صفحه
318 (جلد هشتم اسفار اربعه ملاصدرا)
«سئل
الواسطي لأيّ علة كان رسول ا... (ص)
أحكم الخلق قال: لأنه خلق روحه أولاً فوقع له صحبة
التمكين و الاستقرار، ألا تراه كيف يقول: كنت نبيّاً و آدم بين الماء و الطين.
« نسيم روح و نابود شدن اضطرابها
»
واسطي يكي از عرفاست كه ما يك
شرحي پيرامون واسطي داريم. بايد بفهميم او كيست؟ (او جـزء هـمان مشايخي است كه گاهي ملاصدرا از آنها نام ميبرد)
از او
پرسيدند: چرا روح نبي
يا روح رسول ا... (ص) از همهي روحها محكمتر و با شعاعتر است؟
يعني هم ديروز را ميديد، هم امروز را و هم فردا را، چرا؟
او در اينجا چند نكته در جواب سؤال كننده اشاره
نمود. يكي از آن نكات اين است كه
همهي روحها در آرامشاند يعني
نهيب روح يا نسيم روح كـه بـر جسم مـضـطرب ميدمد، او آرام ميشود و اين آرام شدن
تقابلي است، يعني جسم اضطراباش را به روح ميدهد و روح حالتي به جسم؛ اين جاست كه آن
جسم متعادل ميشود. اين را هم ما بايد قبول كنيم كه
مشكلترين لحظهها و زمان براي
جسم اضطراب اوست.
اضطراب همهي هستي را زير
شعاع قرار ميدهد. قلب و مغز و خون و مدركات و هر چه هستند كه بايد خودي را نشان
دهند، اضطراب منعشان ميكند.
انسان مضطرب يعني بيثمر، يعني بيفايده. نه بيفايده بلكه نابود كننده خيلي زيباييها!!
چون زماني كه جسم در اضطـراب بـود،
چـشـم خـوب نميبيند، گوش خوب نميشنود،
زبان خوب تكلم ندارد، مجردات حيراناند،
همهي اينها از آثار اضطراب است.
انسان مضطرب نه جماد است، بلكه فيض
جماديت هم از او گرفته ميشود. ترسي كه در درون دارد،
آن ترس همهي خوشيهاي او را
پاك ميكند، پس اضطراب را نبايد بگيرند.
اضطراب خودجوش است يا برجوش؟
دوم
درست است، برجوش است، يعني يك چـيـزي را در درونـش صـنـم قرار ميدهد،
از آن
وحشت دارد، مضطرب ميشود.
اينكه به او نميرسد، مضطرب ميشود، اينكه شرم پيدا ميكند،
مضطرب ميشود، اينكه مورد بدگويي قرار ميگيرد،
مضطرب ميشود يا عكس قضيه. او را اگر به خانهي دل راهش بدهد،
حقش را نميتواند
ادا كند، مضطرب ميشود، شكوه او را كم بها داده، مضطرب ميشود، اينها
مادر
اضطراباند، ولي روح كه ميآيد يك نسيم به اين مادرهاي اضطراب ميدهد يعني او را درش
ميكند، از آن جدولهاي اضطراب، از آن شمارههاي اضطراب او را ميراند.
ميگويد: آرام
باش، همه ربطش به خداست، تو كارهاي نيستي. تو ديدي،
تو رفتي، كارت هم خوب بود، ديگر
اين همه خودت را به تشويش ميانداز.
تشويشها را دور كن، سوداييها را از خود بران،
با يار باش، كار روح اين است. اين روح متعادل است.
اگر بپرسند : اثر روح چيست
؟ بايد گفت : نابودي اضطرابها.
«نابودي پايهي
اضطرابها اصل است، نه پردهها و ديوارهها »
هر كس كه در روح قويتر است،
اضطرابش كمتر است. اين چيزهايي كه پزشكان براي اضطراب
ميگويند؛ مثلاً به
مسافرت برو، فلان غذا را بخور و چنين و چنان كن. اينها پردهي اضطراب را ميبينند،
ولي نميدانند مادر اضطراب كجاست.
تئوريهايي دارند روي آن تـئوريـها
حـرف مـيزنند، اين است كه هر كس نزدشان ميرود، اضطرابش بيشتر ميشود، چون اصل پايههاست، نه پردهها و ديوارهها، ولي
روح معظم بودنش همين است كه وقتي فكر انسان،
روان انسان، قيمتها و قيراطهاي درون انسان به وزنه مشغولاند، اين وزنهها اضطراب ميآورند، روح يك فوتي ميكند، او از وزنهها كنار ميرود، به اميدها پيوند مييابد. لحظهاي كه
به اميدها پيوند پيدا نمود، آنجا ديگر اضطرابش ميميرد، اضطرابش
آرام ميشود.
اگر در درون خود اضطرابها بماند،
به احتمالي نسيم روح نتواند كاري انجام دهد، اما اگر در برابر اميد را زنده ساخت،
از نسيم روح بهرهور ميگردد.
(اميد يعني:
آنچه او را اوست در درون زنده اش كند،
اسم اين اميد است يعني آنچه را مشتاق است در درون رها نكند، اسم اين اميد است).
پس سه ضلع را ما هم اكنون بيان
نموديم:
اضطراب
اضطراب: ريشهها را ميخواهد
نابود كند.
