<%@LANGUAGE="VBSCRIPT" codePage="65001" %> سایت محقق و فیلسوف متأله حضرت استاد موسوی
سایت رسمی محقق و فیلسوف متأله حضرت استاد موسوی گزيده‌اي از رساله عشق - شنبه 17 آبان ماه 1382

بسم الله الرحمن الرحيم

«عشق»

 

تو ... يا 
"تو" يي تو ، يا "شما" ؟؟ ندانم.

از اين دو كدامي؟؟

آنچه هستيد با دل نه با چشم !!
آهسته بيا !!

به اين سوي و آن سوي نرو !!

با آنچه تو را مي‌ماند ، و مي‌بايد ، ببين !!
نه از شعاع چشمت ! نه از اداركت!

نه از ميلت!! نه از خواسته‌ات!!

با تويم !! با تو !!
از گذري دگر نرم و آهسته بيا!!

آن كه تو را از هستي به والاترين اوج موج مي‌دهد!
و آن اشراق عــشــق است !!

و با اين اشراق به اين پنجره‌ها و واژه ها بنگر.

ديگر با تو سخن نيست!
با عشقت سخن است!!

ببين مي‌يابي ؟؟!!
ببين هستي؟؟
ببين در جاذبه شدي؟!؟

اين تو و اين جهان عشق …

اين را هم بگوييم :

قطره‌اي از دريايش را بر چهرة عشقت مي‌فشانيم !

اگر خواستي با اين رساله و تماميش به راز باش !

 

اين جلد هفتم اسفار طبق روشي است كه در انتشارات تقسيم شده يعني مدتها جزوات ابن سينا و بعد از آن ابونصر و بعد از آن ابوريحان و ساير بزرگان تا مـولانـا ملاصدرا(اعلي ا... مقامه) رسيد، ‌اين جزوات در گوشه‌هاي خـفته و بي صدا در سكون، و گاهي گرد و غبار آنها را مي‌پوشاند و كسي به سراغ آنها نمي‌رفت كه ببيند در جان اين نوشته‌ها چه عوالمي دور ميزند و چه گوهرهايي نهفته‌اند تا تعدادي از نخبگان و نيكان و والا گوهران پس از رحلت اين شخصيتها پيدا شدند و اندك اندك اين نوشته‌ها را از زاويه‌هاي تاريك و از بين كتابخانه‌ها و يا بعضي از اوراق اين نوشته ها را از كنار بيقوله‌ها كه مقداري از آنها را موش يا حشرات پاره يا جويده بودند، يافتند و هر جمله‌اش را كه دقت نمودند ديدند گوهري دارد كه والا و برتر است و اولين جايي كه نظرات ملاصدرا را چاپ و تكثير نمودند "بمبئي" بود در سرزمين "هندوستان". چون در آنجا مؤسساتي بودند كه نظرات مذهبي و علمي و نظرات فلسفي و عرفاني را عاشق بودند كه اينها را تكثير نمايند و به دلهاي عالم روانه سازند حق هم همين است يعني اگر نوشته هاي اين بزرگواران كه به عنوان نمونه نام برديم اينها تكثير نـمي‌شد چيزي گير كسي نمي‌آمد. احياناً بعضي از افراد و بعضي از كسان اينها به يك جهتي پيوسته مي‌شدند و با يك جهتي ميلي مي‌بستند و پس از اينكه چاپ شد تكثير گشت و به مراكز علمي راه يافت‌، ‌به خانه عرفا مهاجرت كرد، به نزد محققان پر كشيد و در دل شيفتگان جاي گرفت و هم اكنون مشاهده مي‌كنيد اين تكثيرها به صورتي ديگر با وضعي ديگر با بياني ديگر و با وضعي زيباتر جلو مي‌رود.

هدف از اين گفته‌ها اين است كه اولين مرحله از نوشته‌هاي اسفار ملاصدرا در يك جلد بود منتها آن جلد 4 منزل بود كه شامل 4 سفر بود:

1)سفر كم 2)‌ سفر كيف 3)‌سفر نفس 4) سفر الهيات، ‌كه آخرين مرحله‌اش باشد.

لذا بحثي كه هم اكنون ما داريم اين مربوط است به سفر كيف يعني كيفيت عالم و نظام و آنچه مربوط به آن است.

هم اكنون راجع به اين است كه همه آفريده‌هايي كه حضرت باري‌ تعالي با عنايت و لطفش و يا با مشيتش و يا با اشراقات علميش به آنها هيئت داد آنها را از خود نراند و اين مهم است يعني در عيني كه آنها را از مركز جدايشان كرد، ‌از مشيت جدايشان كرد، ‌از اراده (تقريباً نه هميشه) رهايشان كرد و از مهر بقايشان داد، از صفا جلايشان داد، ‌از عشق وفايشان داد نخواست كه اينها را از خود براند .

يعني گويا يك رمزي يك تار و پودي، يك جان جاناني، يك عيني و حسي، و يك حسي و شوقي، و يك شوقي و ذوقي، و يك ذوقي و يك لطفي، ‌و يك لطفي و يك شوري در آنها نهاد كه در عيني كه آنها از مشيت و علميت رفتند و از قدرت رها شدند اما آن رشته محبت، ‌آن رشته ارتباط، آن رشته يگانگي، آن رشته بودن، ‌آن رشته محبت، ‌آن رشته "أنا الحق" يعني آن رشته‌اي كه در جان جانان ذكر "أنا الحق" روان است، نه اينكه بگويد من حقم، نه، ‌در هر ذره نامي از نامهاي "أنا الحق" بر ملاست. چرا مي‌گويد «أنا الحق» ؟؟ جوابش آنست كه من را، او خلق كرده؛ مرا او بروز و جلوه داد، من در نبود بودم ،‌ او بودم كرد ،‌من چيزي نبودم او چيزم كرد ،‌من ناشناخته بودم ‌اوشناخته ام كرد . من حيران و سرگردان بودم دستم را گرفت ،‌نمي دانستم به كجا بروم راهم را نمايان ساخت ، ‌من از خود بيخودم ؛ اين است كه حق من ، عين اوست ، كه جان من جانان اوست ،‌هستي من بودن اوست، من از خويش نه نامي دارم و نه نشاني من چيزي ني‌ام.

بشنو از ني چون حكايت مي كند و ز جدايي ها شكايت مي كند

آري من در كنار ديگران بودم اما من را جدا كردند از نيستان و من را از آنجا بريدند ولي از نفيرم هر چه هستند ناليده‌اند.

من در عيني كه جدايم، جدا نيستم يعني در عيني كه دورم از او دور نيستم در عيني كه با او نيستم با اويم، ‌در عيني كه ديوار بين من و يار فاصله دارد اما ديوار را پاره مي كنم تا به او آيم و همه اينها را او به من داده. پس يك رشته، ‌يك حالت، ‌يك شوق، ‌يك ارتباط، يك واقعيت، ‌يك مهر، ‌يك اتصال، ‌يك دايره جاذب و مجذوب، ‌يك هيأت طالب و مطلوب بين من و او به جا مانده، و اسم اين را عـشـق گذاشتند.

يعني‌تمام‌اينهارا كه نام برديم در سه واژه خلاصه شد يعني ع ش ق.

 

اين ذره‌اي بود از جهان بي نهايت عشق.

اگر خواهي به اين جهان سفري كني ، با ما در سخن باش !به انتظار بارقه‌اي دگر و اشراقي دگر از اين جهان باش !

اين را هم با تو گويم :

از جهاني ذره‌اي يافتي كه اين جهان شامل 236 درّه است كه در هر درّه‌اي هم شورها است، و هم شوق‌ها و هم درندگان !!

 

منبع: برگرفته از سلسله تدريسات دانشمند معظم، فيلسوف متأله حضرت استاد موسوي

نظرات بازدیدکنندگان:

نام:
ایمیل:
نظر: