<%@LANGUAGE="VBSCRIPT" codePage="65001" %> سایت محقق و فیلسوف متأله حضرت استاد موسوی

سایت رسمی محقق و فیلسوف متأله حضرت استاد موسوی

       گزيده‌اي از تدريس و تحقيقات حضرت استاد فرزانه، فيلسوف متأله دكتر سيد علي موسوي

«بسم الله الرحمن الرحيم»

گزيده‌اي از تدريس و تحقيقات از جلد (6) اسفار ملاصدرا(اعلي‌ا...‌مقامه)

با تدريس و تحقيقات دانشمند معظم استاد فرزانه، فيلسوف متأله

دكتر سيد علي موسوي

تقديم مي‌شود.

«راز شهود در دعا»

ما در جلسه‌ي گذشته (همان صفحه‌ي 408 سطر اول) بحثمان اين بود كه :

« مباشرـ متأدّي ـ مشاهد »

بعد مي‌فرمايند: «فلا محالة انّها تعلم ما يكون»

كسي كه به مرحله‌ي مشاهده برسد اين است كه بايد خيلي چيزها را بداند براي او؛ يعني آنكه در مباشر باشد،‌ آنكه در متأدي باشد، آنكه در مشاهده يعني به مرحله‌ي مشاهده برسد اينها را مي‌فهمد.                                  ( حالا من عبارت را يك كمي معني بكنم تا ببينيم به كجا مي‌رسيم).

«لا محالة انٍّها تعلم في كثير»   

او خيلي چيزها را مي‌داند.

«و هو اصوب»    

او زيباهاي عالم را مي‌يابد،

«هو اصلح و اقرب من الخير المطلق»    

او اصلح و اقرب را از خيرها تمييز مي‌دهد،

«و قد بيّنا انّ التّصورات الّتي لتلك العلل»    

يعني او وقتي به مرحله‌ي شهود برسد، علّتهاي عالم را هم مي‌فهمد!!

 سطر 8 : تأثيرها را هم مي‌يابد، نحوه‌ي تعقلها را هم مي‌يابد.

بعد مي‌آيد دو سطر بعدش:    «ان يوجد حرارة»    

او كارش به جايي مي‌رسد كه در حالي‌كه دارد دعا مي‌كند كيفيّت حالت خودش را هم مي‌يابد!

يعني آرام دعا مي‌كند؟! بلند دعا مي‌كند؟! چكار مي‌كند؟! همه‌ي اينها را مي‌داند!!؛

 بعد مي‌فرمايند:    «تلك الصّور ...»

( ديگر چيزي ندارد تا بعداً ببينيم به كجا مي‌رسد! )

دوباره عرض كنم: بعد از مشاهده كلّي‌ها را مي‌يابد؛ بعد از مشاهده به اصلح و اقرب مي‌رسد؛ بعد از مشاهده به تأثيرها راه پيدا مي‌كند؛ بعد از مشاهده به نحوه‌ي تعقّل و نحوه‌ي حالت هم، راهي به هم مي‌رساند.

اين براي چه كسي حاصل مي‌شود؟ براي كسي كه در مرحله‌ي شهود است. خوب؛ امّا:

شهود چيست؟ شاهد چيست؟

v  معاينه : يعني چيز را چهره به چهره مي‌بيند

v     شاهد حال : او چيزي را مي‌بيند كه دگران كه آنجا هستند نمي‌بينند.

v   يك امتيازي پيدا كرده.

v  آنچه حس بدان دستور دهد، يعني امور حسّيه را هر چند پنهانند، مي‌بيند يعني پشت ديوار را هم از اين ور ديوار مي‌بيند اين مرحله شهود است و هر باطني را نيز مي‌بيند.

   يك وقتي يادتان هست كه ما مي‌گفتيم كه انسان به مرحله‌ي عرفان كه مي‌‌رسد نگاه به چهره‌ي كسي مي‌كند، آنچه در درون او پنهان است مي‌بيند؛ ولي خوب، به او نمي‌گويد اين همان است، اين در مرحله‌ي شهود هست؛ آن ور ديوار را مي‌بيند؛ باطن را هم مي‌بيند.

«الشّمس المشرقة» ديدن او چگونه ديدني است؟

ديدني است كه: چنانيكه به خورشيد نگاه مي‌كند نورانيّت خورشيد را هم مي‌فهمد و هم مي‌بيند!!؛ انساني كه به مرحله‌ي شهود رسيد!!.

 باز اين به شهود رسيد چه معني دارد؟ چگونه به شهود رسيد؟ .

هدف از كلمه‌ي شهود امر خارجي نيست آن نيست، هدف از شهود هر انسان است نه هر كس، هر كس نه.

خوب، فرق بين هر انسان و هر كس چيست؟

”هر كس“ كه بگوئيم يعني مطلق عالم كه به مرحله‌ي شهود برسند.

اين حكايت حال است.

    يعني ما داريم يك موضوعي را تعريفش مي‌كنيم يعني تو انسان، تو انساني كه مخاطب ما هستي تو اگر به  شهود رسيدي اين مي‌شوي يا من اگر به شهود رسيدم اين مي‌شوم.

   بحث ما بحث تاريخ نيست، بحث زنده بودن است؛ آن قسمت اول كه هر كس به مقام شهود رسيد آن مي‌شود، آن را ما نمي‌گوئيم آن مورد نظر ما نيست نظر ما اين است مي‌گوئيم شما كه اهل سيريد يعني شما، شما،  شما، شما، شمايي كه داريد اين راه را طي مي‌كنيد اگر به شهود رسيديد اين مي‌شويد.  

( با شما هستم فهميديد الان حرف ما روي كه دارد تمام مي‌شود؟ فهميديد؟)

حرف روي كه هست؟ خودمان، يعني آنكه حاضر است؛ نه ما حكايت حال بكنيم چون كار فلسفه و عرفان حكايت حال نيست، حالت مقال است نه حكايت حال؛ اين است.

حالت، حكايت حال است، اگر حكايت حال باشد ربطي به فلسفه ندارد او يك چيز تاريخي است ولي ما كه الان داريم راجع به دعا مي‌گوئيم كسي به مرحله‌ي‌ شهود برسد، هدف معيّن است يعني همان‌هايي كه داريم از آنها صحبت مي‌كنيم هست، اين است. بيان ما اين است، سخن مان اين است.

   خيلي خوب، حالا حضرتعالي اگر به اين مرحله، اگر رسيديد، وقتي كه مي‌خواهيد دعا كنيد آسمان و زمين مثل نور خورشيد بر شما روشن است.

(باز به من عنايت كنيد) :

در دعا بايد جهت باز باشد.

صبح زود اگر شما به منطقه‌ي خورشيد نگاه كنيد در حيني كه هوا يعني زمان تاريك است يك روشنايي در افق هست؛ به سمت چپ نگاه مي‌كنيد تاريك است،‌ به سمت يمين نگاه مي‌كنيد تاريك است، يسار نگاه مي‌كنيد تاريك است به يك نقطه‌ي شرقي نگاه مي‌كنيد روشن است.

(با شما هستم اين را كه قبول داريد؟؟)

انساني كه به مرحله‌ي‌ شهودي برسد وقتي كه
مي‌خواهد دعا كند افق دعاي او روشن است، تاريك نيست!

همين.

مثل چيست؟

الشّمس مشرق!

مثل اين كه خورشيد بيرون مي‌‌آيد نور مي‌دهد، آن هم اين است.

عبارت بعدش:النّار محرقة: به آتش كه نگاه مي‌كند مي‌بيند آتش شعله‌ور است؛ خورشيد نور مي‌دهد، آتش شعله مي‌دهد، اين در اين جا هست.

   براي شاهد چهره‌ها و صورت‌ها روشن‌اند ولي براي غير شاهد روشن نيست.

***طوطي را با زاغي در قفس كردند طوطي از قبح مشاهده‌ي زاغ مجاهده مي‌كرد؛ يعني مي‌كوشيد كه ا زقفس فرار كند؛ چرا؟ زيرا طوطي با زاغ قرين نبود و نيست اين يك كنايه است. 

چه انساني مي‌تواند افقش روشن شود؟

« وقتي كه از زاغ‌هاي قفس زندگي بگريزد »

آنجا يك راه روشنائي براي او باز مي‌شود، امّا مادامي كه با زاغ فرضي قرين بود چهره‌ي ‌افق براي او روشن نخواهد شد.

حضرت استاد دكتر سيّد علي موسوي خطاب به شاگردان مي‌فرمايند:
{ قرارمان بذله‌گوئي نيست واقع‌گوئي است. }

   با اين مقدّمه خيلي كار دارد كه انسان در دعايش به ”مشاهده“ برود. زاغ‌ها، نه يك زاغ دارد چندها زاغ دارد؛ بايد از زاغ‌ها به مجاهده شود، بگريزد تا افق دعا بر او روشن بشود.

1.  زاغ زندگي،

2.  زاغ خود،

زندگي اگر در تاريكي بود در زاغ زندگي است، تاريكي زماني است كه او نه خودش هست، نه آزادگي در عشقش دارد!! پس در بند است، در بند زاغ طوطي است. يك مدّت كه بگذرد طوطي هم طبع زاغ را پيدا مي‌كند يعني مي‌خواسته طبع زاغ را، طوطي كند نتوانست، فرار هم نتوانست بكند.

پس طوطي هم مي‌شود طبع زاغ؛ زيرا زاغ هميشه اضطراب دارد، هميشه نفس خودش را در خواب مي‌بيند يعني كلاغ و زاغ هر چه خواب مي‌بيند خودش را در خواب مي‌بيند، رحمت را در خواب نمي‌بيند!!

    زاغ بد خشم است، او هم بد خشم مي‌شود! زاغ بد نگاه است او هم بد نگاه مي‌شود! خيلي صفات ناپسند دارد خوب اين صفات ناپسند به نظر خيلي‌ها پسنديده است. به نظر بسياري ناپسندند، ولي دوم اصل است كه ناپسند باشد. از هر جهت:

تا طوطي از زاغ فرار نكند افقش روشن نخواهد شد!

يعني تنها يافتن نيست!!

يعني تنها به علم نيست كه انسان علمي را پيدا مي‌كند به ”مشاهده“ برود اول بايد پرش را بلد باشد تا نيروي پرش را نداشته باشد يافتن در او فايده ندارد.

”قبّره“، هم يافتن دارد و هم پريدن دارد تا به آب حيات مي‌رسد خوب مي‌داند آب حيات هست ولي آب حيات كه هست به كسي نمي‌دهند، دانستنش را صد در صد مي‌داند ولي به كسي نمي‌دهند؛ اين مي‌داند.

پس به كه مي‌دهند؟    به كسي كه بپرد، بدود، برود به او برسد.

بنابراين در شهود دو چيز اصل است؛ ما در علم و فلسفه و حكمت صحبت نمي‌كنيم.
راه شهود را مي‌خواهيم بيابيم زيرا انتظار عارفان آن است كه همين كه چهار كلمه چيز ياد گرفتند به شهود برسند. نه، بايد بپرند، بايد زاغ را كه تمييز دادند از زاغ هجرت كنند تا طبع زاغ شهد آنها را نابود نكند!! اين است.

عرفان و فلسفه و حكمت بايد هجرت از زاغ هم باشد نبود، هيچ؛ يعني شما، ديگري از صبح تا شب شهد حكمت را بچشد تا يك ربع با يك زاغ روبرو شود همه‌ي آنها فرو مي‌ريزد. تمام شد و رفت، چيزي باقي نماند؛ به يك شهدي رسيده، به يك سبك‌بالي رسيده، تا چشمش به يك زاغ فرضي كه هيكل او زاغ‌آور است، نگاه او زاغ‌آور است، لباس پوشيدن او زاغ‌آور است، نق نق او زاغ‌آور است، اين ديگر چيزي گيرش نمي‌آيد، چي دارد؟؟!! اگر نرسيدند بدانند عيب‌ها از اينجاست؛ زيرا اول بايد عيب‌ها را پيدا كرد عيب‌ها از اينجاست.

يا مي‌خواهد به شهود برسد يا نمي‌خواهد، خوب نمي‌خواهد هيچ، امّا بخواهد به شهود برسد نگاه كند دل را ببيند، نگاه كند آن‌طرف ديوار را بيابد، فرار از زاغ‌هاست، از تاريكي‌هاست. منظور از زاغ يعني تاريكي، تاريكي‌هايي كه جلوي او را پر كرده‌اند اين است كه بيخود انتظار نداشته باشد كه اي داد بيداد چرا من اينهمه خواندم چيزي نيافتم؛ چون يك زماني مي‌گفتند كه كسي كه نماز شب مي‌خواند صبحي كه بلند مي‌شود يك روشنائي در درون او هست.

حضرت استاد مي‌فرمايند: خود ما، مدّتي خوانديم ديديم نه هيچ خبري نيست، به يكي از آنهايي كه در مسير بودند گفتيم، گفت: ببين شب چكار كردي؟
آن غذايي كه شب مي‌خوري زاغ است، آن زاغ نمي‌گذارد!! عوضش كن! ديدم بله، از جايي كه مي‌گرفتيم ديگر نگرفتيم عوضش كرديم، ديديم دارد جهت روشن مي‌شود.
( واقعاً اين است) نظرتان باشد.

«تنها عمل به علم نيست، فرار از زاغهاي زندگي هم لازم است.
 ما نمي‌توانيم قرين با زاغ به شهود برسيم.»

(حالا خوب فهميديد ما چه مي‌گوييم؟)

همين. اصل مطلب اين است. تمام شد ورفت هيچي ديگر نيست، هيچي ديگر نيست.

نااميد نشوند اميدوار باشند. كي؟ مادامي كه با زاغ‌ها و تاريكي‌هايي كه افق زندگي را پر كرده است بيگانه باشد.

بيش از اين من جرأت نمي‌كنم حرف بزنم بايد خودتان ديگر روزنه پيدا كنيد من دارم چه مي‌گويم !! با قرين آن زاغ و زاغ چيزي گير ما و شما در مشاهده نمي‌آيد.

«ولي نااميد هم نبايد بود.»

هر گاه كه همّتش قوي شد زاغها را دور كرد، افق روشنائي مي‌آيد.

آنجا مي‌آيد كه: نگاه به ديوار مي‌كند، درون ديوار را مي‌بيند. نگاه به آن طرف ديوار مي‌كند آن طرف ديوار را مي‌بيند، نگاه به قلب مي‌كند پنهاني‌ها را مي‌بيند؛ چرا؟

زيرا زاغ‌ها را رانده است .

مادامي كه زاغ هستند همين كه مي‌خواهد آن روشنائي اثر بگذارد آن تاريكي زاغ مي‌آيد منفذش را پر مي‌كند تمام شد، واقع اين است.

نزد عرفا عبارتست از: ” حضور حق “ يعني شاهد كيست؟

درون ديوار را نگاه مي‌كند مي‌بيند اينجا حق درست شده است يعني محكم درست شده؛ آن طرف ديوار حق درست نشده است.

حضرت استاد معظّم مي‌فرمايند: من ناچارم از ديوار حرف بزنم مطلب چيز ديگر هست!!

حضور حق

شاهد آن است كه تا حق را در دعايش نبيند كه فايده ندارد حق را مي‌بيند دعا مي‌كند؛ اين مي‌شود حضور حق.

 تا شاهد در شهود فاني نشود و بدو باقي نگردد، نتواند سالك باشد!  مادامي كه در  حبيب غرق نشود!

كي غرق مي‌شود؟

خوب آن تاريكي‌ها كه بيايند كه نمي‌گذارند غرق شود. بايد از آنها فرار كند؛ بعد برود غرق شود تا سالك گردد. از سلوك به شهود مي‌رسد نه از شهود به سلوك يعني اول بايد اين راهي را كه بايد طي كند، طي بكند تا به مقام شهود برسد. آنگاه هست كه: «الشّاهدة ثبوت الحجاب»

يعني وقتي كه خويش را در يار فاني نمود همه‌ي حجابهاي زاغ‌ها نابود مي‌شوند، مادامي كه آنها هستند اين نمي‌تواند.

اين را هم بدانيد كه: مشاهده فوق مكاشفه است.

مكاشفه چيست؟ در دعا بايد مشاهده باشد نه مكاشفه.

مكاشفه با زحمت فراهم مي‌شود، ديگر شهود خودش مي‌آيد وقتي كه جادّه‌ها را پشت سر هم طي كرده باشد.

«المكاشفه المراقبة علم اليقين و المشاهده عين اليقين»       

{ لا إله الّا الله }!!

مشاهده عين اليقين است، كار مكاشفه و مراقبه علم اليقين است مثل همان آب حيات و نوشيدن از آب حيات. آن كه آب حيات را مي‌داند در مكاشفه است، امّا آنكه آب حيات را بچشد، در مشاهده است.

اينها همه در درون انسانند!! اين مثل همان موضوع ناب است!!! اين همان است.

آنكه پيش از فاني شدن وجود خود را مشاهده كند زنديق است؛ يعني پيش از آنكه خويش را فناي يار كند چهره‌ي خود را در حول و حاش يار ببيند زنديق، كافر است.

او مشاهده‌گرا نيست او صرفه‌‌گراست يعني چيزي را گرفته به نفعش بوده؛اين هست. آنكه پس از فاني شدن در يار وجود خود را ملاحظه كند محقّق خواهد بود؛ زيرا بعد از فاني شدن موجود، وجود را يافته و مشاهده نموده است.

همه‌ي اين‌ها در كجا هستند؟ در مشاهده؛ عرفاني هم كه مشاهده نداشته باشد به پشيزي نمي‌ارزد، اين است؛ تمام شد و رفت.

 

جذبه

- قيصري گويد:  گاهي ”مشاهده“ در جذبه است.

خوب قيصري يك عارفي بوده است. او در يكي از نظراتش مي‌گويد كه:

شاهد كي شاهد مي‌شود؟ وقتي كه درجذبه‌ي يار باشد.

جذبه:  يعني خودش برود نه اتومبيل او را ببرد خودش برود منظور از خودش برود؛ يعني هر چه دارد تسليم كند. جسمش اتومبيل را به اين طرف و آن طرف ببرد اين نظر قيصري در مشاهده هست؛ تا اين‌ها نباشند يعني اين جذبه‌ها نباشند مشاهده حاصل نمي‌شود.

- خواجه عبدالله گويد:  ”مشاهده“ نهال حقائق يقين است .

اين هم بيان خواجه عبدالله انصاري است.

¨    قيصري مي‌گويد: به يك نظر خودت را تسليم!

¨    خواجه مي‌گويد: اندك اندك كه نهال عشق را به خاك نشاندي جلو برو.

اين نظر خواجه عبدالله است؛ تا به مشاهد رود.

 مشاهده ساده نيست. آنگاه هست كه:

نهال را كه گماردي سرّ چشم را بياب؛ بعد از سرّ چشم، سرّ دل را بياب! بعد ا ز آن سرّ خلق را پيدا كن بعد از آن غرقش شو تا او شوي؛

اين بيان خواجه است،در كجا؟ در مشاهده. زيرا خود انسان همانگونه كه گفتم هم بايد بپرد و هم بايد بداند دو چيز باشد تا به مشاهده برود.

«آنكه از پروانه نجويد، از حال سوختن نگويد!!»

جمله‌اش يك دنيا در او موج است!!!

يعني وقتي كه بخواهد به مقام شهود برسد او خويش را چون پروانه كند!!

**هر چه ابزار فرار دارد بسوزاند.

چرا بايد پروانه اول پرش را، بعد پاهايش را به شمع بدهد؟ زيرا هم پرها مي‌توانند پرواز كنند هم پاها مي‌توانند فرار كنند!! بعد از دادن پر و پا نوبت به جان مي‌رسد كه نثار مي‌كند.

تو هم اگر بخواهي به مقام شهود و شاهد آيي چون پروانه باش ابزار فرارت را از يار اول بسوزان بعد جانت را.

نه اينكه هم بتواني فرار كني و هم جان تسليم كني!! اين درست نيست. بايد ديگر نتواني فرار كني!! اينها در مقام شهودند!

از آن پس دل، جان قابل نثار جمال دوست است،

زيرا جز جان چيزي به درد دوست نمي‌ارزد يا نمي‌خورد!

حالا برگرديم؛ يك ”مباشر“، يك ”متأدي“.

مباشر شروع كند، متأدي بدود تا به شهود برسد؛ چون به شهود رسيد به اين مرحله راه پيدا كرد، نه فلك به درد او مي‌خورد، نه آسمان بدرد او مي‌خورد آنجاست كه عقل‌ها و خرد‌ها و احتياط‌ها همه را نابود مي‌كند تا خود اصلي براي دعا باشد و هر جمله‌ را كه براي دعا بيان كند، لبّيك اصلي را از صاحب دعا مي‌شنود اين راه دعاست.  

«  مباشر ، متأدي ، مشاهد »

غير اين دعاها، نه به ثمر مي‌رسند نه به اجابت راه مي‌يابند بيخود خويش را نه خسته كند نه به زحمت اندازد، نه فاعلش را بد بگويد يعني بگويد چرا خدا دعاي مرا به اجابت نرساند؟؟

هرگاه اين را بگويد مي‌فرمايد: ما از تو جمال شاهد مي‌خواهيم اين كالا را داري براي ما بياوري تا دعايت را به اجابت بدهيم يا نداري؟؟!

اگر نداري برو با ما حرف نزن اگر داري بيا در لحظه به اجابتت دعوت مي‌نمائيم؛ اصل مطلب اين است.

اين را كه روشن كرده؟  حضرت صدرا، در كدام صفحه 408 ، كدام سطرش: سطر اولش.

ديگر از اين جا در مجالس كه رفتيد و كسي بگويد: ياالله دعا كن كه دعاي تو چنين و چنان است بر او بخنديد كه اين دارد نادان حرف مي‌زند؛ احياناً دو تا كلمه دعا در يك كتابي ديده است.

آن آيه هم كه فرمود: «أدعوني استجب لكم»

ببينيد نفرمود كه بيايي نفرمود رآني، نفرمود: طلبني، فرمود: ادعوني ادعوا؛ كي هست؟ وقتي كه يگانه حرف بزند.

يگانه كي هست؟ وقتي به شهود برسد اين است كه فرمودند ادعوني، نفرمودند طلبني، نفرمودند كه رزقني، نفرمودند فلان.

فرمود: ادعوني؛ اين فراخواندن است.

همان فرا خواندني كه ديروز ما بحثش را نموديم .

يعني تا يگانه نشود،  نمي‌تواند با كف دست و انگشتش جسورانه با يار حرف بزند . بايد به مقام شهود برسد، تا بيگانه نباشد. دوست باشد آن هم از درون بجوشد.

«مباشر، متأدي، مشاهد» اين هم بحثمان در اين جا.

منبع: گزيده‌اي از تدريس و تحقيقات حضرت استاد فرزانه، فيلسوف متأله دكتر سيد علي موسوي در ذيل جلد ششم اسفار حضرت ملّاصدرا (اعلي الله مقامه) صفحه 408  (درس يازدهم)

نظرات بازدیدکنندگان:

نام:
ایمیل:
نظر: