه اين چهره‌ها را جا مي‌دهد و بالا و پائين‌شان مي‌كند، صدر انسان است. مدتي اين چهره‌ها را نگهداري مي‌كند و به قدر يك صدم ثانيه اگر به درد نخورد، سريع ردش مي‌كند و اگر به درد بخورد به قلب مي‌دهد. پس از اين كه به قلب نزديك شد، قلب هم صرافي‌اش مي‌كند و مي‌بيند كجايش براي ربط  قوي، و كجايش براي ربط ضعيف است و اگر ديد فايده دارد به جان منتقلش مي‌كند. جان هم آن را صرافي‌اش مي كند، و اگر ديد مهم است به فؤادش مي‌دهد.

فؤاد آخرين منزل است.

 به فؤاد كه رسيد لمعان پيدا مي كند؛ يعني از بارقه در مي‌آيد.

فيض‌ها در صدر زيادند، به قلب كه مي‌رسد، فيض كمتر مي شود، و به جان كه مي رسد كمتر و به فؤاد كمتر مي‌شود.

در فؤاد به لمعان آيد، اوج گيرد و موج گيرد، به جايي كه او را از خودش بي‌خود كند.

 

(1) نقش صدر: اجتماع                             (2) نقش قلب: صرافي                             

                                              

 (3)  نقش جان: در يافت اطاعت                 (4) نقش فؤاد: مخزن رحمت       

                                                                      

گنجينه‌هاي رحمت شما در فؤاد شماست، عشق شما در فؤاد شماست، عاطفه شما، ربط شما با اله، ربط شما با رسول ا...، ربط شما با علي ولي ا... و ربط شما با معصومين، همه در فؤاد شماست.

هيچ‌گاه فواد آلوده نمي‌گردد و از محالات است. يعني صدر ممكن است كه آلوده گردد، ولي به قلب كه رسيد آلودگي كمتر مي‌شود و به جان بسيار كم مي‌گردد، اما به فؤاد كه رسيدند همه نور مي‌شوند، همه رحمت مي‌شوند و همه فيض مي‌شوند.

نقش علم، نقش حكمت، نقش فلسفه و نقش عرفان بايد در چه زماني باشد؟

اگر در فؤاد اثر گذاشت، زندگيش زير و رو مي‌شود.

لو فرض انساني مقداري در عرفان است و آن فقط به قلبش رسيده، اما هنوز به جانش نرسيده.

عرفانش قوي‌تر باشد، به جانش رسيده، اما آن كه در سير من ا... الي ا... است و به اسرار آگاهي دارد، در فؤاد است. 

 . ولي نبايد يك هزارم لحظه به نفع خودش از اين اسرار بهره بگيرد و اگر گيرد، هر چه دارد مي‌سوزد و بيچاره‌اش مي‌كند. او بايد بسيار امانت دار باشد.

هر كه را اسرار حق آموختند           

مهر كردند و دهانش دوختند

 اين است كه اولياء حق هر كه را اسرار حق داند، لب و دهانش را دوختند.

« ألا إنهم يثنون صدورهم ليستخفوا منه ألا حين يستغشون ثيابهم يعلم ما يسرّون و ما يعلنون إنه عليم بذات الصدور ».

بگذاريد پرده‌ها را روي حقيقت بكشند، ايرادي ندارد. اين صدر را پرده پوشانند و اين صدر را غطاء به او دهند. گويند ما چه كار بكنيم؟ ما فؤاد او را قوي مي‌كنيم.

يعني اگر يك بنده‌ي مخلص ما را بخواهند حقش را « يستغشون » بكنند و پرده به روي حق او بكشند و نگذارند حق او و سهم او و كمال او، تقواي او، و علم او، و جمال و جلال او بر ملا شود، ما نمي‌گذاريم.

« ما يسرون و ما يعلنون » ما اسرار را به فؤاد او مي دهيم. به!! به!!

يعني كليد اسرار را در برابر جفائي كه به او شده خواهيم داد.

اگر اين آيه را ما قبولش كنيم، يك هزارم لحظه نبايد آزرده گرديم و بايد هميشه خوشحال و شاد باشيم.

آن‌هائي كه به اسرار مي‌رسند، چه مي‌بينند؟

( بسيار شنيدني است).

آن هائي كه در اسرارند، در بين شما هستند. فؤاد مأمن يار و مركز يار، يعني هر چه در يار باشد، در فؤاد است. نبوت، امامت و ولايت و عصمت هم در فؤاد است.

ادامه در شب‌هاي بعد بيان شده كه در صورت درخواست ارسال خواهد شد.

بهتر است بر گرديم به بحث علمي كه معدود از عدد پيدا مي شود.

آيا معدود يك بعدي است يا دو بعدي يا سه بعدي است؟

                                           1 ) حيثيت، امكان ذاتي

گويند معدود سه بعدي است:    2 ) حيثيت وجوب پيدايش از ناحيه‌ي علت

                                           3 ) تعلق به علتش دارد و موجبش دارد

پس تمام معدودها و تمام محدودها سه جهت و بعد دارند. خود عدد، يك بعدي است، اما معدود سه بعدي.

معدود يعني چه؟

يعني در اندازه. نه معدودي كه يك و دو باشد، نه، اين معدودي است كه غير از اين چيزهاي ديگر را هم مي گيرد.

يك بعد معدود از اصل علتش است. و بعد ديگرش  از اثر علتش است. علت يك اثري در او گذاشت كه به اين صورت در آمد. و بعد ديگرش امكان است، يعني هر امكاني به چند چيز نيازمند است.                         

نيازامكان: 1 ـ مكان؛     2 ـ زمان؛  3 ـ حيِّز ؛     4 ـ فقر

فقر يعني فقير است. هر امكان و ممكني اين‌ها را در بر دارد. تا كه گويند ممكن يعني در زمان ، تا كه گويند ممكن يعني در مكان، تا كه گويند ممكن يعني نيازمند، تا كه گويند ممكن، در حيِّزِ مكان و تا كه گويند ممكن يعني فقير است.

اين كتاب جايي را پر كرده است و شما داريد آن را مي بينيد، اسمش را گذاشته‌اند حيِّزِ مكان، حيِّزِ زمان. اين كار امكان است. نقش امكان اين است، امكان سراسر در فقر است، سراسر در التماس است. امكان‌ها التماس مي‌كنند، اما ما نمي‌فهميم. بدن ما و شما در التماس است تا در تر كيبشان باقي بمانند. همه كام‌هايشان را باز كرده‌اند تا از رحمت لايزال صاحب عدد بهره بگيرند.

ü      بهره‌ي امكان به قدر التماس‌شان است!!

به هر نسبت كه التماس‌ها و در خواست‌ها بيشتر و قوي تر باشد، بهره گرفتن بيشتر است.

شخصي به نام ‹ آنكسي مندرس › ، او از فيلسوفان قبل از سقراط بود و در 580 سال مانده به ميلاد مسيح پيدا شد و سقراط در سيصد و اندي و به عبارتي زير چهارصد سال به ميلاد مسيح جان گرفت و آقاي ‹ آنكسي مِندُرس › هم در حدود 70ـ80 سال بعد از فيثاغورث بوده است،او مُلطي، يعني جزء مكتب مُلطي‌ها بوده است.

ü      او گويد: عدد در برابر عقل.

(در واقع او مي‌خواهد بگويد كه عقل اول، اصل است) يعني عدد يك مساوي است با عقل، عدد دو مساوي است با نفس و عدد سه مساوي است با روح و عدد چهار مساوي است با طبيعت عالم ، كه خود بر دو تقسيم مي‌شود.

پس اين فيلسوف مي گويد 5 چيز در عالم اصلند.

طبيعت هم بر دو تقسيم مي شوند:

1 ) طبيعت مطلق       2 ) طبيعت متغيِّر 

به طور مثال: معادن طبيعت مطلقند و عناصر طبيعت متغيرند.

آنكسي مندرس گويد: اصل در عالم 5 چيز است و اگر ما ( حضرت استاد فرزانه دكتر سيد علي موسوي) اين نظر را قبول كنيم، گوئيم: بعد از خدا 5 چيز اصلند:

1ـ حضرت محمد (ص)      2ـ حضرت علي (ع)       3ـ حضرت فاطمه (س)

  4ـ امام حسن (ع)            5ـ امام حسين (ع) .

كه البته ساير معصومين در درون اين دو عصمت نهفته‌اند، يعني نظام عالم را بعد از خدا مي‌توانيم روي 5 اصل قبولش كنيم. اين از نظر علمي است، نه از نظر مذهب و از نظر تعصب.

پيامبر اكرم(ص) هرگاه كه مي‌يافتند زمينه آماده است، از فضائل علي(ع) سخن مي‌فرمودند. البته نه در جايي پنهاني، بلكه در ميان مردم. حضرت حديثي را در عظمت علي(ع) مي فرمودند، آن‌هائي‌ كه در ارتباط بودند، شوق مي كردند و بشاش مي شدند، خوشحال مي شدند و سرمست مي گشتند، اما آن‌هائي كه در نفاقِ ولايت بودند، انگشت‌شان را مي گذاشتند ‹ في اذانهم › به گوش هايشان مي گذاشتند.

حديثي است در بيان اميرالمؤمنين علي (ع) .

 پيامبر اكرم (ص) مي‌فرمودند: « اذا حَدَثَ شيٌ من فضلِ علي بن ابي طالب(ع) و جعلوا بعضَهُم اصابعهم في اذانِهِم »

ايشان فرمودند: اگر دريا ها مركب گردند و درختان قلم گردند و برگ‌هاي درختان كاغذ گردند و شاخه‌هاي درختان انگشت و قلم گردند؛ فضل علي را نمي‌توانستند بنويسند.

