<%@LANGUAGE="VBSCRIPT" codePage="65001" %> سایت محقق و فیلسوف متأله حضرت استاد موسوی

سایت رسمی محقق و فیلسوف متأله حضرت استاد موسوی

       گزيده‌اي از تدريس و تحقيقات حضرت استاد فرزانه، فيلسوف متأله دكتر سيد علي موسوي

«بسم الله الرحمن الرحيم»

 

مقدمه

حمد و سپاس بي قياس معبودي را كه در اين شاهراه زندگاني استادي والا مقام را نور طريق ما كرد و بدين وسيله ما را به سرمنزل كوي خود رهنمون ساخت.

رساله‌اي كه در پيش روي داريد، تقريراتي است از سلسله درس‌هاي جلد هفتم حكمت متعاليه ، پيرامون كلام و كتاب حضرت ‌اله با بيانات گهربار استاد علامه، فيلسوف متألهه دكتر سيد علي موسوي كه حقاً جان‌ها را جلا مي‌بخشد.

آنچنان كه خود حضرت ملاصدرا (اعلي الله مقامه) مي‌فرمايند:

 لا تحصل بسعي و اكتساب اين قرآن چيزي نيست كه با اين ظاهر خواندن و سعي و كوشش ظاهري كسي چيزي بدست آورد و كسي نمي تواند قرآن را وصفش كند، الا المتجردون عن جلباب البشريه. تنها كسي كه از جلباب بشري مجرد گردد، و از اين عناوين بشريه و دائره‌هاي مادي خلع گردد، به مصداق آيه‌ي مباركه‌ي ذلك فضل الله يوتيه من يشاء از فضل عظيم حضرت اله بهره مند مي‌شود و توان يافتن بارقه هايي از جمال دل آراي قرآن را مي‌يابد.

حقاً كه اين انسلاخ و تجرد كار هر كسي نيست.

در اين دنياي پر هياهويي كه هيچ كس جز به نفع خويش لحظه‌اي زمان را نمي‌گذارد اين فيلسوف برجسته‌ي زمان با گذشتن از تنعم و تلذذ دنيا بقول حضرت ملاصدرا يتنعم و يتلذذ به اهل الله فوق ما يتنعم و يتلذذ اهل الدنيا بلذاتهم الحسيه هم خويشتن را و هم شنوندگان مباحث و اشراقات خويش را به تنعم و تلذذي عالي مي‌رسانند و در هر ساعت پرباري كه در خدمت ايشان هستيم با استمداد از عنايات خاصه‌ي حضرت مهدي(عج الله تعالي فرجه الشريف) در رهايي از گنجينه‌ي كلام الله اعظم را من طور الكمون الي طور الظهور مي‌آورند و آب حيات را به كام سينه‌هاي تشنه‌ي عالميان فرو مي‌ريزند. و چه بجاست كه شاگردان اين استاد معظم خود را مخاطب آيه‌ي فاخلع نعليك إنك بالوادي المقدس طوي قرار دهند تا همچنانيكه خداي متعال نار عشق را در وجود موسي شعله ور ساخت، بارقه اي از اين نار به دلها افتد.

اين رساله تحفه‌اي است از درياي مواج علم استاد به محضر شيفتگان و تشنگان وادي فلسفه و حكمت و عرفان و رهپويان حقيقت.

در ضمن هر گونه نقص و نارسايي كه در رساله مشاهده شود از جانب اين حقير است و الا درسهاي حضرت استاد سراسر كمال و اوج و معرفت است. در واقع مي توان گفت نقص و كمبودها از نحوه‌ي گرفتن و تقرير ماست نه از درسهاي حضرت استاد.

اميد است كه مورد قبول صاحب اين كتاب آسماني و نيز مورد قبول نبي كريم و فرزندشان حضرت حجت روحي له لفداء قرار گيرد. در ضمن هر گونه استفاده از اين رساله بايد با اجازه‌ي استاد معظم دكتر سيد علي موسوي باشد.

------------------------------------------------------------------------

يكي از جويندگان و طالبان دروسي كه تدريس مي‌شود.

 

آنچه تقديم مي‌شود گزيده‌اي است از

رساله‌ي عظمت نزول قرآن كه در 323 صفحه تكثير شده است.

صفحه 3

إنّ الكلام صفةالمتكلم أراد به المتكلميه. إنه قائم بالمتكلم أراد به قيام الفعل بالفاعل لا قيام العرض بالموضوع . إن المتكلم من أوجد الكلام ما يقوم بنفس المتكلم بحركة فاه لا بسكونه و النقش للنقاش لا تكلماً.

قال بعض العارفين أول كلام شق أسماء الممكنات كلمة ‹‹كن›› و هي كلمة وجوديه فما ظهر العالم الا بالكلام بل العالم كله أقسام الكلام بحسب مقاماته و منازله الثمانية و العشرين في نفس الرحمن و هو الفيض الوجودي المنبعث عن منبع الإفاضه و الرحمة.

در اسرار كــلام و تكلم

بحث ما در كلام متكلم بود، نكاتي را در جلسة گذشته گفتيم. بحث امروز هم در همين زمينه است .

ترجمة عبارت :

كساني كه برآنند كلام صفتي است براي متكلم، نظرشان اينست كه كلام قائم به متكلم است كه ارادة تكلم مي‌كند و اراده كرده‌اند به اين بيان، قيام فعل را به فاعل نه قيام عرض به موضوع. يعني كلام را عارضي نمي دانند ، كلام را فعلي مي‌دانند. اين است كه ملاصدرا مي‌فرمايد :

بسياري كلام را جزء عارضه‌ها دانند ولي گروهي از متكلمين كلام را فعل دانند و قائم به فعل .

و من قال من اوجد الكلام في الشاهد، يعني آنهايي كه نظرشان اينست كه ايجاد كلام با حركت لبها است ، لابسكون يعني وقتي كه لبها حركت مي‌كنند ، كلام از بين دو لب خارج مي‌شود. و هو الهواء الخارج من جوف المتكلم يعني نيرويي از درون متكلم رها مي‌شود كه نامش كلام است. من حيث هو متكلم لا ما هو مباين له مباينة و جدايي هم با متكلم ندارد. الكتاب للكتاب و النقش للنقاش و إلا فيكون كتابة و تصويراً ، لا تكلما و تقريراً يعني كلام مانند كتابت و نقاشي هم نيست كه اگر بود ، كتابت و نقاشي بود، نه تكلم و بيان.

پس نظر بعضي از متكلمين اين است كه كلام در متكلم حالت فعليه دارد. در واقع مي‌خواهند با اين بيان ثابت كنند كه:

كلام حضرت حق ، فعل حضرت حق است.

يعني كلام را با اراده مي‌گويد و هر آنكس كه اينگونه كلام را گفت، اراده شده بدان قيام فاعل، يعني متكلم با همة خواسته‌اش و با اراده كلام را ايجاد مي‌كند، نه بدون اراده. منتها با حركت لبهايش، نه باسكون. يعني هوايي است كه خارج مي‌شود ازحلقوم متكلم در حالتي كه اين هوا، متباين است. به اين معني كه هر كلامي با نحوي و با يك حروفي از حلقوم رها مي‌شود.
در كتابت ، كلام نيست، فقط در تقرير يعني در بيان و تثبيت كلام هست. همة اينها بر انسان صادق است.
يعني انسان ناسوتي ، كلامش اينگونه رها مي‌شود.

اما غير انسان يعني حضرت إله كه مي‌‌خواهد كلام را بيان كند، چگونه است؟ در جلسة گذشته در كلمات تامات بحث شد. اكنون به شرح قضيه مي‌پردازيم كه متكلم كه مي‌خواهد ايراد كلام كند، از كجا بايد شروع كند ؟ شرحي داده‌اند و گفته‌اند: كلام بايد با اراده باشد، با فعليت باشد، از بين دو لبش باشد، در اين صورت است كه اثبات كلام مي‌شود.

تصوير ، نقاشي ، كتابت و ايما و اشاره كلام نيستند هر چقدر هم مفهم معني باشند، چيز دگرند و كلام جهان ديگري دارد. كلام از رشتة جان برخاسته مي‌شود. يعني متكلم بالإراده سخن مي‌گويد. بالإراده بودن يعني در حقيقت پي و رگ و خون و جسم و جانش، همه هماهنگ مي‌شوند، تا اوجد الكلام باشد. گمان نكنيد كلامي كه ظاهراً از بين دو لب خارج مي‌شود ريشه‌اش از همانجاست خير، آن آخرين مرحله و مرحله بروز است كه از لب است ولي اين تمام مطلب نيست. كلام از تمام شراشر عين او بروز مي‌كند.كلام انسان يعني هستي انسان.

او همه هستي‌اش را مثلاً با يك كلمة آري يا با يك كلمة نه خلاصه كرده و آن را از بين دو لب خارجش مي كند . اين است كه در اجازه گرفتن‌ها در مرحلة اول آنچه اصل است ، كلام است نه كتابت،مگر توانايي كلام نباشد و الا اگر توان سخن گفتن در او باشد و بنويسد اين نوشتن آنچنان سند نيست و واقعيت ندارد !!!

كلام هر چقدر هم اندك باشد چه جهت مثبت يا منفي داشته باشد، بسيار مهم اسـت وعظمـت هاي بسـياري در آن نهفته است.زيرا كلام انسان ، عين انسان است. كلام انسان، جوهر انسان، عقل انسان، فكر انسان، نفس و عينيت انسان اسـت. حـداقـل به قدري كه ارگانيزم جسمش محترم است و آن را عزيز مي‌دارد بايد كلامش را هم عزيز و محترم بدارد. به هر نسبتي كه براي خويشتن بها گيرد، به همان نسبت كلامش هم بايد در بها باشد. كلامش بايد از ميلياردها تومان هم عزيزتر و شريفتر باشد. اصلاً ارزش كلام انسان كه با رقم تعيين نمي‌شود به هر نسبتي كه بهاي اندام انسان در اوج باشد و شريفتر و عزيزتر باشد، وزن كلام او هم همانگونه است.

هر چقدر عين شريفتر و عزيزتر است، بهاي كلام هم شريفتر و عزيزتر است. آنهايي كه در كلامشان بي‌توجّهند، هنوز بهاي خود را ندانسته و خود را نشناخته‌اند. اينست كه اولياء خدا يا كلامي به زبان نمي‌آورند، يا اگر هم كلامي بگويند، اول ارزشها را گزيده‌اند.


همة بهاي بشريت در كلام اوست زيرا از فعليت او، از شهود او ، از جان وجسم و در نهايت لب او خارج مي‌شود.

 

با اين مقدمات كلمات تامات هم روشن مي‌شوند.

 

اول كلام صادره از حق

 

قال بعض العارفين اول كلام شق اسماع الممكنات كلمة ‹‹كن››

بعضي از عرفا برآنند كه كلام شق و مخ شنيدن ممكن است.
يعني در ممكنات كلامشان شكافندة حالت است. ولي اين عبارات نامفهوم است و نارسا، بايد بگوييم اول كلامي كه از حضرت اله صادر شد ، كلمة كُن بود . نه اينكه ممكنات ‹‹كن›› را شنيدند. اما اول كلامي كه از حضرت حق صادر شده ، كلمة ‹‹ كن›› (باش) هست.
چرا اول كلامي كه از حضرت اله بروز كرد ، كُن باشد؟ زيرا و هي كلمة وجوديه يعني كن كلمة وجوديه است. حضرت حق، وجود جهان را با همين كلمة ‹‹كُن›› ساخت.
اگر ما اين موضوع را پذيرفتيم، تمام آياتي كه مي‌گويند جهان در مدت ستة ايام پيدا شد، اين كلمة كُن او را به آن صورت نمي‌پذيرد و حق هم همين است كه كن باشد. اما البته همان كه

 حضرت علي (ع) فرمودند: انما يقول لما اراد كونه كن فيكون لا بصوت يقرع

 

يعني آنكه حضرت إله فرمود :‹كن فيكون› نه اينكه اين صوت چيزي را بشكافد و لا بنداء يسمع اين كُن بـا نـدائي نيسـت كه كسـي بـشنود.
و انـّما كلامـه سبحانه فعله ، كلام حضرت الـه فـعل اوسـت پس ايـن كـلام را شما نمي‌تـوانـيد به آن صـورت تعبـير كنيد. فما ظهر العالم الا بالكلام جهان بروز نكرد، عالم پيدا نشد و چهره نگرفت مگر به كلام. بل العالم كله أقسام الكلام بالاتر بگوييم: عالم همه بخشي از كلامند. الثمانية و عشرين يعني كلام 28 جهان را آفريد يا 28 عين را پيدا كرد. منتهي به حسب مقامات و منازل 28 گانه‌اي كه از نفس رحمان بروز كردند، و فيض وجودي دادند؛ فيضي كه منبعث از منبع افاضه و رحمت است. تا كه از رحمان بروز كرد، ممكنات مراتب تعينات خويش را يافتند. و نيز جواهر عقليه و حروف عاليه را كــلمات الله التامات نامند. التي لا تبيد و لا تنقص، آن كلماتي كه نه به لرزه آمدند و نه كم شدند. و در مقابل جواهر جسماني مركبات، مركب از اسم و فعل هستند.
قابلة للتحليل و الفساد؛ كه قابليت براي تحليل و فساد دارند و در اينها هم صفات است هم اعراض. و همة اينها قائم به نفس رحماني اند . بديگر عبارت از كلمة ‹‹كُن›› فيضها پيدا شد.

1) عقل را 2) نفس را 3) افلاك 9 گانه را 4) اركان چهارگانه را (آب و خاك و باد و آتش) 5) مواليد ثلاث را (معادن ، عناصر و ماده‌ها) 6) عالم مثال و سپس مقولات تسع عرضيه ( متي ، وضع ، عين ، جده ،كم و كيف) اين عوالم 28 گانه از كلمة ‹‹كن›› پيدا شدند و از سنخ الهند ولي ماديات از فرمان اله هستند.
در واقع اينها يك اكسيرند براي عوالم دگر. بحث ديگري هم داشتيم كه وجود از مجردات است و ماهيات از مادياتند. اما بحث اينجا آنگونه نيست.
پس بعضي از عرفا گويند: اول كلامي كه از حضرت اله پيدا شد ‹‹كن›› بود عقل اول و دوم و يا مجردات و زمانها نبودند، و همينكه اين ‹‹كن›› بروز كرد او يك گستردگي پيدا كرد، از يك جهت آن عقل پيدا شد ، از يك جهت آن ، نفس پيدا شد ، از يك جهت آن افلاك نه گانه و از يك جهت ديگر آن ، اركان چهار گانه و از يك جهت آن مواليد ثلاث و از جهت ديگر عالم مثال.
(توضيح در عدد 28: حروف عربي هم 28 تايند و سير قمر در منازلش هم 28 گانه است. اينست كه ماههاي قمري اصلند. براي اموات هم بايد ماههاي قمري اصل باشند. در اداي قرض هم اگر ماههاي شمسي را تعيين كنند، مسئولند مگر آنكه قبلاً مشخص شده و تعيين شده باشد).
پس نظر بعضي از عرفا آنست كه اول چيزي كه از خدا پيدا شد، كلمة ‹‹كن›› و مراتب و منازل 28 گانه بود . اما آنكه ما قبلاً گفته بوديم مجردات در سنخيت الهند و ماديات از فرمان ، اين نظر، ضد آن فرمان ‹‹كن›› است كه گفتيم تمام ما يري و ما لايري از آن فرمان پيدا شدند . اينجا قيل و قال است.
در جلسة اول گفته شد كه بحث اصلي جلد هفتم در عينيت عشق به حضرت حق است . يعني آنچه چهره دارند ، عاشق حضرت حقند و در عشق او روانند. حضرت ملاصدرا اول راجع به كلام ، بعد كلمات تامات حضرت إله و بعد در انزال كتب و سپس ارسال رسل و اصل وحي بحث كردند، اينها را در مقدمات بيان مي‌كنند و سپس نتيجه گيري مي كنند و ثابت مي كنند كه همه عاشق حقند.
اكنون ما دربارة كلام بحث مي كنيم، نه تكلم . چون ما گفتيم كه:
1)متكلم است ، 2) كلام است، 3) تكلم ولي فقط كلام مورد نظر است.

در كلام شور و هيجان است اما در تكلم حالت تكلّف است، يعني متكلم خويش را به سخن گفتن واميدارد .چون عموم متكلمين با هدف و غرض حرف مي‌زنند. كاري دارد، نظري دارد، اين را بعنوان متكلم براي مخاطب تقريرش ميكند. اما كلام آن جان مطلب است و آن شيوة شوقيه، شيوة جلوه است و شيوه‌اي است كه درون او را به سوز آورد، كه با زبان رهايش مي‌كند وقتي كه با زبان رهايش كرد، اينجاست كه آن فلسفة كلام غير از متكلم است و غير از تكلم است. پس تكلم يعني شوقها و شورها . اول چيـزي كه حضرت إله خواست ابراز بفرمايد همان كلام بود كه با كُن ابراز فرمودند. كُن يعني باش ولي اين باش كه در فارسي مي‌گوييم خيلي اثر آنگونه ندارد.

چگونه اين مطلب را روشن كنيم؟ براي روشن شدن مطلب مثالي مي‌آوريم. البته در مثالها مناقشه نيست، زيرا ناچاريم كه بيان كنيم. فرض كنيد بچه‌اي به بزرگي مي‌گويد باش، مي‌شنود ولي خيلي اثري ندارد. كسي در رديف خودش به او مي‌گويد باش اين بار مي‌شنود و يك ذره تكانش مي‌دهد؛ ولي او صنمي گزيده كه برايش خيلي عزيز و مقدس است، اگر اين صنم به او بگويد، باش، هيچگاه از يادش نمي‌رود. سه نفر بلا تشبيه به او گفتند ‹‹كن›› يعني باش، بايست، بمان.
يك كودك گفت، يك مثل خودش گفت و يك صنم گفت ، آنكه آن صنم به او گفت،‌ هيچ‌گاه فراموش نمي‌كند.

لذاست گفته‌اند فلسفه اينكه رسول الله سه سال تمام به غار حرا مي‌رفتند و در سكوت بودند، اين بود كه كلمة كن را بشنوند ، آن كلمة جلوه را اسقا كنند، تا آن كلمه‌اي كه جسم و جانش را منقلب مي‌كند، بيابد.

پس اين كُن وقتي از حضرت حق بروز كرد، اين عوالم پيدا مي‌شوند بعد براي اينكه نظم‌ها را بيابند، عوالم 28 گانه پيدا شدند. پس اين با اول ما خلق الله ارتباط ندارد. اول ما خلق الله النور، اول ما خلق الله العقل، اول ما خلق الله روحي.

همة اينها را كنار زد و ايرادي هم ندارد. سيد فرمودند از كلمة كُن اول نفس، بعد عقل و سپس مجردات و شكوه‌ها پيدا شدند. يعني نزاع، نزاع ديگري مي‌شود و منعي يا تضادي باآنكه فرمود اول ما خلق الله نوري يا اول ما خلق الله العقل ندارد يعني تا كه فرمود كُن يعني اي عقل باش تا كه فرمود : ‹ كُن› يعني اي نفس باش ، هر چه عزيزتر هست، او بايد باشد.

پس اين نظر عرفا درباره كلام است. اول كلمه‌اي كه در عالم ممكنات از حضرت حق بروز كرد، اين بود. اين كلمه خيلي چيزها را حل ميكند .

اما مخاطبش كه بود كه به او فرمود باش؟

او اطوار كمون را به ظهور آورد يعني همه آن چيزهايي كه در علم و اراده و قدرت و جلوه حفظ كرده بود، فرمود باش يعني براي خود جهاني داشته باشيد، خودتان مستقل باشيد، خودتان ديگر در عالم فيضي باشيد، در عالم كمالي باشيد، با من كه هستيد، در شوقيد، اما خودتان كه هستيد، در اثريد و ما اثرها را از شما جوياييم نه شوقها را. شوق براي خودتان هست، اثرها براي دگران است. پس فلسفه خلقت ما وشما اينست كه با دگران باشيد. از اين جهت با كلمة كن ابراز كرد. اينها همه از نفس رحماني بروز كردند يعني قابليت‌ها ، استعداد‌ها ، وجود‌ها و آنچه كه شايسته اين بودند، به فرمان در منازل خود قرار گرفتند.

فصل (2) صفحه 5

فصل في تحصيل الغرض من الكلام

إعلم أن الغرض الأول المتكلم في إرادة الكلام إنشاء أعيان الحروف و الكلمات و أيجادها في الضمير في المخارج و هو عين الأعلام ، و اما ترتب الأثر علي الأمر و النهي و الأخبار و التمني و الندا و الإستفهام و غير ذلك …

 

نظر حضرت استاد دكتر سيد علي موسوي :

 

اين ديدگاه‌هاي گفته شده، همه در جاي خودشان درست است ولي بايد در متكلم چيزي باشد كه آن چيز جداي از الفاظ باشد و بتواند تأثير گذارد و منقلب كند. يك عفتي باشد، يك زهدي باشد، يك علمي باشد، يك عرفاني باشد، يك موجي در او باشد و حالتي در او باشد كه آن حالت اثر در مخاطب بگذارد او بي‌اراده‌ي در اراده باشد او بايد در لحظه بي‌اراده باشد. چون غزال وحشي و سركش كه خود به دام آيد. ‌...........

 

********************************

في تحقيق قول النبي (ص)‌ان للقرآن ظهرا و بطناً وحداً‌و مطلعاً‌

اعلم ان القرآن كالانسان ينقسم الي سر و علن ،‌ولكل منهما ايضاً‌ظهر و بطن و لبطنه بطن آخر الي ان يعلمه الله ، و لا يعلم تأويله الا الله.و قد ورد ايضاً في الحديث‹‹أن للقرآن ظهراً و بطناً و لبطنه بطناً إلي سبعة ابطن ›› و هو كمراتب باطن الإنسان : من الطبع و النفس و الصدر و القلب و الروح و السر و الخفي …

 

معصومين(ع) محيطند و قرآن محاط!!

در تكلم يا در بيان يا در ظاهر قرآن نكاتي بود ، بيان كرديم . بحث هم اكنون هم پيرامون صورت باطن قرآن كريم است. در كلمة بطن ما تحقيقي داريم كه در پايان بيانش مي‌كنيم.

بطن آنچه هست ولي ما لايعلم است. اول اشكال اينجاست كه اگر چيزي هست ولي مالايعلم باشد ، فايدة آن چيست؟ به چه درد مي خورد؟ يعني اگر چيزي باشد ولي او را نبينند و از او بهره نگيرند، به چه درد مي خورد؟ اين اشكال هست و بعضي از متكلمين هم اين اشكال را وارد نموده‌اند كه چگونه بايد چيزي باشد ولي پوشيده باشد؟ جواب اين است كه:

نه اينكه پوشيدة مطلق است، پوشيدة مقيّد است.

توضيحاً:
فرق بين مطلق و مقيـّد
اين است كه: مطلق در مثبتش هيچ‌گاه در منفي‌اش هم هيچ‌گاه، اين معني مطلق است. مثلاً مي‌گويد مطلقاً من اين موضوع را قبول ندارم يعني اگر شما هر دليلي ببريد ، نمي‌پذيرد .

ولي مقيد آنست كه به هر علتي فعلاً قبول ندارد، اين مقيد است. پس اينكه گويند قرآن پوشيده هست و بطني دارد، يعني پوشيدگي اش آشكار است، جوابش اين مي شود كه آري، اين پوشيدگي مطلق نيست مقيد است .

يعني اول اول بطن قرآن بر صاحب قرآن آشكار است صد در صد و هيچ جاي ترديد نيست. يعني معصوميت رسول الله و معصوميت امامان معصوم آنچه شاخ و برگ، آنچه اشراق و آنچه بارقه‌ها و آنچه نورانيت‌ها و آنچه جداول كه وابسته به آيات هست، همة اينها را كالعين في كفّه مشاهده مي‌كند !!

چناني كه شما يك دُرّي را به كف دستتان بگذاريد، هم به سمت راستش هم به سمت چپش هم حتي به عمقش چون دُر است و در روشن است، شما كه بيننده هستيد ، آگاهيد . امام معصوم و رسول الله هم همينگونه هستند .يعني دُرَرِ معاني قرآن كريم را ، كالعين في الكف دارند مي‌بينند و قبول هم دارند و بر آنها پوشيده نيست .

اول قرآن و آخر قرآن براي آنها يكسان است. اول سوره و آخر سوره براي آنها يكسان است. اشراق اول و اشراق وسط و اشراق آخر براي آنها نمودار است و آنچه جلوه در عين قرآن است براي اينها آشكار است. چرا ؟ چون آنها محيطند و قرآن محاط است. 

يعني آنها تسلط عينيه دارند. و تسلط مشرقيه دارند و تسلط واقفيه و علميه و ذوقيه دارند. يعني آنكه بشر هم مي تواند داشته باشد ، آنها به حد اعلا دارند.

و اما اينكه پوشيده است، بر كه پوشيده هست؟ در ابتدا گفتيم كه پوشيدگي‌ها مقيدند نه مطلق. و اما پوشيدگي ها براي غير معصوم و غير از مقام عالي نبوت است.

هر كس كه به اين مرحله راه يابد، همان حالت خشوع را بيابد.

(چون در قرآن خشوع خيلي اصل است) خشوع يعني آرامش جسم ، آرامش جان ، آرامش سخن، آرامش دلها ، آرامش محيط ، اين خشوع است. هر آنكس كه به مقام خشوع راه يافت ، او هم به همان نسبت خشوعيت ، از بطن قرآن بهره مند مي شود .

 

نظر استاد دكتر سيد علي موسوي :

(استفاده فقط با اجازه‌استاد دكتر سيد علي موسوي)

 

مطلب ديگر كه ذوق خود من است و بزرگان اين مطلب را نياورده‌اند، آن اين است كه آيا در يك زمان هم معصوم هم غير معصوم از بطن قرآن بهره مي‌گيرند؟

آيا آنچه معصوم مي‌گيرد منع از غير معصوم مي‌شود؟ يعني مانند آب كوزه است كه يك نفركه ليواني از آن بگيرد و بنوشد به همان نسبت از آن كم مي‌شود يا نه او چون كوزه نيست او چون اشراق است. هر چه به او نزديكتر شوند جلوه‌هايش بيشتر مي‌شوند. بلاتشبيه چون لاي‌روبي چشمه‌هاي آب كه هر چقدر كاوش بيشتر گردد، جوشش آب بيشتر است؟ پس يك مبناي آيه را يعني يك آيه را، يك اصل آيه را هم معصوم زير نظر مباركش قرار گرفته هم غير معصوم .معصوم از ديد عصمتش بهره‌مند مي‌شود ولي غير معصوم از ديدگاه خودش. پس مانعة الجمع نيست. يعني در يك آيه هم معصوم و هم غير معصوم هر كدام سهم خويش را مي‌گيرند نه كم و كاست گردد و يكي از معجزات قرآن هم اين است كه آنچه از او بگيرند باز نو دارد. در لفظ و در قشـرش امـكان تـكرار بعضـي آيات هست، آن ظهر قرآن است اما در بطنش هيچ تكراري نيست و هر چقدر در قرآن كاوش كنند مانند همان دررهايي است كه از قعر دريا پيدا مي‌كنند . اين مقدمه اي بود كه ما در اينجا بيان كرديم كه هم معصوم هم غير معصوم مي‌توانند بهره بگيرند. پس به اين نتيجه رسيديم كه قرآن را در حقيقت پوشيدگي نيست ظاهرش پوشيده است ولي در حقيقت پوشيدگي ندارد. منتها بايد پرده‌ها را عقب بزنند، پرده‌ها را كنار بزنند، هر كسي هم نمي‌تواند پرده‌هاي قرآن را كنار بزند بايد سيري داشته باشد كه در غير معصوم از خشوعيت و در معصوم از عصمت است.

راز نگاه معصوم بر قرآن

في تحقيق قول النبي (ص) ان للقرآن ظهراً و بطناً

قرآن را ظاهري و باطني است. يك حدي هست و يك مطلعي است. مطلع آغاز آيه و حد پايان آيه است. يك آيه را در نظر بگيريد.

«والعصر إن الإنسان لفي خسر» اين از ‹‹و›› شروع ميشود در ‹‹ر›› هم تمام مي‌شود. مطلع اين آيه از ‹‹و›› است، حد اين آيه در ‹‹ر›› تمام مي‌شود. و ظاهرش اين حروف ‹‹ ع ، ص ، ر » يا « ا ، ن ، س ، ا ، ن›› است . اما خود انسان چيست؟ از چه خانواده اي هست؟ ديد او چيست؟ فكر او چيست؟ عصري كه در آن عصر بوده چيست؟ عصر محدود است يا عصر لاحد است؟ عصر ظلمت است يا عصر نور است؟ عصر فيض است يا عصر خشم است؟ عصر مهر است يا عصر كينه است؟  عصر عدالت است يا عصر جور است؟ يا عصر آرامش است؟ هركدام از اين كلمات در اين دو موضوع يكي انسان و يكي عصر شـعبه‌ها باز مي كنند.

امام معصوم كه رأي دارد، آنچه در مبناي عصرند و آنچه در اطراف انسان است همه را مانند دري كه در كف دستش است مي بيند ولي غير معصوم بايد زحمت بكشد.

اين يكي را تا طي نكند به منزل بعدي نمي‌رسد.

پس انسان براي بطن قرآن راعي است ولي معصوم مراعي است.

راعي آنست كه نگاهها را به اندازة قدش مي‌فهمد .

فرض كنيد توي كوچه ايستاده‌ايد هر كسي از سمت راست يا چپ شما بيايد او را مي‌بينيد. اين راعي است. يعني اگر 5 نفر در رديف هم بيايند، شما هيأت دومي را نمي‌بينيد، آنچه پشت ديوار هست را هم نمي‌بينيد. همانكه جلو چشمتان است مي‌بينيد. اگر كسي برود مثلاً بر بام طبقة 4 بايستد، او علاوه بر اينكه كوچه را مي‌بيند، منزلها و كوچه ها را هم مي‌بيند اين مي‌شود مراعي .

روانتر بگوييم ، شما در كنار قطار ايستاده‌ايد كوپه هاي تك تك قطار را مي‌بينيد اين مي‌شود راعي ، ولي اگر بر يك عمارت ده طبقه برويد شما اول و آخر قطار را در يك لحظه مي‌بينيد. پس امام معصوم و رسول الله در بطن قرآن مراعي هستند ولي ساير انسانها راعي هستند. يعني بايد منزل به منزل طي كنند تا به هدف برسند. لذاست اينكه مي‌گويند معصومين در يك شب 30 دوره قرآن را تلاوت مي‌كنند مگر چقدر ظرف زمان دارد؟

معصوم با آن ديد دارد مطالعه مي‌كند . يعني با يك نظر اول و آخر قرآن را مي‌بيند او 30 بار كه اين نظر را انداخت ، 30 دوره تمام شد ولي ما هستيم كه بايد آيه آيه بخوانيم تا جلو رويم .

اين فرق بين ديد معصوم و ديد غير معصوم است .

پس قرآن يك ظاهري دارد يك باطني و باطنش بر همه پوشيده نيست، معصوم به همه آگاه است چون عنايت به قرآن كرد همة قرآن را مطالعه كرد ، همه را تلاوت كرد . ولي ما هستيم كه بايد جزءجزء و ذره ذره بالا رويم .

و اعلم :

بدان كه براي قرآن مثل انسان انقسامي است .

ينقسم الي سر و علن :

قرآن منقسم به ظاهر و باطن مي‌شود .

لكل منهما ايضاً بطن :

براي هر كدام از اين باطن بطني است.

و لبطنه بطن آخر !!

 

نظر حضرت استاد فرزانه دكتر سيد علي موسوي

(استفاده فقط با اجازة استاد دكتر سيد علي موسوي)

 

براي هر جملة قرآن 70 معني است .

اول رواق ديگر مكان است و آخر آخرش اشراق است. آيا ما كه مي‌خواهيم شروع كنيم از اشراق شروع مي كنيم به بالا مي‌آئيم يا نه، از رواق شروع مي‌كنيم، به رواق مي‌رويم؟

جواب : ما چون ديد راعي داريم بايد چاه جوئي كنيم تا به آب برسيم. يعني بايد ذره ذره حلقه ها را برداريم تا به آن غايت راه يابيم !!

اما معصوم عكس قضيه است از اشراق شروع مي‌كند به آغاز مي‌آيد. در حاشيه نكتة زيبايي را اشارت كرده است.

المطلع در آغاز عبارت في اصطلاح العرفا هو مقام شهود المتكلم عند تلاوة آياته متجلياً بالصفة التي هي مصدر تلك الآية .

يعني قرآن را مطلعي است يعني از نظر عرفا مقام شهود است و از نظر ما همان مطلعش هست در والعصر ‹‹و›› آن مطلع است اما از نظر عرفا مقام تجلي است كه از عينيت قرآن بر اثر تكرار پيدا مي شود. چنانيكه مولانا امام صادق (ع) فرمودند :

«لقد تجلي الله لعباده في كلامه و لكن لا يبصرون››

بايد بدانيم معصومين براي خودشان نمي‌گويند براي مردم است كه هر كس كه به اين وادي رفت، اينها را بدست مي‌آورد.

اگر مي‌خواستند براي خودشان بگويند مي‌گفتند كه ما از نهايت شروع كرديم ولي اينجا براي مردم است كه از جلوات مطلعي شروع كردند .

و لقد تجلي الله لعباد في كلامه و لكن لا يبصرون

خداي متعال تجلي مي‌كند در كلامش براي بنده‌هايش ولي آنها نمي‌بينند آنها نمي‌توانند ببينند. فكان ذات يوم في الصلاة حضرت روزي در نماز بودند فخر مغشياً عليه حضرت به سجده افتادند به اين حالت .

فسئل عن ذلك از آن حالت از حضرت پرسيدند : فقال : مازلت اكرر

من همواره يك آيه را مكرر گفتم حتي سمعت من قائلها وقتي آيه را مكرر گفتم صدايي از آيه شنيدم. و قد ينقل الحديث بعد حديث را مفصلا فرمودند:

ما من آيه الا و له ظهر و بطن

نيست آيه اي مگر اينكه براي آن ظاهري و باطني است.

و لكل حرف حدّ ؛ براي هر حرفي حدي است.

و لكل حد مطلع ؛ يعني حضرت صادق(ع) فرمودند اگر كسي با خشوعيتش (ربطي به مقام عصمت ندارد) تكرار آيات قرآن كريم را بكند، عاقبت صوتي از درون آيه خواهد شنيد كه مي‌گويد اي بنده ما، اي مخلص ما، اي حبيب ما، تو اين هستي، تو آن هستي، تو خوبي، ما ترا دوست داريم و از اين قبيل و هر معنايي كه در جان آيه باشد. هر چه در جان آيه باشد، آنكه تكرار آيه را با قيد خشوعيت بكند،  اين صدا را خواهد شنيد. چنانيكه حضرت صادق(ع) اين صدا را به نيروي انسانيتشان نه به نيروي عصمتشان شنيدند.

بر مي‌گرديم به اصل مطلب:

و لا يعلم تأويله الا الله هيچ كس تاويلش (تأويل نه تبيين ، يعني آن معاني ظرائف قرآن) را كه به او پيوسته است جز حضرت حق ندارد.

جاي ديگر عبارت الا الله و الراسخون هم دارد ولي اين جا فقط كلمة‌جلالة‌ الله را دارد.

و قد ورد في الحديث ‹‹ ان للقرآن ظهراً و بطناً و لبطنه بطناً الي سبعة ابطن ›› براي قرآن ظهري و بطني است و براي هر بطن 7 بطن در نظر گرفته مي‌شود.

البته ديد عصمت به اندازة ديد اله نيست. بايد فرقي بين ديد معصوم و ديد اله باشد، واقع واقع واقع را خدا مي‌داند، واقع واقع غايت را معصوم مي بيند اين نه نقص در مقام قدسي معصوم است نه اشكال.

اما آيا قرآن هدف دارد يا ما هستيم كه هدف را از قرآن پياده مي‌كنيم؟ او درياي بي كراني است. چون هدف يعني با شرط. قرآن كه شرطي كار نمي‌كند. او دريايي است بي نهايت كه هر كس مي‌تواند بهره گيرد.

و هو كمراتب باطن الانسان قرآن 7بطن دارد، چنانيكه در باطن انسان هم 7 بطن است:

1) طبع 2) نفس 3) صدر 4) قلب 5) عقل 6 ) روح و 7) سر و خفي.

البته بطنهاي بيشتري در انسان هست ولي ايشان با اين تعابير آورده‌اند .

و اما ظاهر علته فهو المصحف المحسوس الملموس

ظاهر قرآن او مصحف محسوس ملموس است و رقم او ( آنچه در قرآن نوشته شده ) منقوش و ملموس است .

و اما باطن علته فهو ما يدركه الحس الباطن

باطن قرآن چيزي است كه حس باطن آنرا درك مي‌كند. و ما را از دريچه قرائت توجه مي‌دهد و از دريچه تجويد يعني نحوه خواندن و نحوه ادا كردن. مثل فرقي است كه بين (ذ) و (ز) بگذارند اين حالت تجويدي است. خود فهم تجويد هم در مبناي فهم قرآن اثر مي‌گذارد. بنابراين في خزانه مدركاتهم يعني در باطن قرآن بايد از خزانه ادراك و آنچه در خزانه‌هاي ادراكي دارند مانند خيال و نحو آن و حس باطن از اينها بايد بهره‌گيري شود .

اكنون مي‌خواهيم تطابقي بين روح قرآن و انسان دهيم:

حضرت ملاصدرا مي فرمايند :‌

فالروح الإنسانية تارة تتلقي إدراك الأشياء من عالم حس و ذلك عند نزوله في مرتبة بدنه و حواسه .

روح انسان كاري را انجام مي‌دهد تا حسي را نبيند، از آن حس بهره نمي‌گيرد. گاهي اين است، يعني ديدار حسي است .

و ذالك عند نزوله في مرتبة بدنه و حواسه

از اين جهت قرآن وقتي كه نازل شد ، در جهت جسم آمد يعني به قلب نبي آمد ، قلبي كه همراه جسم و چشم و گوش نبي بوده، همراه ذرات پيكر نبي بوده است. يعني نزول قرآن اينگونه شد.

و گاهي اين روحانيت انساني از عالم حس نيست، تتلقي من عالم التخيل و التمثل الجزئي گاهي از حس بالاتر مي رود يك دائرة تخيلي را (البته منظور آن تخيلهاي قدسي است نه تخيلهاي واهمه) پس تا اينجا يك نقش روح اين است كه در حس‌ها وارد مي‌شود و ديگر نقش روح و پرش روح اين است كه با تخيل است يعني از مرحله حس بالاتر مي‌رود، دقيقاً روح قرآن هم همين است. گاهي روح قرآن در عالم حس آمد و گاهي در عالم تخيل و تارة تتلقي المعارف العقليه بجوهرها العقلي الذي هو من حيزعالم الأمر و گاهي اين روح تخيل بالا ميرود ، مي رود به معارف عقليه يعني مي‌رود به جهان عقل و جوهر عقل و عظمت عقل و آنچه از عالم امر به عقل فرمان داده شده است. گفتيم روح هر انسان به مراتب است. سه مرحله دارد:

 

1) حس 2) تخيل 3) معارف تعقلي

 

و تارة تأخذ المعارف الإلهيه من الله بلا حجاب من عقل او حس

و گاهي اين روح ، روح واقعي به جايي مي‌رود كه ديگر از معارف هم بالاتر مي‌رود به حريم بزم قرب حق قدم مي‌گذارد و مراحل را بي حجاب از او مي‌گيرد منتهي من عقل يعني روح بر اسب عقل سوار شد از اينها استفاده كرد.

هو من عالم الأمر و التدبير

كه منظور از اين عالم امر اين است كه هيچ كس نمي‌تواند او را پيدا كند.

فلا يدرك نور الحق الا بنور الحق

كه مي‌تواند به اين قرب حق راه پيدا كند؟ آنكه به اين مرحله برسد.

چرا حضرت ملاصدرا اين مطالب را آوردند ؟

براي اين آوردند كه بشر تلاوتش گاهي در عالم حس است گاهي در عالم تخيل است كمي بالاتر و گاهي در مقام معارف الهيه است كه از آن بالاتر است و گاهي نه همة اينها را كنار زده و به بزم قرب حق رفت و از او فيض گرفت.

چنانيكه روح انسان اين مراحل را داراست روح قرآن هم اين معارف را داراست. گاهي انسان از قرآن حسش را مي‌فهمد و گاهي از قرآن يك ذره بالاتر، تخيلش را مي‌فهمد و گاهي معارفش را و گاهي آن بزم قربش را.

آيا اين هدف دارد؟ قرآن يك درياي بي‌نهايت است كه شما گاهي از حسش بهره مي‌گيريد و گاهي از تخيلش و گاهي از معارفش و گاهي به آن مرحلة نهايت.

لذاست حديثي هم در اينحا آورده‌اند كه :

چه كسي مي‌تواند از آن معارف الهيه بدون حجاب استفاده كند؟

فـلا يدرك نور الحق الا بنور الحق و لا ينال الـا بـقـوة مـن لـه الأمـر و الخـلق كـما ورد عـن ابـيعبدالله قـال قـال

اميرالمؤنين علي (ع) اعرفواالله بالله ، خدا را بايد به نور او شناخت!والرسول بالرسالة رسول را بايد از جذبه هاي رسالت بشناسيد!!

يعني شما بايد برويد در سنگر عرفان حق قرار بگيريد تا بفهميد خدا كيست تا كسي به سنگر عرفان نرود تا كسي به سنگر رسالت نرود نمي‌تواند بفهمد رسالت چيست تا كسي به سنگر اولي الأمر نرود او را نمي تواند پيدا كند.

فرمودند: براي قرآن هفت بطن است و هر بطنش يك معني دارد اينگونه بگوييم يك بطنش براي حس است يك بطنش براي تخيل است يك بطنش براي معارف است و آخرش هم براي قرب الهيه است.

تحقيقات حضرت استاد فرزانه دكترسيد علي موسوي

 

(استفاده فقط با اجازة‌استاد دكتر سيد علي موسوي )

كلمه بطن چيست؟

بطن : نهان شدن ، اثر كردن بيماري ، داخل شدن به وادي ، حقيقت چيزي، شكم انسان و حيوان ، خلاف ظهر .

للبس في بطنه : (منظور همان يونس پيغمبر است) در بطن او ماند، لبس كرد. پس مي‌خواهيم معني بطن را بدانيم:

جوف القت المرأة: يعني زن وقتي كه فرزندش را به زمين مي‌نهد.

بطن الأرض: عمق زمين ، پنهان نمودن ، بطن اسماء ، بطن مكه يعني درون مكه ، بطن وادي يعني درون آن.

ذوالبطن يعني آنكه شكم زياد دارد يعني غذا زياد مي خورد .

بطن الدجاجة : يا بگوييم القت الزجاجة ذا بطنها يعني مرغ تخم نهاد.

بطني از بني هاشم يعني علويان و عباسيان.

بطن: نطفة جنين ، گياه بطن.

بطن : قلب ، اندرون دل ، يكي از سوي راست يكي از سوي چپ . باطن هر چيز، حقيقت هر چيز.

بطن الجنة، ميانة بهشت .

بطن الحوت منزلي ازمنازل 28 گانة قمر است چون آنجايي كه قمر در آنجا قرار مي گيرد ، شكل ماهي است.

بطن الرمة جايي كه امام حسين (ع) به سوي كوفه تشريف مي‌‌بردند.

بطون : شكمها درونها.

بطون اوراق : كتابها.

بطون صحايف : اقوال و عقائد.

و گويند: يكي از ملوك اسكندريه مردي را به نام زميره مأمور فحص و گردآوري متون علمي قبل از ميلاد يا اوائل ميلاد كرد. او 54120 كتاب علمي گردآوري كرد و گفت هنوز در سند و هند و فارس و جرجان و بابل و موصل و رم كاوش ننموده‌ام. (كه البته جرجان همان گرگان است كه مربوط به ايران است).

زميره گـويد: همة اينها را كه بررسي كرد م در حقيقت آنچه قرآن دارد اگر اهـلش از او بهره گيرند، تمام اين كتب و مانند او غرق در درياي علم و معرفت قرآنند. يعني گفت تمام كتبي كه من پيدا كردم ، ديدم همه در برابر قرآن ضعيف و ناتوانند.

يعني آن رموزي كه من در درون قرآن يافتم در درون اين كتب نيافتم . اما كي و چه و چگونه؟

لان العلم والحكمة من صفاته الكماليه و العليم الحكيم من أسماء الله الحسني

مي‌فرمايند: علم و حكمت از صفات كمالية حق است، عليم و حكيم هم از اسماء الله حسنايند. هر كس با آنچه در درون دارد با يك ريسمان به او متصل ميشود بعضي از صفات رحمانيت او و بعضي از صفات رحيميت به او مي‌رسند، بعضي از صفات جوديت به او مي‌رسند، بعضي از صفات رازقيت به او مي‌رسند، هر انساني با آنچه در درون دارد به حضرت حق مي‌رسد و الا يك اسم براي حضرت حق كافي بود. چرا او را رزاق گفتند؟ حكيم گفتند ؟ عليم گفتند؟ اينها آويخته‌هايي هستند كه ما به اين آويخته ها بچسبيم و برسيم.

علم و حكمت از صفات كماليه‌اند ، عليم و حكيم از اسماء حسنايند.

و لا بد في من له نصيب منهما : به ناچار هر كسي را سهمي برايش خواهد بود يا از طريق علم يا از طريق حكمت.

لذاست فرمودند: أن يكون ذالك بمجرد موهبة الله اياه له : آن موهبتي است كه از سوي حق به او سرازير مي‌شود.

و لذالك قال (سبحانه) «و يعلمهم الكتاب و الحكمة» و « ذلك فضل الله يؤتيه من يشاء»

اين فضل و رحمتي است كه از حكمت و رحمت او و ازجان جانان قرآنش به رونده‌هاي اين را ه ميرسد.

و بعد فرمودند و سمي الحكمة خيراً كثيرا و من يؤت الحكمة فقد اوتي خيرا كثيرا

در آنهاي دگر از فضلش مي‌دهد، اما كسي كه به مقام حكمت و فلسفه و عرفان راه يافته خدا به او خير كثير مي‌دهد. پس خير كثير مال هر كسي نيست، خير كثير مال كسي است كه از طريق حكمت و فلسفه و قرآن به لب قرآن راه يابد.

منبع: گزيده‌اي از رساله عظمت نزول قرآن برگرفته از جلد هفتم اسفار اربعه ملاصدرا(اعلي الله مقامه) شامل تدريس و تحقيقات حضرت استاد فرزانه، فيلسوف متأله دكتر سيد علي موسوي

نظرات بازدیدکنندگان:

نام:
ایمیل:
نظر: