فصل (24)، صفحهي 418 ـ 419
و ربما قالوا في عقل معاويه إنه كان عاقلاً ، و ربما يمتنعون أن يسّموه عاقلاً و يقولون إنّ العاقل من له دين «معاويه كه دين نداشت نبايد او را عاقل بنامند». و هؤلاء إنما يعنون بالعاقل من
كان فاضلاً جيّد الرويّة في استنباط. ..
با توفيق حضرت حق در پانزدهمين روز از آبان سال 1380 شمسي در پگاهان يعني در
ساعت خيلي پر هوا و پر نشاط كه در حدود 6 و 19 دقيقه از روز سه شنبه ميگذرد آغاز
بحث «عقل» را در حضور جمعي از شيفتگان اين وادي نموديم.يعني آغازين بحثمان در اين
لحظات است.
يكي از
مباحث مهم فلسفه متألهه بحث عقل است كه اين بحث عقلي اساس كار را تشكيل ميدهد.
يعني هر آنگاه كه از فلسفه بحثي به ميان آيد ميگويند فلسفه عقليات، يا حكمت
عقليه، يا فلسفه عقلي؛ يعني اساس همه عقل است. هم اساس فلسفه و هم اساس حكمت و
هم اساس عرفان و هم اساس عالم و هم اساس توحيد و هم اساس نبوت و هم اساس ولايت و
هم اساس اجتماع بشريت و هم اساس اكتشافات علميه.
حتي انيشتن كه آن برنامههاي اتم را، يا آن سير علميش را (كه اگر رسيديم
در پايان درس اشارهاي خواهيم نمود)، او بر اساس «عقل»، اكتشاف علميش را پايهگذاري
كرد. كه دگران هنوز خواست او تكان بخورد، اساس عقلش را بردند به اساس قدرت و اساس
شهوت. يعني علم را اسير قدرت كردند، علم را اسير شهوت كردند. علم را نگذاشتند در
مصلحت عقلي طي شود.
يعني هر
مكتشف كه كشف علمي را كرد اول از كانال عقلي جلو رفت. يعني عقل ميگويد كاري كه ميخواهي
انجام دهي در او خير باشد نه شر.
پس عموم از مكتشفين عالم (هر كس را مكتشف بدانيد) او با كانال فلسفه
عقلي زحمت كشيد. هدفش اين بود كشفي بكند و خيرش به نظام بشريت برسد يا حداقل به
خودش برسد ؛ او هدف در شرور نداشت. بعداً چپاولگران عالم او را به منگنه قدرت
بردند.
يعني عقل
ميگويد كه انسان هم بايد عالم باشد هم عامل باشد. فرياد عقل دو چيز است : عقل و
«عمل» ؛ عقل و «علم».
فرياد عقل در عالم اين است كه: اي بشر هم عالم
باش هم عامل.
اگر عالم باشي عامل نباشي عقل
قبول ندارد. اگر عامل باشد عالم نباشد آنجا هم عقل قبولش ندارد. مثل كساني كه بيسوادند
همه چيز را خراب ميكنند.
پس بايد
هم عقل علمي و هم عقل عملي باشد.
سؤال: آيا همه موجودات داراي عقلند يا ني؟ يعني مرغ،
يعني گنجشك يعني خزندگان، يعني چهارپايان، يعني شتران، يعني جنبندگان عالم عقل
دارند[1] يا نه عقل فقط اختصاص به انسان دارد؟
حضرت صدرا مي فرمايند : عقل علمي و عملي در انسان است ولي عقل بدون عمل در حيوان است.
بزها و
پرندگان عقل دارند ولي تنها عقل است، عقل عملي ندارند (مطلب خيلي زيباست!) اين در تفسير
معاني عقل است.
« امام معصوم و عقل
اشراقي »
بعد اشاره مي كنند كه يك عقلي است او «عقل اشراق» است. يعني
او با يك عنايت همه را هم مييابد هم امساك ميكند. يعني عقل بايد
هم «بداند» هم «بگرداند»، اين كار عقل است.
«بداند» يعني ريشه او را پيدا كند ؛ بعد بفهمد از سمت راست
او را ببرد يا از سمت چپ يا اصلاً نبرد، يا او را فعلاً نگهش بدارد، اين در جنبهي
عمل است.
ولي عقل اشراقي او در يك
هزارم لحظه مييابد. يعني عموم از امامان معصوم عقل داشتند ولي عقلشان اشراقي بود.
بشر عقل دارد عقل علمي و عملي دارد. اكنون نحوه
دريافت عقل امام معصوم را با غير معصوم ميتوانيم بيان كنيم.
(صفحهي 418) بدان كه نفس انساني چناني كه ميدانيد در كتاب
نفس خواهد آمد، دو نيرو دارد. 1) عالمة
2) عاملة ؛ پس يكي عقل علمي است و دوم عقل عملي.
يعني بعضي
هستند كه عقلشان آن است كه نياز به علم اكتسابي ندارند.
بعضي هستند عقلشان علمش[2]
حاصل است يعني نياز به كسب ندارد آنها معصوميناند همين كه عنايت كنند مييابند.
همين قدر در مسير باشيد كه همه عقل دارند ولي يكسان نيست بعضي عقل دارند
ولي علم عقلشان حاصل است. يعني نياز به
معلم ندارند در درون خودشان اشراق دارند ؛ اين يك مطلب.
« مراحل اول و دوم
عقل، تمييز مطلوب و استنباط او »
« و قد يحتاج إلي كسب » ؛ بعضي براي علم عقلي شان نياز به كسب دارند و اين
اكتساب هم در سه جهت طي ميشود :
اول «مميّز» است. يعني اولين كاري كه عقل ميكند اين است
كه بين زشت و زيبا تمييز ميدهد .
به باغي مي رويد، درختها را نگاه ميكنيد ميوه هاي درختها را مشاهده ميكنيد.آنجا
هنوز داوري نكرديد، يعني دليل نياورديد
چرا اين خوب است چرا اين بد است. بلافاصله، بدون مقدمه داوري ميكنيد كه
اين ميوه زيباست آن ميوه زيبا نيست.
به
بياباني ميرويد نگاه به گلهايي ميكنيد كه در بهار روييده.داوري ميكنيد اين
زيباست اين زيبا نيست. دو تا ديوار را مي بينيد مي گوئيد اين زيباست، اين زيبا
ني. دو تا انسان را ميبينيد داوري ميكنيد
اين زيباست اين زيبا ني.
اين از گذر چيست؟ يعني همين كه شما تمييز داديد كه اين زيباست و اين
نازيبا، اين از علم نيست از ادراكات هم نيست از «عقل» است. يعني عقل شما در شما
آمد سرك كشيد.
پس اگر در عالم كسي نيروي مميزه نداشت يعني نتوانست بفهمد
زيبا چيست و غير زيبا چيست، او «عقل» دارد ولي جلو عقلش يك ديوار آمده يعني از
موهبت عقل استفاده نشده. پس تمام يابيدنهاي زيبايان از غير زيبايان اشراق عقل دارند.
بسياري از
عرفا قائلند كه نازيبا نيست[3]
ولي نسبي مي توانيم بگوييم، كه آن زيباست
آن زيباتر ؛ اين خوب، آن خوبتر. همين تمييز دادن، از كانال عقل است[4].
از اينجا
به بعد اگر توانستيد تمييز بين زشت و زيبا، قبح و حسن، عالي و غير عالي، خوب و
غير خوب را بدهيد بدانيد عقل شما خيلي تيز است. «جيّد الروية » خوب مي تواند به
ميدان رود.
گويند جهان جهان زيباهاست ؛ آنچه هستند همه زيبايند ولي تا مميز دهنده كه
باشد؟!
كسي از رنگ سبز خوشش مي آيد كسي از رنگ زرد. اما همان كه گفتيم «پيش
جانانهي ما كشمش و پنبه دانه يكي است » يعني اگر نتوانند تمييز دهند، بدانيد
اينها در اشراق عقلي ضعيفند يا اصلاً اشراق عقل ندارند.
كار اول عقل اين است كه وقتي به باغ رفت بلافاصله گفت آن انار زيباست، آن
انار فرضاً زيبا نيست. اما دوم همينكه فهميد
زيباست بتواند استنباط كند. بتواند با
دليل ثابت كند. سؤال : به چه دليل اين
هلو زيباست؟
جواب دهد : 1)لطافتش 2) شيريني
اش 3) پوست ظريفش 4) زود هضمش
يعني مرحلهي دوم بتواند اين زيبا و غير زيبا را استنباط كند يعني با
دليل، محكمش كند[5].
پس چند مرحله شد ؟ 1) رؤيت 2) استنباط
مرحلهي
سوم مقام فعل است. وقتي دليل آورد كه اين زيباست
،در كنار زيبايي بنشيند، ديگر نرود، همانجا بماند تا آن هم زيبا گردد. سه چيز دارد
:
1) يافتن 2) پيوستن 3) تسليم شدن ؛
1.
تمييز بين زشت و زيبا
دهد.
2.
دليل بر زشتي و زيبايي
بياورد.
3.
به فعليت درآورد.
نام اين عقل است و از عقل توانستند استفاده كنند.
ص 419 «
الاول القوة الّتي يكون بها التميّز بين الأمور الحسنة و الأمور القبيحة»
اول بايد تمييز دهد.
« و الثاني المقدمات التي تستنبط الأمور الحسنة و القبيحة »
دوم بايد استنباط كند.
« و الثالث نفس الأفعال التي توصف بأنها حسنة او قبيحة »
يعني به نفس فعليت درآورد.
عقل چند فعل را براي يافتن انجام ميدهد؟
1) يافتن 2) كاوش كردن و دليل آوردن 3) در مقام عمل قرار دادن، به جان
خريدن؛ وقتي چيزي را قبولش كرد كه عالي است، بايد به جان قبولش كند.
پس عالمه و عامله را بيان كرديم. اكتسابي و غير اكتسابي را گفتيم. سه مقدمه در اكتساب را هم بيان نموديم.
تحقيقات
حضرت استاد فرزانه دكتر سيد علي موسوي :
«
توضيحاً معاني و اصطلاحات عقل »
1)بند آوردن دوا شكم را. كسي كه روندي در جسمش دارد،دارويي ميخورد جلو
آن روند گرفته شد، اسم اين عقل1
است. «دارو را عقول و شكم را معقول
نامند»
پس عقول و معقول در بستن آن حالتي كه از دارو حاصل ميشود.
2) فيض عقل دريافتن
است و دانستن است.
معني عقل هم يافتن و هم دانستن است.به باغي ميرويد
مييابيد اين درخت سيب است اين يافتن است.بعد ميفهميد اين سيب را انسان بخورد
شيرين است، اين ازگذر عقل است.
3) معني ديگر عقل، نقيض جهل است.يعني ضد جهل است.اسم آن را عقل گذاشتهاند.
4) تدبير
كار ؛ آن كسي كه تدبير كند يعني نظم در كارش باشد، هر چقدر نظمش
قويتر باشد، نيروي عقليش بيشتر است.
پس شما با اين حال ولنگارها را نگاه بكنيد، مي
يابيد كه در نظم قوي است يا ضعيف.
« هر چقدر نظمها قوي تر باشند، اشراق عقلها بيشترند ».
5) بستن زانوي شتر. يعني نخي به
زانوي شتر مي بندند كه او را «عقال» نامند اسمش عقل است.
6) بر كوه برآمدن آهو.
آهو وقتي از كوه بالا مي رود ،اين رفتن او را
«عقل» نامند. يعني به جايي كه ميرسد ميماند. چـون عـقـل هم به دائره اي كه ميرسد
همانجا ميماند.
7) شانه زدن موي سر زن. دندانه هاي شانه كه ميآيد موي را فرا مي گيرد هر كدام
در جاي خودش قرار مي گيرد. چون كار عقل هم آن است كه
هر چيز را در جاي خودش قرار دهد. نان را بايد در دهان نهند. بوي عطر را
بايد از بيني بجويند. اين كار عقل است (اين بهترين دليل بر عقل است) اگر عكس اين
باشد عقل ندارد يا استفاده نكند.
8) دريافت صفات اشياء از 1)حسن و قبح، 2)از كمال و نقص، 3)از خير و شر.
يعني اينكه انسان نيكو را از غير نيكو، شر را از خير، كمال را از نقص دارد
تمييز ميدهد ،اسم اين عقل است. يعني عقل دارد اين كارها را انجام ميدهد.
9) هيأت نيكو در حركات :
انسان چه زن يا مرد به جايي كه مي رود درست بنشيند ،درست راه برود باصطلاح غنچه بنشيند و باوقار راه رود، اين از
عقل است.
خود عقل چيست؟
«عقل جوهري است لطيف ،نوري، روحاني، كه بوسيلهي آن نفس درك ميكند».
يعني اگر همت عقل نباشد، نفس هم كاري نمي تواند انجام دهد.
چقدر عقل مهم است !!
عقل ابتدا در كودك بروز ميكند و سپس تزايد مييابد تا وقت بلوغ. يعني طفل
در مـرحـلـهي اول عـقل دارد آن عـقل انـدك اندك دارد زياد ميشود تا به حد بلوغ
ميرسد. به حد بلوغ كه رسيد مراحل عقل در او طي ميشوند.
معني ديگر عقل اين است:
«غريزهاي است كه انسان را
آمادهي فهم خطاب ميكند».
يعني اينكه ميگويند آهاي حسن، آهاي فاطمه چون عقل دارد به او مخاطب قرار
ميگيرد «آهاي» ميگويند ولي به گوسفند آهاي نميگويند. گوسفند را با چوب ميرانند،
«آهاي» نميگويند.
ولي اينكه مي گويند «آهاي» از عقل اوست. لذاست انسان را آمادهي فهم و
خطاب ميكند.
«بعضي گويند نيرويي است در نفس انسان بدان تمييز دقائق اشياء
را ميكند». يعني دقت ميكند اين تلخ است، اين شيرين است. اين
خوش بيان است، آن زيبا بيان ندارد. يك ذره اينها از آثار عقلند.
در تفسيرهاي معني عقل هنوز هم سخن داريم.
«علم بايد در تصويب عقل باشد».
آنكه عالم است بايد
علمش را و انجام علمش را از گذر عقل قبول كند نه هوا و هوس.
براي اينكه اين معني روشن گردد ميتوان مثالي را از زندگي بزرگان از
آنجمله انيشتن بحساب آورد.
زيرا انيشتن برايش جشن گرفتند از او زياد تعريف كردند. يعني تعريف در
فضائل او، و پديدههاي علمي او بود.
در اين
حال او آمد سخن بگويد، گفت: اي مردم شما براي كسي جشن ميگيريد كه وسيله شد بمب
اتم را در دنيا بسازد. بخدا من هدفم اين
نبود. هدفم
خير و تصويب عقل بود. ولي شما و دگران او را در دائرهي عقل به دائرهي شهوت و
قدرت برديد. هدف من اين بود كه در مصالح و بهداشت بشر باشد كه اين را
من از گذر تصويب عقلي درستش نمودم. اما
شما از من عقلم را گرفتيد به شر تبديلش نموديد.
من هدفم آن بود كه «عقل» پديده مرا بپذيرد نه اينكه جهان را نابود سازد.
كه شما علم و عقل مرا در اختيار هوا و هوس برديد.
« علم از
ديدگاه مولانا و مقتدانا علي بن ابيطالب (ع) »
حضرت علي (عليه السلام) :
«من علم فراواني دارم اما افسوس افرادي ندارم كه به آنها بدهم
جز اندكي».
پرسيدند : مولا چرا ؟
حضرت
فرمودند :
«اگر
علم از گذر عقل پذيرا شود به هر كس برسد خير و رحمت و معنويت است و رحمت الهي است
اما اگر اين علم اسير شد[6]
يعني از آزادگي درآمد «مستعملاً آلة الدين للدنيا » يعني آمدند از اين علم به نفع
دنيا كار كردند آن علمي كه من دادم از تصويب عقل جدا ميشود و به چنبرهي قدرت يا
اسارت يا هوا و هوس قرار مي گيرد».
«
قال المعلم الثاني ابونصر فارابي في رسالة له : أن العقل النظري المذكور في كتاب النفس
واقع عند القدماء علي أربعةي أنحاء :
عقلٌ
بالقوهي، عقلٌ بالفعل، عقلٌ مستفاد و عقلٌ فعال و إنما أسقطوا العقل بالملكة من
الاعتبار إذ ليس بينه و بين العقل
الهيولاني ».
بحث ما در دريافت عقل است كه عقل را بزرگان، محققان چگونه تعريفش كردهاند؟
نظرتان باشد كه بيان عقل را متكلمين هم بخوبي رويش كار كردهاند و هم اشراقيها،
هم مشائيها و هم رواقيها و هم متكلمين و هم محدثين1.
پس انحصار عقل در فلسفه نيست كه اگر يك وقتي متكلمي هم، محدثي هم بحثي در عقل
داشته باشد، خرده نگيرند، نگويند كه اين جزء فلسفه است، امور عقليه است.
حضرت
استاد فرزانه دكتر سيد علي موسوي مي فرمايند :
بونصر فارابي
كه در منابعش نگاه كردم شرحي دارد، بد
نيست كه ما زندگي بونصر را كمي داشته باشيم هم از نظر اخلاقي خوب است هم براي علم
و هم براي آگاهي. كلياش را كه در متن
درس بيان ميكنيم بعد يك مقدار به شرح زندگيش ميپردازيم. نه اينكه به شرح زندگيش پرداختيم همهاش را
گفتيم، نه، يك مقدارش را ميگوييم و بعد هم روي موضوع عقل نظري بحث داريم كه بونصر
فارابي مثل اين كه توجهش به عقل نظري قوي بوده. بعد هم بونصر يك بحث كلي دارد راجع
به خود دريافت عقل. چون عقل در يك زمان همه چيزي كه داشته
باشد دارد. غير از نفس و روح است يعني هر چه دارد، دارد؛ يادش نمي رود. اين مطلب
خيلي مهم است. چون اكثراً به يك
چيز كه توجه دارند مادون او يادشان ميرود ولي عقل آنگونه نيست. عقل هر چه دارد، دارد؛
غفلتي در عقل نيست. اين مطلب خيلي مهم است.
بعد ميآيد
تشبيه به شمعش ميكند كه هفته آينده بحث ميكنيم كه خيلي بنظر خود من زيباست. فعلاً عقل نظري را
اول آورده مطرح كرده. او از عقل هيولاني و عقل بالملكه حرف نمي زند. ما در بحثمان اينها را ميخواهيم پيدا
كنيم.
بسياري
گويند اول عقل هيولاني و بالملكه، بالفعل و بالمستفاد ولي آقاي بونصر به عقل فعال
پرداخته. حضرت استاد
فرزانه دكتر سيد علي موسوي: حالا بونصر را
نميدانيم فيلسوف بوده يا نه، ولي آدم آگاهي بوده. كتابهاي خوبي هم نوشته من خيلي
كتابهايش را نديدم يكي دو تا را بيشتر نديدم كمي سنگين است ولي بد بنظر نميآيد.
نميدانم چرا
بسوي بونصر كشيده نشدم. خيلي ميل داشتم بروم او را بشناسم. هي ميرفتم و حال اين كه نمي دانم چرا ميل
پيدا نمي كنم روي تفكرات او كار كنم.
مقداري كه به درد كارمان بخورد بررسي كردم ولي شهدي نميبينم. البته نقص از
آن بندهي خدا نيست نقص از خود من است كه نميتوانم ارتباط را با او برقرار كنم.
از هر جهت او عقل هيولاني را قبول ندارد عقل فعال را بجايش آورده. عقل بالملكه را
هم قبول ندارد چيز دگر آورده.
سؤال : پس آيا
بونصر به 4 مرحلهي عقل قائل است ؟ آري. ولي با تعويض. همين مهم است1. ايشان به 4 نحوهي عقل قائل است. ولي
هيولا را نپذيرفته بالملكه را هم نپذيرفته. و بعد فضله مطلبشان (پايان مطلبشان)
اين بود كه ديد او پيرامون عقل نظري چيست؟
يعني عقل نظري
را به چه چيز تشبيه كرده؟ به شمع تشبيه كرده، به موم شمع.
شما انگشتان را
بر موم فرو ميبريد رد انگشت شما محو شد يا نحو؟ اگر محو باشد نيست، اگر نحو باشد
هست. (خود نحو بمعني بودن است. نحوه يعني بودن).
محو ميبايد
نه نحـو اينـجا بـدان
گر تو محوي بي خطر در آب ران
كه اين بحث ميماند
تا إن شاءالله هفته آينده “شمع” و نظر او را روشن ميكنيم.
پس بحث ما در
ديد بو نصر است او 4 نحوه عقل را پذيرفته. ديدش در عقل نظري بيشتر است ولي
نتوانسته روشن كند. هر چه نگاه ميكنم آورده مطلب را ولي بزنگاه را پيدا نكرده كه
بتواند طرف را سير و قانع كند. دو سه صفحه مطلب را پايين و بالا آوردهاند حضرت
صدرا هم مقول قول طرف را آوردهاند ولي آقاي بونصر مثالي كه طرف را سير كند
نياوردند، بناچار به جاي دگر رفتم، پيدا كردم.
صفحهي421 (جلد3 اسفار):قال
المعلم الثاني ابونصر فارابي في رساله له...
معلم ثاني
ابونصر فارابي در رسالهاي كه براي خودش هست، عقل نظري مذكور را در كتاب نفسش بيان
كرده. يعني كتابي به نام رساله نفس
دارد در آنجا در عقل نظر چيزهايي گفته.
كه البته به نظر من اينها هم كه حضرت صدرا نقل كرده اند، از رساله نفس
است.
گويد كه: واقعٌ عند القدماء علي أربعه أنحاء : عقلٌ بالقوهي، عقلٌ
بالفعل، عقلٌ مستفاد و عقلٌ فعال.
در حدود نيم
ساعت اين عبارت سرگردانمان كرد. كه “واقعٌ” به كجا برميخورد. چون آقاي بونصر بايد
يك چيزي اضافه ميكرد، آنرا انداخته سرگردانمان كرد. چون فكر ميكنيد “واقعٌ”
مربوط به خود بونصر است. در حاليكه بايد اينگونه ميگفت “ عندي نظرٌ هو يا هي
واقعٌ عند القدماء...” دو سه كلمه را جا گذاشته طرف را سرگردان كرده.
ترجمهي عبارت :
آنچه در نزد قدما بيان شد راجع به عقل : “ اربعة انحاء”، چهار تاست.
1)
عقلٌ بالقوه ( هيولاني را
برداشته ).
هر چند قوه همان
هيولاست ولي در هيولا ظرافتي است كه در قوه نيست1.
2)
عقلٌ بالفعل
3)
عقلٌ فعال (عقل بالملكه را برداشته)
4)
عقلٌ بالمستفاد
صفحهي 422 :
“مادة جسمانية مثل شمعة” مثالي آقاي بونصر زده و چيزهاي سنگيني گفته. پس ما تا اين جا راجع به او گفتيم.
ابونصر ميخواهد
بگويد كه عقل نظري هر چه بدهد دارد، بيشتر ندارد.
(مطلبي كه ميخواهد
بگويد اين است ولي نتوانسته تجسمش بدهد).
ميخواهد پنج تا
گردو بدهد همان پنج تا را دارد. ميخواهد پنج تا سيب دهد، 5 تا دارد، 10 تا ندارد
كه پنج تا را بدهد اين از عظمت عقل نظري است. هر چه دارد ايثار ميكند. اين را ميخواهد
بگويد ولي نتوانسته. جان مطلب اين است:
عقل نظري آنچه ميخواهد بدهد دارد يا ميگيرد،
بيشتر نميگيرد. ولي عقل فعال يا عقل عاشر، او يك درياست ؛ اگر از دريا ده كوزه آب
بردارند به او ضربه وارد نميشود اگر چشمهها از دريا جدا گردند، تأثيري بر آن
ندارد. حوضها را از دريا پر كنند كاريش نمي شود. چرا ؟ چون زياد دارد. اين كار عقل فعال است. ولي عقل نظري نه، هر چه
ميخواهد بدهد كف دستش ميگيرد ميگويد بفرماييد.
(عقل نظري چطور
بشري است ؟! عالي است ).
اي بشر چون عقل
نظري باش كه ده تا دارد همان ده تا را مي دهد.
نه چون عقل فعال كه ده هزار دارد، ده تا مي دهد1.
تمام امامان
معصوم چون عقل نظري بودند يعني آنچه داشتند ميدادند. آنچه ميدهد دارد يا آنچه بايد بدهد.
بونصر ميخواهد
اينها را بگويد نتوانسته تجسم دهد. آنچه
دهد دارد يا آنچه ميگيرد ميدهد يا آنچه ميجويد ايثار ميكند همهاش درست
است.
آنهايي كه در راز عشق عشقند اينها عين عقل
نظرياند. يعني هر چه دارند به يار تسليم ميكنند. شهيدان همينند عقل نظري را طي كردند. ايثارگران همينند
هر چه داشتند دادند يا هر چه يافتند تحويل دادند.
لذاست عقل نظري كليات
را ميگيرد همين كه كليات را گرفت وسيلهي برهان قرار ميدهد. (اين هم كمي علميش كه خيلي عوامانه نباشد! )
يعني تمام برهانهاي
علمي مادرشان عقل نظري است. مثلاً او دريافت : «راست گفتن زيباست» اين كلي است از
اين كلي خودش به موج ميآيد. زيبايي را،
راستي را رواج مي دهد. تمام رواج دهندگان راستيها جانشان پر از عقل نظري است.
او زيبايي را دريافت خودش چكار ميكند؟ زيبايي
را رواجش ميدهد، او عدالت را دريافت ،خودش عدالت را رواج ميدهد، او علم عالي
را دريافت علم عالي را رواجش ميدهد. اسم اين “عقلٌ نظري” است.
«بونصر فارابي را
بشناسيم»
فارابي ابن ابي اصبعه: بعضي گويند از بلاد ترك در زمين خراسان
بوده. مدتي در بغداد ميزيست سپس به شام شد تا گاه وفاتش در آنجا شد. يعني او در
دمشق مرده.
او فيلسوفي كامل1 اما فاضلي در علوم حكمت محكم و در علوم
رياضي استاد. آري در رياضي يقيناً استاد بود، بارئ بود، زكي النفس بود و قوي
الذكاء بود با سرعت مطلب را مي فهميد. (چون به آنهايي كه با سرعت مطلب را بيابند
قوي الذكاء گويند).
**او از دنيا قانع به كفاف بود. يعني آنقدر دنيا را مي
خواست كه به حد نصاب زندگيش باشد. بيش از آن را قبول نمي كرد به سيرت فلاسفهي
متقدمين ميرفت.
**گويند در اول عمر باغباني بود در دمشق. در همان جا به
حكمت پرداخت. و مطالعهي آراء متقدمين و شرح بيان و آراء بزرگان را زير نظر داشت و
براي مطالعه از قنديل پاسبانان استفاده ميكرد. (شبها كه پاسبانها چراغي روي نيزه
هاشان داشتند او در كنار كوچه مينشست و از نور آنها بهره ميگرفت).
**فضل او ظاهر
شد تصانيف او شهرت يافت و شاگردان وي بسيار شدند در علم صناعت موسيقي عجيب اعجوبهاي
بود. او به غايت در موسيقا رسيده و گويند آلت غريبهاي ساخت كه الحان بديع از او
ميشنيد كه با نفسش در ارتباط بود.
(آلتي درست
كرده بود در مخلاطش مي گذاشت. همين كه ميخواست كمي خودش را در جايي نشان دهد،
لبهايش را بر هم ميگذاشت يك نفس ميكشيد ميديد از توي اين چوب كه دارد بهم ميزند
يك ريتم دردشتي پيدا ميشود. يا يك نفس ديگر ميكشيد ميديد ريتم ابوسليك مثلاً
پيدا ميشود. باز يك نفس ديگر ميكشيد ميديد ريتم فلان، كه موسيقي دانان بلدند...
بينياش را ميگرفت يك نوع موسيقي پديد ميآورد. گاهي لبش را باز ميكرد و گاهي
اين را ميزد در لحظه طرف را ميخواباند و گاهي در لحظه بيدار ميكرد و گاهي در
لحظه به گريه شان ميانداخت، در لحظه به خندهشان وا ميداشت. اينها كار ابونصر
فارابي است).
شخصي
تعدادي از كتب ارسطو را نزد وي به امانت نهاد. او به آنها
نظر افكند به مذاقش نيك افتاد به خواندن آنها ادامه داد. و در رسالهاي با عنوان “ظهور فلسفه” قشنگ كار
كرده و خوب نظرات ا و را بيان مي كند. كه
در همين رساله فرق بين “فلسفه” و “وحي” و “نبوت” گذاشته، كه وحي و فلسفه و نبوت در
عالم چه هستند.
در آن رساله
دارد :
از
او پرسيدند تو در حكمت با ارسطو چگونه هستي؟
(يعني تو بهتر ميداني يا ارسطو؟)
گفت : اگر در زمان ارسطو بودم از بزرگترين شاگردان وي بودم. (خضوع خودش
را دارد نشان ميدهد !! )
منتهي زمان ارسطو زمان فلسفه بود، و زمان ما، سماع فلسفه است.
يعني آنكه فلسفه را گفت مرد، ما الآن داريم
فلسفه را گوش ميكنيم (استماع ميكنيم) سماعش را يعني ريتمش را مييابيم.
اين را گفت و
عظمت ارسطو را در اينجا نگهش داشت، حفظ شكوه ارسطو را نموده.
او مطلبي ديگر
دارد كه بعد از او پرسيدند كه :
فلسفهي
طبيعي ارسطو را چند بار خواندي؟
در جواب گفت
فلسفه طبيعي ارسطو را 40 بار خواندم ولي باز هم مييابم به خواندن او محتاجم (نيازمندم).
( اينها
از نظرات ابونصر فارابي است. مرد با اين عظمت علمي در رشتههاي گوناگونش چقدر
متواضعانه و خاضعانه !! )
( امروز بابايي
چهار كلمه علمي بلد است فلك را هم قبول ندارد، شايد خودش را هم قبول نداشته
باشد. آنقدر متكبرانه حرف ميزند كه با خودش هم بيگانه است ولي اين بزرگوار چگونه
ا ورا يعني علم را ارج مينهد! )
فارابي از نوشتههاي
ارسطو چند شعر دعا را پيدا كرده. (ارسطو وقتي ميخواسته بميرد چه اشعاري ميگفته؟)
قبل از مقدمه هم عراقي چند شعر دارد، ميگويد كه:
|
كه برون در چه كردي كه درون خانه آيي؟! |
به
طواف كعبه رفتم به حرم رهم ندادند |
يعني در خارج كعبه چكار كردي كه درون كعبه راهت دهيم؟
|
كه در آي اي عراقي كه تو خود
حريف مايي! |
در دير ميزدم من ز درون صدا بر آمد |
******************
| جهان
را زان آن اعلام كردند |
نهان با محرمي رازي بگفتند |
(دنياي عجيبي است، فهمش مشكل است در زمان خودش).
اشعاري از ارسطو
به نقل فارابي:
يا علة الأشياء جميعاً و الذي
كانت به عن فيضه المتنجزي
اي خداي
علتها از تو ميخواهم مرا از فيض و سرچشمههاي فيضيات محروم نسازي.
اين را ارسطو در
زمان جان دادنش ميگفت.
إني دعوتك متبحراً و مذنباً
فاغفر خطيئهي مذنب و مقتدر
تو را ميخوانم
با اشك گناه اسير تويم و از تو كريم ميخواهم گناه كرده را ببخشايي. اين هم شعر
ديگر اوست.
حذب بفيض منك رب الكل منه قذر
الطبيعة و العناصر عنصري
اي محبوب من
پاك نما از همهي غبارها هر عنصري را. چون نفس عنصر پاك آفريده شده است.
كه اين اشعار را
هم ارسطو در زمان فوتش گفت و بونصر هم در زمان مرگش اقتباس از او كردي.
ا ودر سال 339 از
مصر به دمشق شد و در زمان صيف الدوله درگذشت.
إنشاءالله بحث “نظر” و “شمع” ميماند براي جلسهي
آينده پيرامون گستردگي عقل.
1- عقلي كه براي چهارپايان
حتي براي نبات و جماد هست ،به نسبت تعين اوست كه گفته اند ميل هر حيوان بسوي طلب
نام آن عقل است. گو اينكه اسمش را “حس”
يا ادراك گذاشته اند. يا رشد در گياه نام
آن عقل است گو اينكه نامش را رشد گذاشته اند.
موج دريا نامش را عقل عقل گذاشته اند گو اينكه اثر طبيعت اوست.
1- توضيح اينكه : علم از تراوشات عقل
است،يعني همينكه عقل ميآيد علم هم ميآيد. هنوز چون اول بحث است مشكل است. 7-8
جلسهاي كه إن شاءالله رويش كار كرديم بارقههايش روميآيد. يك مرتبه ميبينيم در عيني كه قل گفتيم علم آمد.
ميگوييد علم چه صيغهاي است؟ علم از تراوشات عقل است. يعني همينكه عقل ميآيد.
علم هم ميآيد. ولي اينها نبايد با هم مخلوط شوند كه از درس نيافتيم.
1- بسياري از عرفا برآنند كه آنچه هستند زيبايند. چون ما گفتيم كه
مميز عقل زيبا و نازيبا، اين را آورديم تا آن موضوع حل شود. اما نازيبايي نسبي اگر
بگوييم ايرادي ندارد.
2- ما
در شيرين و تلخ حرف نمي زنيم در كوچكي و بزرگي حرف نمي زنيم. آنها را چيزهاي دگر تمييز مي دهند. ما فقط و فقط در حسن و قبح، زيبا و نا زيبا
سخن مي گوئيم. آنها را از گذر دگر بايد
تمييز داد.
[5]
- شما اگر بگوئيد فلان كس زيباست، فلان كس خوب است ولي نتوانيد
دليل بياوريد باز اينجا از نظر عقلي ضعيف است.
اگر بتواند دليل آورد عالي مي شود.
1-عَقلَ يعني ميبندد.
1- محدثين هم روي عقل كار
كرده اند. اين است كه اصول كافي هم كه حديث و روايت است ،اولش راجع به عقل دارد در
مقدمه.
1-همين مطلب سؤالي است در
دانشگاه. وقتي ما در دانشكده الهيات
بوديم در دورهي ليسانس يكي از آقاياني كه در رشتهي فلسفه درس ميخواند ،در دورهيفوق
ليسانس دوره طي ميكرد، نزد من ميآمد چيزي به او ياد دهم. يكي از سؤالهاي خيلي
مهمي كه آن روز مطرح بود ديدگاه بونصر فارابي بود كه بونصر فارابي قائل به 4 مرحله
عقل هست يا نيست اگر هست، چگونه هست؟ او نتوانسته بود جواب دهد. ده نمره هم گذاشته
بودند. نتوانسته بود جواب دهد چون تا كسي مسلط نباشد نمي تواند بيان كند
1- تفاوت ميان بونصر با ساير فلاسفه، در مورد عقل چيست؟ او دو
عقل را تعويض كرد. عموماً مراحل چهارگانهي عقل را مثل ستونهاي چهارگانهي
ساختمان ميدانند ولي بونصر آمد ستونها را بهم ريخت.
1-توضيحي بيشتر در تفاوت بين عقل نظري و
عقل فعال : عقل نظري با نظر مي گيرد. آن چيزي كه با نظر گرفته شود، همان مي
ماند. مثلاً اگر با نظر ،يك فرع علمي را يافت، يا با نظر، يك كشف عقلي را
پيدا كرد يا با نظر يك مبهمي را يافت، سه تا نظر داده، سه تا هم كالا دارد. اگر بخواهد به ديگري منتقل كند، آن ديگر يا
يكي از آنها را ميگيرد يا دو را يا سه را ميگيرد. يعني هر چه دارد همان را مي
گيرد، نه زياد و كم. او سه تا كوزه را پر آب كرده در گوشهاي گذاشته، هرگاه ميخواهند
از او آب بگيرند و بنوشند ميگويد من سه كوزهي پر دارم. هر كه ميل دارد ببرد. (هر كه نه، نه ). يعني هر چه داشت رد كرد. اين
بهترين مثالش است كه اينها همه ربطش به عقل نظري است. هر چه دارد ميدهد. چون
نظرش آن است كه فارغ البال باشد. اگر نصف كوزه را بدهد، نصف را نگه دارد ،نگاهش
به آن نصفه است. چيزي كه داده ولش كند براي مراقبت او زماني طي نكند. انسان
بيشترين اوقاتش براي مراقبتهايش طي ميشود. اگر در كيفتان دو تا ده تومان
داشته باشيد ،ده تومان اول را بدهيد ،مراقبيد دوم را كسي نبرد، قانون اين
است.
اما
عقل فعال، فعال است. ميآيد ميريزد توي انبار.
يك نفر بيايد يك كيلو هم بخواهد بهش ميدهد ،بيشتر هم بخواهد بهش ميدهد.
كوزهي كوچك هم دارد، بزرگ هم دارد، نه يكي دو تا 000 چون فعاليت دارد ،زياد
كوزه دارد يكي را ميدهد ،ديگري را جانشين ميكند. امام معصوم هم آنچه دارد ،ميدهد
اين است كه فارغ البال است.
1-حضرت استاد دكتر سيد علي
موسوي : اينها را از نوشتهها كه نوشتهاند
دارم هنوز محققاً بسويش نرفتم كه آيا فلسوف كامل بوده يا نه.