|
«بسم
الله الرحمن الرحيم»
شب 16 رمضان 1377ه.ش- سوره اسری، آیه: 13
«و کلَّ إنسان ألزمناه طائره فی عنقه و نخرج له یوم القیامة
کتاباً یلقاه منشوراً» (13)
تحقیقات دانشمند معظم، فیلسوف متأله حضرت استاد موسوی
لغت "انسان"
در شب گذشته نکاتی را در موضوع «کلَّ إنسان» بیان شد و قرارمان
این شد که در کلمه انسان:
«و کلَّ إنسان ألزمناه طائره فی عنقه»، هدف از کلمه یا لغت "انسان" چیست؟
-
«انسان: العین» یعنی مردمک چشم، نه تمام چشم، نامی دارد به نام انسان! «انسان: العین» یعنی مردمک چشم.
-
«جسم لطیف داخل فی البدن» نیروی لطیفی است که سراسر
جسم انسان را پر کرده، نام این "انسان" است، منتهی این موضوع جایش مشخص نیست که
آیا این لطیف در قلب است؟ در خون است؟ در مغز است؟ آنچه مسلم هست سراسر بدن را
پر کرده؛ این هم یک معنی انسان است.
-
«قیل الروح» گفته شده انسان یعنی روح، روحی
که جسم انسان را پر کرده؛ آن هم نامش انسان است.
اینها در لغت انساناند. یعنی الآن حضرتعالی اگر بخواهید در
کلمه انسان بررسی بفرمائید، این نکات در او هست.
-
«التعقل» یعنی آن لحظهای که انسان با نیروی عقلش کارهایش
را ترتیب میدهد؛ نام آن انسان است.
-
«انس» معنی دیگر انسان "انس" است. «الانس ضد الوحشة» انس
ضد وحشت است.
-
«معرفت» آنکه دارای معرفت است، این را انسان نامند.
"انسان" و دائره نسیان!
«قال إنّما سمّی الإنسان انساناً لأنّه عَهِد فنسی»
علت اینکه انسان را "انسان" گفتهاند این است که: او عهدی بست،
پیمانی بست و سپس آن پیمان را یادش رفت، فراموش کرد!!
پس معنیای که خیلی بزرگان روی آن تکیه دارند، همین موضوع است
که چرا انسان را "انسان" نامند؟ چون به دائرة نسیان و فراموشیها برمیگردد؛ نه
اینکه عهدی که بسته برای یک موضوع باشد، نه، تمام همان عهد عالم جبروت است، عهد
عالم جبروت را یادش رفت.
1-
إبصار است یعنی دیدنیها، 2- دانستنیها و 3- یافتنیها؛ این هم یک معنی برای
انسان.
پس انسان از ریشه ایناس، "ایناس" هم سه شعبه دارد: یکی ابصار،
یکی علم، یکی احساس. حالا دلیل اینکه انسان یادش رفته، یک آیه است: «و لقد عهدنا
إلی آدم من قبل فنسی»[1] ما با آدم
پیمان بستیم، ولی او یادش رفت، فراموش کرد! (این عبارت خیلی زیباست!!)
«قیل کیف یفلح و هو بین النسیان و النسوان»
آنکه به دائره فراموشی و به دائره زنان سرگرم است، چگونه
رستگار خواهد شد؟
{این حرف خیلی بزرگ است!! واقعاً بزرگ است}.
انسانی که هم مأمن نسیان است و هم غرق در نسوان است، دیگر برای
او رستگاری معنی ندارد!! اصلاً «کیف یفلح»، از آن عبارتهای وحشتبار است! یعنی
اصلاً محال است که او رستگار گردد، چرا؟
انسان نسیانگرا خیلی گوهرها را از دست میدهد، حالا یا در
پیمانش، یا نه، برای یافتنش!!
آن پیمانی که بسته، یادش میرود، زمانیکه باید برود به جایی،
یادش میرود. فیضی که باید بگیرد یادش میرود، این جنبه "نسیان" است و "نسوان" هم
جنبۀ اشغال است؛
یعنی و هم در جنبۀ فرار است، هم در دام اشغال است؛ هر دویش خطرناک است، هم فرارش خطرناک است و هم اشغالش. "اشغال" او را باز
میدارد، "فرار" او را دورش میکند؛
این است، این هر دو در کلمهاند.
«کیف یفلح و هو بین النسیان و النسوان!!» ای بشر تو کی
میتوانی به راه واقع برسی؟!
این دو تا سدّ محکم، دو تا سدّ قوی منعات میکنند، جلویت
هستند.
آرامش گرفتن، دیگری به شما فرمان میدهد، یعنی دیگری عامل
میشود! فرض کنید علم شما به شما آرامش میدهد، تقوای شما به شما آرامش میدهد،
درستی شما به شما آرامش میدهد.
این معنی انسان است.
آرام گرفتن یا آرام بودن، او اصلاً حادثه ندارد، حادثهزا
نیست. انسانهایی که حادثهزا هستند آرام ندارند، آنکه آرام هست حادثه ندارد.
این شعر مربوط به خواجه است:
حضور خلوت انس است دوستان جمعاند و "إن
یکاد" بخوانید و بر فراز کنید
یعنی إن یکاد بخوانید که چشم حسودی به این جمع نیفتد، و پیداست
در هر جا که جمعی هستند، چشم حسودان اثر میگذارد، مگر اینکه "إن یکاد" بخوانند!!
واقعاً این است.
البته جمعی که در عیناند، نه جمعهایی که در افتراقاند،
آنها نه، آنها نیاز به إن یکاد ندارند.
جمعی نیاز به إن یکاد دارد که در او همه چیزش جلوه است!
"انسان" از دیدگاه عرفا
"هیبت" مقام عارفان، "انس" مقام سالکان!
-
عرفا گویند: اثر شاهد جمال حق در قلب، نام آن
"انسان" است!! یعنی کسی که قلبش از آثار ا...، از جمالا...، از عرفانا... پر گردد،
مجموع اینها نامشان انسان است.
-
یا به دل سالک تجلی کند!! یعنی سالکی
است که او دارد مسیر سیر و سلوک را طی میکند و زمانی که این مسیر را طی کرد، آنجا
"انسان" است. یعنی اگر به مقام سیر و سلوک نرسد او آدم است، او هنوز انسان نیست، او
بشر است.
"انسان" کی بروز میکند؟
وقتی به سیر و سلوک "منا... و الیا..."
راه یابد، یا هیبت او اندر انس باشد!! یعنی چه؟
یعنی آنقدر هیبتاللهي درون او را پر کرده که در همه جا جلوة
هیبت را میبیند!! یعنی اگر در دل این عارف، در دل این سالک، این هیبت، هیبتاللهي،
شکوهاللهي؛ "هیبت" یعنی شکوه؛ شکوه قابل درک است، ولی قابل وصف نیست. هیبت فقط قابل درک است، نه قابل وصف است!! شما هیچگاه شکوه یار را
نمیتوانید تعریف کنید، ولی میتوانید درکش کنید، «ما یدرک و
لایوصف» درک میشود، ولی وصف نمیشود. بعضی هستند که وصف میشوند، ولی درک
نمیشوند.
شما اسم "ا..." را میتوانید وصف کنید، ولی درکش نمیتوانید
بکنید. پس این یوصف هست، ولی ما لایدرک است، نمیتوانید او را ببلعید؛ اما شکوه
یار، هیبت یار درک میشود، ولی وصف نمیشود. چرا وصف نمیشود؟! چون چیزی نیست که در
اندازه بیاید.
کمال او، شکوه او شما را سرمستتان میکند، این در اینجاست که
هر آنگاه هیبت او اندر انس باشد، یعنی وقتی که در قلب سالک هیبت خدا، شکوه خدا قرار
گرفت، اسم آن "انسان" است.
دیگر از اینجا به بعد شما هرگاه بخواهید بگوئید: ای انسان!
حواستان جمع باشد دروغ نگوئید، دروغ نگوئید گیر میافتید. این معنی انسان است.
پس این بحث ما، به شما یک دستور الزامی روحانی دارد میدهد.
شما به هر کسی حق ندارید انسان بگوئید؛ حتی نه در نوشتن، نه در
گفتن!
اگر شما در نامهای بنویسید: «ای انسان!»، «ای دوست انسان
من!»، اگر یکی از اینها در او نباشد شما کاذبید، شما دروغ نوشتید و باید جوابگو
باشید؛ و اگر هم بنامید این در او نباشد، آنجا هم مسئول هستید.
«و کلَّ إنسان!!» (چقدر
زيباست!! ما از قرآن اینها را
میخواهیم پیدا کنیم). اینها را دقیق دقیق 5 ساعت با حداقل زیر 50 منبع در این حدود، چه از جزوههایی که
دارم، چه از منابع عرفانی، این کلمة انسان را برای شما تعریف میکنم! این است، با
این زبان ساده.
و هیبت او اندر انس باشد، این نامش" انسان" است.
یا گویند: "هیبت" مقام عارفان است، "انس" مقام سالکان!!
اصلاً هیبت خدا در
سراپای عارف هست، این را بدانید!!
انسان نگاه به چهره میکند، هیبت خدا را در او میبیند؛ حالا
این هر که میخواهد باشد، هر لباسی دارد، هر جایی هست.
عکس قضیه هم این است: اصلاً هر چه نگاه میکند، خشم میبیند؛
این هم هست، آن هم هست. اینها همه به آن مقام عالی انسانیت برمیگردد !!
"انس" با مشاهدت است نه با طرب!
"شبلی" گفت: چندیگاه پنداشتم که طرب اندر محبت حق میکنم!
یعنی خواستم با تمام میلهایم بازی کنم و سر میلهایم را
ببرّم، از غذای فلان و فلان، لباس فلان، از همه صرفنظر کردم، ولی خوب تشنهام است،
هوا گرم است، میرفتم کنار کوزه آب، آن کوزهای که در فضای آزاد گذاشتم، هوا به آن
میخورد و آبش میتراوید و آب درون کوزه خنک میشد، اما همینکه به نزدیکش میرفتم
میدیدم این نوشیدن آب برای خدا نیست، این نوشیدن برای میل درونم هست، برمیگشتم!!
تا یک شبی که هوا زیاد گرم بود از خواب برخاستم...
ناخودآگاه کنار کوزه آب رفتم و مشربهای را برداشتم؛ (به لیوان
سفالی، مشربه میگفتند) و از کوزه آب خنک در او ریختم،
تا که چشیدم دیدم تمام درهایی که در قلب من باز بود، همه درها بسته شد، تاریک شدم!!
ای داد بیداد!!
به هر چه نگاه میکردم بینا بودم. به دیوار نگاه میکردم، درون
دیوار را میدیدم، به درخت نگاه میکردم، درون درخت را میدیدم، به انسان نگاه
میکردم خاطرهاش را میخواندم، اما همینکه این آب را نوشیدم، دیدم یک دریچه به
درون من بسته شد.
گریه کردم گفتم: خدایا چرا من تاریک شدم؟
صدایی به گوشم رسید: ای شبلی! تو نتوانستی با میلت مبارزه
کنی!! چرا از آن کوزهای که باید ننوشی نوشیدی؟!
(شبلی این است. یک چیزهایی دربارهاش گفتهاند، ما کار نداریم،
عقیدهاش هر چه بوده من به واقع نیافتم، ولی عارف به حق بوده، عارف عالی بوده).
"شبلی" گفت: چندی گاه پنداشتم که طرب اندر محبت حق میکنم، ولی
دریافتم "انس" با مشاهدت است، نه با طرب، یا سر و پا سرگردان کردن!!
گفت: من نماز که میخوانم سر و پای من تکان میخورد، به سجده
میروم، از سجده حرکت میکنم به رکوع میروم، این طرب اله است، طرب عشق است، طرب
معناست؛ ولی دیدم از این طربها چیزی عائدم نشد، بعد گفتم نه، باید فکر دگر بردارم.
تا به سیر و سلوکش رفتم، یار را دیدم!! تا که دیدم، گفتم من که
هستم؟
گفت: حالا درست شدی!
گفتم: مگر تاکنون درست نبودم؟
گفت: درست بودی، ولی انسان
نبودی!!
ما زندگیمان گونه دیگر است، دنیای ما دنیای دیگر است، با این
بزرگواران ما اصلاً خیلی دور هستیم. خوب، ما میتوانیم
برویم، میتوانیم برویم مثل همان عزیزی که هی دعوتش کردند، دعوتش کردند قبول
نمیکرد، تا گفت: آقا خواهش میکنم بیایید؛
(این البته مربوط به حدود 200 سال پیش است. )
گفت: بیایید، بیایید، بیایید...
رفت، یک مقدار غذایی آوردند جلویش گذاشتند...
گفت: بردار و بخور!
گفت: من نمیخورم، غذا مال من نیست.
گفتند: نه آقا، بخور دیگر، نخوری بدمان میآید. پنجهاش را
گذاشت، غذا را در پنجهاش گذاشت فشرد، دید از پنجههایش دارد خون میریزد!!
گفت: من این غذا را بخورم؟!
(حساب این است عزیزم، سرورم!)
گفت: انس با مشاهدت است، من انسانیت را از مشاهدت یافتم؛
اکنون دانستم که انس را جز با جنس نباشد!!
شبلی دارد میگوید یعنی من ممکن است در یک اجتماع هزار نفری باشم، غریب
باشم؛ این اجتماع با من سنخیتی ندارد. مثلاً اگر کسی وضعش نابسامان باشد، من با او سنخیت ندارم؛
من انسانیت را باید با هم جنسام، یعنی آن کسی که با من سنخیت
دارد پیدا کنم، در غیر نمیتوانم!!
گروهی گویند: "هیبت و شکوه" نشانۀ فراق است!! یعنی یار وقتیکه با هیبت و شکوه میآید، میل هجرت دارد!! (از آن نکتههاست!!) و "انس" نتیجۀ وصل
و رحمت است!! "مونس" آن است که دوست را بیابد و نگهش دارد!!
البته آن لغت انسان که آنجا گفتیم، نظرتان باشد انسان را دو
گونه معرفی کردیم. اگر خوب دقت بفرمائید، از تعريف اول تا هشتم، از لغت انسان یک ابعاد، یک معانی پیدا شد، و از عرفا
به بعد معانی ديگر ي پیدا شد، و نظر خودمان از عرفا به بعد است.
آنهایی که اوائل گفتم، لغت معنی بودند که برای
انسان ما گفتیم؛ اما از اینجا که:
|
حضور خلوت انس است، دوستان جمعند |
و إن یکاد بخوانید
و در فراز کنید |
از اینجا به بعد ما بیانمان در انسان بیان عرفانی است، و ما
این انسان را قبول داریم، نه انسان لغوی را!!
اگر شما همانکه گفتهاند دیدید در کسی این صفات هست، او
را به نام انسان بنامید، اگر دیدید این صفات را ندارند کلمۀ انسان را بر آنها
اطلاق نکنید که گیر خواهید افتاد! این مسلّم است.
«و کلَّ إنسان ألزمناه طائره فی عنقه!!»
تحقیقات دانشمند معظم فیلسوف متأله حضرت استاد موسوی:
سیر زندگی سقراط مجسمهسازی پدر سقراط
و اما سقراط:
اول اول باید او را بشناسیم که اهل کجاست؟
او یونانی است!! او را سُکراط یا سَکراط نامیدهاند. او در آتن تولد یافت و در
حدود 470 سال، در این حدود، البته چند سال کمتر یا بیشتر؛ چون 6، 7 نظر را دیدم
بعضی کمتر گفتند، بعضی بیشتر گفتند؛ او در حدود 470 سال قبل از میلاد پیدا شد.
او در زمان خویش دو ضلعی بود، یعنی دو جناح داشت: هم محبوب
مردم بود و هم منفور مردم بود! یعنی بعضی او را نمیشناختند از او نفرت داشتند، و
بعضی که او را میشناختند محبوبشان بود.
پدرش مجسمهساز بود، (نام پدر سقراط "سوفروئیک" بود)؛ و همچنین
سنگ تراش هم بود، و مجسمة هرمس را او ساخت. هرمس همان "ادریس نبی" است، یا "شیث نبی"
است که او را "ربالنوع" یعنی محور همه خیرها دانند!! که البته اساتید میدانید مجسمه از اسلام به بعد برای ذی روح ممنوع است، یعنی اسلام
اجازه نمیهد برای ذی روح مجسمه بسازند!
میگویند: زمانی عدهای از قادیانیها (آنهایی که نیمه
آفتاب پرست بودند)، به محاکم مسیحیان آمدند .
آمدند به نزد ارباب کلیسا، گفتند: اجازه میدهید که ما مجسمة
مسیح را سیاه بریزیم؟
(یعنی عدهای از سیاه پوستان بودند). گفتند: نه، اصلاً ما این اجازه را نمیدهیم، زیرا مسیح سفید
پوست بوده، سیاه پوست نبوده.
آمدند به مجمع اسلامیان، گفتند: اجازه میدهید ما مجسمة
"رسولا..."(ص) را در قالب سیاه بریزیم؟ اینها گفتند که اولاً مجسمه را ما اجازه
نمیدهیم، اما اگر خودتان خودسرانه بخواهید این کار را انجام بدهید، در اینکه در
قالب سیاه باشد ما منعی نمیبینیم، زیرا پیغمبر فرمود: «لیس لعربی علی الأعجمی فضل
إلّا بالتقوی» یعنی عرب بر عجم، عجم بر عرب برتری ندارد، مگر به تقوایش!!
|
«لیس لأبیض علی الأسود فضل إلّا بالتقوی» سفید را بر سیاه،
سیاه را بر سفید هیچ برتری نیست مگر به تقوا!! وقتی که این مجسمه را اینجا
نوشته بود ریختند، در حدود 50 میلیون غیر مسلمان، مسلمان شدند گفتند: ما
پیغمبری را قبول میکنیم که به قشر خاصی اختصاص نداشته باشد و مرز هم برای
پیغمبر نباشد!! همین است دیگر، پیغمبر مرز ندارد. |
گویند: مجسمه هرمس را همان پدر سقراط ریخت؛ سقراط در سنگتراشی
کار میکرد، یعنی شاگرد بابایش بود. بابای او یک خمیری درست کرده بود که وقتی که
مجسمهها را میتراشید، این کنار مجسمهها یک مقدار مثلاً منفذ داشت، به قدر یک نوک
سوزن مثلاً این سنگ درونش یک سوراخ کوچک بود. بابایش به او یاد داده بود که این
خمیر سنگ را روی این سوراخها بمال، تا مردم نبینند که این سنگ مثلاً عیبی دارد،
نقصی دارد.
یک 7، 8، 10 سالی کار آقای سقراط این بود. یکمرتبه به کلهاش
زد، گفت: وای بر من! دیدی عمر من تمام دارد در دروغ طی میشود، آن هم دروغ عملی!!
گفتند: چطور؟ گفت: آخر ببینید، این خمیر را که بابای من به من
داده که روی سنگها بمالم، من عملاً دارم یک عیبی را میپوشانم و بشر نباید عیبش را
بر دگران بپوشاند!! عیبش را بگوید، اگر راه چاره دارد ارشادش کنند. این کار را کرد،
از دائره بابا در رفت.
حضرت علی(ع) در جواب ذعلب یمانی عجز در وصف توحید:
اما مطلبی که راجع به "مولانا امیرالمؤمنین
علی"(علیهالصلوةوالسلام) «فی جواب ذعلب!!»
اگر یادتان باشد در سه شب پیش راجع به "ذعلب یمانی" نکتههایی
گفتم.
«فی جواب ذعلب: عند ربی لایوصف» حضرتش فرمود: ذعلب! خدای من
قابل وصف نیست.
«من أبعد و لا من أقرب» یعنی خدا را نه از دور میتوانند تعریف
کنند، نه از نزدیک.
«و لا بالحرکة و لا بالسکون» نه از دید حرکت، نه از دید سکون.
«و لا بقیام و لا بذهاب» نه در حال راه رفتن، نه در حال
ایستادن.
«لایوصف بألطف» او را به چیزی لطیفتر نمیتوانند وصفش کنند.
«عظیم العظمة» و بگویند این از آن بالاتر است، یعنی از خدا
چیزی بالاتر نیست.
«لایوصف بالعُظم» به چیزی که از او بزرگتر نیست، باز هم قابل
وصف نیست.
«و لایقال له فوقه» نگوئید که این بالاتر از اوست.
«و لایقال
له امام» نگوئید او را جلوداری هست.
«و لایقول داخل فی الاشیاء» نگوئید که او داخل در شیء است.
«و لا کشیء» نگوئید خدا مانند چیزی است.
تا به اینجا رسید، «فخرّ ذعلب» ذعلب فریادی زد، روی زمین
افتاد.
«ثم قال علیٌ یا ذعلب: جسمک ضعیف و عینک نحیف»
فرمود: ای ذعلب، من اول به تو گفتم که تو توان نداری این
حرفها را بشنوی!! حضرت یک دستی به صورتش مالیدند، به حال معمولی برگشت؛
دقیقاً مثل همّام، آن شاگرد حضرت علی(ع) که انشاءا... یک شب
آن را هم اگر توفیقی بیابم، بیان خواهم نمود.
افتخار کعبه به میلاد علی(ع)
خوب، یکی از عرفا گفت: گمان نشود که "علی"(ع) چون در کعبه تولد
یافت بزرگ شد، نه، اشتباه است، بلکه کعبه به وسیلة "علی"(ع) بزرگ شد!! این است،
واقعاً این است.
یک وقتی گمان نکنند بگویند بله، "علی"(ع) چون در خانة کعبه
متولد شدند،...؛ خانه سنگ است، اما "علی"(ع) "عینا..." است!! علی(ع) "جمالا..."
است!! علی(ع) "کمالا..." است!! علی(ع) "فیضا..." است!! خانه مرکز عبادت رسمی است،
اما "علی"(ع) فوق اینهاست.
(اینها را از دست ندهید، به عنوان یادگار داشته باشید!)
حضرت استاد موسوي خطاب به مستمعين ميفرمايند: یک وقتی گمان
نکنید در کتابها میتوانید اینها را پیدا کنید، نه، اینها همه ریزهکاریهای
عرفانی استاد است؛
ما فلسفه را در خدمت استاد (مرحوم آشيخ علي الهي) درس
میگرفتیم. گاهی که فلسفهشان گل میکرد، بعضی از این نکتهها را ایشان میفرمودند
و این از آن نوشتههای زندهیاد آن استاد عزیز عزیز است که هم اکنون به عرضتان می رسانم!
گمان نکنند که مکرّم بودن "علی"(ع) از کعبه است، خیر، بلکه
کعبه به وسیلة "میلاد علی"(ع) مکرّم شد!! (این از آن جملههاست!!)
لذا پیامبر فرمود: "یا علی"(ع) تو چون کعبه هستی!! (این را
پیغمبر دارد به "علی"(علیه السلام) میفرماید!) "یا علی"(ع) تو چون کعبه هستی، و
زائر باید به سوی کعبه برود!! و حتی بعضی گفتهاند که نکتهای که حضرت 25 سال در
خانه ماند، یکبار هم نفرمود بیائید به دور من، از این رمز است، یعنی این رمزی است
که پیغمبر به "علی"(ع) داد. (این را به عنوان یادگار داشته باشید!!)
فرمود: "یا علی"(ع) تو چون کعبه هستی! کعبه که نباید به دیدار
مردم برود، باید مردم به دیدار کعبه بیایند و بعد از 25 سال که مردم آمدند، فرمود:
«أما وا... لقد تقمّصها ابن ابی قحافه، أنّی منها محل القطب من
الرحی، ینهدر أنّ الصید و لایرقی علیّ الطیر» یعنی بعد از این مدت، حضرتش خویش را
برملا ساختند!
چون "رسولا..."(ص) فرمود: تو چون کعبه هستی، و باید مردم بسوی
کعبه روند!
زائر باید به سوی کعبه رود، و زائر باید طواف کعبه کند، و تو
را هم باید مردم از نزدیک بیایند و به شوق شوق ولایت نزدیک گردند!! این مال
اینجا.
این عبارت را از دیدگاه ابن سینا دیدم: «لا تسبّ لعلی!!»
ابن سینای با آن عظمت بیان
میکند «لا تسبّ لعلی إنّه ممسوح فی ذات ا...»!
فرمود: مردم! نکند "علی"(ع) را کسی بیادبی و جسارت کند!!
زیرا خداوند یک حقیقت در عالم داشتی، آن حقیقتش "علی"(ع) است.
این هم در اینجایش.
حسن(ع) او هم، آن لحظههای آخرش...
امام حسن مجتبی(ع) بیگانگی از جسم و غرق در اله:
که البته اینجا نکتهای به عرضتان برسانم:
خیلیها خرده میگیرند...؛ یادم میآید ما گاهی در بعضی
دانشکدهها که با دوستان درسی کاری بود، مخصوصاً آنهایی که در گروه پزشکی بودند و
ما با آنها بحثی داشتیم، این خرده را وارد میکردند، خرده این است، میگفتند:"امام
حسن"(ع) میدانست در آن کوزه زهر هست، یا نمیدانست؟ خوب اگر نمیدانست که امام
نیست!!
(نکته خیلی عجیب است!! این نکات را داشته باشید، از دست ندهید،
اینها گوهرهای ولایتند!!)
خوب یا میدانست، یا نمیدانست. اگر نمیدانست که او در
ولایت...؛ اما اگر میدانست چرا به سر کشید؟! «و لاتلقوا بأیدیکم الی التهلکة» مگر
خود قرآن نمیگوید شما خویش را به هلاکت نیاندازید؟!
اول اول، این آیه شامل "امام حسن"(ع) نمیشود، شامل "امام
حسین"(ع) هم نمیشود و سایر معصومین نمیشود. چرا نمیشود؟ چون اینها کارهایشان
خدایی بوده!! کسی که کارش خدایی باشد، دیگر مهالک و اینها اینجا معنی ندارد،
اینها همه با دوربینهای ولایت میدیدند و کارهایشان را انجام میدادند. این یک
مطلب است.
اما مطلب دیگر به نظر خودم از همه عزیزتر این است که امامان ما
ساعاتی در خلسه بودند!!
این را حضرتعالی بدانید. این هم از آن چیزهایی است که من خودم
رویش کار کردم!
اینها در عالم خلسه حق بودند، جذبة حق بودند، مخصوصاً
نیمههای شب، مخصوصاً آخرهای ماه، یعنی اینها یک حسابهایی در پایان ماه داشتند،
یک حسابهایی در آغاز ماه داشتند؛ چرا؟ چون دریا اول ماه جوری است، وسط ماه جوری
است، پایان ماه جوری است، یعنی جزر و مد است، این جزر و مدها این حسابها در او
هست.
روی این جزر و مدها دعاها، ربطها بین خلق و خالق ابتر
میشود!!
اوائل ماه یک حالت دارد، اواسط ماه یک حالت دارد، پایان ماه یک
حالت دارد.
اینها را یک وقتی در حدود 600، 700 صفحه مطلب در اوقات نوشتم،
همه را دارم که اصلاً چرا اوقات اینگونه هستند؟
«العبادة مرهونة بأوقاتها»
(از آن نکتههای عجیب است!!)
یقیناً شهادت "حضرت مجتبی"(ع) پایان ماه بوده!!
پایان ماه خیلی چون یک حالت خلسه داشتند، یک حالت ارتباط با
خدا داشتند. وقتی اینها غرق در اله میشدند، ساعاتی از جسمشان بیگانه بودند!! این
را بدانید.
مثل همانکه حضرت وقتی که در نماز بودند (این حرف درست است!)
تیر را از پایشان یا نظیر تیر، نظیر این، از پایشان درآوردند. این ایراد است، او نه
آنقدر حالت معمولی داشت، نه، او در جذبه بوده، وقتیکه در جذبه بود، از جسم و چشم و
صورت و اندام و اینها، یادش میرود.
در همان لحظهای که "حضرت مجتبی"(ع) در جذبة اله بودند، دست
کردند ظرف آب را برداشت، به سر کشید؛ کدامیکی اینجا مهماند؟ جذبة حق مهمتر است؟
یا توجه به آب کردن، این مهم است؟!
(اینها را از دست ندهید، این را به عنوان یادگار داشته
باشید!!)
|
جذبه حق مهمتر است، یا عنایت به آب کردن؟ کدام یکی؟ اول
مهم است، نه دوم؛ اگر عنایت به آب میکردند، به چیز ناقص توجه میکردند!!
هیچگاه کامل را نباید با ناقص برابرش کنند! |
پس حضرت همه چیز را با علم امامت میدانست، منتهی آن لحظهای
که جام آب را به سر کشیدند، در جذبة اله بود و بیگانه از جسمش!! این دیگر هیچ
خردهای، هیچ اشکالی، هیچ ایرادی بر مقام عصمت و والای حضرت وارد نمیشود. اصل مطلب
این است.
اما "امام حسین"(ع) هم همان بوده، آن لحظه آخر، وقتی فرمود:
«الهی رضاً برضائک»، تمام هستی "حسین"(ع) غرق در خدا بود. "امام جعفر صادق"(ع) هم
همان بودند. "امام سجاد"(ع) هم همان بودند. همة معصومین اصل کارشان این بوده؛ اما
حضرتش زهر را که به سر کشیدند، اثر زهر در دل نازنینشان نهاده شد.
اینجا چیست؟ اینجا میگویند: (مال محتشم کاشانی است)
«خونی که خورد در همه عمر، از گلو بریخت»
نه، جگر حضرت، حق ندارد بیرون بیاید، خونابههای جگر هست!! این
را بدانید. چه خونابهاي؟
امام معصوم پای منبر نشسته، باید آن بیدینان به "علی"(ع) توهین
کنند، به "حسن"(ع) توهین کنند، و هرگاه "حسین"(ع) میخواست اینها را ادب کند، امام
حسن(ع) میفرمود:
حسین جانم! برادرم، تأمل کنید، ما رسالت دیگری داریم، ما در یک
حکمت دیگر داریم سیر میکنیم.
خونابه بود، خونابه بود، خونابه بود در دل نازنینش، تا به
وسیلة آن زهر این خونابهها فرو ریخت. در همین حال فرمود: بگوئید زینبم بیاید!
زینبش آمد...
فرمود: خواهرم! تشتی برایم بیاور، همین که آوردند خونابههای
دل...!!
در همین حال "جُناده" (یکی از یاران باوفای "حضرت مجتبی"(ع))،
گفت: من خبردار شدم، مولای من را زهرش دادند، گفتم: بروم در آخرین مرحله با امامم
حرف بزنم. آمد در خانة حضرت در زد، اول منع میکردند، نمیگذاشتند که جناده بیاید،
حضرت فرمود: این نالة کیست پشت در؟
گفتند: مولای شما، جناده دوست شما!
فرمود: بگذارید جناده بیاید. همین که آمد چشمش به حضرت افتاد،
به زمین افتاد، دست و پای حضرت را بوسه داد، گفت: خاک بر سرم، مولای من این چه حالی
است در شما میبینم!!
حالا دلم میخواهد جملههایی برای من بفرمائید. این «و کلّ
إنسان ألزمناه طائره فی عنقه»
"حضرت مجتبی"(ع) این را به گونهای دیگر میفرماید!!
فرمود: «یا جناده! إستعدّ لسفرک و حصِّل زادک قبل حلول أجلک»
ای جناده! آماده برای عالم قبرت باش، قیامتت باش، آنچه در
دنیا هست میگذرد!!
در همین حال فرمود: جناده دیگر حرفهایت را کوتاه بزن،
نمیتوانم جوابت بدهم!
یکمرتبه "امام حسین"(ع) نزدیک شد، دید رنگ نازنینش سبز
شد...!!
«لاحول و لاقوة الا با... العلی العظیم»
|