|
|
| صفحه اصلي | معرفي | اهداف | شرايط شما | رسالات | ارتباط با ما | دوشنبه 12 آبان ماه 1382 |
به نام جان جانان
نمونه اي از گنجينه ي رساله روح :
برد به اين گنجينه رنج هاي فراوان به همراه دارد , با شما هستم اگر آن هستيد ؟
صفحه 318(جلد هشتم اسفار اربعه ملاصدرا )
سئل الواسطي لأي علة كان رسول الله أحكم الخلق قال : لأنه خلق روحه أولاً فوقع له صحبة التمكين و الاستقرار ، ألا تراه كيف يقول : كنت نبيّاً و آدم بين الماء و الطين .
« نسيم روح و نابود شدن اضطرابها »
واسطي يكي از عرفا است ، كه ما يك شرحي پيرامون واسطي داريم . بايد بفهميم كه او كيست ؟ (او جـزء هـمان مشايخ است همانهايي است كه گاهي ملاصدرا از آنها نام مي برد) ، از او پرسيدند : چرا روح نبي يا روح رسول الله (ص) از همة روحها محكمتر و با شعاعتر است؟ يعني هم ديروز را مي ديد ،هم امروز را و هم فردا را ، چرا ؟
او چند نكته در اينجا اشاره نمود در جواب سؤال كننده . يكي از آن نكات اين است كه همة روحها در آرامشند . يعني نهيب روح يا نسيم روح كـه بـر جسم مـضـطرب مي دمد ، او آرام مي شود و اين آرام شدن تقابلي است. يعني جسم اضطرابش را به روح مي دهد و روح حالتي به جسم ؛ اينجاست كه آن جسم متعادل مي شود. اين را هم ما بايد قبول كنيم كه مشكلترين لحظه ها و زمان براي جسم اضطراب اوست .
اضطراب همة هستي را زير شعاع قرار مي دهد . قلب و مغز و خون و مدركات و هر چه هستند كه بايد خودي را نشان دهند اضطراب منعشان مي كند .
انسان مضطرب يعني بي ثمر ، يعني بي فايده . نه بي فايده بلكه نابود كنندة خيلي زيبايي ها .
چون زماني كه جسم در اضطـراب بـود ،چـشـم خـوب نمي بيند ،گوش خوب نمي شنود ،زبان خوب تكلم ندارد ،مجردات حيرانند ،همة اينها از آثار اضطراب است.
انسان مضطرب نه جماد است بلكه فيض جماديت هم از او گرفته مي شود. ترسي كه در درون دارد ،آن ترس همة خوشيهاي او را پاك مي كند ، پس اضطراب را نبايد بگيرند.
اضطراب خود جوش است يا بر جوش؟دوم درست است ،بر جوش است . يعني يك چـيـزي را در درونـش صـنـم قرار مي دهد،از آن وحشت دارد، مضطرب مي شود.
اينكه به او نمي رسد ، مضطرب مي شود. اينكه شرم پيدا مي كند،مضطرب مي شود، اينكه مورد بدگويي قرار مي گيرد ، مضطرب مي شود يا عكس قضيه . او را اگر به خانة دل راهش بدهد ،حقش را نمي تواند ادا كند ، مضطرب مي شود. شكوه او را كم بها داده مضطرب مي شود ، اينها مادر اضطرابند .ولي روح كه مي آيد يك نسيم به اين مادرهاي اضطراب مي دهد يعني او را درش مي كند از آن جدولهاي اضطراب ، از آن شماره هاي اضطراب او را مي راند. مي گويد آرام باش همه ربطش به خداست تو كاره اي نيستي . تو ديدي ،تو رفتي ، كارت هم خوب بود ديگر اينهمه خودت را به تشويش ميانداز . تشويشها را دور كن سودايي ها را از خود بران ، با يار باش ، كار روح اين است . اين روح متعادل است.
اگر بپرسند : اثر روح چيست ؟ بايد گفت : نابودي اضطرابها .
« نابودي پاية اضطرابها اصل است نه پرده ها و ديواره ها »
هر كس كه در روح قوي تر است ،اضطرابش كمتر است . اين چيزهايي كه پزشكان مي گويند براي اضطراب ؛ مثلاً به مسافرت برو ، فلان غذا را بخور و چنين و چنان كن . اينها پردة اضطراب را مي بينند ولي نمي دانند مادر اضطراب كجاست .
تئوريهايي دارند روي آن تـئوريـها حـرف مـي زنند اين است كه هر كس نزدشان مي رود اضطرابش بيشتر مي شود چون اصل پايه هاست نه پرده ها و ديواره ها . ولي روح معظم بودنش همين است كه وقتي فكر انسان ، روان انسان ،قيمت ها و قيراطهاي درون انسان به وزنه مشغولند اين وزنه ها اضطراب مي آورند ، روح يك فوتي مي كند او از وزنه ها كنار مي رود . به اميد ها پيوند مي يابد . لحظه اي كه به اميدها پيوند پيدا نمود ،آنجا ديگر اضطرابش مي ميرد ، اضطرابش آرام مي شود.
اگر در درون خود اضطرابها بماند ،به احتمالي نسيم روح نتواند كاري انجام دهد اما اگر در برابر اميد را زنده ساخت ، از نسيم روح بهره ور مي گردد .
( اميد يعني:آنچه او را اوست در درون زنده اش كند ، اسم اين اميد است يعني آنچه را مشتاق است در درون رها نكند ، اسم اين اميد است) .
پس سه ضلع را ما هم اكنون بيان نموديم:
اضطراب
اضطراب : ريشه ها را مي خواهد نابود كند.
اميدها : مي خواهند ريشه ها محكم بمانند .
و روح مي آيد به حالت تعادل درش مي آورد ، اين روح عموم از مردم .
در بـعضي اين روح قوي است در بعضي ضعيف . (نه خود نفس روح ضعيف باشد . داده هاي روح را مي گويم ، چون داده ها به اندازة گرفتهاست) .
آن جلوه كه مي خواهد چيزي بدهد بايد ببيند آنچه مي خواهد بگيرد چقدر ظرفيت دارد و الا در نفس روح نقصي نيست نحوة گرفتها تفاوت دارد .
(اينها كه بيان شد نه حضرت ملاصدرا اشاره اي فرمودند نه ديگران. مطلب عمق زيادي دارد و پر بار است).
« معظم بودن روح نبي »
اينها در ارواح آدمهاي نرمال، متعارف و متعادلند ، يعني غير معصوم . اما روح معصوم فوق است ديگر روح او نياز به تقابل ندارد. اول بحث عرض كردم روح ما روح تقابلي است يعني اول بايد جدولهاي اضطراب را نشان دهد بعد روح بيايد به او حالتي دهد تا از آن اضطرابها رها شود.
ولي روح قديس نبي محكم و والاست . او به هر جا رود اصلاً منقلب مي كند يعني همه را به رحمت در مي آورد . نفس نبي نفس رحمت است . روح نبي روح رحمت است . و روح فيض است و روح استكمال است.
اگر هم كسي گونة نبي را (نه اينكه نبي شود) گونة نبي را از جهت عرفاني از جهت ارتباط به حقائق از جهت گستردگيهاي درون يك ذره از درياي فيض نبي را بلعيده باشد روح او هم همان كار روح نبي را انجام مي دهد. همنفس با او ،انسان آرام است . همسخن با او انسان آرام است . اصلاً ديد او آرامش مي دهد . اين مطالب در عظمت روحند . و هر چقدر انسان با روح بيگانه باشد نگا ه با او اضطراب آور ،سخن با او وحشت آور و اضطراب آور است . دم و نفس او يأس آور است . اينها فيضها و اثرها ي روحند . اين فرق بين روح نبي و روح انسان معمولي است.
توضيحات حضرت استاد فرزانه دكتر سيد علي موسوي :
« استفاده فقط با اجازة استاد معظم »« واسطي كيست ؟»
او از فرغانه بوده است . فرغانه شهري در نزديكيهاي تركيه در سواحل آنجا بوده و الآن هم هست .
« نيمي ز فرغانه و نيمي ز غير فرغانه» . وقتي عارفي را مي خواستند تعريف كنند مي گفتند نيمي از فرغانه و نيمي زغير فرغانه است .منظور از فرغانه : يعني آن آبي كه بابا و مادر نوشيده اند ،آن غذايي كه از زمين فرغانه و از حبوبات آن خورده اند ، اين است كه گويند نيمي ز فرغانه نيمي ز غير . چرا او را واسطي گفتند؟
« بر همة دلها دل بود ، با هر كس نشستي راحت شدي »
( اين بالاترين نعمتي است كه انساني كه درونش غوغايي باشد ،با يك انساني رخ به رخ گردد كه غوغاها در لحظه شسته گردند ، اين خيلي عالي است). واسطي با هر كس رخ به رخ مي شد او آرام مي شد.
«بر همة دلها دل بود، با هر كس نشستي راحت شدي و بر همة دلها مقبول افتادي»
يعني همه دوستش داشتند . كه با آنها هم صحبت يا هم صحبت شود .
در مقام علم يگانة فرزانه بود .گويند او را از 70 شهر راندند . يعني به هر شهري كه مي رفت درش مي كردند. (چرا ؟ ) چون با زبان او همه مفتون مي شدند. «ترس حكومت وقت از هجوم مردم بود». يعني حكومت آن روز مي ترسيد كه اگر واسطي رو بيايد بازار او بي رونق گردد . اين است كه از اول او را در هيچ جا راهش نمي دادند .« سير بيماري واسطي »
گويد در باغي سير مي كردم گنجشكي آمد روي سرم نشست ،او را گرفتم تا به خود آمدم يافتم پنجه هايم او را فشرد و در جا مرد ( يعني با فشردن پنجه هاي من آن گنجشك مرد ) آشفته شدم ، از آن به بعد بيمار شدم مدتها بيمار بودم ،حضرت رسول را در خواب ديدم، به نزدش عرضه داشتم آقا چرا خوب نمي شوم ؟
فرمود :از گنجشك معذرت نخواستي .
گفتم : چگونه معذرت بخواهم ؟
فـرمـودند :مگر نمي داني اين عصفور بدست تو مرد ؟ يعني صاحب نفـس را تـو بي نفس كردي و بايد كيفر آنرا ببيني . (نكته ها در اين مطالب نهفته!!)
واسطي گفت : من معذرت را نمي فهمم .
فرمودند : بايد يك جاندار ديگر را از چنگال يك درنده نجات دهي اين اسمش معذرت گنجشك است .
گفت : روزها در كمين بودم تا روزي بچه گربه اي را حيواني به دهان گرفته و نزديك به هلاكت او بود كاري كردم آن حيوان گربه بچه را رها كرد ،در آن روز حالم بهتر شد.
رسول را در خواب ديدم فرمود كه بچه گربه از تو سپاسگذاري نمود .
(اين هم نكته اي است تا چه ميزان سند باشد يا نباشد ولي در سير زندگي واسطي اينها را ديديم و خالي از لطف نيست) .
« در بزم قرب يار ، هستي را در نيستي خود بين »
او گويد روزي به بيمارستاني رفتم ،ديوانه اي را ديدم هياهو به پا كرده ،نعره مي زند كه من سرمستم ،من خوشحالم . به نزديكش رفتم گفتم : اي دوست چنين بند گراني كه بر پاي تو نهاده اند چه جاي نشاط است ؟
گفت : « اي غافل اين بند بر پاي من است نه بر دل» . دل من آزاد است گو اينكه پايم به بند است.
يافتم كه : « دلها كاره اي هستند نه پاها» . دل اگر قوي باشد ، پا مي رود ولي اگر دل نبود پا برود به درد نمي خورد . به او گفتم : در بزم قرب يار چه بايد انجام داد كه يار راضي باشد ؟
گفت : «چون به بزم رسيدي هستي را در نيستي خودبين » يعني خودت را نيست كن تا هست شوي . « اختيار را در بي اختياري نه » ، يعني هر چه اختيار داري به يار تسليم كن و « از خود در خود باش زيرا با بودن جان زبان كاري ندارد» .با يد با جان حرف بزني نه با زبان .
« فاضلترين عبادت ، غايب شدن از خود »
گفتند :فاضلترين عبادت چگونه است ؟
گفت: غايب شدن از خود . يعني خود را بايد گم كرد تا به او رسيد. تمام اين ها سير عارفان است.
گفتند :نقش زهد و صبر و توكل و رضا چيست ؟
( اگر از شما بپرسند انساني كه صابر است ،انساني كه توكل دارد چيست ؟ مي گوييد عالي است و عالي هم هست ولي ببينيم واسطي چه مي گويد ؟ ) گفت اين چهار از آن قالبهاست .
« عشقها و روحها منزه تر از زهدها و توكلها »
اين 4 مال جسم است يعني چون جسم اين بيچاره به تزلزل و اضطراب افتاده بايد صابر باشد ،بايد زاهد و متوكل باشد ، اما عشقها و روحها منزه تر از اينهايند.
يعني آنكه به مرحلة عالي كمال روح برسد ، او از زهد بالا رفته ، از صبر بالاتر رفته، او از رضا و توكل بالاتر رفته .
رسيدن به منزل زهد و رسيدن به منزل صبر و رسيدن به منزل توكل و اينها براي اين است كه خودش را آرامش دهد ،فقط براي آرامش خودش است ؛ زاهد مي شود تا جسمش آرام شود ، متوكل مي شود تا جسمش آرام شود ،اما اگر سير رواني او و سير عرفاني او به اوج برسد ،دگر از ابزار صبر و توكل استفاده نمي كند ،آنجا از اشراقها بهره مي گيرد از عشقها و روحها كه منزه تر از اينهايند بهره مي گيرد يعني مقام روح او اوج بر اضطراب است.
( توضيحاً اينكه انسان زهد و صبر و توكل و رضا را انجام مي دهد تا متزلزل نشود اما عرفان روح از اينها گذشته است).
اين سيري بود از حالات واسطي .
اما حديثي كه واسطي گفته :
سئل الواسطي لأي علة كان رسول الله احكم الخلق ( با اين مطالب عرفان به رسول الله مي يابيد )
از واسطي پرسيدند: به چه
علت هر داوري كه مي خواست در عالم شود ، به نزد رسول الله مي رفتند ؟ حتي يهوديها
. پرسيدند : چرا رسول الله احكم خلق بود ؟
واسطي پاسخ داد :
« لأنه خلق روحه اولاً »
يعني اول روحي كه حضرت حق آفريده ، رسول الله بوده است .
چرا پيغمبر احكم خلق است ؟ چون روح او اول آفريدة حق است.
« فوقع له صحبة التمكين و الاستقرار »
دو گوهر به اين روح داد : يكي تمكين و ديگري استقرار2 .
پيغمبر به هر كس يك عنايت مي كرد تسليم بود و استقرار هم يعني او جاودانه بود. درست است كه الآن پيغمبر از نظر جسمي در بين ما نيستند ولي از نظر روح قديسش جهان را پر كرده ،اسم اين استقرار روح است.
« الا تراه كيف يقول كنت نبياً و آدم بين الماء و الطين »
آيا نمي بيني كه فرمودند من نبي بودم ،در زماني كه آدم بين آب و گل بود؟
در روايت عوارف است :
و في رواية العوارف : بين الروح و الجسم أي لم يكن روحا ًو لا جسداً .
يعني حضرت فرمودند : آدم هنوز چهره پيدا ننموده بود ولي من بودم .
اين هم حديثي كه واسطي پيرامون عظمت رسول الله بيان كرده .
و قال بعضهم: » الروح خلق من نور العزة و ابليس خلق من نار العزة «
بعضي از بزرگان گويند : خلقت روح از نور عزت است .
« آيا ابليس عاشق بوده ؟ »
ابليس از آتش پيدا شد ولي روح از نور پيدا شد.
« و لهذا قال خلقتني من نار و لم يدر النور خير من النار »
آمده اند خيلي ها اين را اساس گرفته اند و برآنند كه چرا وقتي خدا به ابليس دستور داد آدم را سجده كن او سجده ننمود ؟
ابليس دليل آورد كه او از خاك است و من آتش . آتش از خاك بر است از اين جهت من آدم را سجده نمي كنم. اگر خاك بگيريم ، خاك به مراتب عظمتش از آتش بيشتر است. اگر هم نور بگيريم نور باز به مراتب عظمتش از نار بيشتر است1.
كسي مي گفت : به شيطان گفتند : تو آدم را سجده كن گفت عجيب ! سجده بوسه زدن است ،گفتند :آري ، گفت : من عاشق يكي هستم آن هم خداست من دگر حق ندارم غير يارم را بوسه بزنم. يعني برآنند كه عاشق اول عالم ابليس است.
بعد اين را دليل گرفته اند كه كار شيطان درست بوده . بعد به او گفتند اگر آدم را سجده نكني در آتش مي سوزي ؛ گفت : بسوزم من عاشقم ، عاشق از سوختن و كشتن باكي ندارد بسوزانند مرا .عده اي اين را خيلي محكم دليل آورده اند براي اينكه شيطان در عشقش محكم بوده . ولي ما اصلاً اين را قبول نداريم .
نظر استاد فرزانه دكتر سيد علي موسوي :
اگر واقعاً شيطان عاشق حق بوده ، مگر نه اين است كه معشوق هر چه بگويد بر عاشق واجب است انجام دهد ؟ كس ديگر كه نگفته آدم را سجده كن ،معشوقش گفته، همينكه تمرد از قول معشوق كردي ، دليل بر آنست كه دروغگويي .
اين هم مطلبي كه راجع به شيطان بيان كرده اند .
« و قال بعضهم قرن الله العلم للروح و هي لطافتها تلموا بالعلم كما ان البدن تلموا بالغذاء »
مي گويند ببينيد بدن نياز به غذا دارد علم هم نياز به چيزي دارد روح آمد، علم آمد اگر روح نبود علم هم نبود . اين هم يك مطلب كه در اينجا گفته اند.
« و المختار عند أكثر المتكلمين أن الانسانية و الحيوانية عرضان خلقا في الانسان و الموت يعدمها و ان الروح هي الحيات بعينها صار البدن بوجودها حياً و بالاعادة ٍاليها »
مي فرمايند آنچه مسلم است اين روح كه از بدن مي رود ،بدن مرده مي شود ،در روز قيامت حيات اين بدن به روح است.
تا اينجا در متن بود اما ادامة بحث روح از جلسة پيش را بيان كنيم :
تتبعات حضرت استاد فرزانه دكتر سيد علي موسوي :
« استفاده فقط با اجازه استاد معظم »« نظراتي در بقاي روح پس از مرگ »
ديد فلاسفه پيرامون روح مختلف است . سقراط ،ارسطو ،حكماي مسيحي و چند تن ديگر بر آنند كه يك روح مادي داريم يك روح حيواني داريم .
( البته اين نظر را بيان كرده اند براي خودشان سند است ما روح را مجرد مي دانيم). دكارت گويد : روح از بدن زودتر شناخته مي شود. او با يك جمله اثبات روح كرد گفت: «چون هستم روح دارم». با اين بيان گفت روح را شناختم. اما جسم چون يكنواخت نيست ، (خون نوعي ، مغز نوعي ،استخوان نوعي ،ساير اعضاي بدن نوعي 000 ) با اين مقدمه به فوريت وحدت گرايي نيست . از اين رو او مي گويد روح از جسم زودتر شناخته مي شود .او گويد : « فقط مي توانم بگويم روح در تن و تن در روح اثر گذاشته ، قران اينها بوسيلة خدا درست مي شود و خداوند اين دو را با هم تأثير نهاده وخداوند از ازل توافقي براقرار كرده چوٍن ظرف و مظروف» .
يعني بدن انسان ظرف است و روح انسان مظروف است و او بعد از تجزية از بدن باقي مي ماند . يعني مي گويد وقـتـي روح از بـدن هـجـرت كرد باقي مي ماند نابود نمي شود. اينها بيان دكارت است.
سقراط به نقل از افلاطون گفته : «موسيقي كه نواخته شد پس از شكستن ارغنون نيز باقي است» .
(يعني موسيقي كه ارغنون او (ابزار او) شكسته شود باقي است) .
« با اين بيان در خود احساس مي كنم كه مردگان محبوب انسان ،زندگي خود را در كنار ما ادامه دهند تنها دليل اخلاقي او اين است كه لازم است خيّر پاداش گيرد و شرگرا به كيفر رسد . هيچ يك از اين پاداشهاي زمين كاملاً رضايت بخش نيست بلكه بايد جهان ديگري باشد» . پس روح بعد از بدن خوب مي فهمد .
« تجسمي از آگاهي روح پس از مرگ »
اكنون نكته اي بعنوان مثال بيان مي كنم ، كـه روح پـس از مـرگ حـيـات دارد و مي فهمد :
يكي از بزرگان نقل كرد كه من در همدان قاضي بودم . دوست مؤمني داشتم او مرد.
روزي طلبكاري آمد يك قبضي ارائه داد و گفت :
من پانصد تومان از فلان كس كه مرده طلب دارم اين هم نوشتة من ؛ گفتيم به خانوادة دوست ما مراجعه كردند ، آنها در جواب گفتند كه آن پانصد تومان را پرداخته . طلبكار گفت اگر پرداخته بايد رسيدي بدهم آنرا بياوريد. هر چه كردند دليل اقامه نكردند . قاضي گفت نزديك بود حكم را به نفع اين طلبكار صادر كنيم . تا برود پانصد تومانش را بگيرد. شـب همسر اين طلبكار او را در خواب مي بيند . مي گويد فلانـي آن پـانـصد تـومان كه آمده اند از شما طلب مي كنند دروغ مي گويند مگر يادتان نيست تكه كاغذي آوردم و گفتم اين رسيد آن پانصد تومان است؟
همسر او مي گويد چطور ؟ ( روح او قشنگ با همسرش حرف مي زند !) گفت : بلي ، پانصد تومان را بردم به آن آقا بدهم ،گفت : آن قبض شما را نمي دانم كجاست ، رسيدي به شما مي دهم براي آن پانصد تومان . او در حجره اش در يك تكه كاغذ نوشت كه پانصد تومان كه از فلاني طلبكار بودم بمن رسيد . من هم آن را آوردم بردم به فلان قاضي دادم كه او بداند ؛ او هم رفته لاي كتاب دعايش كه دعاي صبح مي خوانده آنجا گذاشته يادش رفته . به فوريت برويد به آن قاضي بگوييد آن رسيد پانصد تومان در فلان كتاب است . آقاي قاضي گفت هنوز پيش از آفتاب بود ،يافتم در خانه در مي زنند در را باز كردم يافتم همسر آن آقاست . گفت : من ديشب همسرم را در خواب ديدم او گفته رسيد پول پيش شماست آن هم در لاي كتاب دعايتان . رفتيم نگاه كرديم ديديم آري قبض در آنجاست. اسم اين را چه مي شود گذاشت؟!
اين يك واقعيتي است كه روح همةچيزها را بعد از مرگ مي داند . اين هم يكي از عظمتهاي باريتعالي است . اين هم بحثي ديگر دربارة حيات و زنده بودن روح پس از موت .
« بحث روح از ديدگاه جالينوس»
در حكمت و فلسفه و نفس ناطقه جالينوس گويد در تن اصل روح است . گويد كه ريشة روح در قلب است. اين يك مطلب آقاي جالينوس . و گاهي گويد روح چون كره درشير و روغن در گردوست.
و او روح را در حقيقت سه
قسم داند :
اين روح حسي را بچه هاي شيرخواره دارند . لذاست مي بينيد هر چه به پنجة بچة شيرخوار مي آيد اين را به خودش نزديك مي سازد . اينكه نزديك مي برد نيروي روح است اينكه به كامش مي گذارد نيروي حس است. اين تعريفي است كه در اينجا آقاي جالينوس كرده .
قسمت دوم روح را جالينوس گويد :
بعد اضافه مي كند كه : اين حالت در حيوانات و در حشرات هم هست . يعني همين حرص و اين حالت نه تنها در انسان است ،در حيوانات هم وجود دارد .الا پروانه . پروانه اينگونه نيست . چون او با عشق مي رود با حس نيست .
بسياري بر آنند كه پروانه كه خودش را به شمع نثار ميكند و خود را به شمع ميزند ، از حسش است تنها كسي كه قائل است بر اينكه حس نيست عشق است ،جالينوس است.
او گويد پروانه عاشق است . زيرا آنكه حس را حس مي كند فرار مي كند اين يك واقعيتي است.
يعني اگر كار پروانه از حس بود ،چون مقداري از بدنش سوخت ديگر نمي رفت . ولي پروانه سوختنش موجب بازگشت بسوي شعله است .يعني اگر نسوزد نمي رود اول بايد بسوزد بعد برود.
جالينوس مي گويد هر موجودي حرص و ولع را دارد روح خيالي هم دارد . يعني قائل بر اين است كه پروانه هم روح خيالي دارد منتها از حس بالاتر است او در عشق كار مي كند نه در حس .
اين جمله را خودم ( دكتر سيد علي موسوي) اضافه كردم :
نابود شدن پروانه از سوختن پروانه است يا فدا شدن پروانه از سوختن پروانه است نه از رفتن . رفتن نه ، از سوختن است .
گفتيم جالينويس روح را بر
سه قسم داند :
1)روح حسي
2) روح خيالي
3)روح عقلي كه آن جوهرة كلي انسان
است.
بنابراين سه نظر جالينوس را در تقسيم روح گفتيم.
ديدگاه حضرت استاد فرزانه دكتر سيد علي موسوي از بيان جالينوس :
« استفاده فقط با اجازة استاد معظم »« تعريف روح »
جالينوس گفت روح مدبر تن است و سه روح داريم :
1)روح طبيعي ؛ جاي آن كبد است
و غاذيه و ناميه و مولده از اوست .
2) روح حياتي ؛ جاي آن قلب است
كه حركات وضع ، شهوت ، نفس كشيدن از او بروز كند .
3) روح حيواني ؛
جاي آن دستگاه اعصاب است و حركات ارادي و عقليه از او باشد. (هر كدام يك اثر
دارند).
بعضي گويند روح حيواني در دل است او را «نفس غضبيه» خوانند . روح نفساني در بيني است و ساير اندام . و حدود صد نظر مختلف پيرامون اصل روح آورده اند.
اما آنچه براي ما خيلي مهم است اين است كه :
« روح چگونه در بدن جاري است ؟ »
در جواب اين سؤال بايد يك مثالي كه عمومي باشد بيان كنيم : جوابش آن است كه چنانيكه آب در گل سرخ1 جريان دارد . هر گل سرخ را كه بفشاريد قطره هاي آبي در او هست ولي اين آب در كجا هست ؟ معلوم نيست . بعضي گويند در مويرگها . اگر در مويرگها باشد ،پرده هاي دگر چكاره اند ؟
پس چنانيكه آب در گل سرخ جاري است و اين آب در كجاي گل است نمي دانيم نحوة جريان روح در تن نيز اينگونه است1.
ارواح از آغاز عمر تا پايان يكسانند . اين هم مهم است . يعني روح شما كه الآن داريد همان روحي است كه از مادر متولد شديد ، يعني زياد و كم نشده .
هر عضوي كه از بدن كم گردد آن روح به ساير اعضاي بدن سرايت مي كند .مثلاً پا روح دارد اگر پا به هر علتي قطع شد ،روحش بيرون نمي رود ،به ساير اعضاي بدن جريان مي يابد ، دست هم همان است2.
بعضي گويند جزءلايتجزي است جاي آن در قلب است. تا اينجا بيان محققين بوده است.
تحقيقات استاد فرزانه دكتر سيد علي موسوي :
«استفاده فقط با اجازه استاد معظم »« روح و موج»
آيا روح همان موج نيست ؟ يا موج همان روح نيست ؟ اين يك بحثي است كه ما اين را اينگونه مطرح مي كنيم : هر آنگاه نوسانات يا موج در يك ثانيه به 450 تريليون واحد برسد ،نور قرمز مشهود مي شود يا در ثانيه به750 تريليون بار برسد ،به نارنجي و زرد و سبز تبديل مي شود ،آيا همان موج روح نيست ؟ يا روح چيز دگر است ،جهاني دگر دارد1 ؟بعضي از موج شناسان گويند موج همان روح است. ولي ما اين را اصلاً نمي پذيريم گوييم موج يك جهان دارد ، روح يك جهان .
يا در تبادل گازهاي تنفسي كه با خون همراهند ، يعني دركيسه هاي هوايي صورت مي گيرند به ديگر عبارت هر انساني قريب 300 مليون كيسة هوا را بهمراه دارد و هر كيسة هوايي 75 تا 300 ميكرون2 قطر دارد . با جدارهاي مويرگهاي خوني در ارتباطند براي مبادلة هوا به خون . همان مبادله آيا اسمش روح نيست ؟ خير. روح چيز دگر است. گاز چيز دگر است ، جريان خون چيز دگر است .
نظر استاد فرزانه دكتر سيد علي موسوي :
بايد روح را در اين كانالها جستجو نمود . از آن جمله افكار و فضيلت هر انسان به انسان دگر سرايت مي كند ، آيا روح آن نيست كه در انسان دگر سرايت مي كند ؟ جواب : نه ، او روح نـيـست چـيز دگر است. اين است كه پيرامون روح بزرگان نظرها داده اند. شعري از ملاي رومي :
از نـظر گـه گفتشان بد مختلف آن يكي دالش لقب داد آن الف
در كف هر كس اگر شمعي بدي3 اختلاف از گفتشان بيرون شدي
اينكه دانشمندان آمده اند روي روح اين همه نظر داده اند چون هيچ كدام آن ارتباط محكم را با روح برقرار ننمودند . لذاست :
دانشمنداني چون ويكتورهوگو يا تولستوي يا مولوي يا سعدي يا عطار يا كامو بيانشان آن است كه روح درون ساز انسان است گويند انساني كه ساخته مي شود از روحش ساخته مي شود.
هنرمنداني چون ميكلانژ و طرفدارانش گويند : روح نمايندة ظاهر انسان است. يعني ميكلانژ روح را از طريق هنر قبول دارد ، آن دانشمندان قبلي روح را از طريق ديد درون قبول دارند .
نظر استاد فرزانه دكتر سيد علي موسوي :
« نظر خودمان آن است كه روح آمد تا عاشق را به معشوق تسليم نمايد و بس».
اين هم بياني پيرامون عظمت و بنيان روح از ديدگاه چند تن از بزرگان .
« سنخيت و ارتباط ملاصدرا با ارواح چندي از حكما »
ملاصدرا در كهك قم مدتي به خلسه رفت تا بتواند با ارواح بعضي از حكما در تماس باشد .البته بايد ببينيم آيا مي شود يك انسان با ارواح در تماس باشد ؟
بنده نمي توانم قبول كنم ،ولي بيان ملاصدرا براي ما سند است . ايشان چگونه توانستند ؟
ايشان در قرن دهم بودند و اكثر آنها نزديك هزار و پانصد سال تا هزار و هفتصد سال از زمان مرگشان تا زمان ملاصدرا گذشته بود و بعضي از آنها در يونان و توابع يوانان و سيسيل و بعضي در قاره هاي آفريقايي و بعضي هم در مناطق ديگر مرده بودند .
اما آنچه براي ما خيلي مهم است اين است كه اينها سنخيت با هم دارند يعني ملاصدرا سنخيت با آنها برقرار كرده و دارد با آنها حرف مي زند.
آنها عبارتند از :
1)تيماوس حكيم
2)سقراط حكيم
3)انباذقلس
4)انكسيمانس حكيم
5) انكساقورس حكيم
6) ذيمغراطيس
7) ذينون حكيم
8) طالس ملطي
9) حرقل فلسفي
10)فلوتون
11)فرفريوس
12)و استادش ارسطو
يعني با دوازده حكيم ايشان در كهك قم ارتباط برقرار كرد .
جاي اين مطلب هم در صفحة 670 تا صفحة 710 كتاب مفاتيح الغيب ملاصدرا است زيرا ملاصدرا كتابهاي مختلفي دارد يكي از آنها هم مفاتيح الغيب است .
ملاصدرا گويد مرا عارضي پيدا شد و ازخودم بدم آمد ، خسته شدم كه نقش من در اين عالم چيست ؟ يكمرتبه نهيبي به من داده شد :
« يا فلان آرام باش . تو خيلي رسالت داري ، آمدن تو ساده نيست». تو كه يك ظالم نيستي ،تو كه يك جفاگر نيستي ، تو يك عارفي. و وجود تو خيلي مفيد است. بهتر آن است كه ظالم ها نباشند نه عارفها .عارفها وجودشان خيلي عزيز است. آنها اگر دعا كنند اثر دارد ،نگاه كنند اثر دارد ، اراده كنند اثر دارد ، بنشينند اثر دارد وجود اينها همه خير و فيض است.
اين صدا كه برآمد من به خود آمدم يكباره گروهي از حكماء و عرفا را صدا زدم و گفتم مي خواهم كه مرا از عالم خودتان خبر دهيد ببينم شما چكار مي كنيد ؟
اين علمي كه به مردم داديد ، علمتان بهتر است يا اخلاقتان ؟ (زيرا آنها فيلسوف و عارف و حكيم بودند) فـلـسفة شما بهتر به دردتان مي خورد يا حكمت شما بهتر بـه دردتـان مي خورد يا عرفان شما يا ايمان شما ؟ به من بگوييد .
« بيان حال توسط حضرت صدرائي به ارواح »
ايشان گفت: اين برنامه را كه برقرار كردم با زبان زاري با اينها حرف زدم (يعني با يك زبان نرمش نه با زبان خشن). گفتم :
« اي اهل حكمت برهانتان چه گويا ! (يعني هر چه برهان آورديد عالي ) و بيان شما اي صاحبان علم و معرفت ، چه روشن ! هيچ چيز از شما نشنيدم جز آنكه شما را بزرگ دانسته (يعني شما آدم هاي فوق العاده اي هستيد ) و شما بوديد جلال ، وحدت ، جمال ، رزاقيت ،رحمانيت ، رحيميت ، كريميت ،و عظمت الهي را بزرگ دانستيد ! ( يعني اگر شما نبوديد مردم نمي فهميدند معني رازقيت و … يعني چه )1 ، و ذات او را (ذات خدا را ) از تهمت و دگرگوني و كثرت و ازعيب رخنه گران كه خود روش پيامبران بخصوص حضرت ختمي مرتبت تا مولانا حجت بن الحسن ارواح العالمين له الفداء نگه داشتيد يعني شما بوديد كه اين عظمتها را رو آورديد ،آيين شما ،آيين پيامبران و راه و روش شما راه حق تعالي است و ترازوي شما ترازوي راستي و درستي است . همان ميزان دادي كه بدان وزن ايمان ، توحيد ، نبوت ، ولايت ،عصمت و بينش و پيمان و انديشه را مي سنجند ،شما اين ترازو را در اختيار داري كه اينهمه عظمتها را در اختيار بشريت قرار مي دهيد . شما بوديد كه شكل و هيأت آسمان و زمين را به همانگونه كه خداي متعال آفريده ترسيم نموديد . آفرين بر اين نيرويي كه شما حاكم بوديد و شما را از خطاها و لرزشها دور نگه داشته و تباهي را از شما برطرف نموده، خداوند شما را به مهرش پاداش داد و آن جهان را بر شما گوارا نهاد و كاخهاي ملكوت پاك براي شما ساخته و نور بخشاد . و با صديقان و صلحا و ياران و نيكومندان براي همه واگو كنيد . به من جواب دهيد چه چيز درمقام عالي براي شما از همه بهتر بود؟؟علم ؟ فلسفه ؟ حكمت ؟ انديشه ؟ يزدان شناسي؟ چه چيز مقام شما را عالي كرد ؟عبادت ؟ تقوا ؟ درستي ها؟؟ شما را به خودتان سوگند مي دهم مرا آگاهم كنيد . تا آرامش بيابم و از اين اضطراب درآيم ، خيلي در اضطرابم» .
« بروز جرقة عشق و پنهان شدن »
يك مرتبه ملاصدرا فرمود شنيدم همهمه اي بلند شد .صدايي از پايين و بالا برخواست ، جواب از اين جا خاسته شده :
«اكنون خانة دلت بشاش ، و از اشعات خورشيد حقيقت از آسمان عقل كه انوار آن از كرانه هاي افق سر زده روشن ؛ آري ، علم و فلسفه و حكمت و ايمان و تقواي ما، همه مقبول حق افتاد ، همه را خدا قبول كرد ولي دريافتيم در راز آفرينش همه براي حقند اما در اين راز آفرينش يك گوهري هست كه ما هنوز به آن گوهر نرسيديم . (چون اينها قبل از ميلاد بودند) و دريافتيم كه آنچه ايمان را ، آنچه علم را، آنچه حكمت را ، آنچه فلسفه را ،آنچه تقوا را ، و آنچه عبادت را زينت مي دهد آن يگانه گوهر است. اما ما در آن يگانه گوهر حيران شديم . از ملكي جويا گشتيم ،به ما گفتند آن گوهر گوهر عين است ، شعلة عشق است ،اصل عشق است ، اصل عين است ،اصل بودن است ،آن ولايت مولي الكونين اميرالمؤمنين علي عليه السلام است. يعني همه چيز را از اول عالم تا پايان عالم خدا با ترازوي ولايت اميرالمؤمنين مي سنجد. آن گوهر پايه اي دارد مركزي دارد ، مركزش چون ياقوت و زمرد است كه بر سه پايه قرار دارد ، پاية اول توحيد ، پاية دوم نبوت ،پاية سوم عصمت است. و اين ولايت بر اين پايه ها زينت بخش است» .
ملاصدرا فرمودند : من دريافتم كه چيزي در عالم از اين گوهر بالاتر براي من نيست . و فرمود اين را گفتند و من عشقم به اينها بيشتر شد .
اما يكباره از من دور شدند و هر چه فرياد زدم ديگر به من جواب ندادند دريافتم گوهر را به من دادند ولي خودشان را پنهان كردند. عشق را به من فهماندند خودشان را با عشق كنار بردند.
« سر ولايت علي عليه السلام »
صابر العلماء يكي از شاگردان مرحوم مجلسي اعلي الله مقامه بوده است . او از نيكان نيكان بوده هم فيلسوف و هم فقيه و هم اصولي بود او رحلت كرد . يكي از شاگردان او را در عالم شهودش يافت و گفت : استاد در آن عالم چه چيز از همه بهتر بدرد مي خورد ؟ آن كالايي كه خريدارش از همه بيشتر است چيست ؟
استاد جواب داد : دو چيز است : صبر بر آزار ديگران است . اگر كسي بتواند بر آزار ديگران صبر كند اين خيلي در عالم قبرش كاربرد دارد . واما نمـاز و عـبـادات خـوبند ولي اينها راه را باز مي كنند. ولي آنكه از اين صبر بالاتر است و انسان را بالا مي برد و به اوج مي رساند ولايت اميرالمؤمنين است . يعني نور ولايت علي هست كه در آنجا يك كاربرد عجيبي براي صاحبانش دارد.
اين رساله به همراه تفسير آيه ي 35 از سوره ى نور و برقش نور وجود فاطمي(س). علوي و مولانا و مقتدانا حجت بن الحسن (عج) نمايان است.