اميدها: ميخواهند ريشهها محكم
بمانند.
و روح ميآيد
به حالت تعادل درش ميآورد، اين روح عموم از مردم
است.
در بـعضي اين روح قوي است در بعضي
ضعيف. (نه خود نفس روح ضعيف باشد، دادههاي روح را ميگويم، چون دادهها به
اندازهي گرفتهاست).
آن جلوه كه ميخواهد چيزي بدهد، بايد ببيند آنچه ميخواهد بگيرد چقدر
ظرفيت دارد و الا در نفس روح نقصي نيست، نحوهي گرفتها تفاوت دارد.
(اينها كه
بيان شد، نه حضرت ملاصدرا اشارهاي فرمودند، نه ديگران. مطلب عمق زيادي دارد و پر بار
است).
«
معظم بودن روح نبي »
اينها در ارواح آدمهاي نرمال،
متعارف و متعادلاند، يعني غير معصوم. اما روح معصوم فوق است، ديگر روح او نياز به
تقابل ندارد. اول بحث عرض كردم روح ما روح
تقابلي است، يعني اول بايد جدولهاي اضطراب را نشان دهد، بعد روح بيايد به او حالتي
دهد تا از آن اضطرابها رها شود.
ولي روح قديس نبي محكم و والاست.
او به هر جا رود اصلاً منقلب ميكند، يعني همه را به رحمت در ميآورد. نفس نبي نفس
رحمت است. روح نبي روح رحمت است و روح فيض است و روح استكمال است.
اگر
هم كسي گونهي نبي را (نه اينكه
نبي شود) گونهي نبي را از جهت عرفاني،
از جهت ارتباط به حقائق، از جهت گستردگيهاي
درون، يك ذره از درياي فيض نبي را بلعيده باشد،
روح او هم همان كار روح نبي را انجام ميدهد. همنفس با او،
انسان آرام است. همسخن با او، انسان آرام است. اصلاً ديد
او آرامش ميدهد. اين مطالب در عظمت روحند. و هر چقدر
انسان با روح بيگانه باشد، نگاه با او اضطرابآور، سخن با او وحشتآور و اضطرابآور
است. دم و
نفس او يأسآور است. اينها فيضها و اثرهاي روحند. اين فرق بين روح نبي و روح
انسان معمولي است.
توضيحات حضرت استاد فرزانه دكتر سيد علي موسوي:
«استفاده فقط با اجازة
استاد معظم»
« واسطي كيست؟ »
او از فرغانه بوده است. فرغانه
شهري در نزديكيهاي سواحل تركيه بوده و الآن هم هست. «نيمي ز فرغانه و نيمي ز غير
فرغانه». وقتي عارفي
را مي خواستند تعريف كنند ميگفتند: نيمي از فرغانه و نيمي زغير فرغانه است.
منظور از فرغانه: يعني آن آبي كه
بابا و مادر نوشيدهاند، آن غذايي كه از زمين فرغانه و از حبوبات آن خوردهاند،
اين است كه گويند: نيمي ز فرغانه، نيمي ز غير. چرا او را واسطي گفتند؟
« بر همهي دلها دل
بود، با هر كس نشستي راحت شدي »
(اين
بالاترين نعمتي است كه انساني درونش غوغايي باشد،
با يك انساني رخ به رخ گردد
كه غوغاها در لحظه شسته گردند، اين خيلي عالي است). واسطي با هر كس رخ به رخ ميشد، او آرام ميشد.
«بر همهي دلها دل
بود، با هر كس نشستي راحت شدي و بر همهي دلها مقبول افتادي»
يعني همه دوستش داشتند كه
با آنها هم صُحبت يا هم صَحبت شود. در مقام علم يگانهي فرزانه بود.
گويند: او را از 70
شهر راندند يعني به هر شهري كه مي رفت درش مي كردند. (چرا ؟ ) چون با زبان او همه
مفتون مي شدند. «ترس حكومت وقت از هجوم مردم بود» يعني حكومت آن روز مي ترسيد كه اگر واسطي رو بيايد بازار او بي رونق گردد.
اين است كه از اول او را در هيچ جا راهش نمي دادند.
« سير بيماري واسطي »
گويد: در باغي سير ميكردم، گنجشكي آمد، روي سرم نشست،
او را گرفتم تا
به خود آمدم يافتم پنجههايم او را فشرد و در جا مرد (يعني با فشردن پنجههاي من
آن گنجشك مرد) آشفته شدم، از آن به بعد بيمار شدم، مدتها بيمار بودم،
حضرت رسول (ص)
را در خواب ديدم، به نزدش عرضه داشتم آقا چرا خوب نميشوم؟
فرمود: از گنجشك
معذرت نخواستي.
گفتم: چگونه معذرت بخواهم؟
فـرمـودند: مگر نميداني
اين عصفور به دست تو مرد؟ يعني صاحب نفـس را تـو بي نفس كردي و بايد كيفر آنرا ببيني. (نكته ها در اين مطالب نهفته!!)
واسطي گفت: من معذرت را
نميفهمم.
فرمودند: بايد يك جاندار ديگر
را از چنگال يك درنده نجات دهي، اين اسمش معذرت گنجشك است .
گفت: روزها در كمين بودم تا روزي
بچه گربهاي را حيواني به دهان گرفته و نزديك به هلاكت بود، كاري كردم آن حيوان
گربه بچه را رها كرد، در آن روز حالم بهتر شد.
رسول (ص) را در خواب ديدم فرمود كه:
بچه گربه از تو سپاسگزاري نمود.
(اين هم نكتهاي است تا چه ميزان سند باشد يا نباشد، ولي در سير زندگي واسطي اينها را ديديم و
خالي از لطف نيست) .
« در بزم قرب يار، هستي را در نيستي خود بين
»
او گويد: روزي به بيمارستاني رفتم،
ديوانهاي را ديدم، هياهو به پا كرده،
نعره ميزند كه من سرمستم، من خوشحالم. به نزديكش رفتم، گفتم: اي دوست چنين بند
گراني كه بر پاي تو نهادهاند چه جاي نشاط است؟
گفت: «اي غافل اين بند بر پاي من است نه بر
دل». دل من آزاد است
گو اينكه پايم به بند است.
يافتم كه: « دلها كارهاي هستند، نه
پاها». دل اگر قوي باشد، پا ميرود، ولي اگر دل نبود پا برود
به درد نميخورد. به او گفتم: در بزم قرب يار چه بايد انجام داد كه يار راضي باشد؟
گفت: «چون به بزم رسيدي هستي را در نيستي
خودبين » يعني خودت را نيست كن تا هست شوي. « اختيار را در بي اختياري نه »
يعني هر چه اختيار
داري به يار تسليم كن و « از خود در خود باش زيرا با بودن جان
زبان كاري ندارد» .با يد با جان حرف بزني نه با زبان .
«
فاضلترين عبادت، غايب شدن از خود
»
گفتند: فاضلترين عبادت چگونه است؟
گفت: غايب شدن از خود يعني خود
را بايد گم كرد تا به او رسيد. تمام اين ها سير عارفان است.
گفتند: نقش زهد و صبر و
توكل و رضا چيست؟
(اگر از شما
بپرسند انساني كه صابر است، انساني كه توكل دارد چيست؟ ميگوييد: عالي است و عالي
هم هست، ولي ببينيم واسطي چه مي گويد؟) گفت: اين چهار از آن قالبهاست .
« عشقها و روحها منزهتر از زهدها و توكلها
»
اين 4 مال جسم است، يعني چون جسم
اين بيچاره به تزلزل و اضطراب افتاده، بايد صابر باشد،
بايد زاهد و متوكل باشد،
اما عشقها و روحها منزهتر از اينهايند.
يعني آن كه به مرحلهي عالي كمال روح
برسد، او از زهد بالاتر رفته، از صبر بالاتر رفته، او از رضا و توكل بالاتر
رفته .
رسيدن به منزل زهد و رسيدن به
منزل صبر و رسيدن به منزل توكل و اينها براي اين است كه: خودش را آرامش دهد،
فقط
براي آرامش خودش است؛ زاهد ميشود تا جسمش آرام شود، متوكل ميشود تا جسمش آرام
شود، اما اگر سير رواني او و سير عرفاني او به اوج برسد،
دگر از ابزار صبر و توكل
استفاده نميكند، آنجا از اشراقها بهره ميگيرد، از عشقها و روحها كه منزهتر از
اينهايند، بهره ميگيرد يعني مقام روح او اوج بر اضطراب است.
( توضيحاً اينكه انسان زهد و صبر و توكل و رضا را انجام
ميدهد تا متزلزل نشود، اما عرفان روح از اينها گذشته است).
اين سيري بود از حالات واسطي.
اما حديثي كه واسطي گفته:
سئل الواسطي لأي علة كان
رسولا... (ص) احكم الخلق
( با اين مطالب عرفان به رسولا...
(ص) مييابيد).
از واسطي پرسيدند: به چه
علت هر داوري كه ميخواست در عالم شود، به نزد رسولا...
(ص) مي رفتند؟ حتي يهوديها.
پرسيدند: چرا رسول الله احكم خلق بود؟
واسطي پاسخ داد:
«
لأنه خلق روحه اولاً »
يعني اول روحي كه حضرت حق آفريده، رسولا... (ص) بوده است
.
چرا پيغمبر احكم خلق است؟ چون روح او اول آفريدهي
حق است.
« فوقع له صحبة
التمكين و الاستقرار »
دو گوهر به اين روح داد:
يكي تمكين و ديگري استقرار2.
پيغمبر به هر كس يك عنايت ميكرد،
تسليم بود و استقرار هم يعني او جاودانه بود. درست است كه الآن پيغمبر از نظر جسمي
در بين ما نيستند، ولي از نظر روح قديسش جهان را پر كرده،
اسم اين استقرار روح است.
« الا تراه كيف يقول
كنت نبياً و آدم بين الماء و الطين »
آيا نميبيني كه فرمودند: من نبي بودم،
در زماني كه آدم بين آب و گل
بود؟
در روايت
عوارف است:
« و في رواية العوارف: بين
الروح و الجسم أي لم يكن روحا ًو لا جسداً ».
يعني حضرت فرمودند: آدم هنوز
چهره پيدا ننموده بود، ولي من بودم.
اين هم حديثي كه واسطي پيرامون
عظمت رسولا... (ص)بيان كرده.
و قال بعضهم: « الروح خلق من نور العزة و ابليس خلق من
نار العزة »
بعضي از بزرگان گويند: خلقت روح از نور عزت است.
« آيا ابليس عاشق
بوده؟ »
ابليس از آتش پيدا شد، ولي روح از نور پيدا شد.
« و لهذا قال خلقتني
من نار و لم يدر النور خير من النار »
خيليها
آمدهاند اين را
اساس گرفتهاند و برآناند كه چرا وقتي خدا به ابليس دستور داد آدم را سجده كن او
سجده ننمود؟
ابليس دليل آورد كه: او از خاك است
و من آتش. آتش از خاك بر است، از اين جهت من آدم را سجده نميكنم. اگر خاك بگيريم،
خاك به مراتب عظمتش از آتش بيشتر است. اگر هم نور بگيريم، نور باز به مراتب عظمتش از
نار بيشتر است1.
كسي مي گفت، به
شيطان گفتند: تو آدم را سجده كن گفت: عجيب! سجده بوسه زدن است،
گفتند: آري، گفت: من عاشق يكي هستم، آن هم خداست، من دگر حق ندارم غير يارم را بوسه بزنم، يعني
برآناند كه عاشق اول عالم ابليس است.
بعد اين را دليل گرفتهاند كه كار
شيطان درست بوده، بعد به او گفتند: اگر آدم را سجده نكني، در آتش مي سوزي؛ گفت:
بسوزم، من عاشقم، عاشق از سوختن و كشتن باكي ندارد، بسوزانند مرا.
عده اي اين را
خيلي محكم دليل آوردهاند براي اينكه شيطان در عشقش محكم بوده، ولي ما اصلاً اين
را قبول نداريم.
نظر استاد فرزانه دكتر سيد
علي موسوي:
اگر واقعاً شيطان عاشق حق بوده،
مگر نه اين است كه معشوق هر چه بگويد بر عاشق واجب است انجام دهد؟ كس ديگر كه
نگفته آدم را سجده كن ،معشوقش گفته، همينكه تمرد از قول معشوق كردي، دليل بر آن
است
كه دروغگويي.
اين هم مطلبي كه راجع به
شيطان بيان كردهاند.
« و قال بعضهم قرن
ا... العلم للروح و هي لطافتها تلموا بالعلم كما ان البدن تلموا بالغذاء »
مي گويند: ببينيد بدن نياز به غذا دارد، علم هم نياز به چيزي دارد، روح
آمد، علم آمد، اگر روح نبود علم هم نبود. اين هم يك مطلب كه در اينجا گفتهاند.
« و المختار عند
أكثر المتكلمين أن الانسانية و الحيوانية عرضان خلقا في الانسان و الموت يعدمها و
ان الروح هي الحياة بعينها صار البدن بوجودها حياً و بالاعادة اليها »
مي فرمايند: آنچه مسلم است اين روح
كه از بدن ميرود، بدن مرده مي شود،
در روز قيامت حيات اين بدن به روح است.
تا اينجا در متن بود، اما ادامه
بحث روح از جلسه پيش را بيان كنيم:
تتبعات حضرت استاد فرزانه دكتر سيد علي موسوي:
« استفاده فقط با اجازه
استاد معظم »
« نظراتي در بقاي روح پس از مرگ »
ديد فلاسفه پيرامون روح مختلف است. سقراط، ارسطو،
حكماي مسيحي و
چند تن ديگر بر آناند كه يك روح مادي داريم، يك روح حيواني داريم. (البته اين نظر را
كه بيان كردهاند،
براي خودشان سند است، ما روح را مجرد مي دانيم). دكارت گويد: روح
از بدن زودتر شناخته مي شود. او با يك جمله اثبات روح كرد گفت: «چون هستم روح دارم». با اين بيان گفت: روح را شناختم. اما جسم چون
يكنواخت نيست، (خون نوعي، مغز نوعي، استخوان نوعي ،ساير اعضاي بدن نوعي
...
)
با اين مقدمه به فوريت
وحدت گرايي نيست. از اين رو او ميگويد: روح از جسم زودتر شناخته مي شود.
او گويد:
« فقط ميتوانم
بگويم روح در تن و تن در روح اثر گذاشته، قران اينها به
وسيلهي خدا درست ميشود و
خداوند اين دو را با هم تأثير نهاده وخداوند از ازل توافقي برقرار كرده چوٍن ظرف و
مظروف» .
يعني بدن
انسان ظرف است و روح انسان مظروف است و او بعد از تجزيهي از بدن باقي مي ماند، يعني
ميگويد: وقـتـي روح از بـدن هـجـرت كرد، باقي ميماند، نابود نميشود، اينها بيان
دكارت است.
سقراط به نقل
از افلاطون گفته: «موسيقي كه نواخته شد، پس از شكستن ارغنون
نيز باقي است».
(يعني موسيقي
كه ارغنون او (ابزار او) شكسته شود باقي است).
« با اين بيان
در خود احساس ميكنم كه مردگان محبوب انسان،
زندگي خود را در كنار ما ادامه دهند،
تنها دليل اخلاقي او اين است كه: لازم است خيّر پاداش گيرد و شرگرا به كيفر رسد، هيچ يك از اين پاداشهاي زمين كاملاً رضايت بخش نيست، بلكه بايد جهان ديگري
باشد». پس روح بعد از بدن خوب ميفهمد.
« تجسمي از آگاهي
روح پس از مرگ »
اكنون نكتهاي به
عنوان مثال
بيان مي كنم كـه روح پـس از مـرگ حـيـات دارد و ميفهمد:
يكي از بزرگان نقل كرد كه:
من در همدان قاضي بودم، دوست مؤمني داشتم او مرد.
روزي طلبكاري آمد، يك
قبضي ارايه داد و گفت: من پانصد تومان از فلان كس كه
مرده طلب دارم اين هم نوشتة من؛ گفتيم: به خانوادهي دوست ما مراجعه كردند، آنها در
جواب گفتند كه: آن پانصد تومان را پرداخته. طلبكار گفت: اگر پرداخته بايد رسيدي بدهم آنرا بياوريد. هر چه كردند دليل اقامه نكردند. قاضي گفت: نزديك بود حكم را به نفع اين طلبكار صادر كنيم تا برود پانصد تومانش را بگيرد. شـب
همسر اين طلبكار او را در خواب مي بيند، مي گويد: فلانـي آن پـانـصد تـومان كه آمدهاند از شما طلب مي كنند، دروغ ميگويند، مگر يادتان نيست تكه كاغذي آوردم و گفتم اين
رسيد آن پانصد تومان است؟
همسر او مي گويد چطور؟ (روح او قشنگ با همسرش حرف مي زند!) گفت: بلي، پانصد تومان را بردم به آن آقا بدهم،
گفت:
آن قبض شما را نميدانم كجاست،
رسيدي به شما ميدهم براي آن پانصد تومان. او در حجرهاش در تكه كاغذ نوشت پانصد تومان كه از فلاني طلبكار بودم به
من رسيد، من هم آن را آوردم بردم به فلان
قاضي دادم كه او بداند، او هم رفته لاي كتاب دعايش كه دعاي صبح ميخوانده
گذاشته، يادش رفته. به فوريت برويد به آن قاضي بگوييد: آن رسيد پانصد تومان در فلان
كتاب است . آقاي قاضي گفت: هنوز پيش
از آفتاب بود، يافتم در خانه در ميزنند، در را باز كردم، يافتم همسر آن آقاست.
گفت: من ديشب همسرم را در خواب
ديدم، او گفته رسيد پول پيش شماست، آن هم در لاي كتاب دعايتان. رفتيم نگاه
كرديم ديديم آري قبض در آنجاست. اسم اين را چه ميشود گذاشت؟!
اين يك واقعيتي است
كه روح همه چيزها را بعد از مرگ ميداند. اين هم يكي از عظمتهاي باريتعالي است.
اين هم بحثي ديگر دربارهي حيات و زنده بودن روح پس از موت.
« بحث روح از ديدگاه
جالينوس»
در حكمت و فلسفه و نفس ناطقه
جالينوس گويد: در تن اصل روح است. گويد كه:
ريشهي روح در قلب است. اين يك مطلب آقاي جالينوس.
و گاهي گويد: روح چون كره درشير و روغن در گردوست.
و او روح را در حقيقت سه
قسم داند:
1)روح حسي
است. بر آن است كه تمام حواس پنج گانه دركش از روح است يـعـني اينكه چشم مي بيند،
گوش مي شنود، دست لمس مي كند، مادر اين از روح است.
اين روح حسي را بچههاي
شيرخواره دارند، بدينجهت ميبينيد هر چه به پنجهي بچهي شيرخوار ميآيد، اين را به خودش
نزديك مي سازد، اينكه نزديك ميبرد نيروي روح است، اينكه به كامش مي گذارد، نيروي حس
است. اين تعريفي است كه در اينجا آقاي جالينوس كرده.
قسمت دوم روح را جالينوس گويد:
2) روح خيالي است. خيال مادامي كه ميبيند هست،
همينكه
غايب ميشود، فراموش ميكند و اين روح خيالي را در اطفال پياده كرده. ميگويد: بچهيشير خوار مادامي كه ميبيند، حريص است، چون پنهان ميشود، فراموش مي كند. كودك چشمش به
بچهاي ميافتد،حريص است كه به خود نزديك مي كند. مرتب دست و پا ميزند اما
همينكه بچه را از جلوش بردند، از حرص و ولع مي افتد. مادامي كه ميبيند حريص است،
مادامي كه از چشم او دور شود، فراموش مي كند. و اگر او مقداري بزرگتر شد،
با گريه
از آن استفاده ميكن . اول نيروي حرص است، بعد نيروي گريه. پس اسم اين هم روح
خيالي است1.
بعد اضافه ميكند كه: اين حالت
در حيوانات و در حشرات هم هست، يعني همين حرص و اين حالت نه تنها در انسان است،
در حيوانات هم وجود دارد الا پروانه. پروانه اينگونه نيست. چون او با عشق ميرود، با حس نيست.
بسياري بر آناند پروانه كه خودش
را به شمع نثار ميكند و خود را به شمع ميزند، از حسش است، تنها كسي كه قائل است بر
اينكه حس نيست، عشق است ،جالينوس است.
او گويد: پروانه عاشق است، زيرا آن
كه حس را حس ميكند، فرار ميكند. اين يك واقعيتي است.
يعني اگر كار پروانه از حس
بود، چون مقداري از بدنش سوخت، ديگر نميرفت، ولي پروانه سوختنش موجب بازگشت به
سوي
شعله است يعني اگر نسوزد، نميرود اول بايد بسوزد بعد برود.
جالينوس ميگويد: هر
موجودي حرص و ولع را دارد روح خيالي هم دارد يعني قائل بر اين است كه پروانه هم
روح خيالي دارد، منتهي از حس بالاتر است، او در عشق كار ميكند، نه در حس.
اين جمله را خودم ( دكتر سيد علي موسوي) اضافه كردم:
نابود شدن پروانه از سوختن پروانه است يا فدا شدن
پروانه از سوختن پروانه است، نه از رفتن. رفتن نه، از سوختن است.
گفتيم جالينويس روح را بر
سه قسم داند:
1)روح حسي
2) روح خيالي
3)روح عقلي كه آن جوهرهي كلي انسان
است.
بنابراين سه نظر جالينوس را در
تقسيم روح گفتيم.
ديدگاه حضرت استاد فرزانه دكتر سيد علي موسوي از بيان
جالينوس :
« استفاده فقط با اجازهي استاد معظم »
« تعريف روح »
جالينوس گفت: روح مدبر تن است و سه
روح داريم:
1)روح طبيعي؛ جاي آن كبد
است و غاذيه و ناميه و مولده از اوست.
2) روح حياتي؛ جاي آن قلب است كه حركات وضع، شهوت، نفس كشيدن از او بروز كند.
3) روح حيواني؛ جاي آن دستگاه اعصاب است و حركات ارادي و عقليه از او
باشد. (هر كدام يك اثر دارند).
بعضي گويند: روح حيواني در دل است
او را «نفس
غضبيه» خوانند. روح
نفساني در بيني است و ساير اندام و حدود صد نظر مختلف پيرامون اصل روح آوردهاند.
اما آنچه براي ما خيلي مهم است
اين است كه:
« روح چگونه در بدن
جاري است؟ »
در جواب اين سؤال بايد يك مثالي
كه عمومي باشد بيان كنيم: جوابش آن است كه چنانيكه آب در گل سرخ1 جريان دارد، هر
گل سرخ را كه بفشاريد قطرههاي آبي در او هست، ولي اين آب در كجا هست؟ معلوم نيست.
بعضي گويند: در مويرگها، اگر در مويرگها باشد،
پرده هاي دگر چه كارهاند؟
پس چنانيكه آب در گل سرخ جاري است
و اين آب در كجاي گل است نمي دانيم، نحوهي جريان روح در تن نيز اينگونه است1.
ارواح از آغاز عمر تا پايان
يكساناند. اين هم مهم است يعني روح شما كه الآن داريد، همان روحي است كه از مادر
متولد شديد، يعني زياد و كم نشده .
هر عضوي كه از بدن كم گردد، آن روح
به ساير اعضاي بدن سرايت ميكند، مثلاً پا روح دارد، اگر پا به هر علتي قطع شد،
روحش بيرون نميرود، به ساير اعضاي بدن جريان مي يابد، دست هم همان است2.
بعضي گويند: جزءلايتجزي است، جاي
آن در قلب است. تا اينجا بيان محققين بوده است.
تحقيقات استاد فرزانه دكتر سيد علي موسوي :
«استفاده فقط با اجازه استاد معظم »
« روح و موج»
آيا روح همان موج نيست؟ يا موج همان روح نيست؟ اين يك بحثي است كه
ما اين را اينگونه مطرح مي كنيم: هر آنگاه نوسانات يا موج در يك ثانيه به 450
تريليون واحد برسد، نور قرمز مشهود ميشود يا در ثانيه به750 تريليون بار برسد،
به نارنجي و زرد و سبز تبديل ميشود،
آيا همان موج روح نيست ؟ يا روح چيز دگر
است، جهاني دگر دارد1 ؟ بعضي از موج شناسان گويند: موج همان روح است، ولي ما اين را
اصلاً نميپذيريم، گوييم: موج يك جهان دارد، روح يك جهان.
يا در تبادل گازهاي
تنفسي كه با خون همراهند، يعني دركيسههاي هوايي صورت ميگيرند، به ديگر عبارت: هر
انساني قريب 300 مليون كيسهي هوا را به همراه دارد و هر كيسهي هوايي 75 تا 300 ميكرون2
قطر دارد. با جدارهاي مويرگهاي خوني در ارتباطاند، براي مبادلهي هوا به خون. همان
مبادله آيا اسمش روح نيست؟ خير. روح چيز دگر است، گاز چيز دگر است، جريان خون چيز
دگر است.
نظر استاد فرزانه دكتر سيد
علي موسوي:
بايد روح را در اين كانالها جستجو
نمود. از آن جمله افكار و فضيلت هر انسان به انسان دگر سرايت ميكند، آيا روح آن
نيست كه در انسان دگر سرايت مي كند؟ جواب: نه، او روح نـيـست، چـيز دگر است.
اين است كه پيرامون روح بزرگان نظرها دادهاند. شعري از ملاي رومي:
از نـظر گـه گفتشان بد مختلف آن
يكي دالش لقب داد آن الف
در كف هر كس اگر شمعي بدي3
اختلاف از گفتشان بيرون شدي
اينكه دانشمندان آمدهاند
روي روح اين همه نظر دادهاند، چون هيچ كدام آن ارتباط محكم را با روح برقرار
ننمودند. لذاست:
دانشمنداني چون ويكتورهوگو
يا تولستوي يا مولوي يا سعدي يا عطار يا كامو بيانشان آن است كه: روح درون ساز انسان
است، گويند: انساني كه ساخته ميشود از روحش ساخته مي شود.
هنرمنداني چون ميكلانژ و طرفدارانش گويند: روح نمايندهي ظاهر انسان است
يعني ميكلانژ روح را از
طريق هنر قبول دارد، آن دانشمندان قبلي روح را از طريق ديد درون قبول دارند.
نظر استاد فرزانه دكتر سيد
علي موسوي:
« نظر خودمان آن است
كه: روح آمد تا عاشق را به معشوق تسليم نمايد و بس».
اين هم بياني پيرامون عظمت و بنيان روح از ديدگاه چند تن از بزرگان.
« سنخيت و
ارتباط ملاصدرا با ارواح چندي از حكما »
ملاصدرا در كهك قم مدتي به خلسه
رفت تا بتواند با ارواح بعضي از حكما در تماس باشد؛ البته بايد ببينيم آيا ميشود
يك انسان با ارواح در تماس باشد؟
بنده نميتوانم قبول كنم،
ولي بيان ملاصدرا براي ما سند است. ايشان چگونه توانستند؟
ايشان در قرن
دهم بودند و اكثر آنها نزديك هزار و پانصد سال تا هزار و هفتصد سال از زمان مرگشان
تا زمان ملاصدرا گذشته بود و بعضي از آنها در يونان و توابع يونان و سيسيل و بعضي
در قارههاي آفريقايي و بعضي هم در مناطق ديگر مرده بودند.
اما آنچه براي ما خيلي مهم است
اين است كه اينها سنخيت با هم دارند يعني ملاصدرا سنخيت با آنها برقرار كرده و دارد
با آنها حرف ميزند.
آنها عبارتند از:
1)طيماوس حكيم
2)سقراط حكيم
3)انباذقلس
4)انكسيمانس حكيم
5) انكساقورس حكيم
6)
ذيمغراطيس
7) ذينون حكيم
8) طالس ملطي
9) حرقل
فلسفي
10)فلوتون
11)فرفريوس
12)و استادش ارسطو
يعني با
دوازده حكيم ايشان در كهك قم ارتباط برقرار كرد.
جاي اين مطلب هم در صفحه
670 تا صفحه 710 كتاب مفاتيح الغيب ملاصدرا است، زيرا ملاصدرا كتابهاي مختلفي دارد،
يكي از آنها هم مفاتيح الغيب است.
ملاصدرا گويد: مرا عارضي پيدا شد و
ازخودم بدم آمد، خسته شدم كه نقش من در اين عالم چيست؟ يكمرتبه نهيبي به من داده شد:
« يا فلان آرام باش، تو خيلي رسالت داري، آمدن تو ساده نيست» تو كه يك ظالم نيستي،
تو كه يك جفاگر نيستي، تو يك
عارفي و وجود تو خيلي مفيد است؛ بهتر آن است كه ظالمها نباشند، نه عارفها .
عارفها وجودشان خيلي عزيز است.
آنها اگر دعا كنند، اثر دارد،
نگاه كنند، اثر دارد، اراده كنند، اثر دارد، بنشينند،
اثر دارد، وجود اينها همه خير و فيض است.
اين صدا كه برآمد، من به خود آمدم،
يكباره گروهي از حكماء و عرفا را صدا زدم و گفتم ميخواهم كه مرا از عالم خودتان
خبر دهيد، ببينم شما چه كار مي كنيد؟
اين علمي كه به مردم داديد،
علمتان بهتر است يا اخلاقتان؟ (زيرا آنها فيلسوف و عارف و حكيم بودند) فـلـسفهي شما
بهتر به دردتان ميخورد يا حكمت شما بهتر بـه دردتـان ميخورد يا عرفان شما يا
ايمان شما ؟ به من بگوييد.
« بيان حال توسط حضرت
صدرائي به ارواح »
ايشان گفت: اين برنامه را كه برقرار كردم با زبان زاري با اينها حرف
زدم، (يعني با يك زبان نرمش، نه با زبان خشن)، گفتم:
«اي اهل حكمت
برهانتان چه گويا! (يعني هر چه برهان آورديد عالي ) و بيان شما اي صاحبان علم و
معرفت، چه روشن! هيچ چيز از شما نشنيدم جز آنكه شما را بزرگ دانسته (يعني شما
آدمهاي فوق العادهاي هستيد ) و شما بوديد
جلال، وحدت، جمال، رزاقيت، رحمانيت، رحيميت، كريميت،
و عظمت الهي را بزرگ دانستيد! (يعني اگر شما نبوديد، مردم نمي
فهميدند معني رازقيت و … يعني چه)1، و ذات او را (ذات خدا
را ) از تهمت و دگرگوني و كثرت و ازعيب رخنه گران كه خود روش پيامبران به
خصوص حضرت
ختمي مرتبت تا مولانا حجت بن الحسن (ارواح العالمين له الفداء) نگه داشتيد يعني شما
بوديد كه اين عظمتها را رو آورديد، آيين شما،
آيين پيامبران و راه و روش شما راه
حق تعالي است و ترازوي شما ترازوي راستي و درستي است. همان ميزان دادي كه بدان وزن
ايمان، توحيد، نبوت، ولايت، عصمت و بينش و پيمان و انديشه را ميسنجند،
شما
اين ترازو را در اختيار داريد كه اينهمه عظمتها را در اختيار بشريت قرار ميدهيد.
شما بوديد كه شكل و هيأت آسمان و زمين را به همانگونه كه خداي متعال آفريده ترسيم
نموديد. آفرين بر اين نيرويي كه شما حاكم بوديد و شما را از خطاها و لرزشها دور
نگه داشته و تباهي را از شما برطرف نموده، خداوند شما را به مهرش پاداش داد و آن
جهان را بر شما گوارا نهاد و كاخهاي ملكوت پاك براي شما ساخته و نور بخشاد و با
صديقان و صلحا و ياران و نيكومندان براي همه واگو كنيد. به من جواب دهيد چه چيز
درمقام عالي براي شما از همه بهتر بود؟ علم؟ فلسفه؟ حكمت؟ انديشه؟ يزدان شناسي؟
چه چيز مقام شما را عالي كرد؟عبادت؟ تقوا؟ درستيها؟ شما را به خودتان سوگند ميدهم مرا آگاهم كنيد تا آرامش بيابم و از اين اضطراب درآيم، خيلي در
اضطرابم».
« بروز جرقهي عشق و پنهان شدن »
يك مرتبه ملاصدرا
فرمود: شنيدم همهمهاي بلند شد،
صدايي از پايين و بالا برخواست، جواب از اين جا
خاسته شده:
«اكنون خانهي
دلت بشاش و از اشعات خورشيد حقيقت از آسمان عقل كه انوار آن از كرانههاي افق سر
زده روشن؛ آري، علم و فلسفه و حكمت و ايمان و تقواي ما، همه مقبول حق افتاد،
همه را خدا قبول كرد، ولي دريافتيم در راز آفرينش همه براي حقند، اما در اين راز
آفرينش يك گوهري هست كه ما هنوز به آن گوهر نرسيديم. (چون اينها قبل از ميلاد
بودند) و دريافتيم كه آنچه ايمان را، آنچه علم را، آنچه حكمت را، آنچه فلسفه را،آنچه تقوا را، و آنچه عبادت را زينت مي دهد، آن يگانه گوهر است، اما ما در آن
يگانه گوهر حيران شديم، از ملكي جويا گشتيم،
به ما گفتند: آن گوهر گوهر عين است،
شعلهي عشق است، اصل عشق است، اصل عين است،
اصل بودن است، آن ولايت مولي الكونين
اميرالمؤمنين علي (عليه السلام) است، يعني همه چيز را از اول عالم تا پايان عالم خدا
با ترازوي ولايت اميرالمؤمنين مي سنجد. آن گوهر پايهاي دارد، مركزي دارد، مركزش
چون ياقوت و زمرد است كه بر سه پايه قرار دارد، پايهي
اول توحيد، پايهي دوم نبوت،
پايهي سوم عصمت است و اين ولايت بر اين پايهها زينت بخش است» .
ملاصدرا
فرمودند: من دريافتم كه چيزي در عالم از اين گوهر بالاتر براي من نيست. و فرمود:
اين را گفتند و من عشقم به اينها بيشتر شد.
اما يكباره از من دور شدند و هر
چه فرياد زدم ديگر به من جواب ندادند، دريافتم گوهر را به من دادند، ولي خودشان را
پنهان كردند. عشق را به من فهماندند، خودشان را با عشق كنار بردند.
« سر ولايت علي عليه السلام
»
صابر العلماء يكي از
شاگردان مرحوم مجلسي (اعليا... مقامه) بوده است. او از نيكان نيكان بوده، هم فيلسوف
و هم فقيه و هم اصولي بود، او رحلت كرد. يكي از شاگردان او را در عالم شهودش يافت و
گفت: استاد در آن عالم چه چيز از همه بهتر به درد مي خورد؟ آن كالايي كه خريدارش از
همه بيشتر است چيست؟
استاد جواب داد دو چيز است:
صبر بر آزار ديگران است. اگر كسي
بتواند بر آزار ديگران صبر كند، اين خيلي در عالم قبرش كاربرد دارد و
اما نمـاز و
عـبـادات خـوبند، ولي اينها راه را باز ميكنند
اما آنكه از اين صبر بالاتر است و انسان را بالا ميبرد و به اوج ميرساند ولايت اميرالمؤمنين است يعني نور ولايت علي
(ع) هست كه در آنجا يك كاربرد عجيبي
براي صاحبانش دارد.
اين رساله به همراه تفسير آيه ي 35 از سوره ى نور و برقش
نور وجود فاطمي(س) و نور علوي و مولانا و مقتدانا حجت بن الحسن (عج) نمايان
است.