اين واقعيت و اصلي است.

كتـاب فضـلِ تـو را  آبِ بحـر  كافـي  نـِي   

كه تَر كنيـم سرِ انگشت و صفحـه بشماريـم

ببينيد كه دنيا چگونه دنيايي است و چگونه افرادي داشته است و تا ابد هم خواهد داشت؟ پيامبر اكرم (ص) مي‌خواستند ذره اي و قطره‌اي از آن صفات را تعريف نمايند. گويند: ‹ جعلوا › نمي‌گويند: ‹ فعلوا ›. اين دو غير از همند. ‹ جعلوا › يعني دست‌هايشان را محكم به گوش‌شان مي‌گرفتند كه نكند ذره‌اي هم از نام علي بشنوند.

«ان ا... عليم بذات الصدور » خداي متعال به صدر و سينه‌ي اين مردمي كه فضل علي را توان شنيدن نداشتند، دانا بود و آن مردمي هم كه صدرشان نام علي را مي‌شنيد و بشاش مي‌شد نيز آگاه بود.

به! به!)

يعني در دلي كه مهر علي است، نگاهِ خدا است، در دلي كه مهر علي است، عشق خدا است و در دلي كه مهر علي است، خدا هست. اين ارزش دارد و اين بها دارد، در آن دل ديگر چيزي جز خدا نيست.

آنچه مهم است در اين‌جا براي يك انسان، چه سالك و چه غير سالك « ما في الصدور » است. شما بايد تمام كالاها را رها كنيد، كالاي مقام، كالاي زن و بچه و كالاي پول را بايد رهاي‌شان كنيد.

مي دانيد كه چه كالايي از بين نمي رود و تا ابد باقي مي ماند؟

« ما في الصدور » كالاي عصمت، كالاي توحيد، كالاي نبوت، كالاي ولايت

اين كالاها هميشه با شمايند. شب، روز، در عالم قبر، در عالم متافيزيك با شمايند.

گوئيد: خدايا اين كالاي من است كه در آن، عشقِ به علي است.

حال اين بدن و اين سينه‌اي كه مهر علي در آن‌جاست و موج مي‌زند، آيا مي‌تواند آتش بسوزاندش ؟ نه، نمي‌شود، هر كه در مهر علي باشد، آن سينه پاك مي‌ماند. ببين حالا در صدورت چه داري، فقط خودت داني و آن حضرت انسانيت داند كه در درونت چيست.

حاج ملا هادي سبزواري گويد:

 صبحگاهان به سوي خانـه خـمّار شـدم 

سر كشيدم دو سه پيمانه و در كار شدم

نـور آن مهـر ز هـر دره نمـودار شد

كه انا الحـق شنوا از در و ديوار شدم

 

منظور از سه پيمانه، احمد (ص) است و علي (ع) است و فاطمه (س) .

نور آن مهر ز هر دره نمودارم شد              

كه انا الحق شنوا از در و ديوار شدم

وقتي كه عشق علي را در سينه گرفتم، چشم من علي دي، گوش من علي شنيد و زبان من علي را مي يافت.  يعني، مهر ولايت را كه در درونم و در فؤادم جا دادم، به در و ديوار كه نگاه مي كردم، مي‌گفت: آفرين بر تو! روي زمين كه راه مي‌رفتم مي‌گفت: آفرين بر تو! به درخت كه مي رسيدم به من تعظيم مي كرد!

« از زمين و زمان حق را شنوا بودم ».

اگر مهر علي در قلب‌تان باشد، به كلاس درس هم كه برويد، كلاس درس به شما ‹انا الحق › گويد!! كتاب‌تان به شما ‹ أنا الحق › گويد!!  استادتان بيانش بيان ”انا الحق“ است !!

شيشـه باده بـده تا شكنـم بـاده نـام 

بي خودم كن كه ملول از سر و دستار شدم ×

وقتي كه من عاشق ولايت بودم هر چه مي‌خواهند مردم به من بگويند، بگويند.

يعني بيزارم از هر چه تعيني كه هست.

سال‌ها بود كه اسرار به ما رخ ننمـود

شكـر لله كه دگر محـرم اسـرار شدم

يعني وقتي كه ولايت را و نبوت را و عصمت را در جان گرفتيد، در درگاه خدا و پيشگاه خدا محرميد، شما در بزم يار در قربيد.

خدايا به حق اين مهر ولايت و به حق اين  مهر عصمت، ما را بر ولاي احمد و آلش، بر ولاي علي و آلش و بر ولاي فاطمه و آلش، همچنان مستدام و مستقر بفرما!   

***و شب‌هاي بعد، گوياي ادامه‌ي اين سير در وادي اسرار است! ***

 

منبع:

نظرات بازدیدکنندگان:

نام:
ایمیل:
نظر: