|
تو
...
يا
"تو" يي تو ، يا "شما" ؟؟ ندانم.
از اين دو كدامي؟؟
آنچه هستيد با دل نه با چشم !!
آهسته بيا !!
به اين سوي و آن سوي نرو !!
با آنچه تو را ميماند ، و ميبايد ، ببين !!
نه از شعاع چشمت ! نه از اداركت!
نه از ميلت!! نه از خواستهات!!
با تويم !! با تو !!
از گذري دگر نرم و آهسته بيا!!
آن كه تو را از هستي به والاترين اوج موج ميدهد!
و آن اشراق عــشــق
است !!
و با اين اشراق به اين پنجرهها و واژه ها بنگر.
ديگر با تو سخن نيست!
با عشقت سخن است!!
ببين مييابي ؟؟!!
ببين هستي؟؟
ببين در جاذبه شدي؟!؟
اين تو
و اين جهان عشق …
اين را هم بگوييم :
قطرهاي از دريايش را بر چهرة عشقت ميفشانيم !
اگر خواستي با اين رساله و تماميش به راز باش
!
|