<%@LANGUAGE="VBSCRIPT" codePage="65001" %> سایت محقق و فیلسوف متأله حضرت استاد موسوی
سایت رسمی محقق و فیلسوف متأله حضرت استاد موسوی آل عمران (2) ( آيات 27-14)

 

بسم ا... الرحمن الرحيم

تفسير سوره‌ي مباركه‌ي آل عمران / آيه  14

«زيّن للناس حبّ الشهوات أي المشتهيات سمّاها شهوات مبالغة و إيماء إلي أنهم إنهمكوا في محبتها حتي أحبّوا شهوتها كقوله تعالي حكاية من سليمان: «إني أحببت حبَّ الخير» من النساء و البنين و القناطير المقنطرة من الذهب و الفضّة»

« مروري بر مطالب بيان شده در آيات قبل »

اين سور‌ه‌ي مباركه يعني سوره‌ي آل عمران اول آن پيرامون ذات پاك حضرت حق و الوهيت و معبوديتش عنايت اشراق آيات را دارد و بعد از آن حالت نزول كتب، چه قرآن كريم يا ديگر از آن كتب آسماني است.

و مرحله‌ي سوم راجع به تصوير چهرهها در بطن مادر كه اين يك بحث عجيبي بود كه ما روي آن تأكيد كرديم كه چگونه اين صورت درست شد.

بعد ما در آن‌‌جا نكاتي را به عنوان مثال آورديم  و آن نكات اين بود كه هر مهندسي يا هر طراحي كه بخواهد چيزي را به عنوان صورت تجسم بدهد، الگوي او بايد قبلاً در اختيارش باشد،”چه الگوي قولي، چه الگوي عملي"؛ و صور بعدي مدل‌اند، يعني (نقشٌ منقوش) آن‌هاي بعدي از آنچه در خاطره دارد، نشأت مي‌گيرند و بروز مي‌كنند!

اما حضرت إله كه صور انسان را اين‌گونه آفريد، او كه الگو نداشت، او كه چيزي قبلاً برايش بيان نشده بود.

اين كه فرمودند: «هو الذي يصوركم في الأرحام كيف يشاء» كه اين از آن آيه‌هاي عجيب در قر آن كريم است! آنچه كه توانش بود در اين زمينه ما سخن گفتيم و از آن‌جا به بعد در خود متن قرآن كريم آيه‌هايي را تلويحاً به عنوان ايماء و اشاره آورده‌اند كه باز تفاوت بين محكمات و متشابهات است.

«هو الذي أنزل عليك الكتاب منه آيات محكمات هن أم الكتاب و أخر متشابهات» كه ما متفاوت بين متشابهات و محكمات را گفتيم و مثال‌هايي در آن‌جا هم براي محكمات آورديم و هم مثال‌هايي براي متشابهات آورديم و در آن‌جا ثابت نموديم كه محكمات عوض نمي‌گردند.

محكمات رواني و روان در معني‌اند و پيچ و خم در معاني آنان نيست، ولي متشابهاتند كه بايد معاني را با ظرافتي خاص از آن‌ها يافت و سپس در همين قبل و بعدش ما به سه موضوع دگر اشاره نموديم:

1.      به آن‌هايي كه در دل‌شان ”زيغ“ دارند و اصلاً «فأما الذين في قلوبهم زيغ»  "زيغ"  را ما در آن‌جا به خوبي بازش نموديم.

2.      و سپس به «راسخون في العلم » سخن گفتيم كه «راسخون في العلم» چه كساني هستند؟ و چه كاره اند.

3.      و از آن‌جا آمديم به حالت دعا كه «ربنا لا تزغ قلوبنا بعد إذ هديتنا» كه اين‌جا اصلاً خود فلسفه‌ي اين آيه چيست و چرا ما بايد به دعا بپردازيم؟ اين‌ها چه هستند؟

و تا به اينجا بحث‌مان در اين جلسات ده‌گانه بود كه ما روي اين آيات نكته‌ها گفتيم و بعد رسيديم «جامع الناس ليوم الحساب إن ا... لا يخلف الميعاد» در مورد اين‌ها هم يك چيزهايي گفته شد. ديگر تا همين جا بود.

بعد يك آيه هايي هست، چون ما نظير اين آيه‌ها را در سور‌ه‌ي‌ بقره يكي دو نوبت اشاره كرديم، اگر بخواهيد مباني آن‌ها را پيدا كنيد، به همان تفسيرهاي قبلي مراجعه بفرماييد، مي‌توانيد اين‌ها را پيدا كنيد كه مجموعش اين است «قد كان لكم آية في فئتين» كه همان داستان بدر رسول ا... (ص) هست. بعد برخورد مشركين با رسول ا... (ص) هست كه عرض كردم اين‌ها در ذيل آيه‌هايي كه در سوره‌ي بقره آورديم هستند.

« نفس زينت مقدس، پوشاندن واقع مذموم »

ديگر ما «زينة» را در سوره‌ي مباركه‌ي انعام تعريف كرديم كه چه كسي هست كه زينت را به دل انسان مي‌اندازد، آيا زينت خودش ابراز مي‌شود يا يك عاملي زينت مي‌دهد؟ اول اول ما ببينيم خود زينت درست هست يا درست نيست؟ اصلاً آن‌هايي كه زينت در دل‌شان پيدا مي‌شود، چگونه پيدا مي‌شود؟ كه باز عرض كردم چگونه‌اش را در جايي ديگر گفتيم.

اما كلمه‌ي «زين للناس حب الشهوات» كه در متن قرآن هست كه اين‌جا يك موضوعي دارد، يك محمولي دارد، يك نتيجه‌اي دارد.

نقش زينت زيباست، خوب است، هر چيزي كه به زينت بپردازد به‌ جا هست، مگر زينتي كه حق را بپوشاند،  آن زينت مذموم است.

هر زينتي براي انسان كه به جاي آورد زيباست! مگر زينتي كه حق را يا حقيقتي را بپوشاند كه همان زينت مذموم است، همان زينت نازيباست.

به عنوان مثال بيان مي‌كنيم:

در گياهان، برگ گياه زينت گياه هست، برگ درخت زينت درخت هست، اما اگر اين زينت گونه‌اي بود كه از  آن يك زياني به بيننده‌ي زينت وارد گردد، آن زينت مذموم هست.

مثلاً درخت خار برگش را به عنوان زينت نشان داد، ولي او ظاهرش برگ هست، اما زير اين برگ‌ها خار است.

يعني چه؟!

يعني خار نيست، ظاهر خار ديده نمي‌شود. ظاهراً برگ و زيبايي ديده مي‌شود، اين به انسان جرأت مي‌دهد كه برود به سوي او، از اين زينت بهره بگيرد و گاهي هم احياناً اين برگ را براي زينتي بچيند، اما تا كه دستش را دراز مي‌كند كه از اين زينت بهره بگيرد، دستش آلوده‌ي به خار مي‌شود. همين گل محمدي(ص) را شما نگاه كنيد، غنچه‌اش خيلي زيباست! از دور كه نگاه كنيد،”اين واقعاً زينت هست، اما دست‌تان را كه ببريد آن را بچينيد مي‌بينيد اطرافش پر از نوك‌هاي خار است، يعني بايد خيلي با احتياط اين‌ها را بچينند، اگر كسي آگاهي نداشته باشد براي چيدن گل، مجروح مي‌شود، آزرده مي‌شود، از مسير مي‌ماند.

خود اين زينت عالي است، اما عالي بودنش مادامي هست كه زهر آن، نوك خارها را نپوشاند.

يعني زينت مادامي مقدس است و عالي است كه به عنوان اين زينت، حادثه‌ها پوشيده نشوند. نفس زينت مقدس است!

زينت عالي است، اما به منهاي «حبُّ الشهوات» 

«زيّنَ للنّاس حُبُّ الشَّهَوات»   

آيه‌ي 14 سوره‌ي مباركه‌ي آل عمران

اين‌جا ديگر آيه خارش را نشان داده، فرموده: «حب الشهوات» شهوات، آن خارهاي گل‌اند، خود زينت زيبا هست.

در اول اين سوره ما هر چه بنگريم، همه زيبايي مينگريم. چون خود زينت ، زينت است، عالي است.

زينت در ادب :

زينت ادب زينت هست. انسان مؤدب او زينت دارد، زينت هست، اما به شرط اين كه زير اين بيان ادب، بي ادبي حاكم نباشد. آن‌جاست كه ديگر اين زينت به صورت «حب الشهوات» مي‌شود. ما مي­خواهيم «حب الشهوات» را پيدايش كنيم. پس زينت به نفس زينت، زينت هست، عالي است، اما همان‌گونه كه گفتم هر انساني كه مؤدب سخن بگويد، با ادب سخن گفتنش عالي است، زيباست، زينت است. منظور از زينت يعني آن چيزي كه چشم را به خود نگه مي‌دارد، به خود حفظ مي‌كند. مادامي اين زينت، زينت هست كه زير آن زينت بي ادبي نباشد. ادب زينت هست، اما بي‌ادبي‌اش ديگر زينت نيست. اين قبيح است.

زينت در پوشش :

لباس را به عنوان زينت در اندام داريم، زيباست! انسان لباس مي‌پوشد، عالي است، اما مشروط بر اين كه باز «حب الشهواتي» كه غرور در او ايجاد كند، ديگر نباشد.

پس نقش اولش «زينتش» عالي است، اما نقش دوم عالي نيست. اين دو مرحله.

زينت در فكر:

سوم  زينت در فكر عالي است، يعني يك انسان، يك فكر نو دارد، اين زينت زيباست، اما به شرط آن كه اين فكر نو توأم با «حبُّ الشهوات» نباشد. فكر نو هست، بسيار عالي است، نظر نو هست، بسيار عالي است، ديد نو هست، بسيار عالي است ، اما مشروط  بر اين كه زير اين، يك «حبُّ الشهوات» نهفته نباشد.

ما بايد از اين جمله‌ها اجتماع را عالي پيدا كنيم و اجتماع را خوب بفهميم يعني وقتي كه ما اجتماع را فهميديم، مي‌توانيم هم خودمان را و هم دين‌مان را حفظ كنيم. اگر ما نتوانستيم بفهميم، نه خودمان را مي‌توانيم حفظ كنيم و نه دين‌مان را.

يعني ما اول همان حالت دگماتيسمي مي‌شويم، به زينت تعصب پيدا مي‌كنيم، اما «حب الشهوات» را ناديده مي‌گيريم.

زينت را مي‌بينيم اما «حب الشهوات» را نمي‌بينيم. اين كار غلط هست. اين‌جاست كه انسان گمراه مي‌شود، نمي‌فهمد كه دارد چه مي‌كند. اين‌جاست كه اين انسان بايد بر غربت و ناداني خودش بنشيند و گريه كند و بايد بنشيند به بدبختي‌اش كه اينقدر نمي‌فهمد خون ببارد، واقعاً اين است.

زينت او را منقلبش كرده، تزئين‌ها او را منقلبش كرده‌اند، در همان مانده، اما آن
«حب الشهواتي» كه زير اين پرده‌ي زينت وجود دارد را نديده !!

        اين‌جا هست كه سرگرداني به وجود مي‌آورد، اين‌جاست كه حيراني به وجود مي‌آورد.

لذاست قرآن زنده دارد بيان مي‌فرمايد.

اين آيه از آن آيه‌هاست!

« ظرافت بيان آيه و پوشش جهاني آن »

اين آيه نمي‌خواهد بيايد به ما بگويد كه اي بشر! تو چند تا بچه داري، اين بچهها زينت تو هستند!! چند تا قران پول داري، اين‌ها نه، اين‌ها را به عنوان مدل فرموده است، اما هدف اين است كه انسان اين آيه را كه مأمن نظرش قرار مي‌دهد، برود در اجتماعي كه با آن اجتماع دارد زندگي مي‌كند ببيند.

 آيا اين زينت براي نفس زينت و قرب به حضرت حق است؟ كه مثلاً اين گل زينت را به خود گرفته؟ يا هدفش اين است كه اين زينت را دارد نشان مي‌دهد  كه از زير خارهايش به عضوي كه به او نزديك مي‌شود بفشارد؟!!

اگر ما توانستيم، اگر بينش‌مان آنقدر قوي بود، هميشه سروريم، هميشه آقائيم، هميشه در نظام زندگي خوشحال‌ايم.

شما ديديد مي‌آيند يك مقدار ميوه را بفروشند، مي آيند هفت، هشت، ده تا از آن خوب‌هايش را آن رو مي‌گذارند اين «زيّن للنّاس» است، اين همان است، يعني آمده آن بنجل‌ها را، آن بدها را، زير پنهان كرده و رو را زينتش داده.

اما «حبّ الشّهواتش» را در آن زير نديده، واقعاً اين است.

اين آقا مي‌آيد به عنوان دوست انسان، دم از دوستي مي‌زند، با زبان گرم و نرم و صميمي، اما نمي­داند زير اين زبان گرم چه هدفي دارد؟ اين «زين» اش عالي است، اما اگر بتواند براي خدا باشد، نه اين كه براي «حب الشهوات» باشد. بايد از اين‌جا فراركرد.

فتنه مي‌بارد از اين چرخ مقرنس برخيز

                                                                تـا بـه ميـخانه پـناه از غـم ايـام بـريـم

اصلاً خود بيان قرآن كريم اين است كه ما بينش‌مان اين‌گونه شود.

اين كه ما هي بخوانيم «زين للناس حب الشهوات»، «ح» آن را خوب ادا كن ... از اين چه در مي‌آيد؟

« مثال براي شهوتي در پشت زينت »

اين آيه‌ي 14 از سوره‌ي مباركه آل عمران آمده به ما يك مدل داده كه:

اي بشر تو مانند آن قناس و عصفور نباش.

يك داستاني هست كه: يك شكارچي بود و دو تا گنجشك بودند كه اين تفنگش را حمله برده بود به سوي گنجشك‌ها.

يكي از اين گنجشك‌ها به دوستش گفت ببين، اين چه آدم خوبي هست، يعني از سرما داشت از چشم‌هاي او آب مي‌ريخت، گفت: ببين اين چه آدم خوبي هست‌، اصلاً چشمش به ما افتاده دارد گريه مي‌كند، اين همه رحيم القلب است!!

رفيقش به او گفت: اي رفيق! اين قدر خوش باور نباش، از سرما دارد آب از چشمش ميريزد.

گفت : نخير، حالا اين كه از سرما هست بگذريم، مي‌گفت: ببين دوست من حالا اگر آب چشمش را قبول نداري، ذكرش را قبول كن، ببين لبش دارد  با خدا ذكر مي گويد.

(او هي با خودش مي گفت: آيا مي‌توانم اين گنجشك را شكار كنم يا نه؟ و لبش حركت مي‌كرد!!)

رفيقش گفت: فكر مي‌كني ذكر مي‌گويد؟ او يك نقشه‌ي ديگري دارد.

اين همان است «زين للناس حُبّ الشهوات».

« مكتب فلسفه مخالف زينتي است كه براي پوشش عيبي باشد!»

مي‌بينيد كسي سراپايش جفاكار هست، دورغ مي‌گويد، غيبت مي‌كند، تهمت مي‌زند،  اگر گيرش بيايد مال مردم را مي‌خورد، پنجه اگر بياندازد به اين ور و آن ور، نابود مي‌كند... نشسته، هي مرتب لبش پايين و بالا حركت مي‌كند.

 (ديديد اين در بعضي افراد فراوان ديده شده ). اين چيست؟

اين «زين للناس» است، او مي خواهد با زينتش «حب الشهواتش» را بپوشاند.

اين يك واقعيتي هست كه اكثر مكتب فلسفه با اينگونه افراد ضد هست. مكتب تعصب‌اي‌‌ها را قبول دارد، يعني مكتب تعصب اين‌گونه افراد را مي پذيرد و طرفدار اين‌هاست و از اين‌ها خوشش مي‌آيد.

اين يك رمز در فلسفه هست، اما مكتب فلسفه اين‌ها را نمي پذيرد.

چرا؟ فلسفه مي‌گويد: اگر تو اهل ذكري چرا در جلوي مردم مي گويي؟

 برو در يك گوشه‌اي كه خودت باشي و خداي خودت. مگر تو نمي‌گويي كه اين ذكر من، اين لب من كه به هم مي‌خورد براي خداست؟!!

اين را برو در گوشه‌اي كه تو باشي و خداي خودت باشد، آن‌جا برو. پس همين‌كه در حضور جمعيت داري اين كار را مي‌كني، خود دليلي بر اين است كه «زيّن للنّاس حُبُّ الشَّهوات» مي شود. تو با اين زينت مي‌خواهي يك عيبي را بپوشاني و اين ابداً درست نيست.

حضرت استاد فرزانه دكتر سيد علي موسوي:

ما بعضي از جمله‌هاي قرآن را نبايد به خطش نگاه كنيم كه ببينيم چند خط هست، نه، ما مي­خواهيم جان آيه را پيدا كنيم. من خودم از آن‌هايي هستم كه گاهي اوقات افرادي را كه مي‌بينم بي جهت لب‌هايشان حركت مي‌كند، به عجب مي‌آيم، مي گويم: چرا آخر اين‌گونه هست؟!

« اولياء ا... دائم الذكرند، ولي پوشيده و خالص »

در اين‌جا ما اگر بگوييم اين «دائم الذكر » هست، ما در روايات داريم؛ ولي اگر كسي دائم الذكر باشد، در اجتماع نمي‌نشيند. اگر هم نشست، گونه‌اي اين ذكرش را ابراز مي‌كند كه آن كه در پهلوي او هست نفهمد كه نكند يك ريايي، نكند يك ريبي،  نكند يك شكي در دل او به وجود بياورد.

حضرت استاد فرزانه، فيلسوف متاله كتر سيد علي موسوي مي فرمايند:

ا ين را من بگويم، يك بار هم مثل اين كه عرض كرده‌ام، ولي الآن هم مي گويم:

يك حمالي بود در مشهد، او نمازش را چند بار مي خواند. مثلاً پشت سر حضرت آيت ا... فقيه سبزواري (اعلي ا... مقامه)1 نماز مي خواند، بعد مي رفت پشت سر يكي از بزرگواران نماز مي خواند و بعد مي رفت پشت سر سه، چهار نفر نماز مي‌خواند تا يكي دو ساعت بعد از ظهر. بعد هم مي‌آمد خودش تنها نمازش را اعاده مي كرد.

حضرت استاد دكترسيد علي موسوي : يك روزي بنده نبودم، ولي ديگران از او سؤال كردند كه آقا تو چرا اين كار را مي‌كني؟

گفت : آقا من حمالم. مي‌بينم كه اين كيسه‌ي گندم را كه به دستم مي‌گيرم ببرم، اگر سوراخش كوچك باشد، آن گندم ريزه‌هايش مي‌ريزد، اما اگر سوراخش زياد باشد، گندم‌هاي درشت مي‌ريزد!!

  من اين نمازهايي كه مي‌خوانم مي‌خواهم به خدا نزديك شوم، اگر يك كمي گناه كرده باشم، در نماز اولم از بين مي رود، اما اگر بيشتر گناه كرده باشم، در نماز دوم و سومم و اگر زياد گناه كرده باشم، خودم مي گويم: خدا! ببين من خودم هم آمدم، حالا هر كدام را مي‌خواهي قبول كني، قبول كن.

اين يك اخلاص هست. اين واقعاً يك اخلاصي هست كه نمي‌شود اين را ناديده گرفت. درست است كه با زبان عاميانه دارد بيان مي‌كند، ولي خيلي مخلص بود و معروف هم بود كه وقتي ايشان مرد، در يك جايي مي‌ميرد، مي‌بينند يك عده دارند او را مي‌برند. بلندش كرده‌اند به دور حرم حضرت طواف مي‌دهند و هيچ‌كس هم نمي‌فهمد.

اينها اولياءا... بودند و هستند وخواهند بود.

نكته‌اي كه مي‌خواستم از او بگويم اين است: آن لحظه‌ي آخر عمرش مي‌گويند: كسي از او سؤال مي‌كند، گفت:

  در تمام عمرم در هنگام نفس كشيدنم هم از ياد علي و آل علي غافل نشدم، يعني من ذكر اين‌ها را مي گفتم و هيچكس هم نمي‌فهميد!!

  اين است .      

 پس آن‌هايي كه دائم الذكرند، ما قبول داريم، ولي خودشان را اصلاً نشان نمي‌دهند.

  يعني گونهاي ذكر مي‌گويند كه كسي متوجه نشود».

« زينت اولياء ا... براي عظمت دين است »

پس غرض اين است كه با اين زينت اگر حقيقت‌ها براي حق باشد، اگر اين «زين» براي حق باشد، بسيار بسيار عالي هست. (چون خود نفس زينت عيبي ندارد!)

‌واضح تر بگوييم: مرد خودش را زينت مي‌دهد كه وقتي به مجلسي رفت عالي باشد، مثل امام حسن(ع).

حضرت امام حسن‌‌(ع) بهترين لباس‌ها را مي‌پوشيدند و بهترين مركب‌ها را هم داشتند و مي‌رفتند. حضرت صادق(ع) هم همان كار را مي‌كردند، مي گفتند: چرا؟

مي‌فرمودند: من اين زينت را كه دارم، اين زينت براي شخص خودم نيست!!!

 اين زينت براي عظمت دين است، براي عظمت قرآن است.

كه ما هر جا رفتيم، يك نگاه بكنند بفهمند ما كه هستيم!!

مرحوم محمد باقر مجلسي ايشان با زينت حركت مي كرد، حتي معروف هست كه ايشان هرگاه مي‌خواست به مكه برود 40 ،50 نفر را با پول شخصي خودش به مكه مي‌برد، مرحوم مجلسي يك اوضاع اشرافي داشته.

مي‌گفتند: چرا؟ مي‌گفت: براي آن است كه من در شب اول قبرم افتخار بكنم كه زينت دين را نشان دادم!!   اين‌گونه است.

پس همه‌ي زينت‌ها نازيبا نيستند. آن زينتي كه بخواهد عيبي را بپوشاند نازيباست، آن زينتي كه بخواهد مكر كند نازيباست. دارد نرم نرم حرف مي زند، اين زينت هست، اما اين نرم نرم سخن گفتن آن است كه مي‌خواهد يك دامي را باز كند. يك شركي را باز كند تا پرنده‌اي را به اين دام بياندازد. اين نه، اين درست نيست. اين زينت درست نيست.

پس نفس زينت گاهي بسيار زيباست و گاهي بسيار مذموم !

آ ن زماني كه براي حضرت حق باشد، براي تقرب اله باشد، براي اين كه دل مردم را روشن كند؛ مردم وقتي كه در كنار او باشند، خوش‌شان بيايد، اين زينت سراسر ممدوح است و عالي است، اما اگر زينتي باشد كه بخواهد با او عيبي را بپوشاند و مكري را بروز دهد، اين زينت مذموم است.

« تقابل عقل و شهوت در انسان »

اين‌جا مي فرمايند كه: «الشهوة عند الحكماء مذموم» اين عبارتي هست!

شهوت در نزد حكما مذموم است.

« قالوا خلق ا... الملائكة عقولاً بلا شهوة»

خداي متعال ملائك را بدون شهوت آفريد.

«و البهائم ذات شهوة بلا عقل»

و بهائم را خدا سراسر در شهوت و بدون عقل آ‏فريد.

«و جعلها في الانسان»

ولي در ارگانيزم پيكر انسان اين دو چيز را خدا قرار داده. چه چيزي؟

«فمن غلب عقله علي شهوة و هو أفضل علي الملائكة»

( عبارت قشنگي هست! اين را بعضي گفته اند حديث قدسي است، بعضي گفته‌اند حديث متعارف است، كار نداريم؛ خيلي مطلبش قشنگ است!)

كسي كه عقلش بر شهوتش پيروز گردد، او از ملائك افضل است. همان‌كه:

بار ديگر از ملك پران شـوم

   آنچه اندر وهم نايد آن شوم

اين همان است!

« و من غلب شهوته علي عقله فهو أرذل من البهائم »

كسي كه شهوتش بر عقلش پيروز گردد، او پست تر از چهارپايان است.

« ترجمه‌ي متن تفسير صافي در توضيح ”حُبّ شهوات“»

برويم به نفس آيه كه مي‌فرمايند:

«زُيِّنَ للنّاس حُبُّ الشّهوات» زينت داد مردم را «حُبّ شهوات‌شان».

و ملا محسن فيض كاشاني در توضيح مي‌فرمايند:

«و ايماء إلي أنهم انهمكوا في محبتها»

يعني انهماك محبت يعني نهايت محبت، نه محبت بي‌خود. چون محبت واقعي را انهماك گويند، يعني نهايت محبت. محبت در زندگي بي‌خود است، محبت در مال بي‌خود است، محبت در خود، خودش را خيلي مطرح دارد، هر چه مي‌خواهد، هي پيچ و خم مي‌دهد كه خودش مطرح باشد، اين هم درست نيست. اين‌ها همه از نظر آيه در اين‌جا غلط است.

«حتي أحبّوا شَهوَتها»

يعني كارش به جايي مي‌رسد كه اين به صورت شهوت در مي‌آيد، اين هم درست نيست.

«كقوله تعالي حكاية من سليمان إني أحببتُ حُبّ الخير»

يعني بيان حال حضرت حق اين است كه من «حُب» را دوست مي‌دارم، اما ضد حب را دوست ندارم، حُبي كه او را به ما برساند.

«من النساء» يعني زينت داد براي مردم حب شهوات را كه آن‌ها بيانند از زنان، بيانند از فرزندان، بيانند از «قناطير» يعني چهارپايان، برآنند از «مقنطرة» يعني چيزهايي كه مي‌سازند.

فرض كنيد كسي آمده پلي ساخته، آب انباري ساخته... اين قدر آن‌جا هياهو به راه انداخته كه اين به نام كيست، به اسم كيست؟ ...

نه، اين همين است، اين خودش يك شهوتي هست كه اين همه نام و نشاني از خودش در اين‌جا دارد نشان مي‌دهد.

«من الذهب» باز زينت داده مي‌شود براي او حب شهوات در طلاهايش.

« والفضة» در نقره‌هايش، در خيل مسومه‌اش و انعام و چهارپايان و در زراعت‌گاه‌هايش، اين متاع دنياست.

اما «و ا... عنده حسن المئاب»

يعني اي مردم بدانيد آنچه در نزد خداست كه همان ربط به حضرت حق باشد، از همه‌ي اين طلا و نقره و ... براي شما بالاتر است.

اين كه ظاهر آيه در اين‌جا.

تحقيقات حضرت استاد فرزانه دكتر سيد علي موسوي: (استفاده فقط با اجازه‌ي استاد معظم)

« هدف از ”قناطير مقنطرة“ چيست؟»

حضرت استاد فرزانه دكتر سيد علي موسوي: آنچه بيان مي‌كنيم توضيح است نه تفسير!

«قناطير مقنطرة» در جان آيه‌ي مباركه چه هستند؟

جواب: هدف آن ظرفي هست كه پر از عطر باشد، يعني خود عطر هم يك اصلي است در عالم ثروت. ما الآن با اين سر و كار نداريم، نمي‌توانيم بفهميم كه آن ظرف پر از عطر يا پر از طلا چه قيمتي دارد!

 يا هدف از «قناطير مقنطر» ثروت‌هاي كلان است كه اين‌ها به صورت «حُب الشهوات» در مي آيد. يا بي نيازي از مردم است. 

يا پوست گاوي كه پر از طلاست.

از پيغمبر يا از امام معصوم پرسيدند كه مهر زن چقدر هست؟

فرمودند: هم مي‌تواند يك سوره از قرآن كه به او ياد بدهد، مهرش قرار دهد، هم مي‌تواند پوست گاوي را پر از طلا كنند، مهر قرار دهند.

يعني اگر كثرت مهر بود، عمل خلافي نيست، ايرادي در او نيست، منتهي مشروط بر اين كه بتواند بپردازد، نه اين كه علي اللهي هر چه شد مهر كند.

يا اسبان فراوان اينها را «قناطير مقنطرة» گويند.

يا چهارپايان فراوان اين‌ها را «قناطير مقنطرة» نامند.

يا گاو و گوسفند.

 يا شرف و شادي است، اين هم «قناطير مقنطرة» است. اين از اين جهت.

 معني ديگر را عرفا اينگونه گرفته‌اند، گفته‌اند: «قناطير مقنطرة» دو حالت دارد، اگر او را (همان‌طور كه بيان نموديم) به حالت غرور دربياورد بد است و الا اگر اين«قناطير مقنطرة» او را به آن حالت درنياورد، ايرادي در او نيست.

« در زاده هاي مثبت ”قناطير“ »

مثلاً به او حيات طيبه بدهد . اين شخص يك ثروت فراوان دارد، از اين ثروتش آمده كسب خيرات كرده. اين خيلي به جا هست. به وسيله‌ي آن ثروت رفع جفا از ديگران كند. او ثروتي دارد، آمده دست بدبختي را گرفته است، اين خيلي زيبا است يا به او نور معرفت بدهد يا او را به كمال برساند.

لذاست بعضي از بزرگان آمده‌اند در مبناي «قناطير مقنطرة» نكات ديگري را بررسي كرده‌اند:

« ديدگاه نيكولا مال برانش: شكوه هر انسان از مقنطرهي اوست »

از آن جمله نيكولا مارل برانش كه او در قرن 16 و 17 ميلادي پيدا شد، او روحاً شريف و در زندگي منزهي بود و شيوه‌ي زندگي او آرام بود، يعني يك زندگي انزوا شده داشت (منزوي بوداما عارفانه زندگي مي كرد. او 77 سال زندگي بسيار بسيار عارفانه داشت

در 22 سالگي به گروه توريان يعني فرقه‌ي مذهبي كه خود را وقف تفكر در مذهب كرده بودند پيوست و در 26 سالگي رسماً مقام عالي را در مذهب يافت.

او 10 سال به شاگردي پرداخت و ده سال به مطالعه پرداخت.

 او آن‌گونه توانست از فلسفه معني حقيقت را پيدا گرداند. او به جايي رسيد كه گويد من اين «قناطير مقنطرة» (كه خيلي از اين «قناطير مقنطرة» سوء استفاده نموده اند) ر ا قبولش دارم. يعني اين را آقاي مال برانش مي‌گويد.

البته اين را بدانيد كه او مسلمان نبوده، مسيحي بوده، ولي پيداست كه در مبناي قرآن كاوش كرده.

او گويد: اصلاً شكوه هر انسان از «مقنطرة» اوست، يعني از زيبايي‌هاي اوست. در حقيقت ارزش دارند، منتهي مادامي كه اين ارزش‌ها در ماوراي ماده باشد. او ماده دارد، او زندگي دارد ، او اسب و گوسفند و غنائم دارد، ولي از اين‌ها فوق ماده را بهره‌گيري مي كند، يعني كمال كسب مي‌كند اين عالي است، اين نظر وي هست.

او گويد: اين «مقنطرة» به شرطي ارزش دارد كه در ماوراي ماده‌ها عمل گردد، زيرا آفرينش خداوند اول به جواهر يا مجردات بوده.

 او مي گفت: آن‌هايي كه عقيده به «قناطير مقنطرة» ندارند و اين را رد مي كنند جزء عقيده‌ي دُترمونيسم‌اند.

"دترمونيسم " يعني حركت ماده يا انرژي، يعني انرژي گرايان از «قناطير مقنطرة» بد بهره‌برداري مي‌كنند، اما رئاليسم ها، حقيقت‌گرايان اين‌ها از ماده عالي بهره مي‌گيرند.

 حضرت استاد فرزانه دكتر سيد علي موسوي:

اين را خواستم بگويم كه باز يك بينشي هم در اين‌جا برايمان حاصل گردد.

مال برانش اين‌ها را رد مي‌كند، يعني مي گويد: فقط خداوند است.

يعني وقتي كه ما از طريق روحاني با خدا آگاه شديم، نه از طريق دترمونيسم!! يعني از طريق انرژي‌ها و ماده ها نه، از طريق روحانيت كه به او نزديك شديم، آن‌جا مي فهميم كه همه چيز ما از خداست.

                       يعني او مي گويد: ما از خودمان هيچي نداريم .                         

او مي گويد:

من نَفَس مي كشم، ولي ”من“ نيستم !! نَفَس من از ديگري هست. (خيلي قشنگ دارد حرف مي زند!)

 من نفس را فرو مي‌برم، اما ديگر نمي‌توانم نفس را برونش آورم و درست هم هست.

يعني دقيق مثل آن رونده‌اي هست كه از قله‌ي كوه به پايين مي‌دود؛ اما از پائين به بالا يا نمي‌تواند يا اگر بتواند مشكل مي‌تواند. مي‌گويد: اين نفسي كه من فرو مي‌برم، از من نيست، اما خروج آن از كيست؟ از خداست.

چه قدر قشنگ و زيبا سخن گفته است!!

اين من نيستم كه نفس مي‌كشم، اين به ظاهر مال من است، ولي در حقيقت از او هست . من نيستم با شما صحبت مي‌كنم، او هست كه در قالب من دارد با شما حرف مي زند.

اين نكته به قدر دنياها بهاء دارد!

يعني هر قالب، يك پوسته‌اي هست، اما واقع آن از حضرت إله است. من با شما صحبت دارم، اما خداوند، يگانه‌ي كلي جهان است؛

هم انرژي‌ها از اوست و هم حركت‌ها از اوست و هم تفكرها از اوست.

       گويد: هر چيزي كه نيروي الهي در او بيشتر باشد كه همان «قناطيرمقنطرة» باشد، اثر وجودي او هم بيشتر است.

او عقيده اش اين است كه آن‌هايي كه كالايشان بيشتر است، بهتر مي‌توانند به حق برسند، اين هم يك نظري است كه در اين‌جا دارد بيان مي‌كند.

پس عقيده‌ي «قناطير مقنطرة» اگر در سير فرمان الهي باشد، بسيار عالي، اما اگر از احساسات باشد، خير، آنجا قابل قبول نيست.

او گويد: محبت‌ها بايد در جان باشند، نه در جسم باشند.

«زيّن للنّاس حُبُّ الشَّهَوات»

او آمده روي «حُب» كار كرده، مي‌گويد: همه‌ي حب‌ها بد نيستند و همه‌ي حب‌ها هم خوب نيستند. آمده يك دريچه‌اي در اين‌جا باز كرده.

 او گويد: هر آن حبي كه در جسم هست، يعني هر آنچه در جسم باشد، مادامي عزيز هست كه سير نشده، اما همين كه سير شد، با آن حب بيگانه مي شود.

اكثر كساني كه حُب‌هايشان در شهوتشان است همين‌اند، او مادامي به آن غذا نگاه مي‌كند، مادامي به آن ميوه نگاه مي‌كند كه سير نشده باشد، همين كه سير شد ديگر به آن نگاه نمي‌كند. اين يك جو نمي ارزد، اين وقت تلف كردن است در اين‌جا.

اما اگر آن «حب» در جان باشد، او هم يادش «حب» هست و هم فكرش «حب» هست و هم ذكرش «حب» است و هم خاطره اش «حب» است.

اين هم يك بحثي بود كه ما از نظر «زين للناس حب الشهوات و القناطير المقنطرة» بيان نموديم .

آيه ي 26 / سوره ي مباركه‌ي آل عمران؛

تفسير صافي فيض كاشاني؛

با شرح و تفسير

   حضرت استاد فرزانه، فيلسوف متاله دكتر سيد علي موسوي

«قل اللهم» الميم فيه عوض من ياء و لذلك لا يجتمعان «مالك الملك» أي يملك جنس الملك يتصرف فيه تصرف الملّاك فيما يملكونة «تؤتي الملك» تعطي ما تشاء من الملك «من تشاء و تنزع الملك» تسترد ما تشاء منه «ممن تشاء» فالملك الأول عامٌ و الآخران خاصان بعضان من الكل «و تعز من تشاء» في الدنيا و الدين «و تذل من تشاء بيدك الخير» تؤتيه أولياءك علي رغم من أعدائك «إنك علي كل شئ قدير».

«مفتاح گنجينه‌ي الوهيت، در ”م” اللهم نهفته »

«قل اللهم» يا احمد اين‌گونه بفرما، اي خدا! اي كريم! اي رحيم! اي مالك! اي خالق! اي رازق!

كه گويند (م) در «اللهم» به جاي هفتاد اسم است يا به جاي هفتاد صفت است كه اين‌ها در (م) كلمه‌ي «اللهم» جمعند.

يا طبق بيان بعضي از محققين از مفسرين بيان‌شان آن است كه:

   اسم اعظم در (م) «اللهم» نهفته است.

قصار و كوتاهي در عبارت معاني را مي‌نماياند.

«اللهم» اي تمام قدرت‌ها «اللهم» اي نهايت رحمت‌ها «اللهم» اي نهايت كرامت‌ها «اللهم» اي وهابيت وهاب‌ها! هر چه زيبايي و نيكي در ذات الوهيت و در صفات الوهيت نهفته است، در اين كلمه‌ي رمز «اللهم» نهفته است و نتوانسته‌اند بسياري از محققين به مبناي اين «اللهم» راه يابند، چون خيلي عزيز است و از مبناي او توان بهره‌گيري براي همه امكان نداشته، اين است كه در اكثر ادعيه اين جمله را آورده‌اند تا حداقل تكرار لفظش گردد.

«اللهم إني أسئلك من بهائك بأبهائك»

همان دعاي سحر؛ و در ادعيه‌هاي ديگر، يعني هر دعايي كه از معصوم است.

«ادعيه‌هاي منقوله و مأثوره»

بعضي ادعيه هستند كه از بزرگان است، از حكماء است، از عرفا است، از بيان اولياء ا... است يا دستور تركيبش را معصومين داده‌اند. بعضي ادعيه اين‌گونه‌اند و محصوره‌اند، "محصور" يعني اين‌ها دستور گردآوريش را داده‌اند.

اما بعضي از دعاها بيان معصوم است. آن دعاي «ابوحمزه‌ي ثمالي» يقيناً  از لب‌هاي مبارك مولانا سيد الساجدين(ع) است كه «اللهم» زياد دارد يا در ديگر دعاها.

به طور كلي اين «اللهم» از آن جمله‌هاست.

(حضرت استاد فرزانه دكتر سيد علي موسوي: مدت‌ها پي‌اش مي‌گشتيم  زمانش فرا برسد كه اين نكات را در اين‌جا بگوييم ).

ادعيه‌ها بعضي منقوله‌اند، بعضي مأثوره. "منقوله"ها بيان خود امام معصوم است، "مأثوره"ها آن دستورهاي آن‌ها است كه اين كار را بكنيد،به اين صورت كوتاه كنيد، بلند كنيد، اين جمله را اول بياوريد،اين جمله را آخر آوريد... اين مي‌شود مأثوره.

در «اللهم» خيلي رمز است و حتي بعضي از اساتيد معتقد بودند كه اصلاً:

                                    تمام رموز الوهيت در (م) «اللهم» نهفته است.

حالا اين چيست؟ اين (م) چه نقشي دارد؟ اين چه كار مي‌تواند بكند؟ يعني چه كارش بكنند؟

 اين ديگر فهمش از ما ساخته نيست، بايد به خود همان بزرگواران مراجعه گردد. از هر جهت (م) «اللهم» خيلي مهم است و روي همين مبنا هرگاه كه يك امر مهمي براي معصوم پيش مي‌آمده آغازين آنها با «اللهم» بوده ، يعني اول جملة «اللهم» رامي فرمودند، بعد به تضرّع مي پرداختند، بعد به التماس مي‌پرداختند،  بعد به ارتباط‌هاي عيني گزاره مي‌كردند ...

فهم «اللهم» مشكل، ولي تحقيقات زيادي شده.

به جاي "رحمان" است، به جاي "رحيم" است، به جاي "كريم" است.

حضرت استاد فرزانه دكتر سيد علي موسوي: آنچه مسلم در جايي ديدم كه اگر (م) را بردارند هفتاد اسم جلاله را آن‌جا بگذارند عيبي ندارد.

« رمز اسم اعظم و (م) اللهم »

اين (م) «اللهم» يك رمز است،  نظير حروف مقطعه است. نظير «الر» است، مثلاً نظير «حمعسق» است، نظير «ن و القلم» است، البته اين «اللهم»اي كه در متن قرآن است و اين كه مرتب از امام معصوم سؤال مي‌كردند در كدام سوره اسم اعظم بيشتر است يا نمايانتر است؟

حضرت فرمودند: قبل از بيست و پنجمين آيه از سوره‌ي آل عمران كه هدف هم همين جمله بوده ، همين (م) در «اللهم» بوده است.

چون اين «اللهم» جزء متن قرآن است، اصلاً خود جمله‌ي «اللهم» حالت ادعيه دارد، ولي ادعيه از نظر رده بعد از آياتند. اول آياتند، بعد ادعيه‌اند، اما اين‌جا «اللهم» جزء متن قرآن است، اين است كه خيلي از عزيزهاي عزيزهاي قرآن است.

«و لذلك يجتمعان» لذاست فرمودند: اين «اللهم» با هيچ كلمه‌اي جمع نمي‌شود. خودش مستقل است،”مثل ”ا...“ است، ”ا...“ با هيچ كلمه‌اي جمع نمي‌شود. اگر يك كلمه‌اي بياورند، پساوند يا پيشاوند او است، مثل ”اللهقلي“ يا ”اللهيار“، آن هم در زبان فارسي از اين استفاده نموده‌اند، در زبان عربي، نه، به همان عظمت خودش، شكوه خودش برگزار شده.

«اللهم» به جاي ”ا...“، «اللهم» به جاي ”رب العالمين“، «اللهم» به جاي ”مالك يوم الدين“، «اللهم» به جاي ”اهدنا الصراط المستقيم“، «اللهم» به جاي ”يارب“ ،«اللهم» به جاي ”يا ا...“ ، «اللهم» به جاي ”يا كريم“، به جاي ”يا غفور“، به جاي ”يا رحيم“ إلي آخر... يعني به جاي اين‌ها «اللهم» اثر دارد.

لذاست حالا چون اين خيلي عزيز است، براي چند مورد آغازين آورده شده، يكي از آن‌ها موضوع «مالكيت» است.

1.     «قل اللهم مالك الملك»

يعني «اي مالك ملك» كه البته اين‌جا خيلي‌ها تصور مي‌كنند خدا دارد مي گويد: من مالك الملك‌ام. نه، اين‌جا مقول قول رسول الله(ص) است.

يعني حضرت حق به رسول ا... (ص) فرمودند: يا احمد هرگاه كه بخواهي ما را بنامي به عنوان قدرتي كه به آفريده‌ها مي‌دهم اين‌گونه بخوانيد. نه اين كه جمله‌ي مستعدمه و ابتدايه باشد، يعني بخواهند مطلب را به خدا واگذار كنند، يعني ما اين‌جا بنشينيم كه خدا دارد اين‌گونه حرف مي‌زند، آن نيست. ما داريم مقول قول پيغمبر را در اين‌جا نقل مي‌كنيم.

«اي يملك الجنس الملك» يعني تو سروريتت، بزرگواريتت اجازه مي‌دهد كه تصرف ملك را ، يا مِلك را به هر كسي كه شايسته است مي‌نمايي.

«تؤتي الملك» مي دهي ملك را «تعطي ما تشاء من الملك» از هر چه ميسر است از مالكيت «تؤتي الملك من تشاء يعني تو مي دهي «و تنزع الملك ممن تشاء» يا مي راني يا مي بُرّي ملك را از هر كسي كه تو بخواهي.

«ممن تشاء، فالملك الاول عام كمالك الملك»

يعني تو هستي كه همه را ايجاد كردي و ملك دوم كه در جمله‌ي اوليه‌ي «قل اللهم» آمده است، اين خاص است يعني براي بشريت است.

«و تعزّ من تشاء» عزت هم از آن تو است، هم عزت دنيا و هم عزت دين «وتذلّ من تشاء» و ذلت‌ها را هم تو مي‌دهي «بيدك الخير» همه در اختيار تو است «تؤتيه اولياءك » آنچه را تو بدهي به اولياءت «علي رغم اعدائك» يعني بر خلاف ديد دشمنان «إنك علي كل شئ قدير » تو بر هر چيزي توانمندي.

پس در اين‌جا سه موضوع مهم بيان شد:

2.      جمله‌ي «اللهم»

3.      جمله‌ي «مالكيت»

4.      جمله‌ي «عزت»

يعني سه موضوع بسيار مهم جهاني در درون اين آيه‌ي مباركه‌ي «قل اللهم مالك الملك ...» نهفته است. هم‌اكنون ما روي «مالكيت» خيلي بحث نداريم، اما بر موضوع «عزت» كه يك امر دروني است، تأكيد داريم.

« آيا از اين آيه اثبات جبر نمي شود؟!»

چون مالكيت را مي‌شود برايش يك وجهي درست كرد كه اين شخص ثروتي نداشت، به يك ثروتي رسيد، اين قدرت مالي نداشت، به يك قدرتي رسيد، جهت انتقاليه داشت كه همين هم مهم است، يعني ظاهر آيه دارد نشان مي‌دهد كه هر دو جبر است يعني هم مالكيت جبر است و هم عزت دادن جبر است.

يعني چه؟

 يعني اگر ما باشيم و ظاهر اين دو جمله، هر كسي بايد در جاي خودش بخوابد و هيچ تحركي نداشته باشد، او هست كه بخواهد يك شبه مالكيت مي‌دهد و يك شبه هم بخواهد عزت مي‌دهد، يك شبه هم بخواهد عزت را مي گيرد و يك شبه هم بخواهد قدرت را مي گيرد، يعني ظاهر آيه اين را نشان مي‌دهد.

حضرت استاد فرزانه دكتر سيد علي موسوي مي فرمايند:

«آنچه در ذيل آيات قرآن بيان مي‌كنيم، توضيح است، نه تفسير»

ولي اين آيه به نظر من از آيات خيلي مهم است. ما نمي‌خواهيم بگوييم اين آيه جزء متشابهات است، نه، بلكه جزء محكمات است!!  يعني معني در او روشن است، ولي روشني آن، يك كمي مشكل به نظر مي آيد.

 اين‌ها ديگر يك تحقيقي است كه خودمان كرده‌ايم، نه اين‌كه ما داريم تفسير مي‌كنيم اصلاً، بارها عرض كرده‌ام ما در تحقيقات خودمان تفسير نمي‌كنيم، داريم يك نكته هايي را كه به عقيده‌ي خودمان به ذوق‌مان مي‌آيد، اين‌ها را درباره‌اش كاوش مي كنيم تا ببينيم به معني مي‌رسيم يا نمي‌رسيم.

لذاست گفتيم كه آنچه از خودمان هست به عنوان توضيح باشد، نه به عنوان تفسير كه فرداي قيامت گير بيافتيم. ما چه مي‌دانيم كه واقعاً جان قرآن كجاست ؟ پس ما تفسير نمي‌كنيم، تا كسي به مهبط واقعي راه پيدا نكند، نمي‌تواند از جان قرآن و واقعيت قرآن چيزي بنوشد. آن‌هايي كه مشربي وسيع دارند، اين‌ها تند تند تفسير مي كنند،خوب بكنند، آقايند، سرورند، خودشان مي‌دانند، ولي ما براي‌مان مشكل است در اين زمينه.

توضيحات و تحقيقات حضرت استاد فرزانه دكتر سيد علي موسوي:

( استفاده فقط با اجازه‌ي استاد معظم )

اين عزت و تملك آيا از جهان جبروت است يا در جهان ناسوت است؟ يا نه منتهاي جبر است؟

اين كه فرمود: «و تعز من تشاء و تذل من تشاء»

اي خدا همه‌ي عزت‌ها از آن تو هست و همه‌ي ذلت‌ها از آن توست.

(ما هنوز به نحوه‌ي دادنش كار نداريم، ما جاي دادن را مي خواهيم بدانيم).

(اين‌ها همه معاني‌اي ظريف دارند).

در كجا اين عزت است؟ نگفتند كه در كجا، فقط مطلق فرموده‌اند كه خدايا عزت از آن تو هست، ذلت هم از آن تو هست.

يعني بلاتشبيه به اين مي‌ماند كه مي‌گويند: شما دانشمند هستيد يا آن فرد دانشمند است. حالا اين كه دانشمندي هست خيلي مهم نيست، اما آن كه دانشمند است، از كجا دانشمند شده ؟ از زماني كه مدرسه رفته؟ از زماني كه دانشگاه رفته؟ از زماني كه به كتاب‌ها پرداخته؟ از زماني كه با كسي مشاوره و مباحثه‌ي علمي اقدام كرده؟ از چه زماني؟! اين همان‌گونه است، نظير آن است.

«اين عزت و ذلت قبل از ميلاد است يا در عالم جبروت؟ »

«و تعز من تشاء و تذل من تشاء»

اين «عزت» را كلي داشت؟ آيا اين عزت در عالم جبروت بود؟ اگر در عالم جبروت بود، آن‌جا به جسم ما به يقين عزت نيامد، يا به نفس ما، يا به روح ما، يا به عقل ما، يا به ادراك ما يا به علم ما، يا به تمايل ما، يا به عينيت ما، آن‌جا آمد. چه وقت؟

اگر ربطش به عالم جبروت باشد «و تعز من تشاء و تذل من تشاء » يعني چه؟ يعني هر كس كه در عالم جبروت به تو قدمي نزديك شد «عزت» به او دادي و او به تو نزديك شد، نه اين كه تو ذلتش دهي، همان نزديك نشدن به تو، تاريكي‌ها و ذلت‌ها و نفرت‌ها را به بار مي‌آورد.

«هدفمان اين است كه جبر را از اين آيه برداريم.»

حضرت استاد فرزانه دكتر سيد علي موسوي: خودم چيز جبري را قبول ندارم، به هيچ‌گاه نمي‌توانم بپذيرم. چون اگر حضرتعالي بخواهيد بالاترين مدرك جبر و اختيار را در قرآن پيدا كنيد، همين آيه‌ي 26 از سوره‌ي مباركه‌ي آل عمران است.

«إنك لا تهدي من تحب و لكن ا... يهدي من يشاء» آن هم جبر را نشان مي‌دهد.

آيه‌ي ديگر هم جبر را نشان مي‌دهد، اما اينگونه نشان نمي‌دهد.

ولي آنچه جبر مطلق را دارد ارائه مي‌دهد، همين آيه‌ي مباركه است.

حضرت استاد فرزانه دكتر سيد علي موسوي :

« از آيه عنايت را مي فهميم، نه جبر را »

«و تعز من تشاء و تذل من تشاء»

اين ذلت و عزت از كجا بود؟

الف) اگر در عالم جبروت بود، در عالم جبروت كه آن‌جا به ما گفتي بيا، يا آمديم يا نيامديم، اگر آمديم كه اسمش «عزت» است، اين جبرش كجاست ؟ اين جبري ندارد، يا آمديم يا نيامديم يا جواب (ألستُ) را گفتيم يا نگفتيم؛ اگر گفتيم اسمش «عزت» است، اگر هم نگفتيم اسمش «ذلت» است.

«و تُعزّ من تَشاء و تُذلّ مَن تَشاء»

آري، همه از تو است، ما قبول داريم، اما فرمان از تو بود، ما را كه اجبار نكردي كه اگر اجبارمان مي‌كردي و انجام نمي‌داديم، بايد ذلت را به ما مي‌دادي.

ولي فرمودي: من هستم خداي شما؟ يا گفتيم ”آري“ يا گفتيم ”نه“.

اگر گفتيم آري، در رديف عزت‌هاست، اگر جواب نداديم در رديف ذلت‌هاست.

پس كجاي اين جبر است؟

اصلاً، ما از اين آيه معني جبر را نمي فهميم، معني عنايت را از اين آيه استفاده مي‌كنيم.

چون به ما عنايت داشتي، اگر به ما عنايت نمي‌داشتي، فرمايشات را به ما نمي‌كرد، مثل اين كه تا كسي به يك مرحله‌اي نرسد كه در دانشگاه راهش نمي‌دهند، مي‌گويند: در دانشگاه باز است، اما براي كساني كه اين مدارك را داشته باشند، اين هم دقيقاً همان است.

يعني اگر ما بهايي نداشتيم كه در بزم «اَلَست» راه‌مان نمي‌دادند، چون ما را در بزم «اَلَست» راهمان دادند، پس يك ارزشي داشتيم.

حضرت استاد فرزانه دكتر سيد علي موسوي مي‌فرمايند: در حدود 17، 18 تفسير را نگاه كردم هيچ‌كدام يك كلمه اين‌گونه نگفته‌اند.

پس اين مطلب «و تعز من تشاء و تُذلّ من تَشاء» در صورتي كه مربوط به عالم جبروت باشد كه بيان شد، نشان‌ دهنده‌ي جبر نيست.

ب ) يا بگوييم اين عزت و ذلت قبل از ميلاد ما است، يعني زمينه‌ي عزت همان،

«الشقي شقيٌ في بطن أمه و السعيد سعيدٌ في بطن أمه»

كه شقاوت‌ها و سعادت‌ها از شكم مادران است كه اين را قشنگ حلاجي‌اش كرديم و جواب داديم1. گفتيم:

 اصلاً ما نه سعادتي داريم، نه شقاوتي داريم، همه‌ي اين‌ها برمي‌گردد به غذاي مادر، به برخورد مادر كه سعادت و شقاوت‌ها از غذاي مادر است، نه فرمان حق.

اين عزت و ذلت را بگوييم قبل از ميلاد هست، يعني در غذا قرار داد، در صلب بابا قرار داد، يا در شيمه يا بطن مادر قرار داد يا در لحظه‌ي برخورد اسپرم‌ها و اوول‌ها قرار داد، يعني اين عزت و ذلت را در اين‌جا پياده كرده.

اگر اين عزت و ذلت در اين‌جا پياده گردد كه ما اين‌جا اصلاً هيچ تكليفي نداشتيم، هيچ گناهي نداشتيم، اين معني ندارد كه بخواهند اين‌جا به ما عزت و ذلت بدهند يعني:

1. يا مربوط به قبل از ميلاد كه عالم جبروت است.

2. يا مربوط به قبل از ميلاد اين اندام است، اين‌جا هم كه ما هيچ تكليفي نداشتيم.

حضرت استاد فرزانه دكتر سيد علي موسوي :

(استفاده فقط با اجازه‌ي استاد معظم)

« در جهان ناسوت با تكليف‌ها به عزت رسيديم »

نه، اين مرحله‌ي عزت و ذلت را، در مرحله‌ي رفتن مكتب به ما قرار دادي.

آري ، ديگر اين‌جا خوب مي توانيم لمس عزت و ذلت را بكنيم!

يعني چه؟ يعني تمام راه‌ها را به ما ارائه كردي و به ما گفتي.

كه اگر بابا و مادر تهذيب‌شان خوب باشد، مسير اين فرزند به عزت مي‌رود، اگر تهذيب‌شان خوب نباشد، مسير اين فرزند به ذلت مي‌رود.

اگر به مكتبي خوب رفتند، به عزت مي‌روند، اگر به مكتب نرفتند به ذلت ميروند،

اگر زير پوشش استادي قرار نگرفـتـند، يا اصل”ً زندگي براي‌شان امكان‌آور نبود، به ذلت مي‌روند.

آري، اگـر ايـن «و تعزّ من تشاء و تذل من تشاء» را ما در عالم ناسوت يعني بعد از خلقتمان1در جهان سوم با تكليف‌ها به عزت رسيديم.

يعني اگر پدر و مادر در تهذيب فرزندشان دقت كردند، عزت‌ها را فراهم نمودند، چناني كه داريد مي‌بينيد يكي، دوتا، پنج تا، ده تا، صد تا فرزند را دقيقاً والدين تحت كنترل دارند، اين خواهي نخواهي يك سعادتي براي او پيش مي‌آيد، حالا كم يا زياد، اما يك كسي را هم كه زير پوشش ندارند، مستثني با سعادت از آب درمي‌آيد و الا راه او معلوم است.

جواب : اول فرمان داد كه اگر از اين درآمديد، عزت است، از اين درنيامديد، ذلت هست و اگر منزل توسط باشد، آن‌جا هيچ تكليفي براي كسي نيست.

 پس اين كه مي‌گويند: اين آيه خود دليل بر عزت و ذلت هست، كجايش دليل بر عزت و ذلت است؟

اين‌ها معني آيه را نفهميدند يعني ندانستند. اين‌ها فقط آمده‌اند به ظاهر آيه قناعت كرده اند، ولي آيه كه ظاهرش به درد ما نمي‌خورد ما كه جزء ”ظهوري‌ها“ نيستيم، ما جزء ”مباني”ها هستيم.

شيخ انصاري هم در رسائل‌شان نظراتي داده‌اند كه آيا مفاهيم قرآن حجت‌اند يا حجت نيستند؟ يعني الفاظ قرآن سندند يا نيستند؟

آن‌جا مرحوم شيخ در نظرات‌شان غوغا كرده‌اند، مي‌گويند: نه، چون لغتي كه اين همه معناي مختلف دارد، چطور مي تواند براي ما سند باشد؟

پس مفاهيم قرآن، مباني قرآن آن هم با بيان معصوم، با بيان عصمت و طهارت براي ما سندند.

«قل اللهم مالك الملك» اي خداي متعال تو هستي كه به ما در عالم جبروت ارائه ذلت و عزت و قدرت و مكنت كردي و تو هستي كه عزت و ذلت را در عالم ناسوت به ما دادي، راه‌هاي عزت و ذلت را به ما نماياندي، در عالم ناسوت اگر باشد ارائة الطريق فرموده‌اند، اگر در عالم جبروت باشد، آن‌جا نمايان‌گر حال است.

«اصلاً خود عزت و ذلت چيست؟»

      بعضي گويند: عزت ها در اندازههايند، يعني هر كس كه اندازه زياد دارد، در عزت است، يعني پول‌دارها، آن‌هايي كه باغ و خانه و ... دارند، همه چيز زياد دارند، در عزتند، يعني خيلي‌ها گويند: عزت‌ها يعني اندازه‌ها.    

  و بسياري گفته اند: عزت‌ها در تشكيك‌هاست، يعني همان مكتب نهليسم يعني شكاكان، آن‌هايي كه جدال علمي مي‌كردند.

چون مي‌دانيد مكتب نهليسم يك گروهي از معلمين بودند كه آن‌ها مردم را به شك مي انداختند، يك مكتبي براي خودشان درست كردند كه همان پروتوگراس و گرگياس جزء اين مكتب بودند، مي گفتند: عزت بشر در جدال علمي‌اش است.

و بعضي گويند كه: نه، يعني اولي راجع به ماترياليسم‌ها بود كه مادي‌گرايان باشند و دومي در نهليسم ها بود، سوم در رئاليسم‌ها است.

      سومين مكتب اين است كه مي گويند: عزت‌ها در رئاليسم است، يعني هر كه به واقع ها و معنويت‌ها بيشتر نزديك باشد، عزت از آن اوست.

و بعضي مي گويند: «عزّ من قَنَع و ذَلّ مَن طَمَع» 

يعني عزت از آن كسي است كه هميشه قانع باشد و ذلت از آن كسي هست كه هميشه آرزو داشته باشد، هر چه به او بدهند سير نشود، هر چه به او بدهند هي كامش مثل يك اردك باز است، اردك هر چه به او مي‌دهند هميشه كامش باز است مي گويد: باز هم بريز اين تو.

اين بيان حضرت باقر(ع) است كه فرمودند: «عَزَّ من قَنَع و ذَلّ من طَمَع» مي‌گويند: عزت از آن كسي هست كه او قانع باشد و ذلت از آن كسي است كه او طمع‌كار باشد.

بعضي مي‌گويند: هدف از عزت تحقيق علم است.

كه حضرت ميرداماد وقتي يك بحث علمي را كشف مي‌كردند (حضرت ميرداماد در اصفهان  بوده)، ايشان نصف شب به پشت بام مي‌رفتند، يعني نه اين كه بخواهند نماز بخوانند يا اذاني ”چيزي ”بگويند، همين كه مطلب علمي را كشفش مي‌كردند، به پشت بام مدرسه مي‌رفتند و مي‌گفتند: «أين الامالقة و أين أبناء الأمالقه؟»

(امالقه قدرتمنداني بودند). اين قدرتمندان كجايند؟ و فرزندان قدرتمندان كجايند؟ بيايند ببينند من چه لذتي دارم و چه عزتي دارم.

يعني يك بحث پيچيده‌ي علم فلسفه و كلام و حكمت را كه حل مي‌كردند مي‌گفتند:

 عزتي براي من و لذتي براي من و قدرتي براي من از اين بالاتر نيست.

« و تعز من تشاء و تذل من تشاء»

يعني وقتي كه من آمدم اين مباني را كشفش كردم، هم عزت دارم و هم لذت دارم. اين يك معنا به مبناي در عزت است.

اما عموم از عرفا مي‌گويند: درست است عزت را در مال دانند، عزت را در منال دانند ،عزت را در قدرت دانند، در مكنت و توان‌هاي كليه دانند، ما همه را قبول داريم؛

                        ولي عزتي كه يك عارف، عزتي كه يك عاشق حق دارد، در آن لحظه هاي انسش، لحظه‌هاي خلوتش، لحظه هايي كه مي‌خواهد با حضرت حق نزديك گردد، آن انس را، آن لذت را، آن زمان را به همه‌ي لحظات دنيا معاوضه نمي‌كند.

                    و بعضي گويند: اصلاً عزت واقعي يعني اسلام.

يعني تمام كساني كه اين جمله‌ي قديس «لاإله الا ا...، محمد رسول ا... (ص) كه تا اين‌جا ربطش به اسلام است و خودمان هم گوييم:

«أشهد أن علياً ولي ا...، الفاطمة عصمة ا...»

آن‌هايي كه اين شيوه‌هاي عالي را به همراه دارند، اسمش «عزت» است.

«إن العزة لـِ ...، إن العزة للدين الإسلام، إن العزة للإيمان»

اين است معني «و تعز من تشاء و تذل من تشاء»

«عزت در ثروت مادي يا ثروت جان؟»

حضرت استاد فرزانه دكترسيد علي موسوي مي‌فرمايند:

همان‌طور كه عرض كردم در تفاسير هيچ‌كدام از اين بزرگواران كوچك‌ترين اشاره‌اي به اين موضوع نكرده‌اند، فقط صاحب تفسير منهج يك مقدار راجع به قدرت مالي دارد، مي‌گويد: روزي عارفي در جايي نشسته بود، يك پر قدرتي با چند نفر از خدم و حشمش به نزد او آمدند و بعد گفت: آقا من آمده‌ام كه معني عزت و ذلت را از تو بپرسم.

ايشان فرمود: عزت اين است كه «من»ي كه يك تخته پوست دارم، هيچ ندارم اين «عزت» براي من باشد و ذلت براي تو باشد كه با اين همه هياهوي و كسانت آمدي عتبه‌بوس من باشي، در خانه‌ي من آمدي.

حضرت استاد فرزانه دكتر سيد علي موسوي ميفرمايند : نه، اين‌ها خيلي چنگي به دل نمي‌زند. ما واژه‌هايي كه عرض كرديم مواضعي كه در «عزت» گفتيم، يعني كسي كه در تحقيق علمي واقعاً عالي باشد، يعني يك محقق جان‌شكاف علمي، يعني آن كه بتواند جان عالم را پيدا كند، بشكافد، چه عزتي از اين بالاتر است؟

«عزت علمي در مخترعين»

يعني شما فرض كنيد بلاتشبيه، بلاتشبيه پاستور، او كم عزتي داشت كه آمد آن ميكروب را كشفش كرد؟ اين آمده با جسم مردم سر و كار دارد، ولي عزت علمي‌اش نابود نمي‌شود.

مثلاً اديسون او عزت اختراعش راجع به برق ابداً نابود نمي‌شود. اين‌ها راجع به اين‌جا.

« عزت‌ها در ارتباط‌هاي با يار است»

برگرديم به علماء. سيد ابوالحسن اصفهاني (اعلي ا...) مقامه عظمت و عزتي كه خدا به شخص ايشان داده يا حضرت آيت ا... برجردي (اعلي ا... مقامهم) ايشان عزت‌شان اين است كه:

هميشه در اول ماه شعبان و رمضان دو ماهه يا سه ماهه وجوه طلاب نجف را حواله مي دادند، بعد قرار است مثلاً فردا يا پس فردايي (اول ماه) اين را ماهانه بدهند.

اول ماه كه مي‌شود آشيخ احمد (كه منشي ايشان باشد) مي‌آيد، مي‌گويد: آقا فردا اول ماه است، چكارش كنيم؟ يك ريال هم نداريم اصلاً پول نداريم. چه كارش كنيم؟

ايشان مي فرمايند:

                                           ما براي چه كسي كار مي كنيم ؟

                     ما براي خودمان يا براي امام زمان كار مي كنيم؟!!

اگر براي خودمان كار مي كنيم كه هيچ، ولش كن، اما اگر براي او كار مي‌كنيم!!

                                       خودش زمينه را فراهم مي‌كند.

سپس مي فرمايند: ولي امشب  من خانه هستم شما نياييد. ( چون ظاهراً سرشب ايشان را مي‌بردند به يك محلي يا نماز مي خواندند يا كار ديگري انجام مي دادند )

آن شب موعود مي‌شود كه مثلاً بيروني يك آقا نشسته هنوز غروب نشده، وقت نماز نشده، يك عرب مانندي با عبا و وضعي خاص مي‌آيند مي‌گويند:

                                                   « أين السيد؟ أين السيد؟ »  

سيد كجاست؟ (يعني مرحوم آيت ا... بروجردي) .

آقا شيخ احمد مي‌گويد: فلان جا هستند، اجازه بدهيد تا من بروم بپرسم.

مي گويند: نه،  نياز به بيان تو ندارد، ما خودمان مي‌بينيم!!

گفت: رفتند توي خانه و من مي‌ديدم همين‌ كه آن عرب رفت، خود سيد آمدند در را بستند تا كسي داخل اتاق نيايد، يك مقداري گذشت، بعد بلافاصله ايشان برگشتند.

فرمودند: آقا شيخ احمد فردا صبح زود بيا تا ما حواله را صادر كنيم. فردا صبح كه شد آن تجاري كه در قم يا تهران بوده بايد پول را بدهند كه او حواله بدهد به نجف، پول را مي‌برند به جاي دو ماه، سه ماه ،”چهار ماه.

بعد شيخ احمد هي سؤال مي كند آقا اين چه كسي بود؟

مي‌فرمايند: چه كار داري كه بود؟ شما منتظر اين باش كه ما سهم آقايان را بدهيم.

اما از سوي اخلاق :

 عزت كه تنها در قدرت جسمي تمام نمي‌شود.

يكي از آقايان صحبت مي‌كردند كه يك آقايي بوده به نام ”آقاي جاپلقي“ كه از شاگردان حلقه‌ي درس مرحوم آيت ا... بروجردي (اعلي ا... مقامه) بوده، در حلقه‌ي درس يك اشكال وارد مي‌كند.

مرحوم سيد مي‌فرمايند: ساكت باش، بيان اين‌گونه بوده است، يعني يك كمي تند بوده، درس را كه تمام مي‌كنند ( چون ظاهراً ايشان مسجد اعظم مي‌رفتند نماز مغرب و عشاء  را آن‌جا مي‌خواندند)  آن شب مي‌گويند كه من نمي‌توانم بيايم، كسي عقب من نيايد. به مردم هم بگوييد كه من امشب براي نماز آماده نيستم.

بعد مي‌گويند: درشكه ي ما را حاضر كنيد.

حاضر مي‌كنند، حركت مي‌كنند، آيت ا... بروجردي مي‌فرمايند: ببينيد اين آقاي سيد جاپلقي كجا نماز مي‌خواند؟

مي‌گويند: آقا، در يك مسجد كوچك، در يكي از محلات قم است.

مي گويند: ما را ببريد به آن‌جا.

آقا را به آن‌جا مي‌برند در همان مسجد.

حالا آقاي جاپلقي هم نمازش را خوانده، روي منبر هست. ده ، بيست مستمع دارد، مي‌خواهد براي‌شان مسأله بگويد، مطلب بگويد، يك‌بار مي‌بيند مرحوم آيت ا... بروجردي (اعلي ا... مقامه) وارد شدند، مي‌خواهد از منبر پايين بيايد، حضرت مي‌فرمايند: نه، همان‌جا بمان.

بعد مي‌آيند كنار منبر او، مي‌گويند: آقا من هنوز نماز مغرب و عشايم را نخوانده‌ام و آمدم؛ ما امروز در درس شما را آزرده كرديم، من هر چه فكر كردم ديدم نه،طبعم نمي‌پذيرد كه نماز بخوانم و تازه اگر هم بخوانم، به درد چه مي‌خورد؟ نماز كه با آزردن دلي باشد، اين نماز چه فايده‌اي دارد؟

حالا آمدم؛ اين صورت ما، آن هم كف پاي شما. سيد كنار منبر مي‌آيد، در همان جلوي مردم مي فرمايد بزن.

مي گويد: آقا غلط مي‌كنم اين كار را بكنم.

حضرت آيت ا... بروجردي مي‌فرمايند: خوب اگر اين كار را نمي‌كني، پس بگو من از سيد حسين طباطبايي بروجردي فرزند فلاني راضي‌ام.

مي گويد: آقا راضي‌ام، راضي‌ام. مي‌فرمايند: خدايا تو شاهد باش.

و بعد مي‌فرمايند: حالا اجازه بدهيد ما چهار ركعت نمازمان را اين‌جا بخوانيم.

آن عزت الهي است، اين يك عزت روحاني است كه يك انسان اين همه شكسته نفسي براي خودش داشته باشد. پس بنابراين اين‌ها عزت‌اند.

« و تُعزّ من تشاء و تُذلّ من تشاء »

اي خدا عزت رأفت، عزت مرحمت، عزت گذشت، عزت سروري، عزت انسانيت، عزت توانگري، همه از آن توست كه اين‌ها را به بندگان صالحت عنايت مي‌فرمايي.

« تتمه‌ي بحث ”عزت“ و ”ذ لت“ »

در آن آيه‌ي قبلي كه «قل اللهم مالك الملك» بود، نكاتي را در آن‌جا گفتيم  كه: عزت در كدام جهان است؟ آيا عزت در جهان ناسوتي است؟ يا عزت در جهان ملكوتي است؟ يا عزت سير عرفاني هر انسان است؟ يا عزت در امساك رفتار انسان است؟ و اين امساك هم آيا به اقتصاد و اجتماع ارتباط دارد؟ يا امساك به مطلق رويدادهاي مَدام زندگي انسان؟

اگر مربوط به اقتصاد و اجتماع باشد، همان عبارت مولانا باقر العلوم (عليه السلام) كه فرمودند: « عزّ من قنع و ذلَّ من طَمَع» را به همراه دارد.

و اگر هدف از عزت، عزت مراقبه باشد، مراقبه‌ي انسان را در بر بگيرد، اين‌جا ديگر گسترده مي‌شود ،باز مي‌شود.

يعني اگر عزت در اغناء اقتصاد است، تنها همان پي دنيا رفتن، و كوشش و حرص و ولع و طمع را فرا مي‌گيرد، يعني عزيز كسي است كه حرص نداشته باشد براي دنيا .

عزت از آن كسي است كه طمعش به خودش باشد و توجهش به خودش باشد. عزت از آن كسي هست كه پيرامون امور دنيا خويش را محدود كند، اين يك مبناست.

اما اگر مراقبه باشد، مراقبه خيلي باز است و خيلي گسترده است.

مراقبه‌ي درخواستن، مراقبه‌ي در رفتن، مراقبه‌ي در عمل، مراقبه‌ي در سخن، مراقبه‌ي در دريافت، مراقبه‌ي در علم و مراقبه‌ي در رويدادها.

ده‌ها شعبه باز مي كند كه عزت از آن كسي است كه او در مراقبه باشد، و زندگيش را با ديدگاه «رقيب» طي كند، يعني هرگامي كه بردارد، مواظب آن باشد كه يك ناظر دارد، اصلاً خود مراقب همين است.

يعني ديگر نظر، ديگر ديد، و ديگر نگرش، اين‌ها را به همراه دارد.

حضرت استاد فرزانه دكتر سيد علي موسوي مي‌فرمايند:

« و به نظر من، اگر كسي اين مراقب را به واقع قبول كند، يعني عقل خويش را، مراقب خويش بداند، نفس قدسي خويش را مراقب خود بداند، صداقت خويش را مراقب خود بداند و پاكيزگي خويش را مراقب خود بداند، جوانمردي خويش را مراقب خود بداند، از همه مهم‌تر آن دو ملكي كه به نام رقيب و عتيدند، آن‌ها را مراقب خود بداند، از همه بالاتر حضرت حق را مراقب خود بداند، يعني عنايت او را، يعني رحمت او را، يعني فيض او را، يعني نگاه پر از عطف و پر از مهر او را، مراقب خويش بداند، نه در خانه خطا مي‌كند و نه در آن سوي خانه، نه در حضر خطا مي‌كند، نه در شهود خطا مي‌كند و نه در غيبت خطا مي كند» .

ديگر حوزه‌هاي امتحانيه نياز به مراقب ندارند! واقعاً اين است، يعني اين كه مراقب‌ها را در حوزه‌هاي امتحانيه مي گذارند،... (حالا امتحان آن‌چه باشد، لازمه‌اش علم تنها نيست، لازمه‌اش الآن امانتداري هم هست) يعني در حوزه‌ي امانتداري نياز به مراقب ندارد، در حوزه‌ي گفت و شنود نياز به مراقب ندارد، در حوزة امنيت فكري و روحي نياز به مراقب ندارد، و در حوزة نعمت و صاحب نعمت ، نياز به مراقب ندارد، در حوزه‌ي رفت و برگشت به سوي اين و آن نياز به مراقب ندارد.

يعني وجود او، عين او، نُظّار (يعني بينندگان) اين سوي و آن سويِ او، بالاترين مراقب براي اويند. همة آنها را ، ناظري محترم داند.

پس اگر بگوييم :

«قل اللهم مالك الملك تؤتي الملك من تشاء و تنزع الملك ممن تشاء و تعز من تشاء و تذل من تشاء ، بيدك الخير إنك علي كل شئ قدير» 26

كه عزت را اگر نوع مراقبه‌ي انساني حساب كنيم، از همه بالاتر خواهد بود، واقعاً از همه بالاتر و بهتر خواهد بود.

«اين عزت عالي است كه تشنه باشد، به سوي آب رود، آب گوارا باشد، ولي چون پيمان بسته، از آن آب ننوشد، از آن آب نبايد بنوشد!!»

اين عزت است.

حضرت استاد فرزانه دكتر سيد علي موسوي مي‌فرمايند :

«به نظر من فلسفه‌ي روزه، در عزت تمام مي‌شود»

 

 

منبع:

نظرات بازدیدکنندگان:

نام:
ایمیل:
نظر: